:  ۱۳۷۵۰
:  داستان ایران
:  چهل نامه کوتاه به همسرم
:  داستان های فارسی قرن 14
   نادر ابراهیمی
:   روزبهان
:  رقعی
:  ۱۳۹۵
:  ۳۱
:  ۱۴.۵
:  ۲۱
:  نرم
:  ۱۴۲
:  ۲۱۵,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

نادر ابراهیمی کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم را زمانی نوشته است که به تمرین خطاطی می پرداخته است. چنانچه خودش در آغاز کتاب چنین می نویسد: آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سال های ۶۳-۶۵، به هنگام نوشتن، در تنهایی – در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن می پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده ی خاطرم می شد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود – غالبا به یاد همسرم می افتادم – که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاکستری رنگ می کرد – و می کوشیدم که به جستجو در به امید رسیدن به ریشه های گیاه بالنده و سرسخت اندوه، و دانستن اینکه این روینده ی بی پروا از چه چیزها تغذیه می کند، و شناختن شرایط رشد و دوامش آن را نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم. پس، یکی از خوب ترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین های خطاطی ام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامه ی کوتاهی به همسرم............


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟
عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.
۲۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به راستی چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند.
و چقدر خوب است ، چقدر خوب است که ما - تو ومن - هرگز خوشبختی را در خانه ی همسایه جستجو نکرده ایم.
۲۱ مرداد ۱۳۹۶
مهدی گلی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است
۲۱ مرداد ۱۳۹۶
مهدی گلی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند.

عزیز ... دیدن ادامه » من!
برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.
۲۱ مرداد ۱۳۹۶
مهدی گلی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را...
اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد
۲۱ مرداد ۱۳۹۶
مهدی گلی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی “اندک اندک” شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد… کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی ... دیدن ادامه » زندگی خواهد کرد…
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد…
” شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد…”
۲۷ فروردين ۱۳۹۶
عادله اسوده ، سعیده شفیعی و شیدا بخشی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۱۹ مهر ۱۳۹۵
مژگان خراسانیان و سبحان معصومی این را خواندند
امید امینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا قضاوتهای دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟
چرا دائماً نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟
راستی این « دیگران » که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟
آیا ... دیدن ادامه » ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ، ایمان داری؟

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...
این ممکن نیست،
نیست، نیست عزیز من؛
این - ممکن - نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ،
این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛
بلکه مهم این است که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم...
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟
عمیقاً یک دلقک؛
یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.
۱۹ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی ،ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر......
۰۴ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد.
چیزی قطعا خراب خواهد شد....
چیزی فرو خواهد ریخت...
چیزی ... دیدن ادامه » دگرگون خواهد شد
چیزی به عظمت حرمت_که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است
صفحه41
۱۸ تير ۱۳۹۵
غزاله قدیمی این را خواند
حسین دهقان ، فاطمه حبیبی و فاطمه قربانزاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین کتاب های آقای نادر ابراهیمی است جملات عاشقانه بسیار عمیق و زیبایی دارد من این کتاب را 3 بار خواندم و هر دفعه که میخوانم لذت بیشتری می برم بخوانید
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
سید محمدرضا مهدوی و حسین دهقان این را خواندند
مهدی نیازی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گه‌گاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
"شاید ... دیدن ادامه » سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."

چهل نامه کوتاه به همسرم (بخشی ار نامه چهلم) / نادر ابراهیمی
۲۴ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی بدون روزهای بد نمی شود, بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد, همچون برگ های پاییزی , باور کن که شتابان فرو می ریزند, و در زیر پاهای تو, اگر بخواهی, استخوان می شکنند, و درخت استوار و مقاوم برجای می ماند.
عزیز من, برگ های پاییزی بی شک, به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت, سهمی از یاد نرفتنی دارند...

چهل ... دیدن ادامه » نامه کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمی |
۲۵ آبان ۱۳۹۴
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
حسین دهقان ، روژیتا احمدی و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نامه سی و چهارم:

همسفر!

در ... دیدن ادامه » این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد - بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!
مخواه که یکی شویم؛ مطلقن یکی.
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک اواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه ی نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویامان یکی.
همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدن به معنای شبیه بودن و شبیه شدن، دالّ بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.
شاید اختلاف کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد. نمی دانم؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.
پس بگذار این طور بگویم:
عزیز من!
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.
من زمانی گفته ام: « عشق انحلال کامل فردیت است در جمع ». حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیر مایه ی ان می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها، و در هر حال، حتا دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق انها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند - به یک اندازه هم. اگر چنین حالتی پیش بیاید - که البته نمی اید - باید گفت که یا عاشق زاید است یا معشوق. یکی کافی ست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش ان در « حضور » است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی
من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم
این سخنی ست که در باب « دوستی » نیز گفته ام.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقن واحدی برساند.
بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
چه خاصیت که من، با همه ی تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عکس، تو با همه ی تفردت نباشی و من باشم؟
این جا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست.
من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها.
کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.
شاملو را حتا به نیما.
تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را.
پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.
نه دالی را طالبی نه پیکاسو را. ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی.
شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.
دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به ان نگریست...
بیا درباره ی همه ی این ها به گفت و گو بنشینیم!
بیا بحث کنیم!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!
بیا کلنجار برویم!
اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر به ان شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.
تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.
تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا ان زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ایم، و ساعدی را، و بسیاری را...
عزیز من!
بیا، حتا، اختلاف های اساسی و اصولی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا انجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی ان که قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
گمان می کنم این از جمله اخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است: این حق که در خانه ی خود، در اتاق خود و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، من جمله سیاست و ارمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.
عزیز من!
دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو « تنها » یک « جمع کامل » می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه ان که عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند...
پس، بانو!
بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان، رفتارمان، حرف زدنمان و سلیقه مان کاملن یکی نشود...
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتا اختلاف های اساسی مان باقی بماند.
و هرگز، اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم...
عزیز من! بیا متفاوت باشیم!
۱۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید