می خواهم بخوانم
می‌خواهم بخوانم
علاقه مندی
علاقه‌مندی
مادربزرگت رو از این جا ببر
امتیاز محصول:
(هنوز کسی نظر نداده است)
دسته بندی:
کتاب
ویژگی‌های محصول:
کد کالا:
87741
شابک:
9786006846460
طول:
21.5
عرض:
14.3
ارتفاع:
0.5
وزن:
128
انتشارات:
موضوع:
داستان های کوتاه آمریکایی قرن 20
زبان:
فارسي
جلد:
نرم
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
150
برچسب‌ها:
قیمت محصول:
200,000 ریال
موجود نیست
درباره کتاب:
درباره کتاب:

«پیمان خاکسار» با ترجمه ی تازه ای از «دیوید سداریس» دوباره به کتاب فروشی ها  آمده ، این مترجم پیش تر کتاب «بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم» را از این نویسنده برای اولین بار به فارسی ترجمه کرده بود و آشنایی مخاطب ایرانی را با این نویسنده ی امریکایی فراهم.

حالا کتاب «مادربزرگت رو از این جا ببر» از این نویسنده به زودی راهی کتاب فروشی ها می شود. او در یازده داستان زندگی و تجربیات شخصی اش را نوشته است. کتاب حاضر در میان آثار سداریس از فروش فوق العاده ای در امریکا برخوردار بوده و یکی از بهترین هدیه های کریسمس پیشنهادی روزنامه ی «لس آنجلس تایمز» هم بوده است.

سداریس اکنون ساکن لندن است و می گوید: «زندگی در لندن هر روز من را شگفت زده می کند و من حالا دیگر حتا خودم هم نمی دانم چه قدر از این ماجراهایی که روایت می کنم، واقعی هستند و سر خودم آمده اند و چه قدرشان خیال بافی من است.»

سداریس عمده ی شهرتش را مدیون داستان های کوتاه از زندگی شخصی خودش است که ماهیتی فکاهی و طعنه آمیز دارند و نویسنده در آن ها به تفسیر مسائل اجتماعی می پردازد. او در آثارش به مسائلی همچون زندگی خانوادگی، بزرگ شدن در خانواده ای از طبقه ای متوسط در حومه ى شهر رالی، پیشینه و فرهنگ یونانی، مشاغل مختلف، تحصیل، مصرف مواد مخدر و... می پردازد و از تجربه ى زندگی در فرانسه و انگلستان می نویسد.

عنوان قصه های «مادربزرگت رو از این جا ببر» به این ترتیب است: «طاعون تیک»، «گوشت کنسروی»، « مادربزرگت رو از این جا ببر!»، «غول یک چشم»، «یک کارآگاه واقعی»، «دیکس هیل»، «حشره ی درام»، «دینا»، «سیاره ی میمون ها»، «چهارضلعی ناقص» و «شب مردگان زنده».

بخشی از داستان «گوشت کنسروی»:

«از آن جایی که من و خانواده ام بی اندازه باهوش ایم قادریم که درون آدم ها را ببینیم، انگار از پلاستیک سفت و شفاف ساخته شده اند. می دانیم بدون لباس چه شکلی هستند و عملکرد مذبوحانه ی قلب و روح و امعاواحشاشان را می بینیم.

وقتی یک نفر می گوید "چه خبرا پسر" می توانم بوی حسادتش را حس کنم، همین طور میل احمقانه اش را به تصاحب تمام مواهبی که ارزانی ام شده، آن هم با لحن خودمانی یی که ترحمم را برمی انگیزد و دلم را آشوب می کند. آن ها هیچ چیز راجع به خودم و زندگی ام نمی دانند و دنیا هم پُر است از این جور آدم ها.

مثلاً کشیش را در نظر بگیرید، با آن دست های لرزان و پوستی شبیه کت چرم پارافین خورده، به اندازه ی پازل های پنج تکه ای که به عقب افتاده ها و بچه های دبستانی می دهند ساده و پیش پاافتاده است. او به این خاطر از ما می خواهد ردیف اول بنشینیم چون نمی خواهد حواس بقیه پرت شود، می داند که همه بدون استثنا گردن می کشند تا زیبایی جسمانی و روحانی مان را ستایش کنند. مجذوب اصل و نسب و نژادمان می شوند و دوست دارند بی واسطه ببینند که ما چه طور از عهده ی تراژدی مان برمی آییم. هر جا که می رویم من و خانواده ام در مرکز توجه ایم. "اومدن! نگاه کنین، اون پسرشونه! بهش دست بزنین، کراواتش رو بگیرین، دست کم چند تار موش رو، هر چی که تونستین!"»