:  ۹۸۸۳۴
:  داستان جهان
:  دختری در قطار
:  داستان جهان
   پائولا هاوکینز
   محبوبه موسوی
:   میلکان
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۲۶
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۳۲۰
:  ۲۷۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

«دختری در قطار» پرفروش‎ترین کتاب سال 2015 در جهان که تنها چند ماه پس از انتشار رکورد فروش افسانه‎ای کتاب هری پاتر را شکست.«دختری در قطار» نه‌تنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روان‌شناسانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروش‌ترین‌هایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باقی بماند. برخی این رمان را جلد دوم "دختر گمشده" می‌دانند.

ماجرای همیشگیِ عشق و شکست،این‌بار با همراهیِ افکاری سرگردان، به داستانی معمایی منجر شده.«دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک می‌رود تا این‌بار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائم‌الخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابل‌توجه‌اند: وضعیت ظاهری‌ و نقش مادری‌شان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمی