:  ۱۱۸۴۷۰
:  کودک و نوجوان
:  راک کوه رونده (نبرد هیولاها 27)
:  داستان جهان
   آدام بلید
   محمد قصاع
:   قدیانی
:  رقعی
:  ۱۳.۸
:  ۱۸.۷
:  نرم
:  ۱۰۴
:  ۶۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

 

به دنیای جدید خوش آمدید ... 
گمان می کردید با همه ی چیزهای شیطانی ای که وجود دارند، آشنا شده اید؟ پس شما هم مثل تام ساده اید! گرچه تام بر جادوگر مالول، پیروز شده است، اما مبارزه ها و نبرهای جدیدی در پیش رو دارد. او باید به سرزمینی دوردست سفر کند و به هرچه که می شناسد و دوست دارد، پشت کند. چرا؟ زیرا باید در سرزمینی غریب، شش هیولا را شکست دهد. 
یعنی تام به انجام این کار راضی می شود؟ با این مأموریت را رها می کند؟ گرچه او نمی داند، اما با مردم این سرزمین رابطه ی نزدیکی دارد و دشمنی جدید قصد دارد نابودش کند. می توانید حدس بزنید دشمنش کیست؟ 
به خواندن ادامه دهید تا ببینید سرنوشت قهرمانتان چیست؟ 
ولمال 

پیشگفتار 
برییل بالای قله ی کوه شمالی رسید. نفسش را در سینه حبس کرد و گفت: «خانه!» 
شهر تیون در دره ی پای کوه، گسترده شده بود. 
او ایستاد تا نفسی تازه کند و به پاهای دردمندش کمی استراحت بدهد. جاده های خاکی و قهوه ای رنگ، کوه های شمال و جنوب را به هم وصل می کردند. خانه هایی سنگی با بام های پوشالی در دو طرف جاده ها صف کشیده بودند. 
در شهر، بازار روز برپا بود. برییل می دانست که تاجران شمال گیلدور به سوی تیون در راهند. 
او از پشت سر صدای بزها را شیند. از روی شانه به گله ی بزهایی که از شهر کیواس به آنجا می آمدند، نگاه کرد. وظیفه ی برییل این بود که نگذارد هیچ کدام از حیوانات میان کوه های خطرناک گم شوند. 
به تیون نگاه کرد. یادآوری خاطره ی آشپزی خواهرش باعث شد تا شکمش قار و قور کند. پس از یک هفته، که فقط نان و مربا خورده بود، دلش مرغ سرخ شده ی داغ می خواست. 
اندیشید: «چرا وقت تلف می کنم؟ بهتر است زودتر به خانه بروم!» 
در حالی که پیش می رفت، صدای آرامی را شنید، شبیه صدای ساییده شدن سنگی روی سنگ دیگر، لرزشی را زیر پایش حس کرد. ایستاد، سرش را خم کرد و با دقت گوش داد. 
ناگهان صدای فریادهایی را از پایین کوه شنید: «فرار کنید! فرار کنید!» 
برییل دوباره به قله برگشت تا اطرافشان را بهتر ببیند. آن پایین، در شهر تیون، بلوا برپا شده بود. اسب ها رم کرده بودند و سوارانشان را به زمین می انداختند، مادران و پدران بچه های کوچکشان را بغل می کردند و می دویدند و فروشنده ها آن مقدار از کالاهایشان را که می توانستند حمل کنند، بر می داشتند و با خود می برند. همه می دویدند. 
برییل با چشمان نیمه بسته سعی کرد خواهرش را میان جمعیت وحشت زده پیدا کند. او کجا بود؟ با خود گفت: «خدایا! او را سالم نگه دار.» 
ناگهان حرکتی روی کوه طرف دیگر شهر نظرش را جلب کرد. برییل نفسش را در سینه حبس کرد و گفت: «بهمن!» 
ده ها تخته سنگ بزرگ از روی کوه جنوبی پایین می غلتیدند، سرعت می گرفتند و به همه سو می رفتند. آنها به خانه ها می خوردند و تیرهای چوبی، آجرها و سنگ ها را به هر سو پرتاب می کردند. بدترین بهمنی بود که برییل در عمرش دیده بود. بعد، ناگهان سنگ ها و صخره ها متوقف شدند و بی حرکت ماندند. 
برییل آهسته گفت: »انگار تمام سنگ ها با هم تصمیم گرفتند بایستند.» 
او به بزهای پشت سرش که با ترس و وحشت فرار می کردند، توجهی نکرد. 
سنگ ها وص خره ها روی زمین آهسته حرکت کردند، کنار یکدیگر قرار گرفتند و به هم چسبیدند. از برخورد آنها سر و صدای زیادی در دره پیچید. سنگ ها به شکل خاصی در می آمدند. سنگ هایی دراز و صاف به شکل پاهایی درآمدند و به تخته سنگ صاف و غول پیکری پیوستند. 
مجمسه ی یک انسان. 
سنگ های بزرگ دیگری در دوط رف بدن شکل گرفتند، بازوان. در حالی که برییل مات و مبهوت تماشا می کرد، آخرین تخته سنگ روی بالاترین نقطه ی سنگ ها غلتید. سری با شکافی به جای دهان و دو فرو رفتگی به جای چشم ایجاد شد. یکی از آن چشم ها به طور عجیبی سبزرنگ بود. 
سر مجسمه ی ترسناک با صدایی کرکننده چرخید و ویرانی تیون را تماشا کرد. چشم راستش به رنگ سبز روشن می درخشید. یکی از دتسانش را دراز کرد و آخرین درخت را از ریشه بیرون آورد و مانند شاخه ای کوچک به کناری انداخت. در حالی که هیولا با خشم به شهر نگاه می رکد، برییل متوجه شد که از ترس خشکش زده است. اندیشید: «دست کم مردم شهر فرار کرده اند.» 
او مردم را دید که به سوی جنوب و غرب می دویدند. 
اندیشید: «خدا کند خواهرم هم میان آنها باشد.» 
اگر عجله می کرد، می توانست به آنها برسد. شاید خواهرش را هم پیدا می کرد. او با زبانش برای بزهای وحشت زده صدایی ایجاد کرد. بزها چرخیدند و دنبال او دویدند. برییل تصمیم گرفت از مسیر طولانی تری به غرب تیون برود. بهترین راه برای پنهان ماندن از دسترس هیولای صخره ای بود. هیولا با تماشای شهر ویران شده لبخندی زشت بر لب داشت. برییل می دانست که اگر یکی از آن مشت های سنگی عظیم به رویش فرود می آمد، هرگز جان سالم به در نمی برد. 

تام ماموریت دارد بانوی هیولاها را از طلسمی شیطانی آزاد کند.او به شهری کوهستانی می رسد که ... 


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داده ای برای نمایش پیدا نشد!