:  ۷۸۴۱۰
:  داستان جهان
:  پیر دختر
:  داستان های فرانسه قرن 19
   اونوره دو بالزاک
:   اشاره
:  رقعي
:  ۱۴.۵
:  ۲۱
:  نرم
:  ۲۹۶
:  ۴۵۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ظاهراً فلسفه وجودی ایجاد بخش متن‌های ماندگار به این سبب است که با یادداشت بخش هایی از ‌یک کتاب انگیزه و اشتیاقی در ذهن دوستداران کتاب به وجود آید و بتوانند با چشمانی باز و با تیپ خاطر کتاب مورد علاقه خود را تهیه کنند . ولی‌ گاهان در لیست معرفی کتاب‌های ‌یک نویسنده ملاحظه میشود که بعضی‌ از کتاب‌های او که بسیار معروف هم هستند از قلم افتاده اند ! به همین علت من دلیلی‌ نمی بینم که کتاب هایی از ‌یک نویسنده که در لیست کتاب‌های معرفی شده او وجود ندارد و در عین حال به نظر دارا‌ای مشکل چاپ مجدد نیزنمیباشد ، در ستون مربوطه معرفی نگردد زیرا به هر حال اثری از آثار همین نویسنده است و امید که کار‌هایی‌ این چنین سبب شود که شرکت محترم شهر کتاب نیز آثاری که غبار فراموشی بر چهره‌شان نشسته در یابد و به جایگاه واقعی خود بازگرداند .



... دیدن ادامه » ............................................................................................................


گزیده هایی از کتاب زن سی‌ ساله از اونوره دو بالزاک

ترجمه علی‌ اصغر خبره زاده

دختران اغلب تصاویری دلربا و سرشار از نجابت و صورت‌هایی‌ خیلی‌ برای خودشان می‌‌آفرینند . و در باره مردان و احساسات و دنیا خیالهأی هوس انگیز در سر می‌‌پروارند ، بعد ، با پاک دلی‌ ، کمال مطلوب خود را در خیالهأی خوشی در باره ش دارند ، در ‌یک تن‌ ، می‌‌یابند و خود را به پناه او می‌‌کشانند ، آنها در مردی که برگزیده اند ، به آن موجود خیالی دلبستگی دارند ، اما بعد‌ها ، هنگامی که دیگر نمی توان از سد بدبختی گذر کرد، آن ظاهر فریبکارنه که آنها را فریفته است ، آن بت اولی‌ آنها ، بالاخره به اسکلت نفرت انگیزی مبدل می‌‌گردد.

هنگامی که زن و شوهر کاملا یکدیگر را شناختند و به یکدیگر مداوم خو گرفتند ، وقتی‌ که زن کمترین حرکت مرد را درک کرد و توانست در احساسات یا اموری که مرد از او مخفی می‌‌دارد ، نفوذ کند . آنگاه اغلب پس از فکر و اندیشه یا توجهات قبلی که تصادف موجد آن بود یا با بی‌خیالی انجام گرفته است ، ناگهان روشنایی حقیقت بر او می‌تابد . ‌یک زن اغلب در کنار یا در اعماق ‌یک گرداب ، هوشیار می‌‌گردد.

شاید علت همه خطا‌ها و جنایات ، ‌یک استدلال بیجا یا خود پسندی مفرط است . اجتماع نمی تواند وجود داشته باشد مگر با فداکاریهأی انفرادی که قوانین خواهان آن است . اگر بخواهیم از اجتماع بهره بر گیریم ، آیا نبایست خود را ملزم کنیم تا از شرایطی که دوام و بقا اجتماع به آن بسته است ، حفظ و حراست نماییم ؟ باری بیچارگان گرسنه که ناچارند قوانین مالکیت را محترم شمارند ، کمتر از زنانی که به آرزو‌های خود نرسیده اند و لطافت طبع آنها جریحه دار شده است ، شکوه و شکایت ندارند .

زنان ، صاحب استعدادی تقلید ناپذیر هستند ، بی‌ اینکه کلماتی دلنشین بر زبان آورند می‌‌توانند احساسات خود را بیان کنند . فصاحت‌شان مخصوصا در لحن کلام و ادا و حرکات ، در رفتار و نگاه آنها می‌‌باشد .

تاثیری که مکان بر روح می‌‌نماید مسئله‌ای مهم و قابل دقت است . هنگامی که در کناره دریا بسر می‌‌بریم حزن و اندوه به طور قطع و یقین گریبان ما را می‌‌گیرد ، ‌یک قانون دیگر از طبیعت شدید التاسر ما این است که در کوهستان ، احساست تلطیف می‌‌گردد و رقیق می‌‌شود . در این نقاط ، احساسات سوزانی که به نظر می‌‌آمد به صورت محو و نابود شده اند ، دوباره عمیقا پدیدار میگردند.

از نظر قوانین ، زن بسیار پاکدامنی هستم ، خانه را برایش دلنشین می‌‌کنم ، از هرزگیهایش چشم پوشی می‌‌نمایم ، در مالش دخل و تصرف نمی کنم ، درامدش را به میل خود می‌‌تواند حیف و میل کند ، تنها مواظبم که ثروتش را از دست ندهد ، در برابر این مشقات ، آرامش درون را بدست آورده‌ام ، او نمیتواند یا نمیخواهد در هستی‌ و وجود من موشکافی کند و آن را تفسیر نماید ، اما ، اگر من این چنین با شوهرم رفتار می‌‌کنم ، از واکنش خوی و خصلت ش غافل نیستم و از آن حساب میبرم . من چون رام کنده خرسی هستم که می‌‌ترسد روزی پوزه بندش پاره شود .

از ‌یک شوهر ، حتئ اگر ما را دوست داشته باشد ، می‌‌تونیم دست بکشیم . مرد موجودی قوی است ، زود تسلا می‌‌یابد . ما می‌‌توانیم پشت پا به قوانین و رسوم دنیا بزنیم . اما ‌یک بچه بی‌ مادر !

به من گوش کن و مجرد بمان . با زن زیبایی ازدواج می‌کنید ، زشت می‌‌شود ، با دختر تندرست و سالمی ازدواج می‌‌کنید ، رنجور و ضعیف می‌‌گردد ، گمان می‌‌کنید احساساتی‌ است ، اما سرد و بی‌ حال است ، با اینکه سرد و بی‌ حال است ، اما واقعاً احساساتی‌ است که در اینصورت یا شما را از درد و رنج میکشد یا شرافتان را لکه دار می‌‌سازد .گاهی‌ ، خوشخو و نرم‌ترین زن‌ها زشتخو و عصبی می‌‌شوند ، و هرگز زشتخو و عصبی ، خوشخو و نرم نمی گردد ، گاهی‌ دختری را که ضعیف و کودن تصور میکردید ، اراده آهنینی به شما نشان می‌‌دهد و چون دیوی می‌‌گردد . از زند‌گی زناشویی خسته شدم .

ما کمتر از نتایج ‌یک افسوس و حسرت نابود می‌شویم تا از امیدهأی فریب خورده ، من طاقت فرسا و وحشت ناکترین غم و اندوه‌ها را سراغ دارم که مرگ را همراه خود نیاورده اند .

خداوند تنها ‌یک نوع بدبختی را نیافریده است ، اما ، اجتماع مردم ، هنر او را فاسد و تباه کرده است . ما زن‌ها ، بیشتر از تمدن کجرفتاری می‌‌بینیم تا از طبیعت . طبیعت ، درد‌های جسمانی را به ما تحمیل کرده است که شما نتوانسته اید آنرا تسکین دهید ، و تمدن ، احساسات ما را گسترش داده و تند و تیز کرده و شما دائم آنرا فریب می‌‌دهید . طبیعت ، موجودات ضعیف را نابود می‌‌کند ، شما آنها را به زیستن مجبور می‌کنید تا آنان را در ‌یک بدبختی دائمی رها کنید . ازدواج ، کانونی که پایه و اساس اجتماع بر روی آن قرار گرفته ، تمام بار سنگین مسولیتش را بر شانه‌های ما گذاشته است : برای مرد آزادی ، برای زن انجام وظیفه . ما همه زند‌گی خویش را به شما اختصاص می‌‌دهیم ، شما لحظات کوتاهی از آن را صرف ما می‌‌کنید . بالاخره ، مرد در جایی‌ که ما کورکورانه باید اطاعت کنیم ، می‌‌تواند انتخاب کند و برگزیند . اه ! آقا ، به شما میتوانم همه چیز را بگویم . خوب ! به نظرم می‌رسد ، ازدواج ، آنچنانکه امروز اجرا می‌‌شود ، ‌یک فحشا قانونی و مشروع است .

افسوس ! زین پس نمی توانم دل‌ با کسی‌ داشته باشم ، به دوروئی و بیهودگی محکوم شده‌ام ، دنیا دائم شکلک می‌‌طلبد ، ا در زیر بار ننگ‌ و رسوایی ، به ما امر می‌‌دهد تا از قرارداد‌هایش پیروی کنیم. آقا ، دو نوع علاقه مادری وجود دارد . سابق ، از این تشخیص غافل بودم ، امروز به آن پی‌ برده‌ام . من نیمه مادر هستم ، بهتر از این است که مادر تمام و کمال باشم .

‌یک فرزند ، آیا تصویری نیست از دو موجود و ثمره‌ای از دو احساس که آزادانه در هم آمیخته اند ؟ اگر این فرزند به تمام ذرات بدن و به تمام علایق دل‌ و جان آنها ، پیوند نداشته باشد ، اگر عشق شیرین و گوارایشان ، اوقات و مکانهایی را که این دو موجود در آن خوشبخت بوده اند و گفتار پر از موسیقی و آهنگ بشری و افکار لذت بخش آنها را به یاد نیاورد ، این فرزند ، موجود پوچ و بیهوده‌ای نیست . بله ، برای آنها ، میناتور دلفریبی لازم است تا هماهنگی‌ زند‌گی دوگانه پنهانی خویش را در آن بیابند ، فرزند باید منبع هیجانات سرشار و در آن واحد تمام گذشته و همه آینده آنها باشد .

بله ، مرگ را آرزو می‌‌کنم ، اما شهامت لازم را در خود نمی یابم تا نیتم را اجرا کنم . جسمم تنبل و بی‌ اراده است ، حال اینکه روحم بی‌ اندازه توانا ‌ست ، و هنگامی که دستم نلرزد ، روحم لرزان و دودل می‌‌گردد ! از راز این کشمکش و این تناوب‌ها بی‌ خبریم . بی‌ شک ، با نهایت تاسف ، زن می‌‌باشم و در خواسته‌هایم ثبات ندارم ، تنها برای دوست داشتن و عشق ورزیدن توانا هستم . خود را تحقیر می‌‌کنم ! شب ، هنگامی که خدمتکارانم خوبیده اند ، با جرات و شهامت به کنار برکه آب می‌‌روم ، همینکه به آنجا می‌‌رسم ، طبیعت ناتوانم از انهدام می‌‌هراسد .

همه مردان قوه کشش مختص به خویش را دارا هستند ، اما کسی‌ که صاحب روح حساسی باشد و تمام توقعات طبیعت ما را بتواند ارضا کند ، و تارهای هم آهنگ ، دلنشین وجودش تنها بر اثر فشار احساسات به لرزه در آید ، چنین مردی را دو بار در زند‌گی نمی یابیم . آینده‌ام وحشتناک است ،می‌ دانم زن ، بی‌ عشق ، بی‌ زیبایی ، بی‌ خوشی و لذت ، هیچ است ، اگر باز هم دنیا خوشبختی را به سراغم بفرستد ، آیا مردم بر آن خوشبختی لعنت و نفرین نمی کنند ؟ وظایف خانوادگی که انجامش پاداشی نداشته باشد ، خسته و آزرده‌ام می‌‌کند ، ٔبر زند‌گی لعن و نفرین می‌‌کنم .

شما این موجودات بدبختی را که برای چند سکه طلا به مرد رهگذری خود را می‌‌فروشند ننگین و شرم آور میخوانید ، گرسنگی و درماندگی باعث این آمیزش زود گذر است ، در صورتی که در اجتماع ، آمیزش ناگهانی ‌یک دختر جوان معصوم را با مردی که حتئ سه ماه پی‌ در پی‌ او را ندیده است ، روا می‌‌داند و آن را تشویق می‌‌کند ، یعنی‌ ، همه زندگیش را می‌‌فروشد . اینرا می‌‌پذیریم که قیمت ، گزاف است ! اگر ، به زن اجازه ندهند که تسلایی برای غم و اندوهش بجوید ، شما او را محترم می‌‌شمرید ، اما نه‌ ، دنیا به پرهیزکارترین ما افترا می‌‌زند ! اینست سرنوشت ما چون دوروی آن را بنگریم : فحشا علنی و شرمساری ، فحشا پنهانی‌ و بدبختی را می‌‌بینیم ، اما در باره دختران بی‌ جهیزیه : آنان دیوانه می‌‌شوند و می‌‌میرند ، هیچکس بر آنها رحم نمی آورد و دلسوزی نمی کند ! زیبایی ، پرهیزکاری ، در بازار بشریت شما ارزشی ندارد ، و این کنام و دخمه خود خواهی‌ را اجتماع می‌‌نامند ! زنان را از ارث و جهیزیه محروم کنید ! تا دست کم این قانون طبیعت که انتخاب جفت را آزاد گذشته است ، اجرا کرده باشید و آنها را به میل دل‌شان شوهر دهید .

آیا خانواده وجود دارد ؟ در اجتماعی که ، هنگام مرگ پدر یا مادر ، دارایی آنها را تقسیم می‌‌کنند و به هر ‌یک می‌‌گویند به راه خود بروید ، منکر وجود خانواده استنم . خانواده ، ‌یک اجتماع موقتی و زود گذر است که مرگ با سرعت آنرا متلاشی و نابود می‌‌کند . قوانین ما ، خانواده‌ها ، میراث‌ها ، دوام و بقا سنت‌ها را واژگون کرده است گرداگرد خویش را تنها ویرانی و آشفتگی می‌‌بینم .

دنیای خیال از نوسانات پی‌درپی روحی تشکیل می‌‌گردد که اولین آنها نومیدی است و به لذت و خوشی پایان می‌‌پذیرد . در جوانی ، چون سپیده دم است و هنگام پیری چون باز پسین نور آفتاب .

زن با تجربه که با سلاح دانایی که تقریبا همیشه بواسطه بدبختیها برایش گران تمام شده ، مجهز است ، هنگامی که خود را تسلیم می‌‌کند ، به نظر می‌‌آید که بیش از وجود خویش را تسلیم کرده است ، در صورتی که دختر جوان ، نادان و زود باور ، در حالی‌ که هیچ چیز نمیداند ، ابدا نمی تواند مقایسه کند و ارزش چیزی را دریابد . او عشق را می‌‌پذیرد و آن را مطالعه و بررسی می‌‌کند ، زن به ما یاد می‌‌دهد ، و چون همه دوست دارند که هدایت شوند و اطاعت کردن لذت و کششی را در بردارد ، او ما را راهنمایی می‌کند . دختر می‌‌خواهد همه چیز را بیاموزد و خود را ساده دل‌ نشان میدهد ، در صورتی که حساس و زود فهم است . دختر فقط ‌یک پیروزی را به شما میچشاند ، زن شما را به جدال دائمی دعوت می‌‌کند . دختر تنها اشک و خوشی را داراست ، زن شهوت و ندامت را در بردارد . برای اینکه دختری جوان معشوقه گردد ، می‌‌بایست تباه و فاسد گردد . با وحشت آشکار از او دوری میجویند ، در صورتی که ‌یک زن هزاران وسیله دارد تا در آن واحد قدرت و نجابت و وقارش را حفظ کند . دختر، بسیار مطیع است به شما آرامش حزن آور اسودگی و آسایش را میبخشد ، زن برای اینکه عشق هزاران شکل گوناگونش را به او بنمایاند ، بسیار کوشش می‌‌کند و نیرو به کار می‌‌برد . دختر تنها خود را ننگین می‌‌کند ، زن بخاطر شما خانواده‌ای را نابود مینماید . دختر جوان تنها ‌یک ناز و عشوه را دارد و هنگامی که لباسش را کند گمان می‌‌کند همه چیز را بیان کرده و آشکار ساخته است ، اما زن ناز و عشوه بیشمار ، دارد و در زیر هزاران پوشش و حجاب خود را پنهان می‌کند ، بالاخره ، زن همه هستی‌ خود را ننگین می‌کند ، زن برای شما خانواده‌ای را نابود می‌‌نماید . زن سی‌ ساله دو دلیها ، وحشت‌ها ، ترس‌ها ، اشفتگیها و طوفان‌های روح را بیدار می‌‌کند و به جنبش در میاورد که هرگز در عشق دختر جوان دیده نمیشود . زن که به این سن رسید از ‌یک مرد جوان می‌‌خواهد ، آن قدر و منزلتی را که فدایش کرده است به او برگرداند ، تنها برای آن مرد زنده است ، به آینده او فکر می‌‌کند ، برایش زند‌گی خوبی را آرزو می‌کند ، با سر بلندی آنرا را برای او آماده و مهیا می‌‌کند ، زن سی‌ ساله مطیع است ، درخواست می‌‌کند و امر میدهد ، خود را پست می‌کند و سر ٔبر می‌‌افرزد . در هزاران مورد میتواند تسلا بدهد ، در صورتی که دختر جوان تنها می‌‌نالد و شکوه می‌‌کند . بالاخره علاوه بر مزایأیی که زن سی‌ ساله داراست ، او میتواند خود را چون دختر جوانی نشان دهد ، همه نقش‌ها را بازی کند ، عفیف گردد و حتئ از وقوع آن بدبختی ، زیبا و دلپسند گردد . بین آن دو ، اختلاف فاحش حس پیش بینی‌ و بی‌ فکری ، قدرت و ضعف وجود دارد . زن سی‌ ساله همه چیز را ارضا می‌‌کند ، دختر جوان از غم و اندوه آنچه نباید وقوع یابد ، نمیتواند هیچ چیز را ارضا کند . این اندیشه‌ها و گمان‌ها در دل‌ ‌یک مرد جوان بسط و گسترش می‌‌یابد و قویترین عشق‌ها را در او بوجود می‌‌آورد ، زیرا زن سی‌ ساله احساسات تسنیی را که عادات و آداب ایجاد کرده اند با احساسات واقعی طبیعت در یکجا گرد می‌‌آورد .

اما عقل همیشه در برابر احساسات ، ناچیز و بی‌ مقدار است ، عقل مانند تمام چیزهایی که مثبت است محدود می‌‌باشد ، و آن دیگر بی‌ انتها . دلیل آوردن و تعقل در جایی‌ که باید حس کرد ، خصیصه روح‌های بی‌ استعداد و ناتوان است .

اگر زنان زشت باشند ، از عشقی‌ که آنان را زیبا می‌‌کند ، برخوردار می‌‌شوند و تسلا می‌‌یابند ، اگر جوان و دلربا باشند دلربایی از آنان ، باید همشان و هم قدر دلفریبی آنها باشد ، و در اینصورت عشق ورزی بسیار دشوار است . اگر پارسا و پاکدامن باشند ، ‌یک حس عالی‌ آنان را بر آن می‌‌دارد که ، در عظمت فداکاری هایی که به عاشقان نشان میدهند و در افتخاری که در این کشمکش دشوار به دست می‌‌آورند ، بخشایش و تبری خویش را بیابند .

در آن لحظه‌ای که زن گمان می‌‌کند رفتارش سخت و خشن بوده یا روح شریفی را رنجانده است ، عشق با سرعت پیشرفت می‌‌کند و توسعه می‌‌یابد . هرگز نباید احساسات ناشایست را به عشق نسبت داد ، همه آنها نافع اند ، زنان تنها در زیر ضربه پرهیزکاری و پارسایی از پا در می‌‌آیند . یکی از خطبا گفته نغزی دارد : دوزخ از حسن نیت مفروش شده است .

قول و پیمان خویش را بیشتر از ثروت و دارایی باید حفظ کرد ، زیرا وفای به عهد ثروت می‌‌آورد ، و تمام ثروت‌های دنیا لکه‌ای را که از نقض عهد بر وجدان نشسته است پاک نمی کند .

اگر عدالت هم ، مانند خداوند موارد استثنایی و خاص را درک می‌کرد ، اگر لیاقت آن را داشت که جویا گردد و تفحص کند که از جانی و قربانی کدامیک اهریمنند ، آنگاه میتوانستم با سربلندی در میا‌‌ن مردم زند‌گی کنم .

در مکالمات مردم دنیا ، به اندازه‌ای اشتباه وجود دارد و با نزکت و ظرافت چنان بدیها و زشتی‌ها را منعکس می‌‌کنند ، که سر گذشت و تاریخچه آداب و عادات مجبور است با فرزانگی ، ادعا‌های سرسری را که با بیقیدی بسیار نشر میابد ، تحمل کند و بپذیرد .

مفهوم جوانی و عشق را که مفهومی است یکسان و کم عمق ، اما ، هنگام پیری ، همه چیز زن گویا میشود ، احساسات بر چهره ش نقش می‌‌بندد . او عاشق ، زن و مادر بوده است ، تندترین حالت شادی و رنج در خطوط سیمایش منعکس می‌‌گردد و به صورت هزاران چین و چروک در میآید که هر کدام سرگذشتی دارند ، آنگاه قیافه یکزن از وحشت و نفرت ، بزرگوار و بلند پایه میگردد یا از غم و اندوه ، زیبا میشود یا از آرامش و سکون ، درخشان و تابناک ، اگر روا باشد که این استعاره عجیب را دنبال کنیم ، چون دریاچه خشک شده ، اثرات تمام سیلاب هایی را که به خود دیده است ، نمایان می‌‌کند ، قیافه یکزن پیر نه‌ به اجتماعی تعلق دارد که ظاهربین و پوچ است و از انهدام مفاهیم زیبایی که به آن عادت کرده است ، وحشت می‌‌کند ، نه‌ به هنرمندن بازاری که هیچ چیز را نمی توانند درک کنند ، بلکه به هنرمندن واقعی اختصاص دارد ، آنهایی که سهم اصالت برازانده‌ای دارند که از قرار داد هایی که اساس و پایه گمانها و قیاسات و قضاوت هایی است که در باره هنر و زیبای انجام میگیرد ، جدا و منفک است .

ال‌ام واقعی در بستر عمیقی که حفر کرده اند ، در ظاهر آرام می‌‌نمایند و به نظر میرسند که در آنجا خفته اند ، اما مانند اسید مخوفی که شیشه را در خود حل و نابود می‌‌کند ، دائم روح را میخورند !

قلب مادر چون گردابی است که در اعماق آن همیشه گذشت و بخشایش را میتوان یافت .
































































۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵
ابوالفضل بیات این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید