:  ۸۰۱۶۷
:  داستان جهان
:  پیر مرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد
:  داستان های سوئدی قرن 21
   یوناس یوناسن
   شادی حامدی آزاد
:   به نگار
:  رقعی
:  ۱۳۹۴
:  ۲
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۴۴۴
:  ۲۱۰,۰۰۰ ریال


گپ و گفت در دیوار شهرکتاب

گپ‌وگفت با شادی حامدی، مترجم کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد»

دیوار شهرکتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک.

همراهان عزیز شهرکتاب آنلاین، به مدت یک هفته، از تاریخ 3 تا 10 بهمن ماه، می توانند بر روی دیوار شهرکتاب این کتاب، نقدها و نظرات خود را در مورد این کتاب با مترجم آن در میان بگذارند و به گفت‌وگو با ایشان بنشینند و یا ‌متن‌های ماندگاری از این کتاب را همراه با تصویر مرتبط بر روی دیوار شهرکتاب منتشر نمایید.

مطالب خود را در قسمت دیوار این کتاب بنویسید و خانم حامدی به شما پاسخ خواهد داد. به رسم یادگار، به منتخبان و فعالان این گپ و گفت فرهنگی کتاب‌های انشارات «به نگار» از سوی ناشر هدیه داده می‌شود.


درباره کتاب:

این رمان دربارۀ یک پیرمرد است. هرکسی عنوان رمان را بخواند فکر می‌کند قرار است یک رمان تخیلی بخواند اما به محض این‌که فصل اول رمان که فصلی بسیار کوتاه است تمام شود متوجه می‌شود که این رمان در عین واقعی بودن کم از تخیل ندارد.

 
این داسنان همان‌طور که گفته شد شرح حال یک پیرمرد است اما ظاهراً قرار نیست در آن شنوندۀ ناله‌ها و مویه‌های یک پیرمرد زهواردررفته باشیم که با مرور خاطراتش سر ما را درد می‌آورد بلکه برعکس ماجرای زندگی یک پیرمرد بسیار زبل است که گاهی کارهای خبیثانه و جذابی ازش سر می‌زند و با همین سن و سال ما را به هیجان وامی‌دارد.

رمان را شادی حامدی به فارسی برگردانده است. فصل‌های رمان کوتاه هستند و هر فصل دقیقاً با یک تاریخ مشخص می‌شود. مترجم از عهدۀ ترجمۀ اثر به خوبی برآمده است و جملات کوتاه و مستقیم به علاوۀ بی‌طرفیِ رعایت شده در اثر خواننده را با کتابی خوش‌خوان و جذاب مواجه می‌کند.

در بخشی از این رمان می‌‌خوانیم:

«این مسافر در این فکر بود که چرا چمدان بزرگ طوسی‌رنگ چهارچرخه‌ای را دزدیده است. آیا علتش فقط این بود که توانسته بود این کار را بکند و صاحب چمدان هم آدم نفهمی بود، یا به این دلیل که فکر کرده بود شاید داخل چمدان یک جفت کفش و یک کلاه پیدا شود؟ یا شاید به این خاطر بود که پیرمرد چیزی برای از دست دادن نداشت. آلن واقعاً نمی‌دانست چرا این کار را کرده. با خودش فکر کرد، وقتی زندگی وارد وقت اضافه می‌شود به راحتی می‌توان به خود اجازۀ بعضی کارها را داد. بعد کمی جابه‌جا شد و جایش را در صندلی راحت کرد.»

 
 

خبرهای وابسته

» پیشنهاد کتاب: پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب بسیار جالبیه با ترجمه عالی.وقتی کتاب رو میخونی مثل اینه ک داری یک فیلم کمدی قوی میبینی.واقعا کشش داره و خنده رو به لب میاره.ترجمه بسیار عالی هم بدرستی حس کمدی رو منتقل میکنه.پیشنهاد میکنم حتما بخونید و لذت ببرید.
۰۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد با داشتن مدرک دانشگاهی، مشغول پیاده‌روی​ درازی در امتداد ساحل شد و حسابی فکر کرد. در این زندگی چه کاری می‌توانست انجام بدهد که مال و ثروت برای خانواده‌اش به ارمغان بیاورد؟ حتا با وجود داشتن مدرکی در اقتصاد هنوز حساب و کتاب برایش سخت بود.
آماندا اینشتین با خودش فکر کرد، بله، همین کار را می‌کنم! « میرم سراغ سیاست!»
۳۱ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ژولیوس در شمال سوئد به دنیا آمده بود؛ تنها فرزند اندش و الوینا یونسن‌. ژولیوس در مزرعه‌ی خانواده‌اش کار می‌کرد و هر روز از پدرش که معتقد بود او به درد هیچه‌کاری نمی‌خورد، کتک میخورد. ژولیوس بیست‌و‌پنج‌ساله بود که مادرش از سرطان مرد و او بسیار اندوهگین شد. کمی بعد پدرش، وقتی تلاش میکرد ماده‌گوساله‌ای را از باتلاق نجات بدهد، در باتلاق گیر افتاد و مرد. ژولیوس باز هم اندوهگین شد چون خیلی به ماده‌گوساله انس گرفته بود. (ص۲۱)

