اضافه به لیست علاقمندی ها در حال حاضر این کالا موجود نیست
:  ۸۹۵۸
:  داستان جهان
:  بیابان تاتارها
:  داستان های ایتالیایی قرن 20
   دینو بوتزاتی
   سروش حبیبی
:  رقعي
:  ۱۴
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۲۵۶
:  ۱۷۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
تقلای نافرجام برای یافتن معنایی برای زندگی
۱۷ دى ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی تنهایی و کسی را برای رازگویی نداری، حفظِ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که "دروگو" دریافت که انسان ها چقدر از هم جدا افتاده اند و با وجود محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند تا چه پایه از هم دورند. پی برد به اینکه اگر انسان رنج ببرد، رنج اش از آنِ خودِ اوست و هیچ کس نمی تواند بار رنج را ولو اندکی از دل او بردارد. دریافت ... دیدن ادامه » که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی قرارش نمی تواند از درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است.
۱۲ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دروگو تا آن روز با بی خیالیِ آغاز جوانی پیش رفته بود که به چشم جوان بی پایان مینماید.
سال ها به کندی و نرمی در گذار اند،چنان که گذشتشان محسوس نیست.در عین صفا پیش می روی و با کنجکاوی به هر طرف نگاه میکنی.به راستی شتاب چرا؟
پشت سرت کسی نیست که به تیزروی ات وادارد و پیش رویت کسی نه،که در انتظارت باشد.دوستانت نیز بی غم فردا پیش می روند و چه بسیار به بازی می ایستند.بزرگسالان از درگاه خانه هایشان دوستانه دست می افشانند و با لبخند رازدانی به افق اشاره می کنند.به این شکل،دل با میل به جسارت و مهرورزی به تپش می افتد.شیرینی امید و نوید وصول به شیرینی های شگفت انگیز آتی را میچشی.این لذت ها هنوز نمایان نیستند.اما یقین داری ک روزی شیرین کامت خواهند کرد.
آیا ... دیدن ادامه » هنوز راه درازی باقیست؟نه،فقط باید از رودی ک در آن دور جاریست گذشت و از آن تپه های خرم بالا رفت.اصلا چه بسا هم اکنون به مقصد رسیده باشی.این درخت ها،این مرغزارها،این خانه سفید همان هایی نیستند که میجستی؟چند لحظه خیال میکنی که چرا میخواهی بایستی.بعد میشنوی که دورتر بهتر از اینها در انتظار توست و باز راه میافتی؛بی تشویش!
به این شکل با دلی پرامید راهت را دنبال میکنی و روزها بلند میشوند و آسودگی و سبک بالی ارمغان دارند.خورشید در تارک آسمان تابان است و چون غروب رسید گویی دل از ما خاکیان نمی کند و در کرانه باختر با اکراه و افسوس فرو می رود.
اما روزی به جایی میرسی که به غریزه روی بر میگردانی و میبینی که دروازه ای پشت سرت بسته شده و راه بازگشت را بریده.آن وقت حس میکنی که چیزی عوض شده است.خورشید دیگر بی حرکت نمی نماید بلکه به تیزپایی فرا میلغزد .فرصت تماشایت نمی دهد،رو به غروب شتابان است.میبینی که دیگر ابرها دیگر در پهنه نیلگون آسمان بی حرکت نیستند.می گریزند،چنان شتابان،که از سر هم بالا میروند.در می یابی که زمان می شتابد و راه ناگزیر عاقبت به پایان می رسد.
زمانی می رسد که دروازه ی سنگین به سرعت برق پشت سرت بسته می شود و ناله قهار قفلی را می شنوی که دیگر امکان بازگشت نیست....
۰۹ تير ۱۳۹۶
مشتاق حسین و فرشته حسین پور این را خواندند
کیانوش مختارپور و ایرج پوراردشیر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نثر بوتزاتی و ترجمه ی اقای حبیبی در این کتاب ستودنیه.
۰۶ آبان ۱۳۹۴
مشتاق حسین و ایرج پوراردشیر این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه از سر اشتباه اینجا امده اند حتی انهایی که ماندنی شده اند.
۰۵ آبان ۱۳۹۴
ایرج پوراردشیر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ان روز با بیخیالی اغاز جوانی راه قدم برداشته بود که در کودکی بی پایان مینماید.
۰۵ آبان ۱۳۹۴
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید