:  ۴۵۸۱۳
:  داستان جهان
:  دلبند
:  داستان های آمریکایی قرن 20
   تونی موریسون
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۸
:  ۷
:  ۱۴.۱
:  ۲۱.۱
:  نرم
:  ۴۰۵
:  ۶۲۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

نقد رمان محبوب اثر تونی موریسون

محبوب ... دیدن ادامه » نه تنها تأثیرات فیزیکی بلکه تأثیرات روحی روانی ناشی از برده‌داری را نیز به تصویر می کشد. نشان می دهد که برده داری چگونه آزادی، خانواده و در برخی موارد، عقل و منطق را هم از انسان می گیرد. اقدام سث برای کشتن فرزندش نتیجه‌ای مستقیم از رنج و عذابی است که از سوی اسکول‌تیچر و برادرزاده هایش بر او متحمل می شود.

موریسون از طریق سث و بیبی‌ساگز (مادر شوهر سث) در مضمون مادرانگی به کاوش می پردازد. بیبی‌ساگز که پسرش هال او را از بردگی رها می کند، علمداری روحی از رشد و پرورش در جامعه است. از طرفی، سث با تجربیاتش از بردگی آن‌قدر از نظر روحی روانی دچار آسیب شده است که غریزه های مادرانه اش با ترس و احساس گناه در هم گره خورده است.

از بسیاری جهات، شخصیت محبوب (بیلاود) تصویری جسمانی از اندوه و آشفتگی مداوم در زندگی شخصیت های رمان است. او انگار دخترِ مرده‌ی سث باشد، که هم به عنوان روحی انتقام جو ظاهر می شود و هم به عنوان یادآوری قتلی که سث مرتکب شده است. او ممکن است روح همان کودک به قتل رسیده باشد که خانه ۱۲۴ را تسخیر کرده است‌، چون با ظهور ناگهانی و عجیب این زن،‌ خانه از تسخیر توسط روح کودک در می آید و این زن هم رفتارهای کودکانه ای دارد. کودک کشته شده هم بی‌نام است. نام این زن از نوشته روی سنگ قبر کودک کشته شده‌ی سث گرفته شده است، که روی سنگ قبرش نوشته شده محبوب. محبوب باعث می‌شود وضعیت و به هم ریختگی روانی خانواده نمایان شود، دیوانگی را در خانه ایجاد کرده و آرام آرام باعث تخریب سث می شود.

شخصیت پردازی موریسون از زنی مهاجر،‌ سث،‌ دختر کشته شده اش، محبوب، در داستان نویسی بی سابقه است. این رمان تصویر دقیقی است از تجربیات و زندگی زن‌های برده سیاه پوست. سث در چهارده سالگی ازدواج می‌کند و در نوزده سالگی برای چهارمین فرزندش حامله است. آقای گارنر از خوش رفتاری اش و نوع برخوردش با برده های مرد به خود افتخار می کند، با این حال او هم این تفکر برده داران را دارد که از زنان برده با هدف باروری استفاده می کنند. اسکول‌تیچر هم سث را برای توانایی بارداری و پولی که می‌تواند از این راه به دست آید، ارزش قائل است...
ادامه نقد در سایت نقد روز:
۱۸ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه بعد از خواندن 150 صفحه از این کتاب، دیگه کتاب رو ادامه ندادم، نمیدونم آیا من نتونستم درک خوبی از کتاب داشته باشم یا نویسنده نتونست کتاب رو به گونه ای ترجمه کنه که قابل فهم تر و ... باشه. امیدوارم بقیه دوستان از خوندن این کتاب لذت ببرن
۰۵ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید همان طور که ورد زبان بیبى ساگز بود،یک مرد هرگز چیزى نیست جز یک مرد.آنها آدم را تشویق مى کنند که کمى از سنگینى خودش را روى دستشان بیندازد و به محض آنکه آدم احساس کند چقدر این کار دلپذیر و لذتبخش است،زخمها و رنجهاى آدم را بررسى مى کنند.و بعد همان کارى را مى کنند که این یکى کرده بود:دست به سر کردن بچه ها و خلوت ساختن خانه.
۲۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پل دى،ناخواسته،از آن جور مردهایى شده بود که وارد خانه اى مى شوند و اشک زنها را در مى آورند.آخر با او و در حضورش مادر و دختر مى توانستند به خود اجازه ى گریستن بدهند.حالت مبارک و مقدسى در رفتار او وجود داشت.زنها این رفتار را مى دیدند و دلشان مى خواست گریه کنند و به او بگویند که بیمارى ریوى و زانو درد دارند.زنهاى جاافتاده او را مى دیدند و برایش ... دیدن ادامه » چیزهایى مى گفتند که فقط بین خودشان بازگو مى کردند؛مى گفتند که خیلى پس از یائسگى،میل جنسى در آنها ناگهان شدید شده بود،حریص و وحشى تر از پانزده سالگى شده بودند و این موضوع چنان اذیتشان مى کرد و چنان غمگین مى شدند که توى دلشان آرزوى مرگ مى کردند تا از شر آن خلاص شوند..به همین دلیل پل دى پس از مشاهده ى چکیدن اشک هاى دنور روى اجاق،با آنکه علتش را نمى دانست،شگفت زده نشد.و به همین ترتیب وقتى که پانزده دقیقه بعد مادر دنور هم پس از بازگو کردن داستان دزدیدن شیرش گریه کرد،پل دى در حالى که پشت سرش خم شده و بدنش را با مهربانى روى او کمانه کرده بود،پستانهاى او را در میان دستهایش گرفت.
۲۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"پل دی" می دانست که کمی کمتر دوست داشتن بهتر بود. هر چیزی را کمی دوست داشتن. در این صورت روزی که آن چیز می شکست و یا توی یک گونی می چپاندند شاید کمی عشق برای چیز بعدی تو وجود آدم باقی می ماند.

داستان دلبند اینقدر عمیق ه که از یه جایی به بعد جزیی از وجود آدم می شه. دردهایی که گفتنش خیلی سخته.
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید