:  ۳۶۹۳۴
:  نمایش
:  فاوست
:  نمایشنامه آلمانی- قرن18
   م.ا.به آذین
:   نیلوفر
:  رقعی
:  ۱۴
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۴۲۰
:  ۴۸۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
برای درک بهتر این کتاب حتما توصیه می کنم بخش مربوط به این نمایشنامه رو از کتاب "تجربه مدرنیته" اثر "مارشال برمن" ترجمه "مراد فرهاد پور " مطالعه کنید
تحلیل مقتضی این متن رو آورده که واقعا گویاست
۱۱ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد نمایشنامه فاوست، اثر گوته:
علی رغم طرح داستانی پیچیده و ماجراهای فرعی فلسفی و ادبی فراوان، ولی در سراسر هر دو قسمت نمایشنامه فاوست یک مضمون واحد وجود دارد که ساختار کل اثر را شکل می دهد. این مضمون، نارضایتی فاوست از توانایی های محدود انسان است. این همان نیروی محرکی است که در تمام ماجراهایی که او از سر می گذراند هدایتش می کند. او سعی می کند راهی پیدا کرده و به جایگاهی فراتر از ظرفیت ها و توانایی های انسان برسد.

در ... دیدن ادامه » سراسر این اثر، حتی با وجود تغییر و تحولات شخصیت اصلی، این نارضایتی و تلاش فرسوده کننده دیده می شود. نمایشنامه همان ابتدا با این حس نارضایتی شروع می شود. فاوست به دنبال خودکشی است و با کمال میل شروط عهد و پیمانی را می پذیرد که تمام زندگی او را نابود می کند. بعدا در طول نمایشنامه، این نارضایتی به یک نیروی مثبت پویا تبدیل شده و در نهایت کاری می کند که فاوست به نوعی رضایت خاطر شخصی برسد. ولی زندگی او به طور کلی مملو از ناامیدی می شود، چرا که او قبل از مرگش به آرامش ذهنی نمی رسد.

یک مضمون مشابه دیگر هم وجود دارد که اولین بار در مکالمه بین خدا و مفیستوفلس مطرح شده و دوباره در چند بخش دیگر به صورت غیرمستقیم از آن یاد می شود. خدا به مفیستو می گوید که طبیعی است گاهی اوقات انسان دچار اشتباه شود، ولی باز هم انسان می تواند فرق بین خوب و بد را از هم تشخیص دهد و تصمیم های اخلاقی مناسبی بگیرد. به این ترتیب نوعی شرط بین خدا و شیطان بسته می شود مبنی بر این که آیا فاوست، به عنوان نماینده کل بشریت، می تواند وسوسه ها و گناهان شخصی را نادیده گرفته و خیر و شر را از هم تشخیص دهد یا خیر. نگاهی که خدا به انسان دارد به این صورت است که بشر موجود کاملی نیست و توانایی های محدودی دارد، ولی این ناکاملی یک محدودیت مطلق نیست و انسان ظرفیت زیادی برای پیروی از صفات خوب دارد. در این شرایط، نارضایتی فاوست و تلاش های او را می توان نمادی از ضمیر ناخودآگاه انسان در نظر گرفت که به دنبال پروش شخصیتی انسان است. البته باز هم فاوست چندین بار وسوسه می شود که به جایگاهی فراتر از حد و حدود انسان برسد. دلیل این امر این است که فاوست حس تشخیص خوب از بد را از دست نمی دهد. چشمان او همیشه دنبال جایگاهی بالاتر می گردند. در نهایت و در اوج ناامیدی، او اجازه پیدا می کند که وارد بهشت شود و به چیزی که همیشه دنبالش بود برسد.

ادامه نقد در سایت نقد روز: http://naqderooz.ir/cz

۱۳ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخش اول فاوست، یک شاهکاره، ولی بخش دومش اصلا به فخامت و زیبائی بخش اول نیست. انگار که این دو بخش را دو نویسنده مختلف نوشته اند.بخش اول گویی به قلم نویسنده ای بزرگ و تواناست و بخش دوم به قلم نویسنده ای مبتدی و تازه کار!... به هر حال من بخش اولش را خیلی پسندیدم.تمام قسمتهایی که بین فاوست و مفیستوفلیس می گذرد، زیبا، جذاب و پرکشش نوشته شده.همینطور ... دیدن ادامه » قصه آشنایی و عشق فاوست و مارگریت جالب و زیباست ، ولی دریغ از قسمت دوم! بسیاری از منتقدین هم در این نظر هم عقیده هستند که بخش اول خیلی بهتر از بخش دوم نگاشته و پرداخت شده و بخش دوم را ضعیف و کم رمق ارزیابی کردند.
۳۰ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مردانی اندک شمار که چیزی دانسته اند و آنقدر دیوانه بوده اند که راز آن را در دل‌ نهفته ندارند ، کسانی که عواطف خود را و نظرات خود را بر توده‌ها کشف کرده اند ، در هر عصری به صلیب کشیده و سوزانده شده اند .

آدم خوشگذرانی که فلسفه میبافد ، چار پایی‌ است که جنن در ‌یک خلنگزار خشک دایره وار می‌‌چرخاندش ، و حال آن که گرداگرد آنجا چمنزار سبز زیبایی گسترده است .

قوانین ... دیدن ادامه » و حقوق مثل بیماری همیشگی از پی‌ هم می‌‌آیند ، از نسلی به نسل دیگر کشیده می‌‌شوند و بی‌ صدا از جایی‌ به جایی‌ پیشروی می‌‌کنند . و آنوقت ، عقل دیوانگی می‌‌شود و نعمت مصیبت ، بدا به روزگار تو ،‌ای پسر پدرانت ، بدا به روزگار تو ! زیرا از آن حقی‌ که با ما زاده شده است ، افسوس ! در آن هرگز سخنی در میا‌‌ن نیست .

تئوریها همه خشک اند ، و درخت زند‌گی پر شکوفه است .

ننگ وقتی‌ که زاده شد ، آن را مخفیانه به این دنیا آوردند و سر و گوشش را در پرده ضخیم شپ پوشاندند ، می‌‌توانستند به خوبی خفه ش کنند ، ولی رشد کرد و بزرگ شد و خودش را برهنه در روشنایی روز به نمایش گذشت ، بی‌ آنکه در برهنگیش زیباتر بوده باشد ، تازه هر قدر که چهره ش زشت تر بود ، بیشتر خواستار روشنایی بود .

چه دیوانه است آن که به ملتها اعتماد کند ! زیرا کار کردن برای‌شان بیهوده است ، نزد توده مردم ، همچنان که نزد مهرویان ، همیشه جوانی است که ارج بیشتری دارد.

طبیعت با گناه ، و هوش با شیطان پیوسته است و من شک را می‌‌بینم که مانند فرزندی حرام زاده و بد ریخت میا‌‌ن این دو جای دارد.

همه مان سرانجام ، به موجوداتی که خودمان آفریده ایم وابسته ایم .

در اساطیر ، زن از قماش دیگر است ، شاعر به میل خود رنگ آمیزی ش می‌‌کند ، برایش بلوغ مطرح نیست ، از گذشت سالها زیانی به وی نمی رسد . همواره به چشم اشتها انگیز است . او را در کودکی می‌‌ربایند ، در سالهای پیری به وی دل‌ می‌‌بازند . شاعران از تاثیر زمان بر او طفره می‌‌روند .

مردم همیشه فریب خورده ، با سرنوشتی محقر ، پیوسته از زمان آدم گرفتار حماقت ! همه پیر می‌‌شوند ، ولی‌ چه کسی‌ به دانائی می‌رسد ؟ پیش از این هم تو دیوانه بودی . بیش از این چه می‌‌خواهی ؟ همه می‌‌دانند که آدمی به چیزی نمی ارزد . چهره بزک کرده ، سینه در قالب ‌پستان بند ، در این پیکر قانقرایا گرفته ، هیچ چیز نیست که پوسیده نباشد ، هیچ چیز نیست که لذت به ما بدهد . این را ما می‌‌بینیم ، می‌‌دانیم ، می‌‌توانیم در یابیم ، با این همه ، این لگوریها همین که سوتی بکشند ، ما به رقص در می‌‌آییم .

ما همه خدایان را به ‌یک سان نیایش می‌‌کنیم ، آیین پرستش ما چنین است . جایگاه خدا در ماه باشد یا در خورشید ، ما به سویش نماز می‌‌بریم ، کاری است سود آور .

سخنی قدیمی که معنای درست و شریف آن همچنان برجاست ، می‌‌گوید که بر باریکه راه سبز زمین هرگز زیبایی‌ و ازرم در دست هم نمی روند . کینه‌ای دیرینه‌ در ژرفای وجودشان ریشه دوانده است به گونه‌ای که اگر راهشان در جایی‌ به هم برسند ، هر کدامشان به حریف خود پشت می‌‌کند ، و آنگاه هر ‌یک از آن دو ، باز برافروخته تر ، دور می‌‌شود ، ازرم افسرده و زیبایی سرشار از بی‌ حیایی .

گرگی در پوستین میش ، به گمنام بسیار خطرناکتر از آن سگی‌ است که سه پوزه دارد.

زیبایی با دیگری قسمت پذیر نیست ، و کسی‌ که آن را به تمامی در تصرف داشته است ، با نفرین بر اندیشه تقسیم ، ترجیح می‌‌دهد که نابودش کند .

تنها مردم ساده اند که در می‌‌یابند و نمی گذراند مفهومی که مدت‌ها پیش خرد‌شان برای‌شان روشن شده است آشفته‌شان بدارد . این ‌یک معجزه است و همه وام دار آن به شیطان اند .

برای ما زور جایگزین حق است . فلسفه ما از چه سخن می‌‌گوید نه‌ از چگونه .

چنین است که گفتار پیشینیان را باید تکرار کرد ، تن‌ به ستم بده و تسلیم حکم آن شو ، اگر بخواهی مقاومت کنی‌ و خود را پهلوان بنمائی ، خانه و دار و ندارت به باد می‌‌رود و بعد هم ... خودت .









































































































































۱۸ مرداد ۱۳۹۵
میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
ramtin shiny این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک قسمتیش حرفی به این مضمون میزنه که:
"عشق همچون چشمه ایست که در قلب عاشق میجوشد
وقتی عاشق تمام عشق را به معشوق ابراز میکند همان وقت است که چشمه ی قلبش خشک شده
... دیدن ادامه » ولی قلب معشوق عجیب میجوشد
گویی جای عاشق و معشوق عوض میشود
بعد از آن معشوق بدنبال عاشق خواهد افتاد
...."
البته باز هم بگم که <به این مضمون>
خیلی کتاب خوبیست بنظرم
۱۳ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که بر نفس خود غلبه کند، بی شک موفق خواهد شد. کلیسا معده خوبی دارد، کشورها را به تمامی بلعیده است و هرگز هم دچار سوء هاضمه نشده. خانم های عزیز،مال حرام را تنها کلیسا می تواند هضم کند.
۲۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سرانجام بازگو کیستی
ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام
قدرتی که همواره خواهان شر است
اما همیشه عمل خیر می کند.
۱۲ آبان ۱۳۹۴
ابتدای "مرشد و مارگاریتا" این بند طلایی از گوته آمدست
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید