:  ۳۴۵۹۵
:  داستان جهان
:  سرزمین گوجه های سبز
:  داستان های آلمانی قرن 20
   هرتا مولر
:   مازیار
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱۳
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۲۵۶
:  ۱۵۰,۰۰۰ ریال


 

هرتا مولر در سال ۱۹۵۳ در رومانی چشم به جهان گشود. مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو، سبب شد که او را از ادامه ی کار معلمی بازدارند. هرتا مولر، قبل از آن که در سال ۱۹۸۷ ، از کشورش به آلمان مهاجرت کند بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد.

کتاب سرزمین گوجه های سبز، در زمینه ی ادبیات سیاسی نوشته شده و از جمله جوایز آن جایزه ادبی ایمپک دوبلین و کلایست (بزرگترین جایزه ادبی آلمان) است. هرتا مولر اکنون در آلمان زندگی می کند.

 

کتاب سرزمین گوجه های سبز، نمادی از خفقان است. 

در پشت جلد کتاب دو چشم سیاه ترسیده می بینی، نگاهی وحشت زده پشت میله هاست. لب هایی خاموش و بسته… این جاست سرزمین گوجه های سبز. 

در ورق ورق کتاب، دست هایی را می خوانی که بی اختیار باید دست بزنند و چشم هایی که گریستن را حتی اجازه می خواهند 

و شعرها و دفترها و کلیدهایی در سراسر کتاب است که همواره دزدیده می شود.

 

 

 


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
به نظر من کتاب بیشتر یک دفترچه خاطرات است که به صورت دکلمه نوشته شده . به همین خاطر خواندنش خیلی روان نیست . البته پر است از جملات قشنگ که نمونه هایی از آنها توسط دوستان در دیوارنوشته این کتاب آورده شده ولی برای کسانی که دنبال یک کتاب با نثر روان هستند این کتاب را پیشنهاد نمی کنم .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب

تاریخ شروع : 94/12/04

ادگار ... دیدن ادامه » گفت:«وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم،غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان میگشاییم،از خود دلقکی میسازیم.»
مدتی بود کف اتاق نشسته بودیم و خیره به عکس ها می نگریستیم.پاهایم به خاطر نشستن،خواب رفته بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ایرج پوراردشیر این را خواند
نوژن همتی این را دوست دارد
مهسا خانوم چیزی ننوشتید؟ همین طور خالی فرستادید؟
جالبه که جناب معصومی هم خوندنش.
۲۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم،غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان میگشاییم،از خود دلقکی میسازیم...!
سرزمین گوجه های سبز- هرتامولر
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای این مردم، هرگز خودت را تغییر مده!
چون اینان هرروز تورا به یک شکل می خواهند ..
شکل تصورات غلطشان که فکر می کنند تنها حقیقت درست جهان است ..
برای‌ پنهان کردن ترس از یکدیگر، دائم می خندیدیم؛ اما ترس همیشه برای‌ نشان دادن خود راه خروجی می‌ یافت. اگر حالت صورتمان را کنترل می‌ کردیم به صدایمان می‌ خزید. اگر مواظب صورت و صدایمان بودیم و اصلا بهش فکر نمی‌ کردیم به سوی‌ انگشتانمان سر می خورد، زیر پوست آدم می‌ رفت و همان جا می‌ ماند؛ یا به دور اشیاء نزدیک می‌ پیچید...!

... احمق یا هوشمند بودن، دلیلی برای دانستن یا ندانستن چیزی نیست. بعضی ها خیلی می دانند، ولی نمی شود آنها را باهوش دانست. بعضی ها هم زیاد نمی دانند، ولی نمی شود آنها را احمق تصور کرد. معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم می بخشد...!

... ... دیدن ادامه » تا به امروز نتوانسته‌ام از گوری عکس بگیرم؛ اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس می‌گیرم. از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است.
ادگار گفت: ”به هر کسی این را بگویی، فکر می‌کند دیوانه شده‌ای."
به نظر من هر کسی می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات، از خودش به جا می‌گذارد؛ و همین‌طور آرایشگران و ناخن‌گیرها را که من همیشه به آن‌ها فکر می‌کنم؛ چون مُرده دیگر احتیاجی به آرایشگر و ناخن‌گیر ندارد. مردگان دگمه‌های‌شان را هم هرگز گم نمی‌کنند...!

... پس ما همه روستایی هستیم. سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد، اما پاهای ما درست وسط دهکده‌ی دیگری ایستاده است. هیچ شهری در سایه‌ی دیکتاتوری رشد نمی‌کند؛ چون هر چیزی که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک می‌ماند..!

سرزمین گوجه های سبز / هرتا مولر / مترجم: غلامحسین میرزا صالح
قاریاقدی یُلمه این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

رمان «سرزمین گوجه‌ها‌ی سبز» تلخ و نفسگیر است. بوی مرگ می‌دهد. داستان دانشجویانی است که با هزار امید و آرزو راهی شهر شده اند تا بخوانند و یاد بگیرند، اما...

... دیدن ادامه » شاید بعد از خواندن کتاب «سرزمین گوجه‌ها‌ی سبز»، تابستان با دل راحت سراغ گوجه سبز نروید. شاید تا مدت‌ها‌ از بستن کمربند حالتان به هم بخورد. شاید از دست زدن به ناخن گیر چندش‌تان بشود. شاید... اما با همه این شایدها....خواندنش رو از دست ندید.

بخشی از کتاب : هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه, در کجا, پشت کدام میز, در کدام رختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه برم, بخورم, بخوابم و یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا کسی تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟
هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، پشت کدام میز، در کدام تخت‌خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم!
علاقه مند شدم بخونم این کتابو، مرسی از معرفی
۱۳ خرداد ۱۳۹۴
عالیه...دقیقا یه دغدغه ی شبیه این دارم.تقریبا همیشه...ممنون از معرفی
۱۴ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید