:  ۱۰۱۱۰۱
:  داستان جهان
:  هویت
:  داستان های چک قرن 20
   میلان کوندرا
   حسین کاظمی یزدی
:  رقعی
:  ۱۳۹۸
:  ۴
:  ۱۴
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۲۰
:  ۲۸۵,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
سالها پیش ، زمانی که آلبرکامو - نویسنده بزرگ فرانسوی - دست به نگارش نمایشنامه سوتفاهم زد و در آن به بیان مشکل بزرگ و پیچیده ای چون نشناساندن درست یا درست نشناساندن پرداخته بود و به تبع آن ، بیگانگی آدم ها را نسبت به هم بیان کرد، نمی دانست که سالها پس از او میلان کوندرا، نویسنده چکسلواکی الاصل ساکن فرانسه کتابی خواهد نوشت با نام هویت که سالها پس از او به بیان همان مشکل و اما به شکل و نوعی جدیدتر خواهد پرداخت و این معضل بزرگ جامعه انسانی را بازگو خواهد کرد.

در نمایشنامه سوءتفاهم ، ژان خود را کاملا به خانواده خود (یعنی مادر و خواهرش) نمی شناساند که همین امر سبب مرگ او می شود.

او ... دیدن ادامه » در جستجوی هویت گذشته اش وقتی پس از سالها نزد خانواده خود به مهمانسرای کوچکی باز می گردد که در عین حال خانه کودکی او نیز بوده جز مرگ حاصلی به دست نمی آورد و همچنین مارتا، خواهر او هویت خود را در سرزمینی دیگر (سرزمین دریا) و با قربانی کردن آدمها جستجو می کند و پیرمرد مستخدم شان که اصلا نمی داند هویت و شناساندن چیست و مادری که به درجه صفر انسانیت رسیده است و بین خوبی و بدی ، زشتی و زیبایی تمییزی نمی تواند قائل شود دلیلی ندارد که 2قهرمان رمان هویت این چنینی نداشته باشند.

در واقع ژان مارک و شانتال همان دردی را تجربه می کنند و همان رنجی را از سر می گذرانند که قهرمانان نمایشنامه کامو با آن روبه رویند؛ یعنی نبود شناخت درست از یکدیگر و درست نشناساندن خود به دیگری . البته نگارنده این سطور بر آن نیست تا بیان کند که میلان کوندرا متاثر از آلبر کامو بوده است (که شاید این چنین هم باشد) اما مراد درد بزرگی است که چه در عصر کامو که سایه های شوم جنگ و به تبع آن مرگ و فقر و... حکمران آسمان روابط انسانی است ، چه در عصر کوندرا حاکم است ؛ چرا که شانتال و ژان مارک همان درد قهرمانان کامو را دارند و با آن دست به گریبانند.

دلیل این مدعا می تواند این نکته باشد که اگر خواننده ای جلد این 2کتاب را با یکدیگر عوض کند و نام هویت را بر نمایشنامه آلبرکامو بگذارد و سوئ تفاهم را بر رمان کوندرا، در خواهد یافت که چیز عجیب و غیرمنتظره ای اتفاق نیفتاده است ، چرا که شناساندن ، جستجوی هویت ، روابط انسانی ، سوتفاهم ، ملال و عشق مفاهیمی هستند که ساختمان اصلی این 2اثر را شکل می دهند.

میلان کوندرا با زبان صریح و ساده خود به سراغ روح انسان ها می رود و پیچ و خم های آن را به خواننده اش می نمایاند و زوایای تاریک آن را باز می شناساند. اگر از دید استیتکی و زیباشناختی به آثار کوندرا نظر افکنیم خواهیم دید که او در عشقهای خنده دار، بار هستی ، در جاودانگی و اثر مورد نظرمان هویت ، تنها به بازگویی داستان و رمان صرف نمی پردازد؛ بلکه در همه این آثار خواننده با نویسنده ای روبه روست که اندیشه های روانشناختی و فلسفی و سیاست و ادبیات و تاریخ و... همه و همه را یکجا در آثار خود جای داده است .

در واقع کوندرا نویسنده ای نیست که به بسط و گسترش فضای داستانی در بعد طولی آن نظر افکند و ساختمانی از پیش طراحی شده را بنا کند و طبقه طبقه آن را در طول و ارتفاع دنبال نماید و در هر طبقه عنصری از داستان را بگنجاند و به شیوه معمول به داستان پردازی بپردازد. آنچه برای کوندرا موضوعیت دارد و سویه فکری او را تشکیل می دهد، حرکت در عرض و عمق است .

در واقع قهرمانان آثار او حرکتی عرضی و پهنایی را به حرکت طولی ترجیح می دهند و این به معنی فاصله گرفتن داستان نویس از فضای سنتی و کلاسیک داستان پردازی است . بدین ترتیب است که گرایشی جدید و موجی نو در نگارش داستان شکل می گیرد تا مخاطب با آن ارتباطی صمیمانه برقرار کند.

عمل و کنش نهفته در داستان هایی که کوندرا می نویسد، روندی واحد و یکسان ندارد، بلکه این کشمکش ها و کنشها سویه های مختلفی را می آفرینند تا خواننده را از فضای کلاسیک داستان های پیشین دور کنند. و اما رمان هویت نیز از این قاعده مستثنی نیست .

نویسنده زندگی معمولی و عادی قهرمانان داستان را (یعنی ژان مارک و شانتال) دنبال نمی کند؛ بلکه به بازتاب نتایجی می پردازد که شخصیت و زوایای روحیشان آن را می آفریند. ژان مارک و شانتال ، زوج جوانی هستند که به دور از هیاهوی زندگی آدمیان ، با عشق در کنارهم زندگی می کنند و تنها تکیه گاه آنان دراین فاصله گیری از آدمها، عشق است .

تا این که یک روز شانتال بی مقدمه مطرح می کند «دیگر مردها برای دیدن من سر برنمی گردانند» و از اینجا آن سوئتفاهم بزرگ که کل داستان را شکل داده است ، نمودار می شود. ژان مارک برای آن که به او اعتماد به نفس بدهد و یا به عبارتی او را به خود و زندگی امیدوار کند، برایش نامه هایی به اسم مردی ناشناس می فرستد و در آن شانتال را متوجه این امر می کند که زن زیبایی است و به خاطر همین او هر روز جاسوسی اش را می کند و مراقب اوست .

شانتال نامه ها را در کمد خود پنهان می کند، غافل از این که نویسنده نامه کسی جز ژان مارک شوهر خود او نیست ؛ اما زمانی که به این نکته پی می برد، ژان مارک را به قصد لندن ترک می گوید و ژان مارک تازه درمی یابد که چه سوئتفاهم بزرگی شکل گرفته است ... این سوءتفاهم با عدم شناخت کامل این 2شخصیت از هم شکل گرفته است و زندگی آنان را تا مرز نابودی پیش برده است .

باید اذعان کرد که دراین ماجرا اگر هر یک از طرفین خود را و مقصود و اندیشه ای را که در سر می پروراندند درست به یکدیگر می شناساندند، هیچ گاه چنین ماجرایی شکل نمی گرفت هر چند در پایان داستان بین واقعی و خیالی بودن داستان تردید ایجاد می شود.

زمانی که راوی می نویسد: «من از خودم می پرسم چه کسی رویا دیده است؛ چه کسی رویای این ماجرا را دیده است؛ چه کسی آن را تصور کرده است؛ و از آغاز کدام لحظه ، زندگی واقعی آنان مبدل به این وهم و خیال شوم شده است؛... هنگامی که ژان مارک نخستین نامه را برای شانتال می نویسد؛ اما این نامه ها را واقعا فرستاده است؛ یا آنها را فقط در خیال و تصور نگاشته است؛ در چه لحظه مشخصی امر واقعی به وهم و خیال و واقعیت به رویا مبدل شده است؛ مرز کجا بوده است؛ مرز کجاست؛» کوندرا مانند استاد ماهری که برای دانشجویان خود که در آینده پزشک خواهند شد بدن انسان را تشریح می کنند؛ برای خوانندگانش روح آدمیان را موبه مو تشریح می کند و روابطی را که از زوایای روح آدمی شکل می گیرد، با دقت موشکافانه آنالیز می نماید تا بدین طریق جستجویی ناب و بکر را در درون آدمیان دنبال کند.

کاری که با 2شخصیت اصلی و شخصیت های فرعی رمان هویت می کند و در واقع روح و احساسات آنان را به عنوان مرکز کنترل رفتاری شان باز می نمایاند.

در اینجاست که مخاطب این اثرهیچ شخصیتی را گناهکار نمی شمارد؛ چرا که کنش او را همپای با شخصیتش به قضاوت می نشیند، به طور مثال زمانی که لوروا در باره آزادی سخن می گوید: «آزادی؛ شما در این زندگی می توانید خوشبخت یا بدبخت باشید، آزادی شما مبتنی بر این انتخاب است».

و یا عکس العمل ژان مارک در برابر خاطره ای که «ف» در بیمارستان از دوران نوجوانی اش بازگو می کند، همه اینها زمانی که روح شخصیت ها بازگو می شود قابل هضم و پذیرش می شود. به هر حال در دنیایی که به تعبیر شانتال در هیچ جای آن از دست جاسوسان در امان نیستی ، حتی در شکم مادرت که برای تعیین جنسیت ، جنین را راحت نمی گذارند و یا بعد از مرگ که گور را می کنند تا با آزمایش ژنتیکی نسبتها را دریابند، چنین سخنانی و حرکاتی دور از انتظار نیست .

کوندرا با بیانی جسورانه روحها، احساسات ، عواطف ، عشق ها، دریافت های شخصیت ها از زندگی و محیط پیرامون ، روابط آدمیان ، واقعیت ها و خیال ها را عریان و لخت در برابر خواننده اش به نمایش می گذارد تا به هر مخاطبی گوشزد کند که دستیابی به روحها که نقطه ثقل رفتارهای آدمی اند و کنشها را می آفرینند، دور از دسترس نیست .

با خواندن آثار کوندرا این امر برایمان بدیهی تر خواهد شد که رفتارهای آدمی قابل شناخت است و اعمال آدمیان زمانی که منطبق بر شخصیتشان (که با زندگی هر کس آمیخته است و با گذشته و حال او و حتی آینده او در ارتباط است) مورد بررسی قرار می گیرد به این شناسایی دامن خواهد زد و اینجاست که سوء تفاهمات ، ملالهای زندگی برطرف خواهد شد. سوئ تفاهمی که در رابطه میان شانتال و ژان مارک شکل گرفته است ، از همین عدم شناخت آنان از روح یکدیگر نشات می گیرد. چه بسا اگر این 2شخصیت از همان ابتدا زوایای تاریک شخصیت خود را بر یکدیگر پدیدار می کردند، هیچ گاه چنین ماجرایی اتفاق نمی افتاد.

اگر ژان مارک درمی یافت که گفتن جمله ویرانگر شانتال که هیچ مردی برای دیدن او سر بر نمی گرداند، آنقدرها هم ویرانگر نیست و می شود با درونیات خود شانتال با این سخنش برخورد کرد و اگر خود شانتال قصه ژان مارک را در نوشتن نامه هایی در نقاب یک غریبه در می یافت ، شاید راحت تر می توانستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، بدون آن که بر پیچیدگی های روابط خود بیفزایند. کوندرا در کل کتاب با بیان توضیحاتی از روح و رفتار آدمیان ، برایمان ثابت می کند که هیچ آدمی دور از دسترس نیست ، بلکه این نگفتن ها و نشان ندادن هاست که بر پیچیدگی های زندگی آدمیان افزوده است .

شاید برای تحقق همین مقصود است که او به عنوان نویسنده داستان و رمان می گوید و نشان می دهد تا از سردرگمی ها و پیچیدگی ها فاصله بگیرد. با این دید، دیگر داستان کوندرا برایمان مشکل و سخت نیست ، بلکه ساده و صریح و در عین حال موشکافانه است . کوندرا برای آدمیان چنین عصری است که داستان می نویسد. بنابراین زمانی که شرایط جدیدی بر روابط آدمها حکمفرما می شود، او نیز با سبک و قالبی جدید به بازگویی داستان هایش می پردازد و این گونه است که ارزش کار او آشکار می شود. در داستان او صرفا نباید داستان یافت بلکه همه علوم انسانی چون روان شناسی ، سیاست ، تاریخ و فلسفه را نیز می توان سراغ گرفت . اگر مارسل پروست با نگارش رمان عظیم و پرحجم و سردردآورش در جستجوی زمان از دست رفته بود، کوندرا با کوتاهی و ایجاز به جستجوی هویت از دست رفته می رود و آن را در شخصیت ها و رفتارهای آدمیان جستجو می کند. کوندرا برایمان می گوید که اگر آدمی جدی گرفته نشود و احساساتش ، عواطفش برای کسی اهمیتی نداشته باشد هویت ، دیگر معنایی نخواهد داشت و درست همان بلایی سر آدم می آید که سر یکی از شخصیت های رمان دیگرش جاودانگی آمده است . او آنقدر در بی هویتی دست و پا می زند که حتی مردی که وارد مطب می شود، در اتاق انتظار روی پای دختر می نشیند؛ چرا که اصلا او را ندیده و نمی بیند و حتی زمانی که با اعتراض دختر روبه رو می شود چیزی نمی شنود. اینجاست که همان فاجعه در حال شکل گیری است ؛ عدم شناخت و جدی نگرفتن ، نفی شدن ، کنار گذاشتن عواطف انسانی که همه روی هم بی هویتی دختر داستان جاودانگی را شکل می دهند.

در واقع دختر مقصر نیست بلکه این بی هویتی از جایی بزرگ تر و عام تر به نام جامعه نشات گرفته است و تمام عناصر خود را بلعیده است.

کوندرا در پی کشف ناشناخته هاست . او در این کشف و شهود خواننده را نیز با خود همراه می کند تا بدین طریق بازشناساندن آدمها به یکدیگر و برطرف کردن سوئتفاهمات برایش آسان تر باشد. رمان هویت مانند جاودانگی از بخش های مختلفی تشکیل شده است (حدود 51بخش ) که روی هم یک کل منسجم را به وجود آورده است.

در واقع می توان این شیوه نگارش داستان را (بخشها و فصلهای کوتاه کوتاه و مختلف ) به ساندویچی تشبیه کرد که اگرچه اجزای کوچک ، آن را شکل داده اند (مثل گوجه و خیارشور و کاهو و...) اما هر یک مزه خاص دارند که در کل مزه ای دوست داشتنی و بکر را زیر زبان می کارند و آن مزه ؛ روان شناسی روح آدمهاست.
۲۳ آبان ۱۳۹۴
مشتاق حسین این را خواند
محمدحسین نظری و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید