:  ۳۲۴۶۱
:  داستان جهان
:  من او را دوست داشتم
:  داستان های فرانسه قرن 20
   آنا گاوالدا
:   قطره
:  رقعی
:  ۱۳۹۵
:  ۱۵
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۱۷۶
:  ۱۴۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

سرمای زمستان، سوناتی در کنج آتش شومینه، قطره اشکی که بر گونهی زنی جوان جاری می شود. دو دختر بچه که به خواب رفته اند. مردی که در سکوت شبی بیماه خود را فرو میریزد، راز میگشاید. و زندگی. [چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟] [«حق اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اماّ چه کسی این حق را به تو خواهدداد؟چه کسی جز خودت؟]


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می‌کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می‌گویند، فقط به خودشان: آیا من حق اشتباه کردن دارم؟ فقط همین چند واژه…
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبرو، هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن…
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته ... دیدن ادامه » که نه، نه به خاطر خودخواهی… پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود روبرو شدن. دست کم یک بار در زندگی. روبرو با خود. تنها خود. همین.
۱۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی اش از ناامیدی‌های تو قوی‌تر است. از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، ... دیدن ادامه » به پیش بینی‌های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است.
۱۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"سرمای زمستان، سوناتی در کنج آتش شومینه، قطره اشکی که بر گونه زنی جوان جاری می شود. دو دختر بچه که به خواب رفته اند. مردی که در سکوت شبی بی ماه خود را فرو میریزد، راز میگشاید. و زندگی."
در پس این نوشته پشت جلد این هارا هم در نظر بگیرید: زنی که یک روزه همدمش را از دست می دهد و حالا پدر شوهر در کنار دو دختر زیبایش با او زمان می گذرانند. ... دیدن ادامه » اینجاست که :"«حق اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اماّ چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟" مطرح می شود.
کتاب درباره خیانت است. این بار از زاویه ای دیگر. اشتباه و داشتن حق اشتباه و پیامد های ارتکاب به اشتباه. پدر شوهری که فکر می کند می تواند طرف پسرش را بگیرد. "و زندگی."
اضافه کنم که نوشته پر بود ازاشتباهات املایی-نگارشی و حسرت یک بازبینی و اصلاح.
۲۶ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟؟
۲۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
۲۰ بهمن
با سلام و احترام به شما بزرگوار. توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد ... دیدن ادامه » دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد , آنقدر که اشک ها خشک شوند .
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد .
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از خواندن این کتاب خیلی لذت بردم بنظرم نویسنده بی پروا و شفاف در ارتباط با واقعیت های ارتباط ها صحبت نموده بود
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب عالیه جملات زیبا ودانشین ومفهومی ودیدگاه تازه ای رودربرداره که شایدهرگزبه اون فکرنکرده باشیم
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب فکر کرده ام، دچار توهم نشده ام، تو را دوست دارم اما به تو اعتماد ندارم. چون رابطه ما واقعی نیست، شبیه بازی است. حالا که بازی است، هر بازی قاعده هایی دارد. دیگر نمی خواهم در پاریس تو را ببینم. نه در پاریس و نه هیج جای دیگری که تو را بترساندو وقتی با تو هستم دلم می خواهد بتوانم دستت را در خیابان بگیرم و در رستوران ببوسمت، در غیر این صورت ... دیدن ادامه » لذتی برایم ندارد. در سنی نیستم که حوصله موش و گربه بازی داشته باشم. پس همدیگر را در جاهای دور می بینیم، هر چه دورتر بهتر..
۲۱ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب بسیار زیبا
پر از جملات احساسی و لطیف
خوندنش حس خوبی به آدم میده
من به چندتا از دوستام کادو دادم و اونها هم نظرات خوبی داشتن...
۱۴ شهريور ۱۳۹۵
ژیلا مهرزاد و سبحان معصومی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب عایله
۰۹ مرداد ۱۳۹۵
مجید حاج حسینی و علیرضا بابایی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید



زندگی ... دیدن ادامه » حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد......

ازکسانی که همه چیز را محاسبه می کنند بترس
وهرگز قلبت را در اختیار آنها نگذار
آنها حساب عشقی که نثار تو می کنند را نیز دارند
و ... دیدن ادامه » روزی آن را با تو تسویه میکنند!
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
۲۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. فکر کردم کاش می توانستم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. آن را روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم تا آن جا که ممکن است دورتر و دورتر برود.
آن قدر دور که دیگر نتوان پیدایش کرد.
اما من حتی شوت زدن بلد نیستم.
حتما ... دیدن ادامه » سرم همان کنار می افتاد.
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
۲۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هوس سیگار کردم. ابلهانه بود. سال ها بود سیگار نمی‌کشیدم. بله اما حالا دلم می‌خواست، زندگی همین است… اراده‌ی راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می‌گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی در می‌یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را ... دیدن ادامه » دوست دارد...
۰۹ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روزی، البته خیلی از آن روز گذشته، روزی با دختر کوچکم به شیرینی فروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش می آمد که با دخترکم به شیرینی فروشی بروم. کم پیش می آمد که دستش را بگیرم و از آن کم تر این که با او تنها باشم. فکر کنم یک صبح یکشنبه بود. آدم های زیادی برای خرید شیرینی آمده بودند، کیک توت فرنگی یا نان خامه ای می خریدند. وقتی از آن جا بیرون رفتیم، دختر کوچولویم از من خواست یک تکه از نان باگت به او بدهم، ندادم. نه. به او گفتم، نه بگذار برسیم خانه. به خانه برگشتیم همگی پشت میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خانواده کوچک خوشبخت. من نان را بریدم. این کار را دوست داشتم. می خواستم به وعده ام وفا کنم. اما وقتی تکه نان را به دخترکم دادم، او نان را به برادرش داد.
- اما گفتی نان می خواهی…
دستمالش را باز کرد و جواب داد:
- ... دیدن ادامه » چند ساعت پیش می خواستم.
- اما این همان نان است و همان طعم را دارد، چرا نمی خواهی؟
اصرار کردم:
- همان است…
سرش را برگرداند.
- نه، ممنون.
۰۱ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیتوانم بگویم کتاب بدی بود، اما وقتی به پایانش بردم انتظار داشتم عمیق تر باشد. شاید من بیش از حد در کتاب به دنبال احساسات عمیق تر میگشتم. شاید اگر بعدها متن اصلی کتاب را به فرانسه خواندم نظرم عوض شود.
۲۹ شهريور ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟...!


من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا / مترجم: الهام دارچینیان
۲۱ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب های آنا به صورت کلی بسیار دلنشین است و تجربه من او را داشتم برای من که چند سال پیش بعد از مجموعه داستان "دوست داشتم کسی، جایی، منتظرم باشد" خیلی جالب بود چون هر چه در داستان های مجموعه به دنبال عشق و مکمل هستی اینجا سرخوردگی و آشفتگی و ... وجود دارد. پیشنهاد می کنم حتما بخوانید
۰۶ مرداد ۱۳۹۴
مریم محلی این را خواند
قاریاقدی یُلمه ، محمدرضا کشاورزی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اندیشه‌های درهم و آشفته هر دم مرا بیشتر در خود فرو می‌کشید، فرسوده می‌کرد. بسیارخسته بودم. چشم‌هایم را بستم خیال کردم دارد می‌آید ...... هنوز می‌توانم دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم.....
همه چیز سر جای خودش است. هیچ چیز دست‌نخورده. فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم .... چقدر باید بگذرد تا آدمی ... دیدن ادامه » بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
۰۴ خرداد ۱۳۹۴
ریحانه معظمی این را خواند
فاطمه نظری ، فاطمه حبیبی و دلارام رسائل این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از کتاب "من او را دوست داشتم" از آنا گاوالدا:
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده ... دیدن ادامه » بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است..
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد..
۲۹ فروردين ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید