:  ۱۴۶۱۷
:  داستان جهان
:  خشم و هیاهو
:  داستان های آمریکایی قرن 20
   ویلیام فاکنر
   بهمن شعله ور
:   نگاه
:  رقعی
:  ۱۳۹۲
:  ۴
:  ۱۴.۴
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۴۱۴
:  ۵۰۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

کتاب «خشم و هیاهو» شاهکار ویلیام فاکنر توسط صالح حسینی ترجمه شده است. ویلیام فاکنر رمان خشم و هیاهو را در 7 اکتبر 1929 منتشر کرد، این اثر پانزده سال بعد، جایزه نوبل ادبی را برای نویسنده‌اش به همراه آورد و نام فاکنر را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آمریکایی قرن بیستم، مطرح ساخت.

 

پس از ترجمه این اثر به فارسی، شیوه جریان سیال ذهن در ایران، مورد توجه قرار گرفت و به طور عملی، به نویسندگان ایرانی شناسانده شد و تاثیری عمیق روی سبک نویسندگی آنان گذاشت. خشم و هیاهو چهارمین رمان فاکنر است. فاکنر می‌گوید زمانی که شروع به نوشتن کرده است، خود از ترتیب حوادث داستان، مطلع نبوده است. بخش اعظم این کتاب، طی شش ماه کار فشرده نوشته شده است.

نام کتاب «خشم و هیاهو» برگرفته از قسمتی از نمایشنامه مکبث نوشته ویلیام شکسپیر است: «زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت می‌شود، و معنای آن هیچ است.»

 

داستان در سال 1895 و با مرگ مادربزرگ خانواده کامپسون آغاز می‌شود. در خانه مراسم تدفین در حال برگزاری است. خانم و آقای کامپسون برای آن که چهار فرزندشان متوجه مرگ مادربزرگ نشوند، آنها را به خارج از خانه فرستاده‌اند، اما بچه‌ها زیر درخت گلابیِ پشت پنجره تالار محل برگزاری مراسم جمع شده‌اند. کدی، دختر هفت ساله خانواده، از درخت گلابی بالا رفته است و  هر آنچه پشت پنجره می‌بیند را به طور مبهم درک کرده و برای بقیه تعریف می‌کند، داستان این بچه‌ها ادامه می‌یابد....

 

برشی از کتاب

« پاروها آفتاب را در برق‌های فاصله‌دار می‌گرفتند، بوی تاریک و روشن یاس دیواری، تاریکی نجواگر تابستان و ماه اوت درخت‌ها روی دیوار خم شده بودند... به نظر می‌رسید که در این هوا حتی صدا هم درمی‌ماند، انگار که هوا آنقدر صدا حمل کرده بود که خسته شده بود. ما در برگ‌های خشک که با دم زدن آهسته انتظار ما نجوا می‌کردند و تنفس آهسته خاک و ماه اکتبر بدون باد، می‌نشستیم. رشته‌های ظریف، چون حرکت خواب آهسته می‌جنبند...» «خشم و هیاهو» به همت انتشارات نیلوفر منتشر شده است.


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کسی که "خشم وهیاهو” را می‌خواند نخست از غرابت صناعت آن شگفت زده می‌شود: چرا فاکنر زمان قصه‎ی خود را شکسته و قطعات آن را درهم ریخته است؟ چرا نخستین دریچه‌ای که بر این جهان افسانه‌ای گشوده می‌شود ذهن مردی ابله است؟

خواننده به وسوسه می‌افتد تا شاخص‌هایی بیابد و خط سیر ماجرا را برطبق ترتیب زمانی آن پیش خود تنظیم کند: "جاسن و کارولین کامپسون سه پسر و یک دختر داشته‌اند. دختر که نامش کدی است با مردی به نام دالتون ایمز رابطه یافته و از او آبستن شده است؛ لازم است که هر چه زودتر شوهری برای او دست و پا کنند…” در این‌جا خواننده بازمی‌ایستد، چون ناگهان در می‌یابد که نه داستان فاکنر را که داستانی دیگر را نقل می‌کند. زیرا فاکنر نخست این ماجرا را به صورت منظم در نظر نگرفته بوده است تا سپس مانند ورق‌های بازی آن را در هم بریزد: فاکنر نمی‌توانسته است به گونه‌ای دیگر نقل کند.

در ... دیدن ادامه » رمان مرسوم کهن، ماجرا متضمن گرهی است: قتل باباکارامازوف در برادران کارامازوف (از داستایوفسکی) و ملاقات ادوار با برنار، در سکه‌سازان (از آندره ژید). بیهوده به دنبال این گره در خشم و هیاهو می‌گردیم. آیا گره داستان در اخته شدن بنجی است؟ یا در ماجرای عاشقانه و حقیر کدی؟ یا در خودکشی کونتین؟ یا در نفرت جاسن از دختر خواهرش؟ هر واقعة جزیی چون بر آن بنگریم از هم باز می‌شود و وقایع دیگری را، همة وقایع دیگر را، در پس خود آشکار می‌کند. هیچ‌چیز روی نمی‌دهد، قصه به پیش نمی‌رود، بلکه همچون حضوری مزاحم و وقیح، با تراکمی بیشتر یا کمتر، زیر هر کلمه کشف می‌شد.

خطاست که این نابهنجاری‌ها را بازی‌های بی‌موجبی برای هنرنمایی بشماریم. زیرا که صناعت داستان همواره بر دید فلسفی نویسنده دلالت می‌کند. وظیفة منتقد آن است که پیش از ارزیابی آن به بازیابی این بپردازد. و اما کاملاً هویدا است که فلسفة فاکنر فلسفه‌ای است ناظر به زمان.

بدبختی آدمی این است که در زمان قرار دارد. به قول خود فاکنر در همین کتاب: "انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی‌هایش. ممکن است گمان برند که عاقبت روزی بدبختی خسته و بی‌اثر می‌شود، اما آن‌وقت خود زمان است که سرچشمة بدبختی ما خواهد شد.” این است موضوع حقیقی رمان "خشم و هیاهو”. و اگر صناعتی که فاکنر به‌کار می‌بندد، در بادی امر، نفی زمان می‌نماید بدین سبب است که ما مفهوم زمان را با توالی زمان مخلوط و مشتبه می‌کنیم. سنه و ساعت از ساخته‌های آدمی است. به قول فاکنر:”این که ما دائماً از خود بپرسیم که وضع عقربه‌هایی خودکار بر روی صفحه‌ای ساختگی و قراردادی از چه قرار است نشانة عمل ذهنی است. مدفوعی است چون عرق تن.”
۱۳ شهريور ۱۳۹۶
مریم جمالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"پدرمان می گفت انسان حاصل جمع تجربه های اقلیمی اش ؛ انسان حاصل جمع آن چیز که تو ؛ مسأله ای با خواص ناخالص که به طرز ملالت آوری به صفر غیر متغیّر می رسد : بن بست خاک و آرزو ."

۲۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش دارد . همین جا توی جفرسن کسی هست که با فروختن خنزر پنزر به کاکاسیاهها پول کلانی بهم زد ، بالای مغازه اش توی اتاقی قد یک خوکدانی زندگی می کرد و پخت و پزش را هم خودش انجام می داد . حدود پنج شش سال پیش مریض شد. طوری وحشت برش داشت که وقتی از رختخواب بیماری پاشد ، عضو کلیسا شد و یک مبلّغ ِ مذهبی ِ چینی ... دیدن ادامه » را از قرار سالی پنج هزار دلار برای خود خرید . اغلب فکر می کنم اگر او بمیرد و متوجه بشود بهشت مهشتی در کار نیست ، وقتی فکر آن پنج هزار دلار در سال را بکند چقدر کفری می شود . به نظر من بهتر است همین حالا بمیرد و پول هدر ندهد ."

۲۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"پدرمان به ما آموخت که تمام انسانها انبوهه هایی بیش نیستند ، لعبتهایی کاه آگن که از توده های زباله پرتاب شده اند جایی که تمام لعبت های قبلی را انداخته بودند و کاه از کدام زخم در کدام سو جاری است و او به خاطر من نبود که [بر صلیب] جان داد
۲۳ آبان ۱۳۹۴
مشتاق حسین غوردروازی و سبحان معصومی این را خواندند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"بدبختی آدمی آنوقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاری اش کند ــ نه مذهب ، نه غرور ، نه هیچ چیز دیگر ــ بدبختی آدمی آنوقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد ."

۲۳ آبان ۱۳۹۴
سبحان معصومی این را خواند
حسین دهقان ، ابوالفضل کاظمی و مریم محمدی وند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... و صدای ساعت را می شنیدم . ساعت پدربزرگ بود و روزی که پدرمان آن را به من می داد گفت : ... این را به تو نه از این بابت می دهم که زمان را به خاطر بسپاری ، بلکه از این بابت که گاه و بیگاه ،لحظه ای هم که شده ، از یادش ببری و تمام هم و غم خودت را بر سر غلبه بر آن نگذاری .

گفت : چون هیچ نبردی به پیروزی نمی رسد . اصلن نبردی در نمی گیرد . عرصۀ نبرد جز حماقت ... دیدن ادامه » و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی کند ، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است .
۲۳ آبان ۱۳۹۴
سبحان معصومی این را خواند
ابوالفضل کاظمی و مریم محمدی وند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از بنجی که زمان را نمی شناسد تا کوئنتین که از اسارت در دست زمان فراری است تا جیسُن که همواره به دنبال زمان می دود و در نهایت دیلسی که تفکیک زمانی را به صورت غریزی و به خوبی انجام می دهد ، همه و همه شاهکاری را خلق می کنند که نویسنده ی آن لایق جایزه ی نوبل ادبیات شناخته می شود .

در نهایت همه ی چیزهایی که نوشتم تمام قصه و شخصیتهای آن نیستند ... دیدن ادامه » . داستان دختر خانواده (کدی) و فرارش و دختر کدی (کوئنتین) و ماجراهایی که بوجود می آورد . مادر خانواده ، پدر خانواده ، دایی موری ، لاستر ، ورش ، تی.پی و ... که برای هر کدام می توان تحلیلی طولانی نوشت ، اما همیشه ترجیح می دهم خواننده کتاب برداشت خودش را داشته باشد . به یاد جی.دی.سلینجر که همیشه عاشق خواننده های معمولی بود ، همان هایی که هنوز حرفه‌ای کتاب نمی‌خوانند و بدون توجه به نقدها و پیش‌داوری‌های دیگران، داستانی می‌خوانند و به فراخور آن چیزی که دستگیرشان می‌شود، درباره‌اش نظر می‌دهند .
۲۳ آبان ۱۳۹۴
سبحان معصومی این را خواند
ابوالفضل کاظمی و مریم محمدی وند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیش از این یک کتاب از این نویسنده ی برنده جایزه نوبل (1949) معرفی کرده بودم که رمان گور به گور بود و به شدت مرا جذب کرد . نقطه اتکاء و قدرت آن کتاب نحوه روایت داستان و گاهن اتفاقاتی واحد از دید شخصیت های مختلف بود .

اما خشم و هیاهو از جنس دیگری است و شاید با همه رمان هایی که در تمام زندگی تان خوانده اید متفاوت باشد . خواندن کتاب و تمام کردنش و در نهایت فهمیدن داستان کمی سخت به نظر می رسد . اما وقتی به صفحات پایانی می رسید احساس نزدیک شدن به فتح یک قله معروف به شما دست می دهد ، که احساس گزافی هم نیست .

رُمان ... دیدن ادامه » چهار قسمت دارد و باز هم در مورد یک خانواده روستایی است ، و شاید بهتر است بگویم در مورد فروپاشی یک خانواده روستایی (خانواده کامپسن ) است . سه قسمت اول از دید سه پسر خانواده و قسمت چهارم از دید دانای کل تصویر می شوند .

آنقدر این کتاب حرف برای گفتن دارد که اگر بخواهم این آن را به طور کامل بررسی کنم شاید به ساعتها وقت نیاز باشد اما با توجه به مقاله هایی که در مورد رُمان خوانده ام تا آنجا که بتوانم سعی خود را می کنم و در هر یک از این چهار قسمت به دو مقوله ی زمان و عشق می پردازم .

پسر بزرگ ، قسمت اول . موری یا بنجامین یا بنجی کامپسن یک معلول ذهنی است که خاطراتش را برای خواننده تعریف می کند . بنجی تمام کتاب را در قمست خود تعریف می کند اما برای فهمیدنش شاید بهتر است یک معلول ذهنی باشیم . او ناتوان از تفکیک خاطرات خود از نظر زمانی است . گویی اصلن مقوله یی به نام زمان (شامل گذشته ، حال ، آینده ) برای تو او تعریف نشده است . و این سخت ترین قسمت ماجراست . کلمات در هم و برهم ، پاراگراف های نصفه و نیمه و اتفاقات تو در تو ... جملاتی گنگ و عباراتی با حداقل درک پذیری را به وجود می آورند . کمی صبر کنید و این سخت ترین مسیر را تا رسیدن به قله پشت سر بگذارید . و اما عشق در نظر او ساده تر از هر تعریف دیگری است،او از بین تمام اعضای خانواده عاشق تک دختر خانواده (کدی) است و او را از هرگونه عملی که به پاک بودنش آسیب برساند بر حذر می دارد . البته به شیوه ی خودش . او کدی را تا آنجا دوست دارد که بعد از گذشت سالها وقتی نام او را می شنود به گریه می افتد .

پسر دوم ، قسمت دوم . کوئنتین کامپسن دچار نوعی وسواس ذهنی است که در نهایت منجر به خودکشی او می شود . یأس و احساس گناه را همیشه به همراه خود دارد . او حتی خود را در ازاله ی بکارت خواهرش (کدی) ، بدبختی های مادرش (کارولین) و حتی برادرهایش مقصر می داند . زمان برای کوئنتین دست و پا گیرترین مقوله است و او را همیشه در گذشته نگه داشته است . زمان همان چیزی است که از آن فرار می کند و بیشتر وسواس ذهنی اش هم در همین مورد است . ساعت دیواری اتاقش و ساعت یادگاری پدرش را از کار می اندازد . او حتی با سایه خود که شاید به نوعی زمان را به او یادآور می شود بگو مگو پیدا می کند . در تمام طول روزی که تصمیم دارد در شبش خود را در رودخانه بیندازد با نمادهای مختلفی روبرو می شود که او را به گذشته می برند و او از زمان فراری است . و اما عشق در نظر او نامفهوم می نماید . نامفهوم نه به معنای پوچ که منظور عدم توانایی کوئنتین در بیان صحیح آن است . او نیز کدی را دوست دارد و برای نجات او حاضر است هر کاری بکند ، حتی دلش می خواهد همه باور کنند که او باعث از بین رفتن بکارت خواهرش بوده است . شاید در این قسمت نیز گاهی احساس سردرگمی کنید اما نه ! این سردرگمی نیست که این اصل داستان است .

پسر کوچک ، قسمت سوم . جیسُن کامپسن (جیسُن چهارم ) که کوچک ترین عضو خانواده است اما خواننده زمانی با او آشنا می شود که تنها سرپرست خانواده ی از هم پاشیده ی کامپسن است . با توجه به دو قسمت قبل و شخصیت های دو برادر دیگر ، شاید به نظر خواننده بیاید که روحی خبیث در جیسُن هلول کرده است . او که حمایت های بی دریغ مادرش را به دنبال خود دارد ، بیشترین دغدغه ی فکری اش تجارت است . مسئول گرفتاری های خانواده را همه ی اعضای خانه می داند ، از پدر خانواده (جیسُن سوم) که دائم الخمر بوده گرفته تا مادر همیشه حامی اش ، خواهر گناهکارش ، برادرهای دیوانه اش و کاکاسیاه های آشپزخانه که فقط نان خور اضافی اند . اما درگیری او با زمان به نوع دیگری است . او همیشه دیر می رسد . به سر کار دیر می رسد . از اطلاعات بورس دیر آگاه می شود . زمانی که به تعقیب خواهرزاده اش می رود دیر می رسد . حتی سر ناهار دیر حاضر می شود . و هیچگاه در مکانی که باید در زمان مناسب حاضر نیست . و همین امر کلافه گی او را بیش از پیش می کند . در مورد نظر جیسُن درباره عشق بهتر است گفتگویی نکنیم ، او فقط با پول سر و کار دارد .

دانای کل ، قسمت چهارم . و اما پیچ آخر ِ این صعود طاقت فرسا و لذت بخش . از اینجا به بعد مسیر تقریبن هموار می شود . دانای کل به خوبی آرامش کاکاسیاه ها و رئیس آشپزخانه (دیلسی) را به رُخ می کشد . او که با همه ی گرفتاری های آشپزخانه و مریض بودن خانم خانه و دردسرهای نگهداری بنجی و سروکله زدن با جیسُن و ... همیشه به موقع کارهایش را به پایان می برد . او نه عقب تر از زمان می رود و نه از آن جلو می زند . دیلسی در واقع تنها فردی است که از اوج اُبهت خانوادگی کامپسن ها تا زمان از هم گسیختگی آنها را دیده است .
۲۳ آبان ۱۳۹۴
mona golmohammadi ، حسین دهقان و سبحان معصومی این را خواندند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
عاااالی بود تحلیلتون.
۱۹ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"دیلسی گفت :« اول و آخرشو دیده ام »

فرونی گفت :« اول و آخر چی رو ؟ »

دیلسی ... دیدن ادامه » گفت :« تو کاریت نباشه . اولشو دیدم ، حالام آخرشو می بینم . »"
۲۳ آبان ۱۳۹۴
سبحان معصومی این را خواند
حسین دهقان و مریم محمدی وند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه کسانی که در هیـچ کاری موفـق نشده اند
می خواهند به آدم راه کار یـاد بدهند
۱۱ آبان ۱۳۹۴
حسین دهقان و ابوالفضل کاظمی این را دوست دارند
مشکل دنیا این است که احمق ها کاملا به خود یقین دارند: در حالیکه دانایان سرشار از شک و تردیدند!
برتراند راسل
۱۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باور کردن این فکر سخت است که عشق یا اندوه سند قرضه ای ست که بدون نقشه خریداری می شوند و خواهی نخواهی موعدشان سر می رسد و بدون اطلاع قبلی بازخرید می شوند تا جایشان را به هر موضوع دیگری بدهند... !

... انسان مساوی ست با حاصل جمع بدبختی هایش. ممکن است گمان برد عاقبت روزی بدبختی خسته و بی اثر می شود٬ اما آن وقت خود زمان است که سرچشمه ی بدبختی ما خواهد شد...!

... ... دیدن ادامه » دوباره خود را در زمان میدیدم و صدای ساعت را می شنیدم. این ساعت پدربزرگ بود و هنگامی که پدرم آن را به من میداد گفت: کونتین٬ من گور همه ی امید ها و همه آرزوها را به تو می دهم .......... من این را به تو میدهم نه برای آنکه زمان را به یاد بیاوری٬ بلکه برای اینکه گاهی بتوانی لحظه ای آن را از یاد ببری٬ برای اینکه از این خیال درگذری که با کوشش برای تسخیر زمان٬ خود را از نفس بیاندازی. سپس گفت: زیرا هیچ جنگی به پیروزی نمی رسد ... صحنه ی جنگ فقط دیوانگی و نومیدی انسان را به او نشان می دهد و پیروزی چیزی نیست مگر توهم فیلسوف ها و احمق ها...!

خشم و هیاهو / ویلیام فاکنر
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید