:  ۹۹۱۰۲
:  سوگ مادر
:  خاطرات
   شاهرخ مسکوب
:   نشر نی
:  رقعی
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۲۵
:  ۱۸۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

من در تن مادرم زندگی می کردم و اکنون او در اندیشه ی من زندگی می کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان سختی می مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بی‌ احساس رنج حتی شادی را نمی توان بیان کرد . اما رنج سر چشمه نیست زیرا به خودی خود کور است و جز این بسیار چیز‌های دیگر می‌‌خواهد تا حتی خود رنج بیان شود و از آن میا‌‌ن یکی بیزاری از رنج است و شاید یکی هم عشق به آن . چون عشق همیشه شیفتگی و ستایش نیست .‌ای بسا که با نفرت و گریز و بسیار حالت‌های دیگر توام است . چه کسی‌ میتواند در باره روح انسان فرمولی بیابد و نابینا و سطحی نباشد .

انسان می‌‌میرد و نام و نشانش از یاد‌ها میرود ولی‌ انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمیتواند آن را برباید .

خدایا ... دیدن ادامه » تو که می‌توانی آن بهشت کذائی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنین جهنمی کرده‌ای . به تو هیچ امیدی نیست . هر چه هست در من است به شرط‌ها و شروط‌ها .

در زند‌گی لحظاتی هست که آدم می‌‌بیند عمرش ‌یک باره فرو میریزد . مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار میشود . آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.

انسان همیشه از گذشت ایام و رسیدن پیری و مرگ شکوه دارد ولی گاه این گذشت را به هر بهایی میخرد.

برای مردگان نه‌ باغ‌ای هست و نه‌ بیابانی . بهار و پاییز و شب و روز یکسان است . زیرا انسان که نیست شد همه چیز هیچ است و در هیچ تفاوتی نیست . ولی‌ زند‌گی دست به دست میشود و انسان هرگز به تمام نمی میرد . شخص او میرود و جوهر زند‌گی او در پیکری و جامه‌ای دیگر حلول می‌کند . ما امروز میراث دار بسیار بسیار مردمانیم که آمدند و به ما سپردند و رفتند تا ما به که بسپاریم .

گاه به گاه به زند‌گی مادرم و به خصوص آرزو‌های ناانجام او می‌اندیشم و افسوس می‌‌خورم . احساس می‌‌کردم که سمی بی‌ پایان مثل هوا ما را احاطه کرده و ما را با دست‌های بسته به قربانگاه می‌‌برند . حتی گاه مجال فریادی و اعتراضی نیست .

همیشه فکر می‌‌کردم که اگر خدایی باشد پیش از همه در وجود مادران است و در ‌یک کلام انسان خدای خود است .

هر قدم که در راه زند‌گی بر می‌‌داریم به پیشباز مرگ می‌‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌‌آییم برای مردنیم . مرگ در باطن زند‌گی است و به اندازه زند‌گی عادی است ولی‌ این همه پدیده عجیبی‌ است که انگار همه چیز را دگرگون می‌کند .

آن وقت‌ها که توده‌ای بودم رضا شاه برایم رضا قزاق بود ولی‌ حالا نه‌ . مردی ‌ست با نقاط ضعف و قوتش مثل بسیاری از کسان دیگر .

دو و سه روز دیگر به تولوز می‌‌روم . این جا هم اگر به بعضی‌‌ها بر نخورد مثل میهن عزیز خودمان خر تو خر است . خیال کرده اند من مهندسم و چهار ماه کار آموزی در تاسیسات هیدرو لیک تولوز برایم مقدر کرده اند . گفتم آقا من مهندس نیستم . گفت هستی‌ . اصرار کردم تازه نگاهی‌ به پرونده‌ام و نامه‌ای که نوشته بودم کرد . یارو قبول کرد که اشتباه شده .

این جا به ‌یک ایرانی‌ برخوردم که کارمند سازمان آب کرمانشاه است . مصاحبت او خودش مکافاتی است . فرانسه شکسته بسته‌ای می‌‌داند که بهتر است بگویم نمی داند . زورکی سلام و علیک می‌‌کند و بعضی‌ از حرف هآش را هم حالی‌ می‌کند . تازه با همین زبان بریده ش به هر زنی‌ می‌رسد سلامی‌ می‌‌پراند . مثل شکارچی بی‌ سلاحی است که لای بوته‌ها و تیغ‌ها را می‌‌گردد . فقط آمده است که پایین تنه را از عزا در آورد و برگردد و جز این نه‌ حرفی‌ می‌‌زند و نه‌ حرفی‌ می‌‌شنود .

امروز صبح رفتم کلیسا . اخر امروز روز یکشنبه است . کشیش نامه پولس رسول به قرنتیان خواند و سپس وضی کرد سراسر لاف معجزات مسیح و دستگیری از بینوایان و درماندگان هم چاشنی‌ آن بود . برای این مردمی که شکمشان سیر است هفته‌ای ‌یک بار صحبت از بینوایان و درماندگان تفریح دلپذیری است . وگرنه بی‌ نوائی را فراموش می‌‌کنند و در نتیجه از لذت روحی نعمتی که دارند بی‌ نصیب می‌‌مانند . به خصوص که شنوندگان همه از طبقه متوسط بودند . آن‌هایی‌ که باید قدر فراخی و آسودگی را بدانند . همه خاموش و آرام گوش می‌کردند و صدا از کسی‌ در نمی آمد . فکر کردم چه مردم متمدنی آدم حظّ می‌‌کند . حال اگر در مسجد‌های ما بود یکهو یکی خر مگس معرکه می‌‌شد . ایهالناس شش سر نان خور دارم روی دیدن زن و بچه را ندارم . پول چهار تا نان ... اما اخر این آدم‌ها این جوری هم ندارند ، اگر داشتند بیش تر داداش در می‌‌آمد . اما در هر حال ما هم بد جانور‌های هستیم . مثل دسته گًل توی کثافت خودمان غوطه میخوریم .

آدمیزاد ‌یک بار به دنیا می‌‌آید اما در هر جدایی ‌یک بار تازه می‌‌میرد . مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد ، چون وقتی‌ برسد دیگر دردی نمی ماند تا درمانی بخواهد .











































































۳۰ آبان ۱۳۹۵
عذرا موسی خانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید