:  ۷۱۹۶۹
:  داستان جهان
:  1984 (مجید)
:  داستان جهان
   جورج اورول
   حمیدرضا بلوچ
:   مجید
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۱۴
:  ۱۴.۵
:  ۲۱
:  نرم
:  ۲۸۸
:  ۲۲۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
خوب، خیلی خوب مثل مزرعه حیوانات، مثل دموکراسی یا دموقراضه . برایه یک بار هم شده این کتاب رو بخوانید .
۱۰ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه ابتدائی کتاب (بدون آوردن پاورقی) :

یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعت‌ها با نواختن سیزده ضربه‌، ساعت یک را اعلام می‌نمودند. وینستون اسمیت ، درحالی‌که برای فرار از باد سرد موذی‌، سر درگریبان فرو برده بود، به‌سرعت از لای درهای شـیشه‌ای بـه درون عمارت پیروزی خزید وکردبادی ازگرد و خاک را با خود به درون آورد. در راهرو، بوی‌کلم پخته و حصیرکهنه می‌آمد. بر روی دیوار راهرو، پوستر رنگی بزرگی نصب شده بود که برای چنین فضایی نامناسب می‌نمود. تصویری عظم‌، به پهنای بیش‌از یک‌متر،‌کـه چهرة مـردی تـقریبآ چهل‌ و پنج‌ ساله‌، بـا سبیل‌های کلفت سیاه‌رنگ و جذابیتی خشن را نشان می‌داد. وینستون به‌طرف پله‌ها رفت‌. زحمت امتحان‌کردن آسانسور را به خود نداد، چون در بهترین شرایط هم به‌ندرت درست کار می‌کرد، چه رسد به حـالاکـه جـریان بـرق‌، بـه‌منظ‌ر صرفه‌جویی برای استقبال از «‌هفته ابراز تنفر»‌، در سـاعاتی از روز قـطع بـود. آپارتمانا وینستون در طبقه هفتم قرار داشت‌، و او اگر چه سی‌ و نه‌ سال بـیشتر نداشت ولی چون بالای قوزک راستش دچار زخم واریسـی بـود، آهسـته بـالا می‌رفت و چندبار نیز در بین راه نـفس تـازه‌کـرد. در هـمة طـبقات‌، روبـروی آسانسور ، همان پوستر با چهرة بسیار عظیمش به دیوار آویخته شده بود و به آدم‌، خیره نگاه می‌کرد. چشم‌هایش طوری به تصویرکشیده شده بودکه انگار آدم را تعقیب می‌کرد. شرح زیر تصویر چنین بود: برادر بزرگ مراقب توست‌.

«‌برادر ... دیدن ادامه » بزرک‌» اشاره به فرد یا حزب حاکم درکشورهای دیکتاتوری داردکه تک‌تک افراد جامعه را از هر حیث تحت نظارت و سلطه خویش دارند.
از داخل آپارتمان‌، صدای زنگداری به‌گوش می‌رسید که درحـال خـوانـدن ارقامی در مورد تولید چدن خام بـود. صـدا از صـفحة فـلزی مسـتطیل‌شکلی به‌گوش می‌رسیدکه بیشتر به آینه‌ای‌کدر شباهت داشت و بخشی از دیوار سمت راست را پوشانده بود. وینستون با چرخـاندن دکـمه‌ای صـدا را کـم کـرد، ولی کلمات هنرز قابل تشخیص بردند. صدا و تصویر ایـن دسـتگاه را،‌کـه بـه آن «‌صــفحة سـخنگو مـی‌گفتـد مـی‌شد ضـعیف و تـارکـرد ولی راهـی بـرای خاموش‌کردن‌ کامل آن وجود نداشت‌. به‌طرف پنجره رفت‌. اندامی لاغر ، نحیف و کوچک داشت‌ که یونیفرم آبی‌رنگ حزب هـم تکـیدگی او را بیشتر نـمایان می‌ساخت‌. موهایی بور وکم‌پشت و چهره‌ای‌گلگون داشت‌، و پوست صورتش تحت تاثیر سرمای زمستان ‌که تازه پایان یافته بود و نیز استفاده از تیغ‌های ‌کند ریش‌تراش و صابون‌های نامرغوب‌، زبر و خشن شده بود.

با وجود بسته‌بودن پنجره‌ها، حس می‌کرد بیرون باید خیلی سرد باشد. آن پایین‌، در خیابان گردبادهای کوچکی از زمین برمی‌خاست و خار و خاشاک و کاغذپاره‌ها را به هوا بلند می‌کرد، و با وجود اینکه هوا آفتابی بود و آسمان رنگ آبی تندی داشت‌، گویی همه‌چیز، به‌جز پوسترهایی که همه‌جا چسبانده شـده بود، عاری از رنگ و شادابی بود. از هر نقطه‌ای‌، چهرة مرد سبیلو به آدم نگـاه می‌کرد. یکی از این پوسترها روی دیوار خانة روبـرویی بـود و زیـر آن هـمان عبارت نوشته شده بود: برادر بزرگ مراقب تـوست‌. و چشــم‌های سـیاهش مستقم به چشم‌های وینستون خیره شـده بود. در پـایین آن‌، نـزدیک سـطح خیابان‌، پوستر دیگری به‌چشم می‌خوردکه گوشة آن پاره شده بود و باد آن را طوری تکان می‌داد که ‌کلمة اینگسوس به‌طور متناوب آشکار و پنهان می‌شد. در فاصله‌ای دور، هلیکوپتری بر فراز بـام خـانه‌ها پـرسه مـی‌زد، گـهگاه مـانند خرمگسی‌، در یک نقطه‌، در جا می‌چرخید و بعد مجددآ چرخی زده و به سمتی دیگر پرواز می‌کرد. هلیکوپتر گشت پلیس بودکه از پشت پنجره‌ها به خانه‌های مردم سرک می‌کشید. ولی این هلیکوپترهای پلیس چندان اهمیتی نداشتثد، بلکه مهمتر از آن‌ها پلیس افکار بود.

پشت سر وینستون‌، صدایی‌که از صفحة سخنگو پخش مـی‌شد هـمچنان مشغول پرحرفی دربارة چدن خام و موفقیت‌ کامل بـرنامة سـه‌سالة نـهم بـود. صفحة سخنگو نوعی دستگاه فرستنده وگیرنده بودکه صدای وینستون را، حتی وقتی‌که زمزمه‌ای بسیار آهسته بود، بلافاصله دریافت می‌کرد. خلاصه‌، تا زمانی که وینستون در محدوده دید دستگاه قرار داشت‌، هم تصویر و هـم صـدایش دریافت می‌شد. البته هیچ راهی وجود نداشت‌که بفهمی در فلان لحظه خاص آیا زیر نظر قرار داشته‌ای یا نه‌. همچنین هرگز نمی‌توانستی سردربیاوری ‌که پلیس افکار، چندبار و از چه طریقی‌، به تفتیش عقاید تو پرداخته است‌. حـتی اگـر می‌گفتند همة مردم را تمام وقت‌کنترل می‌کنند، چندان دور از ذهن نبود. یعنی آنها هر زمان‌که اراده می‌کردند می‌توانستند، هـمه رفـتار و کـردارت را زیـرنظر بگیرند. مردم از روی عادتی‌که تبدیل به غریزه شده بود، همواره باید بـا ایـن تصور زندگی می‌کردندکه هر حرفی‌که می‌زنند شنیده می‌شود و هر حرکتی‌که انجام می‌دهند ‌به‌جز در تاریکی زیرنظر است‌.

وینستون به صفحة سخنگو پشت کرد. این‌طوری مـطمئن‌تر بـود؛‌گـرچـه به‌خوبی می‌دانست که این کار فایده‌ای ندارد و کماکان تحت کنترل است‌. یک کیلومتر آن‌ طرف‌تر ساختمان سفید وزارت حقیقت‌، محل‌کارش‌، بر فراز منظرة دودآلود شهر، سر به فلک‌کشیده بود. با حالتی انزجارگونه پیش خود اندیشید: اینجا شهر لندن است‌، شـر عمدة پایگاه شماره یک هوایـی و سومین ایـالت سرزمین اوشنیا از لحاظ جمعیت‌. تلاش‌کرد خاطراتی از دوران ‌کودکیش را به‌یاد آورد و ببیند آیا لندن همیشه همین‌طور بوده است یا نه‌. آیا لندن در زمان‌های گذشته نیز مملو از این خانه‌های قدیمی و پوسیدة قرن نوزدهم بوده است‌که از هر طـرف بـا الوارهـای فـراوان بـه دیـوارهـای سست‌شـان شـمع زده بـاشند، پنجره‌هایشان با مقوا و سقف‌هایشان با آهن پاره و حلبی پوشانده شده باشند، و دیوارهای سست باغ‌ها از هر طرف شکم داده بـاشد؟ از مـحل‌هایی کـه مـورد اصابت بمب قرارگرفته بود،‌گرد و غبار به هوا بلند شود و درخت‌های بـید در زمین‌های پرسنگ وکلوخ رشد کـرده بـاشند؛ و هـرجـاکـه بـمب‌ها، مـحوطة وسیع‌تری را ازبین برده است‌، انبوهی از خانه‌های چوبی شبیه لانة مرغ‌، بر زمین سبز شده باشد؟ اما فایده نداشت‌، چیزی به‌یاد نمی‌آورد. از دوران‌کودکیش به‌جز صحنه‌هایی شاد و دوست‌داشتنی چیزی در خاطر نداشت‌که آنها هم مشخص نبود در چه زمانی و چگونه رخ داده‌اند و اغلب واضح نبودند.
وزارت حــقیقت یـا هـمان مـینی‌تروا در زبان نـوین‌ به طـرز شگفت آوری در مـیان چشــم‌انـداز، خود نمائی می‌کرد. سـاختمان عظیم هرمی ‌شکلی به‌رنگ سفید،‌که به‌صورت پله‌پله تا ارتفاع سیصدمتر بالا رفته بود. از جایی‌که وینستون ایستاده بود سه شعارحزب راکه به نحوی موزون بر نمای سفید ساختمان به‌طور برجسته نوشته بودند، به‌راحتی می‌شد خواند:

جنگ، صلح !ست‌.
آزادی، بردگی !ست‌.
نادانی‌، توانائی است‌.

آن‌طورکه می‌گفتند وزارت حقیقت شـامل سـه‌هزار اتـاق در بـالای طـبقة همکف و همین تعداد اتاق در زیرزمین بود. در تمام شهر لندن تنها سه ساختمان دیگر با این اندازه و شکل وجود داشت‌. این چهار ساختمان‌،‌کلیة عمارت‌های اطراف را تحت‌الشعاع قرار داده بودند، و از بالای عمارت پیروزی هر چهارتای آن‌ها دیده می‌شد. محل استقرار چهار وزارتخانه‌ای بـودند کـه کـل تشکیلات دولت بین آن‌ها تقسیم شده بود: وزارت حقیقت‌ که با اخبار، تفریحات‌، آموزش و هنرهای زیبا سروکار داشت‌؛ وزارت صلح که به امور جنگ مـی‌پرداخت‌؛ وزارت عشق‌که برقراری قانون و نظم را برعهده داشت‌؛ و وزارت فراوانی‌که مسوول امور اقتصادی بود. نام وزارتخانه‌ها در زبان نوین چنین بود: مینی‌ترو، مینی‌پکس‌، مینی‌لا٤ و مینی‌پلینتی‌.
ترسناک‌ترین وزارتـخانه‌، وزارت عشـق بـود. هـیچ پـنجره‌ای در آن نـبود.
وینستون تابه‌حال به آنجا نرفته برد و حتی از پانصدمتری‌اش هم رد نشده برد. ورود به آنجا فقط بـرای انـجام ‌کـارهای اداری و آن هـم پس‌از عـبور از مـوانـع پیچ‌درپیچ‌، سیم‌های خاردار، درهای فولادی و مسلسل‌های مخفی ممکن بود. حتی در خیابان‌هایی که به آنجا ختم می‌شد، دائمآ نگهبان‌هایی بـا چهره‌های خشن‌که به یونیفرم سیاه مـلبس بـودند و بـاتون‌های تـاشو داشـتند، مشـغول گشت‌زنی بودند.
وینستون ناگهان رویش را برگرداند. هنگام رویارویی بـا صـفحه سـخنگو عاقلانه‌تر بودکه چهره‌اش آرامشی توام با خوش‌بینی را نشان دهد و او نیز چنین حالتی به خودگرفت‌. برای رفتن به آشپزخانه‌، از اتاق‌گذشت‌. با ترک وزارتخانه در این ساعت روز، ناهار اداره را از دست داده بود و می‌دانست در آشپزخانه‌اش هم تکه‌ای نان سیاه ‌که برای صبحانة فردا ذخیره کرده بود، چیز دیگـری یـافت نمی‌شود. از داخل قفسه یک بطری بیرون آورد که حاوی ماده‌ای بی‌رنگ بود و روی برچسب سفید و سادة آن نوشته بود: «‌جین پیروزی‌»‌. در بطری راکه بازکرد بوی چربی تهوع‌آوری‌، شبیه بوی عرق برنج چینی‌، بـه مشـامش خورد. یک استکان برای خود ریخت‌، و مانند دارو آن را سرکشید.
بلافاصله صورتش به سرخی‌کرایید و اشک از چشم‌هایش سـرازیـر شـد. مانند اسید نیتریک بود و تـازه وقـتی آن را قـورت مـی‌دادی‌ کـویی بـا گـرزی پلاستیکی به پشت سـرت کـوبیده بـاشند. امـا لحظه‌ای بـعد، سـوزش درون معده‌اش برطرف شد و همه‌چیز رنگـی زیـبا بـه خودگـرفت‌. پـاکت سـیگار مچاله‌شده‌اش را،‌که آن هم «‌سیگار پیروزی‌» نام داشت‌، از جیبش بیرون‌کشید و تا به خود بیاید سیگار اول به زمین افتاد. ولی سیگار دوم را با موفقیت روشن کرد. به اتاق نشیمن بازگشت و روی میزکوچکی ‌کـه در سـمت چپ صـفحة سخنگو قرار داشت‌، نشست‌. از کشوی میز یک قلمدان‌، شیشه‌ای جوهر و یک کتابچه سفید قطور با جلد قرمز و طرح مرمرین‌، بیرون آورد.

صفحه سخنگری اتاق نشیمن‌، به‌جای آن‌که طبق معمول بـر روی دیوار انتهایی نصب شود تا به تمام اتاق اشراف داشته باشد، بنا به دلایلی‌، بـر روی دیوار جانبی و درست روبروی پنجره قرار داشت‌. در یک طرف آن یک تورفتگی در دیوار بود که هنگام ساختن عمارت‌،‌ کویا برای قراردادن قفسه‌کتاب درنـظر گرفته شده و اکنون وینستون همان‌جا نشسته بود. وینستون در این‌گوشه از اتاق می‌توانست از محدودة دید صفحه سخنگو در امان بماند. البته صدایش شنیده می‌شد. شاید کاری‌که هم‌اکنون درصدد انجام آن بود، به دلیل همین موقعیت خاص اتاق به ذهنش خطورکرده بود.

کتابچه‌ای هم‌که ازکشو بیرون آورده بود، در شکل‌گیری این اندیشه‌، نقش داشت ...


<<<اگر شما هم میتونید پنج صفحه ابتدایی کتاب هاتون رو بگذارید تا خرید بهتری داشته باشیم>>>
۲۰ آذر ۱۳۹۴
Alireza abouei این را خواند
افرا یکه فلاح و علیرضا صفرخانی این را دوست دارند
hata 5 safhe avalesh ham awli bod
۲۸ دى ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب های 1984 و مزرعه حیوانات در کشورهای جهان سوم باید must read فرض بشند:)
۱۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طرح پی‌یر بتلی، عکاس خلاق فرانسوی برای کتاب 1984
۰۸ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید اورول موقع نوشتن این داستان به سیاست دولتهای تمام دنیا فکر میکرده!
ایزن کشور عزیز ما
اگر بخوام ده کتاب تاثیر گذار نام ببرم یکیش ۱۹۸۴ هست، که به واقع بعد از گذشت چندین سال دقیقا نوشته ها تبدیل به واقعیت شدن و جهانی که در کتاب تصور شده مقابل چشم
۲۸ اسفند ۱۳۹۳
9تای دیگه هم لطفا معرفی نمایید.سپاس
۱۷ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید