:  ۳۴۸۲۶
:  داستان جهان
:  یعقوب کذاب
:  داستان های آلمانی قرن 20
   یورک بکر
   علی اصغر حداد
:   ماهی
:  رقعی
:  ۱۴
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۲۶۸
:  ۳۵۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

یعقوب کذاب روایت رنج و امید و ناامیدی ساکنان یک گتو است. یعقوب، شخصیت اصلی رمان، از ساکنان یهودی گتو است که اتفاقی خبر امیدبخشی را از جبهه ی جنگ به دست می آورد. او برای آن که ساکنان دیگر گتو حرفش را باور کنند به دروغ متوسل می شود و ادعا می کند که رادیویی در خانه پنهان کرده است. یعقوب دلخوش به این که با این خبر در چهره ی ساکنان گتو امید رخ نموده است، هر بار اخبار دیگری را بازگو می کند؛ اخباری دروغین که در حین کار اجباری دهان به دهان می گردد. این رمان گرچه شرح زندگی تلخ مردمانی بخت برگشته است، رگه ای از طنز در آن هست که خواننده را تا پایان با خود همراه می کند. بر اساس این رمان دو فیلم سینمایی ساخته شده است. همچنین این رمان جایزه های «هاینریش مان» و «چارلز وایلون» را برای نویسنده اش به ارمغان آورده است.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
هرچه دهه سی میلادی به پایان خود نزدیک می شد، با قدرت یافتن روزافزون هیتلر و اقبال حزب نازی در میان توده مردم آلمان، فشارهای بر روی یهودیان نیز بیشتر می‌شد.
هیتلر اما یکباره به پروژه «راه حل نهایی» که همانا نابود کردن یهودیان بود نرسید، بلکه مرحله به مرحله این طرح را پیش برد. یکی از نخستین مراحل جای دادن یهودیان در «گتو»ها بود. گتوها بخشهایی حصاربندی شده از شهرهای مختلف بودند که با جمع کردن یهودیان در آن مناطق، کنترل آنها و همچنین سیاست تحت فشار گذاشتن‎شان ممکن می شد. این طرح بعدها در دیگر شهرهای اشغال شده بیرون از آلمان نیز دنبال شد. چنانکه بعدها ورشو صاحب یکی از بزرگ ترین گتوهای سراسر اروپا شد.

آلمانی‌ها ... دیدن ادامه » یهودیان را به‌اجبار در این گتوها گرد آورده و با حصاربندی آنها به هیچ‌کس از یهودیان اجازه‌ی خارج‌شدن از آن را نمی دادند. یهودیان گتو باید همواره بر رو و پشت لباس خود ستاره‌ی شش‌پر را که علامت مخصوص قوم یهود است بدوزند تا سربازان آلمانی آنها را بشناسند و تردد بدون این علامت در گتو ممنوع است و مجازات رعایت نکردن آن، اعدام است.

نگهداری حیوانات، درخت، وسیله‌ی ارتباط جمعی و هرنوع وسیله‌ی تزیینی در این گتوها برای یهودیان ممنوع است و مجازات شدیدی را برای خاطیان درپی خواهد داشت.

رمان «یعقوب کذاب» اثر یورک بکر در یکی از همین گتو ها می گذرد و نویسنده روایت سوم شخص را برای بازگویی این رمان برگزیده است. راوی می‌گوید که خود در این گتو بوده و تنها بازمانده‌ی زنده‌ی آن است.

در این گتو تردد بعد از ساعت ۸ شب نیز ممنوع است و هرکس در ساعت منع عبور و مرور توسط سربازان آلمانی دستگیر شود، مجازات خواهد شد. پیداست در چنین زندان سیاهی، شوق زندگی چقدر رنگ¬پریده است و مردمی که هیچ امیدی به زندگی ندارند. آمار خودکشی بسیار بالا است زیرا زندگی نکبت‌بار چنان بر پیکره‌ی اجتماع چنگ انداخته است که هیچ روزنه‌ی امیدی برایش متصور نیست و جنبه-های بی‌رحم زندگی گلوی ساکنان آن را تا حد جنون می‌فشارد. بسیاری دیگر تاب و تحمل زندگی را نیاورده و ترجیح می‌دهند تا به زندگی خود خاتمه دهند.

درمیان مردمی که با یأس و ناامیدی مطلق در دنیایی محصور زندگی می‌کنند، حتی کورسویی از امید، شاید خبری که هنوز درستی آن چندان مشخص نیست، بتواند امیدی را در دل یأس آلود این مردم زنده کند و باعث شود با همین جرقه‌ی امیدی که در دل‌شان نوری را روشن کرده و به کالبد بی‌رمق آنها که از شدت ناامیدی تا مرز خودکشی پیش رفته‌اند، جانی دوباره بدمد و آنها را به تلاش و تکاپو وادارد تا برای زنده‌ماندن امیدوار شده و بخواهند برای رسیدن به افق‌هایی که در خیال آنها جان گرفته، با مرگ پنجه درافکنند.

یک خبر به¬طور تصادفی به¬گوش قهرمان داستان می¬رسد. خبری خوش که او را امیدوار کرده است:
«توی اتاق رادیو روشن است. صدای آن چندان صاف نیست. قاعدتاّ باید صدای یکی از آن فرستنده¬های ملیشان باشد. به¬هرحال فرستنده¬ی کذایی پخش نمی¬کند. از وقتی یعقوب گرفتار این گتو شده است، موسیقی نشنیده؛ هیچ¬یک از ما نشنیده، مگر آن¬که کسی آواز خوانده باشد.
گوینده¬ی رادیو چیزهای بی¬اهمیتی درباره¬ی یک ستاد فرماندهی می¬گوید؛ شخصی پس از کشته¬شدن به درجه¬ی سرهنگ دومی ارتقا یافته است. سپس مطلبی درباره¬ی تأمین اطمینان¬بخش مایحتاج عمومی می¬آید و درست در همان لحظه این خبر به¬دست گوینده می¬رسد: نیروهای سلحشور و قهرمان ما در یک نبرد دفاعی پرشور موفق شدند حمله¬ی نیروهای بلشویکی را در بیست کیلومتری بسانیکا متوقف کنند در طول درگیری که...
در این لحظه آن کسی که بیرون آمده بود، دوباره به اتاق خود برمی¬گردد، در را می-بندد و در سنگین¬تر از آن است که صدایی به بیرون درز کند.» (صفحه ۱۲ کتاب)

حال که این خبر خوش را شنیده، می‌خواهد آن را برای دیگر هم‌بندیهایش که در این شهر حصارشده دچار یأس و سرخوردگی‌اند، بازگو کند تا شعله‌ی امیدی را در دل آنها برافروزد؛ اما چگونه؛ چون:

«... مردم می‌پرسند او این را از کجا می‌داند. جان کلام در همین¬جاست، او این خبر را در قرارگاه شنیده است.
«در قرارگاه؟»

به‌دنبال این پرسش، یعقوب چهره¬ای وحشت¬زده به خود خواهد گرفت و به¬جای پاسخ، سر را به زیر خواهد انداخت و به این ترتیب سوءظن موجود تأیید خواهد شد: عجب، چه کسی گمان می¬کرد آدمی مثل حییم این‌طوری از آب درآید؟ ولی می-بینی که چه ساده می¬شود گول آدم¬ها را خورد... و به همین آسانی یعقوب بی آن-که خطایی کرده باشد، جاسوس قلمداد خواهد شد.» (صفحه ۲۴ کتاب)
پس ناچار است دروغی بگوید؛ دروغی که می¬تواند هزینه¬ی زیادی برایش درپی داشته باشد و قهرمان داستان می¬داند که ممکن است بهای این دروغ را با جانش بپردازد؛ اما گرچه در ابتدا ترس این خطر تمام وجودش را دربرگرفته؛ اما سرانجام با شجاعت تمام این خطر را به¬جان می¬خرد.
اما یک دروغ ساده، دروغهای دیگری را به¬دنبال خواهد داشت؛ هرچند ناچیز؛ اما به-هرحال دروغ است و تو مجبوری تا برای رهایی از پرسشهای دیگران باز هم دروغ بگویی و بعد دروغی دیگر... حالا دیگر به جایی رسیده¬ای که نمی¬توانی دست از دروغگویی برداری؛ زیرا اکنون عده¬ی زیادی دل به خبرهای تو بسته¬اند؛ آمار خودکشی¬های گتو به صفر رسیده است و همه منتظر لحظه¬ی موعودند و تو دیگر اجازه نداری امیدی را که به آنها بخشیده¬ای از آنان بازپس بگیری و همین تم اصلی این رمان را تشکیل می‌دهد.

اما واکنشی که مردم از شنیدن این خبر نشان می‌دهند، دوگونه است. برخی از شنیدنش خوشحال می¬شوند؛ اما برخی نیز می‌ترسند؛ زیرا می‌دانند که این خبر همانطور که در میان مردم پخش شده، به¬گوش گشتاپو هم خواهد رسید و آنگاه عواقب وحشتناکی درانتظار آنها خواهد بود.

روایت داستان بسیار شیوا و دلچسب است و بی‌شک استادی علی اصغر حداد در ترجمه این رمان سهم به‌سزایی در جذابیت و تاثیر گذاری این روایت برای مخاطبان دارد.

پایان داستان نیز چنان که نویسنده می‌گوید به دو صورت است؛ یکی آنکه نویسنده برای پایان رمان یک قصه‌ی ساختگی را از خود روایت می‌کند و درپی آن پایان راستین داستان را می‌آورد.

آنچه نویسنده‌ی رمان درپی آن است و می‌خواهد برای خواننده¬اش توضیح دهد، این است که ضمن روایت زندگی غم¬بار مردم گرفتار گتو، نقش امیدواری و آرزو را در زندگی آنها بیان کرده و می¬گوید که حتی در اوج ناامیدی و یأس مردم می¬توان شعله‌ای را در دل آنها برافروخت تا در بدترین شرایط برای رسیدن به افقی روشن به تلاش و تکاپو برخاست و با ناملایمات زندگی مبارزه کرد؛ هرچند سرانجام این داستان چندان خوش نیست؛ اما این تلاش انسان برای ایجاد انگیزه¬ی مبارزه ستودنی است.

http://www.alef.ir/book
۱۰ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان همان داستان هیتلر و یهود با روایتی تازه است . عده ای از یهودی ها در شهرکی تحت نظارت آلمانی ها زندگی می کنند . البته این زندگی تحت قوانین و شرایط بسیار سخت و نا امیدکننده ای است . روزی بر حسب اتفاق یعقوب یکی از یهودیان در قرارگاه آلمانی ها رفته و جمله ای در مورد روند نبرد آلمان و روسیه می شنود . او فردا این خبر را پخش کرده و عنوان می کند که برخلاف قوانین رادیویی دارد که از طریق آن از اخبار آگاه می شود . بدین ترتیب یعقوب به نوعی ناجی تبدیل شده و به دروغ در دل مردم امید قرار می دهد ...

کتاب نسبتا خوبی بود . موضوعش به نظرم خیلی جدید و زیبا بود و توی یک مسئله کلی نخ نما اومده بود ماجرای خلاقانه ای ایجاد کرده بود ولی نحوه نوشتنش به دلم نبود یک جورایی یکنواخت و کسل کننده بود . انگیزه ای برای خوندن باقی مطلب انگار وجود نداشت . شاید مشکل ترجمه بود!

اینم ... دیدن ادامه » از اون دسته کتاب هایی بود که خیلی تو ذهنم بود چرا نخوندمش تا حالا!
۰۷ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید