:  ۳۷۱۴
:  داستان جهان
:  اتوبوس پیر و داستان های دیگر
:  داستان های کوتاه مجموعه ها
   ریچارد براتیگان
:   نشر مرکز
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱۰
:  ۱۴
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۹۴
:  ۲۵۹,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
امروز عصر سرم پر است از احساسات بی زبان و اتفاق هایی که به جای کلمه باید در ابعاد چسب زخم تعریف شان کرد.
داشتم تکه پاره های بچگی ام را بررسی می کردم.این ها تکه هایی از یک زندگی دور اند که نه شکل دارند نه معنی. این ها اتفاق هایی اند که درست مثل چسب زخم افتاده اند.
۰۹ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب اثری متفاوت و بسیار زیبا با سبک نویسندگی منحصر به فرد و خاص است که من را با داستان کوتاه آشتی داد. بیان براتیگان قوی و در عین حال ساده است. داستان ها پر از ارجاعات غیر عادی، تشبیهات جالب، استعارات دور از ذهن است. او ما را به انواع مکان های مختلف میبرد و درگیر موقعیت های مختلف میکند، و مهم تر از همه ذهن ما را درگیر و به فکر فرو میبرد. ... دیدن ادامه »
۲۲ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قدم به قدم آدم در پیچ های آبکند فرو میرود و گل های عجیب و غریب زیادی میبیند و آخر سر میرسد به اقیانوس آرام و ساحلی شورانگیز، مثل عکسی از دوران زندگی مسیح، اگر دوربین اختراع شده بود، و حالاست که آدم تکه ای از عکس میشود و گاهی باید خودش را نیشگون بگیرد تا مطمئن شود که بیدار است.
۲۲ مرداد ۱۳۹۴
مریم محمدی وند و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آرام فرو میرفتیم در آبکند و مه چرخ میزد و می پیچید. سی متر جلوترمان همه چیز در مه گم بود و سی متر پشت سرمان همه چیز در مه گم بود. و "ما در فاصله دو فراموشی می رفتیم!"
۲۲ مرداد ۱۳۹۴
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میشد این یک داستان خنده دار از آب در بیاید، اما واقعیت این است که آدم ها یک خرده عشق و عاشقی می خواهند و برای به دست آوردنش ، خدایا ، باید کثافت کاری هایی بکنند که گاهی ناراحت کننده است!
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
فاطمه حبیبی این را خواند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد خواهرم به من میگفت: فکر می کنی از پسش برآی؟ و من میگفتم: معلومه، کلاهت رو سفت بچسب.

و کلاهت
... دیدن ادامه » حالا بیست سال است
بر باد رفته است!
۰۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
غاز ها و اردک ها تمام زمستان روی رود پرواز می کردند و با اینکه آن طرف ها اصلا گرگ پیدا نمی شد اما صاحب گوسفند ها به او و چوپان های دیگر یک عالمه گلوله وینچستر 44:40 داده بود که گرگ ها را بزنند، آن قدر که آدم توی خواب هم نمی دید. صاحب گوسفندها از فکر اینکه گرگ به گله اش بزند زهره اش آب می شد. مسخره بود که با آن همه فشنگ 44:40 که او به چوپان هایش داده ... دیدن ادامه » بود، هیچ کاری نکنی!
۰۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن‌ها وقتی صبح لباس می‌پوشند

وقتی زن‌ها صبح لباس می‌پوشند می‌شود یک تبادل زیبای ارزش‌ها را دید، و این که او چقدر آکبند است و شما تا حالا لباس پوشیدنش را ندیده‌اید.
عشاق ... دیدن ادامه » هم بوده‌اید و دیشب را با هم خوابیده‌اید و کاری نمانده که نکرده باشید و حالا وقت آن است که او لباس بپوشد.
شاید شما صبحانه خورده باشید و او ژاکتش را پوشیده و با تن نرمش توی آشپزخانه جولان داده که یک صبحانه‌ی مختصر مفید لختی برای شما درست کند و با هم مفصل درباره‌ی شعرهای ریلکه بخث کردهاید و از این‌که او چقدر می‌داند شاخ درآورده‌اید.
حالا هر دوتان آن‌قدر قهوره خورده‌اید که دیگر جا ندارید و وقت آن است که او لباس بپوشد و وقت آن است که برود خانه‌شان و وقت آن است که برود سر کار و شما می‌خواهید تنها باشید چون توی خانه چندتا خُرده‌کاری دارید و می‌خواهید با هم بروید بیرون خوش و خرّم قدم بزنید و وقت آن است که شما بروید خانه و وقت آن است که شما بروید سر کار و او توی خانه چندتا خُرده‌کاری دارد.
یا... شاید این فقط عشق است.
حالا به هر حال، وقت آن است که او لباس بپوشد و لباس پوشیدنش خیلی قشنگ است. تنش کم‌کم ناپدید می‌شود و لباس جایش را می‌گیرد. یک جور بکارت در این کار هست. حالا لباس‌هایش را تنش کرده، و آغاز به پایان رسیده.
۱۰ تير ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم

چند روز پیش می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شبیه هیچ‌کدام از دخترهایی که دیده‌ام نیستی.
نمی‌توانستم ... دیدن ادامه » بگویم: «خوب، شبیه جین فونداست، فقط موهاش قرمزه و دهنش فرق می‌کنه و البته ستاره‌ی سینما هم نیست.»
نمی‌توانستم این را بگویم چون تو اصلاً شبیه جین فوندا نیستی.
بالاخره رسیدم به آن‌جا که داشتم تو را به فیلمی تشبیه می‌کردم که زمان بچگی در تاکوما دیده بودم. غلط نکنم یا سال 41 دیده بودمش یا 42، نمی‌دانم، همان موقع‌ها. فکر کنم هفت، هشت یا شش سالم بود. فیلم درباره‌ی برق‌رسانی به روستاها بود، یک نمونه‌ی تمام‌عیار از فیلم‌های اخلاقی طرح‌نوئیِ دهه‌ی 30 بود برای بچه‌ها.
ماجرای کشاورزانی بود که در روستاها بی‌برق زندگی می‌کردند و شب‌ها برای خیاطی یا مطالعه مجبور بودند فانوس روشن کنند و ماشین ظرفشوئی و نان‌برشته‌کن و وسایل دیگر هم نداشتند و رادیو هم نمی‌توانستند گوش کنند.
بعد، یک سدّ بزرگ با مولدهای برق ساختند و همه‌ی منطقه را تیر برق کار گذاشتند و بالای مزرعه‌ها و مرتع‌ها سیم برق کشیدند.
وقتی تیرهایی که برای سفر سیم‌ها لازم بود علم کردند، مزرعه حالت حماسی به خود گرفت. تیرها در عین حال هم باستانی به نظر می‌رسیدند هم مدرن.
بعد فیلم نشان می‌داد که برق مثل یک خدای جوان یونانی به دهقان نازل شد و ظلمت زندگی او را برای همیشه از بین برد.
دیگر با فشار دادن یک کلید، چراغ‌ها وظیفه‌شناسانه روشن می‌شدند تا روستایی در صبح‌های تاریک زمستانی، وقتی گاوها را می‌دوشد، دور و برش را ببیند.
خانواده‌ی کشاورز توانستند رادیو گوش کنند و نان‌برشته‌کن و یک عالم چراغ‌های پُرنور داشته باشند تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند.
واقعاً فیلم محشری بود و مثل گوش دادن به «سرود ملی» یا نگاه کردن به عکس‌های رئیس‌جمهور روزولت یا شنیدن صدای او در رادیو مرا به هیجان می‌آورد.
«... رئیس‌جمهور ایالت متحده...»
دلم می‌خواست همه جای دنیا برق‌دار شود. دلم می‌خواست همه‌ی کشاورزان دنیا بتوانند صدای رئیس‌جمهور روزولت را از رادیو بشنوند.
فکر می‌کنم تو این‌شکلی هستی.
۱۰ تير ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید