:  ۷۶۴۳
:  داستان جهان
:  بادبادک باز
:  داستان های آمریکایی قرن 20
   خالد حسینی
:   مروارید
:  رقعی
:  ۱۳۹۴
:  ۵
:  نرم
:  ۴۱۹
:  ۲۸۰,۰۰۰ ریال


آواهای وابسته

» بادبادک باز

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

از داستانت خیلی حظ کردم. ماشاالله خداوند استعداد زیادی به تو ارزانی داشته. حالا وظیفه‌ی توست که این استعداد را بپرورانی. چون کسی که استعداد خدادادش را هدر می‌دهد، گوساله‌ای بیش نیست. داستانت را از لحاظ دستور زبان درست و
از ... دیدن ادامه » لحاظ سبک، جالب نوشته‌ای. اما موثرترین عنصر داستانت طنز آن است. شاید الان معنی این کلمه را ندانی ولی روزی خواهی دانست. این چیزی است که بعضی نویسندگان بعد از سالها کار به آن می‌رسند و بعضی نمی‌رسند. تو با داستان اولت به آن دست یافته‌ای.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #علی_نجفی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اما زمان جانور طماعی است گاهی تمام جزییات را برای خودش کش می برد.
مشتاق حسین این را خواند
مژگان خراسانیان و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شیرینی یک رمان دوستانه رو داشت...
مشتاق حسین ، یوسف نیک نژاد و عطا محمدیان این را خواندند
سارا کوچکی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب جز دسته ای از کتابهاست که بعد از خوندن رهاتون نمیکنه و مدام تصاویری از کتاب تو ذهنتون روشن و خاموش میشه
کتاب بسیار تاثیر گذاری است و مطمئنا پس از خواندن نگاهتون به اتباع افغانی تغییر خواهد کرد
موضوع کتاب واقعا تکان دهنده است، نه اینکه ندانیم بلکه دوست نداریم باور کنیم . برای افغانها اتفاق افتاد شاید روزی گریبانگیر ما هم شود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت می کند تا اینکه از اول نداشته باشد.

ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.

آدم ... دیدن ادامه » هایی که دل و زبانشان یکی ست، اینجوری هستند. به خیالشان بقیه هم مثل خودشان هستند.
خیلی قشنگ بود..
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
"همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت می کند تا اینکه از اول نداشته باشد."
بدیهیات
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم The Kite Runner محصول کشور آمریکا و سال ۲۰۰۷، به کارگردانی Marc Forster تنها گوشه‌ای از این کتاب به غایت زیبا را به تصویر کشیده است.

قسمتی از متن کتاب
...
نفس‌نفس‌زنان ... دیدن ادامه » گفتم «اینجا چه کار می‌کنی؟» حالم داشت به هم می‌خورد.
لبخند زد «بیا بنشین، بیا بنشین پیش من، امیر آقا.»
خودم را در کنارش انداختم زمین، روی لایه‌ی نازکی از برف ولو شدم، سینه‌ام خس‌خس می‌کرد. «داری وقت‌مان را بیخودی هدر می‌دهی. داشت می‌رفت آن طرف، مگر ندیدی؟»
حسن یک توت انداخت توی دهانش. گفت: «خودش می‌آید.» نفس من بالا نمی‌آمد، اما او اصلاً خسته به نظر نمی‌رسید.
گفتم: «از کجا می‌دانی؟»
«می‌دانم.»
«آخه از کجا می‌دانی؟»
برگشت به طرف من. چند دانه عرق از کله‌ی کچل‌اش سُر خورد. «تا حالا شده من به شما دروغ بگویم امیر آقا؟»
یکدفعه تصمیم گرفتم کمی بازی‌اش بدهم. «نمی‌دانم. شاید!؟»
با حالتی برافروخته گفت: «من گُه بخورم.»
«جدی؟ این کار را می‌کنی؟»
با تعجب نگاهم کرد «چه کاری؟»
گفتم «اگر بهت بگویم گُه بخور. می‌خوری؟» می‌دانستم این کار بدجنسی است، مثل همان وقت‌هایی که اگر کلمه‌ی سختی را بلد نبود، دستش می‌انداختم. ولی اذیت کردن حسن -با این‌که یک جور مرض بود- کیف داشت. مثل همان بلایی که سر حشره‌ها می‌آوردم. همیشه او مورچه بود و من آن آدم ذره‌بین به دست.
برای مدتی طولانی رفت توی بحر قیافه‌ام. ما دو تا پسر بچه نشسته بودیم آن‌جا، زیر درخت آلبالو و برّ و بر به هم نگاه می‌کردیم، درست و حسابی هم نگاه می‌کردیم. همان‌جا بود که آن اتفاق دوباره افتاد: قیافه‌ی حسن عوض شد. شاید هم واقعاً عوض نشد ولی ناگهان این حس به من دست داد که دارم به دو قیافه نگاه می‌کنم. یکی را که می‌شناختم، همان که اولین خاطره‌ام بود و دیگری، قیافه‌ی دوم که درست پشت چهره‌ی اول پنهان شده بود. همین اتفاق قبلاً هم برایم افتاده بود -این صحنه همیشه کمی برایم تکان‌دهنده بود. این قیافه‌ی دوم فقط برای یک لحظه‌ی کوتاه ظاهر می‌شد، در حدی که مرا با این تردید رها می‌کرد که احتمالاً این قیافه را قبلاً جایی دیده‌ام، بعد حسن پلک زد و باز خودش شد. همان حسن خودمان.
همانطور که چشمش مستقیم به من بود، بالاخره گفت: «اگر تو بخواهی، می‌کنم.» نگاهم را انداختم پایین. تا به امروز، برایم سخت بود که مستقیم توی چشم آدم‌هایی مثل حسن زل بزنم، آدم‌هایی که دل و زبان‌شان یکی‌ست.
اضافه کرد «ولی سر در نمی‌آورم، مگر شما همچین کاری از من می‌خواهی امیر آقا؟» و به این شکل به روش خودش امتحانم کرد. اگر من داشتم او را بازی می‌دادم و وفاداری‌اش را زیر سؤال می‌بردم، او هم داشت مرا بازی می‌داد و صداقتم را امتحان می‌کرد.
با خودم گفتم ای کاش سر این صحبت را باز نمی‌کردم. زورکی لبخندی زدم «خُل نشو حسن، می‌دانی که همچین کاری نمی‌کنم.»
او هم متقابلاً لبخند زد. با این تفاوت که لبخند او زورکی به نظر نمی‌آمد. گفت: «می‌دانم.» آدم‌هایی که دل و زبان‌شان یکی‌ست، این جوری هستند. به خیالشان بقیه هم مثل خودشان هستند.
...

صص ۶۲ تا ۶۴
مشتاق حسین ، عطا محمدیان و ثنا آذری این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت: خیلی میترسم؛
گفتم: چرا ؟
گفت: چون از ته دل خوشحالم ،این جور خوشحالی ترسناک است…
پرسیدم: ... دیدن ادامه » آخه چرا ؟
جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد
سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد.

(بادبادک باز- خالد حسینی)
چقد دوسش داشتم
۲۴ دى ۱۳۹۴
در حال خوندنش هستم.عالیههه
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فاجعه درست زمانی اتفاق افتاد که او نسبت به کاری که با دوستش کردند بی تفاوت بود و عکس العملی نشان نداد. به قول دانته: تاریک ترین مکان دوزخ از آن آنهایی ست که نسبت به وقایع خود را بی تفاوت نشان می دهند و همین جاست که شخصیت اول این رمان در دوزخ اسیر می شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توی افغانستان کودک زیاده ولی کودکی کمه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
او گفت: خیلی می ترسم
و من گفتم: چرا؟
و او گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی این شکلی وحشتناک است.
ازش ... دیدن ادامه » پرسیدم: چرا؟
و او گفت : وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی...!


بادبادک باز / خالد حسینی / مترجم: زیبا گنجی . پریسا سلیمان زاده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بادبادک باز. نوشته خالد حسینی
--------------------------------
... بعد لحظه ی موعود فرا رسید. چشم هایم را بستم و بند را شل کردم. وقتی باد آن را می کشید و می برد باز انگشت هایم را آش و لاش کرد . و بعد...برای این که بدانم چی شده لازم نبود صدای نعره ی جمعیت را بشنوم. حسن داشت جیغ میکشید و بازوهایش را دور گردنم حلقه می کرد.
براوو ... دیدن ادامه » ! براوو امیر آقا !