آلن در این فکر بود که آن‌ها چه‌چیزی تولید می‌کنند. ژولیوس می‌دانست که این کارخانه تارخچه‌ای دارد. آن‌ها در قرن هفدهم به روش ریخته‌گری توپ ‌نظامی می‌ساختند و در جنگ سی‌ساله به هرکسی که می‌خواست کشتار مؤثرتری انجام بدهد می‌فروختند.
آلن ... دیدن ادامه » فکر کرد اصلٱ لازم نبود مردم قرن هفدهم همدیگر را بکشند. اگر کمی صبور بودند، همه‌شان به هر حال آخر سر می‌مردند. (ص۶۴)

به نظر استبان، «نخست‌وزیر» لفظ مؤدبانه‌ای برای «دیکتاتور» بود. (ص۸۳)

انتقام خوب‌چیزی نیست. انتقام مثل سیاست می‌مونه، همیشه یک چیز باعث یک چیز دیگه می‌شه تا اینکه بد به بدتر تبدیل می‌شه و بدتر به بدترین. (ص۸۵)

سونگمای‌لینگ، درست مانند آن دلقک، چیزی را فهمیده بود که چیانگ کای‌شک هنوز نفهمیده بود؛ اینکه برای حکومت کردن بر مردم بهتر است که آن‌ها حامی‌ات باشند. (ص۱۵۲)

وقتی آلن بچه بود، پدرش به او یاد داده بود که به آدم‌هایی که وقتی فرصتش پیش می‌آید مشروب نمی‌نوشند مشکوک باشد. کمی بیش از شش سالش بود که روزی پدرش دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: "پسرم، تو باید از کشیش‌ها حذر کنی. همین‌طور از کسانی که ودکا نمی‌نوشن. از همه بدتر، از کشیش‌هایی که ودکا نمی‌نوشن"
پدر آلن به این پند خودش پایبند بود و بی‌شک آن روزی که با مشت به صورت یکی از مسافران زد و بلافاصله از شرکت راه‌آهن ملی اخراج شد چندان هوشیار نبود. این باعث شد که مادر آلن هم پندهایی از طرف خودش به او بدهد: "آلن از آدم‌های مست حذر کن. این کاریه که خودمم باید می‌کردم."
پسرک بزرگ شد و عقاید خودش را نیز به پندهای والدینش اضافه کرد. آلن فکر می‌کرد که کشیش‌ها و سیاست‌مدارها به یک‌اندازه بدند، فرقی هم نمی‌کند که کمونیست باشند یا فاشیست، کاپیتالیست یا هر "ـیست" سیاسی دیگری. اما با پدرش موافق بود که آدم‌های قابل اعتماد آب‌میوه نمی‌نوشند. و با مادرش هم موافق بود که در هر حالی، حتی اگر کمی بیش از حد عاقلانه نوشیده باشی، باید درست رفتار کنی. (ص۱۵۶)

آلن نگاهی به سرباز چینیِ بی‌هوش که پیش پایش افتاده بود انداخت: "هیچ‌وقت با یه سوئدی مسابقهٔ نوشیدن نذار، مگه اینکه خودت فنلاندی یا دست‌کم روس باشی." (ص۱۵۷)

آلن اعتراف کرد که تفاوت میان دیوانه‌بودن و نابغه‌بودن بسیار ظریف است و در این موردِ به‌خصوص او نمی‌تواند بگوید با کدام‌یک طرف است. (ص۱۸۹)

حاصل کار شرکت نفت ایران- انگلیس رکوردشکن شده و نفتْ ایران و انگلستان را بسیار ثروتمند کرده بود؛ البته حقیقتش را بخواهید، بیشتر انگلستان را ثروتمند کرده بود که البته منصفانه بود؛ چون تنها سهم ایران در این شراکت نیروی کار ارزان و البته خود نفت بود! (ص۲۰۸)

اگر زندگی فقط یک‌چیز به آلن آموخته بود، این بود که مردم اصرار داشتند یا چپ باشند یا راست. (ص۲۰۹)

به نظر او قانون همیشه یک چیز می‌گفت، درحالی‌که اخلاق به نتیجه‌ای متفاوت می‌رسید و او فکر نمی‌کرد لازم است فراتر از فعالیت‌های کوچک‌مقیاس خودش نگاه کند تا مثالی بیابد از کارهایی که بتوان در آن‌ها قانون را، به شرط بالا گرفتن سر، نادیده گرفت. (ص۲۲۶)

آلن وسط حرف دو برادر پرید و گفت همهٔ دنیا را گشته و اگر یک‌چیز یاد گرفته باشد این بوده که بزرگ‌ترین و ظاهراً ناممکن‌ترین نبردها روی زمین بر اساس این گفته شکل می‌گیرند که: "تو احمقی... نه، تویی که احمقی... نه، این خودتی که احمقی..." (ص۲۲۷)

به این ترتیب، پیکه فقط با تهدید به استفاده از سلاح (و بدون هیچ سلاحی) تصمیم گرفت که هیچ‌کس چیزی را نزد پلیس یا دادستان اعتراف نکند. تجربهٔ او نشان می‌داد که عدالت به‌ندرت به اندازه‌ای که باید، عادل بود! دیگران موافقت کردند. یک علتش مثلاً این بود که اگر این بار عدالت اتفاقاً عادل بود چه ممکن بود بشود. (ص۲۷۲)

آلن به‌خاطر حُسن انجام کار و خوب بازی کردنِ نقش، هربرت را تحسین کرد. هربرت از خجالت سرخ شد و، درحالی‌که تحسین آلن را رد می‌کرد، گفت بازی کردن نقش احمق‌ها وقتی احمق باشی اصلاً کار سختی نیست. آلن گفت که نمی‌داند این کار چقدر سخت است چون تمام احمق‌هایی که آلن تا به حال در زندگی‌اش شناخته سعی می‌کردند برعکس عمل کنند. (ص۲۸۲)

هرکسی که می‌خواست با نخست‌وزیر کیم ایل سونگ ارتباط برقرار کند، نخست باید با جانشین او ملاقات می‌کرد؛ با پسرش.
کیم جونگ ایل.
راهنمایی کیم ایل سونگ به پسرش این بود: "و تو باید مهمون‌هات رو دست‌کم هفتاد‌ودو ساعت منتظر بذاری. اینطوری اقتدارت رو حفظ می‌کنی، پسرم."
کیم جونگ ایل به‌دروغ گفته بود: "فکر کنم فهمیدم، پدر." و بعد لغت‌نامه‌ای برداشته بود تا معنی واژه‌هایی را که نفهمیده بود پیدا کند. (ص۲۹۹)



پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد
یوناس یوناسُن / مترجم: شادی حامدی
۱۱ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی می‌خواستم این کتابُ بخرم، بینِ دوتا ترجمه‌ای که ازش موجوده مونده بودم. با هیچ‌کدوم از مترجم‌ها آشنایی نداشتم! آخرش تنها به‌دلیل اینکه این ترجمه ارزون‌تر بود (با وجود اینکه انتشارات نیلوفر رو خیلی قبول دارم) این کتاب رو خریداری کردم.
باید اعتراف کنم که از انتخابم راضی‌ام؛ کتابِ خیلی خوبی بود و ترجمه واقعاً عالی بود و لذت مطالعه ... دیدن ادامه » رو دوچندان کرد.
ممنون از خانم شادی حامدی. امیدوارم ترجمه‌های بیشتری از ایشون بخونم.
۱۱ خرداد ۱۳۹۵
اتفاقن من هم همین مشکل رو داشتم ولی دوستم که قبلن اون یکی ترجمه اش رو خونده بود اون یکی رو بیشتر پسندید و گفت که اون رو بگیرم.
منم از اون راضی بودم ترجمه اش خوب بود انصافن.
۱۳ تير ۱۳۹۵
خوشحالم که این ترجمه را پسندیدید. ممنون از لطف شما.
۰۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب فوق العاده خوندنی ائی هست اگر میدونستم همچین کتابی هست خیلی زودتر میخوندمش
کتاب پر از طنز های باحالی هست که واقعاً میخندین در حالی که اصلا تو ژانر طنز و کمدی نمیشه قرارش داد و طنز شاهکاری داره
و از همه مهمتر ترجمه فوق العاده مترجم هست که انگار کتاب اصلاً به زبان فارسی نوشته شده و ترجمه ائی در کار نبوده تا به امروز کتابی ترجمه خانم ... دیدن ادامه » حامدی نخونده بودم اما از این به بعد قطعاً برام ترجمه های ایشون یه ویژگی برای خرید کتاب محسوب میشه
شدیداً پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب رو بخونید و از داستان فوق العادش طنز بی نظیرش و ... لذت ببرید
۰۲ فروردين ۱۳۹۵
خیلی ممنون از نظر لطف شما. خوشحالم که ترجمه‌ی این اثر را دوست داشتید.
۲۱ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

فصل ١
دوشنبه ... دیدن ادامه » 2 مه 2005
شاید پیش خودتان فکر می‌کنید باید زودتر فکرهایش را می‌کرد، و ان‌قدر مرد بود که به بقیه بگوید چه تصمیمی گرفته است‌. اما آلن کارلسن هیچ‌وقت آدمی نبود که مسائل را خیلی سبک سنگین کند.

این فکر هم درست لحظاتی پیش به ذهن پیرمرد رسیده بود؛ لحظاتی پیش از اینکه پنجرة اتاقش را در طبقة همکف (‌خانة مردمان پیر)‌ در شهر مالم‌شوپینگ‌ باز کند، بیرون برود و پایش را روی چمن گلکاری‌شده پایین پنجره بگذارد.

البته بیرون جهیدن از پنجره به اندکی تلاش نیاز داشت‌، چون الن پیرمردی صدساله بود. در واقع درست همین امروز صدساله می‌شد. کمتر از یک ساعت دیگر جشن تولدش در سالن اجتماعات خانة سالمندان آغاز می‌شد. شهردار می‌آمد. همچنین خبرنگاران روزنامة محلی‌، همة پیرمردها و پیرزن‌های دیگر، و همة کارکنان خانة سالمندان‌، به مدیریت خانم‌مدیر آلیس بداخلاق‌، هم دعوت شده بودند.

فقط خود صاحب مجلس بود که نمی‌خواست در جشن تولد حاضر باشد.

فصل ٢
دوشنبه‌، ٢ مه ٢٠٠٥
آلن کارلسن روی چمن‌های کلکاری‌شده‌، که در امتداد یک ضلع ساختمان خانة سالمندان کشیده شده بود، اندکی درنگ کرد. او ژاکت و شلوار راحتی قهوه‌ای پوشیده بود، و دمپایی روفرشی قهوه‌ای به پا داشت‌. خیلی آدم آلامدی نبود؛ مردم در این سن و سال معمولا اهل مد نیستند. تازه در حال فرار از جشن تولد صدسالگی‌اش هم بود، که چیز عجیبی برای هر آدم صدساله‌ای محسوب می‌شود؛ بگذریم که خود صدساله‌شدن هم خیلی اتفاق نادری است‌.

آلن لحظه‌ای فکر کرد که آیا باید برگردد و در تلاشی دیگر از پنجره داخل اتاق بخزد و کلاه و کفشش را هم بردارد یا نه‌، اما وقتی کیف پولش را در جیب بغلش لمس کرد به این نتیجه رسید که نیازی نیست‌. از آن گذشته‌، خانم‌مدیر آلیس بارها نشان داده بود که حس ششم دارد (‌هرجا آلن بطری ودکایش را پنهان میکرد، او میفهمید)‌. تازه شاید همین حالا هم در اتاق آلن مشغول فضولی بود؛ و شک کرده بود به اینکه چیزی غیرعادی در جریان است‌.

آلن‌، همان‌طور که با زانوهای‌ی لرزان پایش را از میان گل‌ها بیرون می‌گذاشت‌، با خودش فکر کرد بهتر است راه بیفتد. تا جایی که یادش می‌آمد، در کیف‌پولش چند اسکناس صدکرونی پس‌انداز داشت‌؛ خوب بود چون اگر قرار بود جایی مخفی شود به پول نیاز داشت‌. لحظه‌ای برگشت تا نگاهی به خانة سالمندان بیندازد؛ جایی که ‌تا همین چند لحظه پیش‌ فکر میکرد آخرین اقامتکاهش روی زمین خواهد بود. بعد فکر کرد می‌تواند در زمانی دیگر و مکانی دیگر بمیرد.

پیرمرد صدساله با دمپایی‌های شاشی (‌نامش این است چون مردان خیلی پیر به‌ندرت می‌توانند موقع شاشیدن جایی دورتر از روی کفش خود نشانه‌گیری کنند!) راه افتاد. اول از وسط پارکی گذشت و بعد از کنار زمینی خالی که گاهی در آن بازارهای هفتگی برپا می‌شد. شهر آرامی بود. پس از چندصد متر، آلن پشت کلیسای قرون وسطایی شهر رفت ر روی نیمکتی کنار چند قبر نشست تا به زانوهای دردناکش کمی استراحت بدهد. شهر آن‌قدرها مذهبی نبود که آلن نگران باشد که در حیاط کلیسا مزاحمش شوند. بعد متوجه اتفاقی مضحک شد. او در همان سالی متولد شده که این یارو، هنینگ آلگوتسن‌، که سنگ قبرش درست پیش پای آلن بود، به دنیا آمده بود. البته تفاوت مهمی وجرد داشت‌؛ هنینک شصت‌ویک سال پیش تسلیم مرگ شده بود. اگر آلن کمی کنجکاوتر بود به این فکر می‌افتاد که چرا هنینگ در سی‌ونه سالگی مرده بود. ولی آلن معمولا کاری به کار دیگران نداشت‌، مرده ‌یا زنده‌؛ همیشه مردم را به حال خودشان رها کرده بود و قصد داشت بعدا هم چنین کند.

در ضمن فکر کرد همة آن سال‌هایی که در خانة سالمندان می‌نشست و به این فکر می‌کرد که شاید بهتر باشد بمیرد و همه‌چیز را رها کند، اشتباه می‌کرده است‌. باوجود همة درد و رنج‌هایی که در ان سن داشت‌، فکر کرد خیلی هیجان‌انگیزتر است که در حال فرار از دست خانم‌مدیر آلیس باشد تا اینکه بی‌حرکت دو متر زیر زمین خوابیده باشد.

به این ترتیب‌، صاحب مهمانی تولد، باوجود زانوهای شاکی و دردناکش‌، بلند شد و با هنینگ آلگوتسن خداحافظی کرد و به فرار برنامه‌ریزی‌نشده‌اش ادامه داد.
آلن از وسط حیاط کلیسا به سوی جنوب رفت تا اینکه دیواری سنگی سر راهش سبز شد. ارتفاعش بیشتر از یک متر نبود، ولی خب‌، آلن پیرمردی صدساله بود نه ورزشکار پرش ارتفاع‌. آن‌سوی دیوار، ترمینال اتوبوس مالم‌شوپینگ قرار داشت و پیرمرد ناگهان متوجه شد که پاهای زهوار دررفته‌اش او را به سوی ساختمانی می‌کشاند که چه‌بسا خیلی مفید باشد. یک‌بار، خیلی سال پیش‌، آلن از کوه‌های هیمالیا گذشته بود، البته پیک‌نیک و سفری تفریحی نبود. همان‌طور که در برابر آخرین مانع میان خودش و ترمینال ایستاده بود، به ان تجربه فکر می‌کرد. چنان مشتاقانه به قضیه فکر کرد که دیوار سنگی ظاهرا پیش چشمانش شروع به اب‌رفتن کرد. و وقتی به کمترین ارتفاعش رسید، آلن از روی دیوار به آن‌سو خزید؛ گور بابای سن‌وسال و زانوها.

مالم‌شوپینک از آن شهرهایی نبود که بشود صفت شلوغ را برایش به‌کار برد و آن صبح آفتابی وسط هفته هم استثنا نبود. آلن از وقتی تصمیم گرفته بود در جشن تولد صدسالگی خودش شرکت نکند، هنوز یک نفر را هم ندیده بود. وقتی وارد سالن انتظار ترمینال شد آ‌نجا هم تقریبا خالی بود؛ تقریبا. در سمت راست دو باجة بلیت‌فروشی قرار داشت که یکی از آن‌ها بسته بود. پشت آن یکی باجه‌، مردی ریزاندام نشسته بود با عینک کوچک و گرد، موهای کم‌پشت شانه‌شده به یک‌سو، و جلیقه‌ای یونیفورم‌ مانند. مرد بلیت‌فروش چشمش را از صفحة کامپیوترش برداشت و نگاهی عصبانی به آلن انداخت‌. شاید حس می‌کرد که اتاق انتظار زیادی شلوغ شده‌، چون گوشة اتاق هـم مرد جوان لاغراندامی ایستاده بود با موهای بلوند چرب و بلند و ریش کم‌پشت‌. او کاپشن جینی به تن داشت که پشتش نوشته بود never again


<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
۰۲ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 94/03/20
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"دوشنبه، ... دیدن ادامه » دوم مه 2005

شاید با خودتان بگویید که می‌شد زودتر تصمیمش را بگیرد، و آن‌قدر مرد باشد که دیگران را از این تصمیم باخبر کند. اما آلن کارلسن هرگز اهل تاملات طولانی نبود.
برای همین هنوز درست این فکر در مغز پیرمرد جایگیر نشده بود که پنجره اتاقش در طبقه همکف خانه سالمندان در شهر مالمشوپینگ را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت - به باغچه.
این عملیات تلاش مختصری لازم داشت، چون آلن صدساله بود. در واقع درست در همین روز صدساله می‌شد. کمتر از یک ساعت دیگر جشن تولدش در تالار نشیمن خانه سالمندان شروع می‌شد. قرار بود شهردار بیاید. و روزنامه محلی. و همه سالمندان دیگر. و کل کارکنان، به رهبری خانم مدیر آلیس بدخلق
۲۸ بهمن ۱۳۹۴
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب

پیرمرد صدساله ای که از پنجره بیرون پرید و نا پدید شد

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع ۹۴/۰۲/۱۲


شاید پیش خودتان فکر می کنیدباید زودتر فکر هایش را می کرد و آنقدر مرد بود که به بقیه بگوید چه تصمیمی گرفته است.اما آلن کارلسُن هیچوقت آدمی نبود که مسائل را خیلی سبک و سنگین کند.
این فکر هم درست لحظاتی پیشبه ذهن پیرمرد رسیده بود ، لحظاتی پیش از اینکه پنجره ی اتاقش را در طبقه ی هم کف ِ «خانه ی مردمان پیر» در شهر مالم شوپینگ باز کند ، بیرون برود و پایش را روی چمن گلکاری شده پایین بگذارد.

۲۳ بهمن ۱۳۹۴
شادی حامدی آزاد و ناردون شهسواری این را دوست دارند
لذت خواندن یک کتاب فوق العاده جذاب رو از دست ندهید......
۲۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خانم حامدی نازنین خیلی خوشحالم که این فرصت دست داد و ازتون تشکر می کنم بابت ترجمه روان و دلنشینتون و اینکه من و دیگر دوستان رو مهمون کردید به خوندن کتابی این چنین شاد و خوشحال.
این کتاب جز ٕ اولّین کتاب هایی بود که امسال خوندم و هنوز هم گاهی دلتنگش میشم
. من از بین جمله های زیبای کتاب چند سطر ابتدایی داستان رو انتخاب کردم برای نوشتن در بخش متن های ماندگار ، بنظرم با خوندن همون چند جمله شور و شوق ِ همراه شدن در یک تصمیم ناگهانی .. یک فرار ِقشنگ و یک سفر ِ هیجان انگیز به خواننده سرایت میکنه .
داستان ... دیدن ادامه » جذّابی بود و البته ترجمه ی روان و خوش خوان ِ شما سهم ِ بزرگی داشت از این موفقیت.
من نظر یا انتقادی ندارم فقط دوست داشتم که ازتون تشکر کنم چون واقعا لذّت بردم از خوندن ِ این کتاب و به نظرم همه چیز خیلی خوب بود.

شاد و سلامت باشید.
۰۵ بهمن ۱۳۹۴
سلام

خیلی از دریافت نظرتان خوشحال شدم. وقتی می‌بینم خوانندگان از نتیجه‌ی کارم راضی‌اند، خستگی کار از تنم بیرون می‌رود.

ممنونم
شما هم همواره خوش و خرم باشید.
۰۶ بهمن ۱۳۹۴
خواهش می کنم،خیلی ممنون
۰۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» داستانی در گونه‌ی طنز اجتماعی-سیاسی است که یوناس یوناسون، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی سوئدی، آن را در سال ۲۰۰۹ نوشت. این نخستین رمانش بود و پنج ناشر نخستی که سراغشان رفت، کتاب را برای انتشار ارزشمند تشخیص ندادند اما این کتاب پس از انتشار در سوئد به پدیده‌ای تبدیل شد و از آن زمان به چندین زبان دنیا، ازجمله انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، پرتقالی، روسی، ژاپنی، کره‌ای، تایوانی، فارسی و ... ترجمه شده و بیش از سه میلیون نسخه از آن در سرتاسر جهان به فروش رفته و هنوز هم یکی از پُرفروش‌ترین کتاب‌های اروپاست. فلیکس هرن‌گرن، کارگردان سوئدی، فیلمی براساس این کتاب و به همین نام ساخته است. این کتاب در سایت goodreads از میان بیش از هفتادهزار رأی دریافتی، ۳/۸ ستاره از پنج ستاره و در سایت آمازون با ۸۵۰۰ رأی ۴/۴ ستاره از پنج گرفته است.

خلاصه‌ی داستان:‌
داستان ... دیدن ادامه » از روز تولد صدسالگی آلن کارلسون در خانه‌ی سالمندانی در یکی از شهرهای کوچک سوئد آغاز می‌شود. او آرام در اتاقش در خانه‌ی سالمندان نشسته و منتظر جشنی است که دوست ندارد هرگز آغاز شود. قرار است شهردار و خبرنگاران هم بیایند تا در این جشن شرکت کنند. اما آلن تمایلی به شرکت در جشن تولد خودش ندارد. او پنجره را باز می‌کند و با لباس راحتی و دمپایی روی چمن‌های گلکاری‌شد‌ه‌ی پایین پنجره می‌پرد و به سوی سرنوشت می‌رود. به این ترتیب است که سفر پیکارسک و یگانه‌اش آغاز می‌شود؛ سفری با همراهی چند تبهکار، چند احمق، چمدانی پُر از اسکناس، چند قتل، و پلیسِ حسابی مشغول و درگیری که به گرد پای ماجراها نمی‌رسد! در خلال پیش‌رَوی این داستان، پنجره‌هایی به سوی زندگی آلن در صد سال گذشته باز می‌شود و ما با سرگذشت باورنکردنی و به‌شدت جذاب او آشنا می‌شویم.
آلن کارلسون کارشناس ساده‌لوح مواد منفجره بوده که همیشه در زندگی‌اش ناخواسته درگیر مسائل مهم می‌شده و در برخی از مهم‌ترین وقایع قرن بیستم جهان نقشی کلیدی داشته است. او در سفرهایش به دور دنیا، که گاه ناخواسته پیش می‌آید، با برخی از رهبران جهان، ازجمله ژنرال فرانکو، پرزیدنت روزوِلت و هَری ترومن، مائو تسه‌تونگ، استالین، کیم ایل‌سونگ و پسر خردسالش، مارشال دوگل و پرزیدنت جانسون، ملاقات می‌کند و گاه بین‌شان دوستی همراه با صمیمیتی برقرار می‌شود. در سوئد مدتی در آسایشگاه روانی بستری می‌شود تا روانشناسان او را مورد آزمایش قرار دهند، در اسپانیا ناخواسته در جبهه‌های جنگ علیه ژنرال فرانکو می‌جنگد، در سفری اتفاقی به آمریکا وارد تأسیسات ساخت بمب اتم لس‌آلاموس می‌شود و با ارائه‌ی راه‌حلی ساده به دانشمندانِ درگیر در پروژه‌ی منهتن به ساخته‌شدن بمب اتم کمک می‌کند، از سوی آمریکا مأموریت می‌یابد برای سرکوب کمونیسم به چین برود، طی حوادثی در چین سرگردان می‌شود و پیاده راهی هیمالیا می‌شود، آنجا با سه کوهنورد ایرانی آشنا می‌شود و تصمیم می‌گیرد برای بازگشت به سوئد از ایران بگذرد، در ایران ساواک دستگیرش می‌کند چون مدارک شناسایی ندارد، اما طی عملیاتی طنازانه از دست ساواک می‌گریزد و خودش را به سفارت سوئد می‌رساند، آنجا می‌فهمد به‌سبب تغییر کارت‌های شناسایی در سوئد حالا هر فرد سوئدی شماره‌ای اختصاصی دارد و او چون مدت‌ها نبوده دیگر هویت سوئدی ندارد (!)، او پس از تماسی با هری ترومن، رئیس‌جمهور آمریکا، مشکلش با سوئد را حل می‌کند و به کشورش بازمی‌گردد، چند هفته بعد روس‌ها او را می‌دزدند و نزد استالین می‌برند تا برای روس‌ها بمب اتم بسازد اما اتفاقی ناخواسته موجب می‌شود شام دلپذیر و دوستی پُرصمیمیتش با استالین تبدیل به حکم سی سال حبس با اعمال شاقه در سیبری شود! چند سال بعد، حوصله‌اش از ماندن در زندان سر می‌رود و همراه یک زندانی دیگر و البته با به‌آتش‌کشیدن زندان و شهر اطرافش از زندان می‌گریزد و به کره‌ی شمالی می‌رود تا کیم‌ایل‌سونگ را ببیند، باز هم نقشه‌ای در سر دارد تا بلکه بتواند به خانه برگردد و زندگی آرامی را از سر بگیرد. پس از حوادثی در کره، که او را تا مرز اعدام پیش می‌برد، به‌طرز معجزه‌آسایی محبوب می‌شود و با چمدانی پُر از پول راهی جزایر گرمسیری و پُرآرامش اندونزی می‌شود. چند سال بعد، طی اتفاقاتی مضحک، مترجم سفارت اندونزی در پاریس می‌شود. مانند همیشه نقشه‌ها و برنامه‌هایش با بدبیاری و خوش‌بیاری‌های مداوم روبه‌رو می‌شوند. ظاهراً او هرگز قرار نیست روی آرامش را در زندگی طولانی‌اش ببیند!
۰۳ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتقام چیز خوبی نیست. انتقام مثل سیاست است، یک چیز همیشه به یک چیز دیگر منجر می شود تا اینکه بد بدتر می شود و بدتر بدتربن .

پیرمرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد| یوناس یوناسن | مترجم: شادی حامدی
۰۷ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یوناسن چون قبلا روزنامه نگار بوده، کتابش این ذهنیت را می دهد که انگار مشغول روزنامه‌خوانی هستی، در روزنامه‌خوانی شما فقط گزارش می‌خوانی، عاری از توصیف فضا. این کتاب هم این ویژگی را دارد. البته هیچ خورده‌ای نمی‌توان گرفت چون سبک این نویسنده این‌طور است و کسی تاکنون این چنین ننوشته (یا بنده این چنین سبکی نخوانده‌ام) و چون یوناسن ... دیدن ادامه » به سبک خود می‌نویسد، قلمش قلقلک می‌دهد و ناخودآگاه بدون اینکه متوجه باشی لبخندی بر لبان می‌نشیند!
۲۴ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید پیش خودتان فکر می کنید باید زودتر فکر هایش را میکرد و آن قدر مرد بود که به بقیه بگوید چه تصمیمی گرفته است.اما آلن کارلسُن هیچ وقت آدمی نبود که مسائل را خیلی سبک و سنگین کند .
این فکر هم درست لحظاتی پیش به ذهن پیرمرد رسیده بود..لحظاتی پیش از اینکه پنجره ی اتاقش را در طبقه ی همکف ِ "خانه ی مردمان پیر"در شهر مالم شوپینگ باز کند و پایش را روی چمن گلکاری شده پایین پنجره بگذارد.
البته بیرون جهیدن از پنجره به اندکی تلاش نیاز داشت چون آلن پیرمردی صد ساله بود.در واقع درست همین امروز صد ساله می شد. کمتر از یک ساعت دیگر جشن تولّدش در سالن اجتماعات خانه ی سالمندان آغاز میشد .شهردار می آمد ..هم چنین خبرنگاران روزنامه ی محلی..همه ی پیرمردها و پیرزن های دیگر و همه ی کارکنان خانه ی سالمندان به مدیریت خانم مدیر آلیس ِ بد اخلاق هم دعوت شده بودند.
فقط ... دیدن ادامه » خودِ صاحب مجلس بود که نمی خواست در جشن تولّد حاضر باشد.

این کتاب رو از دست ندید..عالی بود.
۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید