اضافه به لیست علاقمندی ها در حال حاضر این کالا موجود نیست
:  ۹۸۲۹۴
:  داستان ایران
:  دایی جان ناپلئون
:  داستان های فارسی قرن 14
   ایرج پزشکزاد
:  وزیری
:  ۱۳۹۴
:  ۱۳
:  ۱۷
:  ۲۴
:  سخت
:  ۵۴۰
:  ۳۸۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
علت تفاوت 156 صفحه ای این کتاب که از دو نشر متفاوت چاپ شده چیه؟
۰۴ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فوق العاده بود این کتاب، شخصیت پردازی بی نظیری داره... عالیه
۱۴ فروردين ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسدالله میرزا عکس یک عرب چپیه الگالی را که از سالها پیش روی بخاری سالنش بود با انگشتش نشان داد.
...
-مومنت، مومنت. همیشه به تو می گفتم یکی از دوستان قدیم من است، در حالیکه دوست من نیست ناجی من است.

-ناجی ... دیدن ادامه » شما؟

-بله برای اینکه یک روز صبح زنم با این عرب نکره نتراشیده فرار کرد. بعد هم من طلاقش دادم زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

-عمو اسدالله، این عرب زن شما را دزدید بعد عکسش را قاب کرده اید بالای بخاری منزلتان گذاشته اید؟
...
بنظر من گذاشتن عکسش روی بخاری منزل یک کمی...

-مومنت، نظرت را صبر کن چندسال دیگر به من بگو... فقط میخواهم وضع و حال عبدالقادر را برایت تعریف کنم. امتیاز عبدالقادر به من این بود که من با ظرافت با زنم حرف می زدم و او با زمختی و خشونت، من روزی یکبار حمام می رفتم او ماهی یکبار، من حتی پیازچه نمی خوردم او کیلوکیلو پیاز و سیر و ترب سیاه می خورد، من شعر سعدی می خواندم او باد گلو می کرد... آن وقت در چشم زنم من بی هوش بودم او باهوش، من بی شعور بودم او با شعور. من زمخت بودم او ظریف... فقط ظاهرا مسافر خوبی بود... دست به سفرش خوب بود... یک پاش اینجا بود یک پاش سانفرانسیسکو و لوس آنجلس...
۱۴ فروردين ۱۳۹۶
شهریار شهریاری و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه روز داغ تابستانی ...
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من pdfش رو خوندم. داستان شیرین و جالبی داره. پیشنهاد میکنم حتما
۰۳ مرداد ۱۳۹۵
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

چه قدر خوشحالم که قبل از خوندن این کتاب هیچ وقت فرصت تماشای سریالش برام پیش نیومد و کتاب برام همون قدر لذتبخش و بکر باقی موند که باید

یادم ... دیدن ادامه » نمیاد قبل از این با هیچ کتابی این طور بلند بلند از ته دل خندیده باشم
به نظرم رمز موفقیت داستان انتخاب زبان طنز و مکالمه محوری به جای توصیف و داستان پردازیه که باعث میشه متن خواندنی ، روان و شیرین به نظر بیاد

کل داستان داخل باغی میگذره و همه اشخاص از طبقات مختلف اجتماعی به این باغ آمد و شد دارند...چفدر قهرمان داستان برای همه ما آشناست.. شخصیتی دیکتاتور ، پوچ و توخالی که احساس بزرگی میکنه ولی در واقع ادم حقیر و بی عرضه ای بیش نیست که به راحتی بازیچه دست اطرافیانش میشه و همه شکست هاشو نتیجه توطئه می دونه ...البته محدوده استبداد ایشون هم از مرزهای محل زندگیش فراتر نمیره

تم اصلی که داستان رو به جلو میبره "تصور و توهم واقعیتیست که وجود خارجی نداره" تا جایی که کم کم مرز بین راست و دروغ برای خود اعضای خانواده هم محو میشه...توهم اشرافی گری ای که نیست یا آبرویی که ندارند یا شجاعت و میهن دوستی و مبارزاتی که هرگز اتفاق نیفتاده و یا توطئه ی انگلیسی که وجود نداره

بدون شک اولین شخصیت محبوبم اسدالله میرزای شیرین، گستاخ و بی ملاحظه و صادقه که با زبان طنز خودش، همه پلنگ السلطنه و ببرالدوله ها را به سخره می گیره و با ظرافت یادمون میاره که " روزگار عوضم کرد، جسم آدم تو کارخانه ننه آدم درست می شود ولی روح آدم تو کارخانه دنیا" و دومین شخصیت محبوبم بی شک کسی نیست جز مشقاسم که با سادگی و توهمات خواسته و ناخواسته تا تونست سعی کرد خودش رو بزرگ جلوه بده...حتی اگه شده در حد یک یار و یاور دائمی مبارزی شجاع ، وطن دوست ، مشروطه خواه و مجنون


پ. ن: به نظرم برای هر خواننده ای این سوال پیش میاد که چرا شخصیت پردازی زنانه این کتاب تا این حد ناقص و ضعیفه؟
۰۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید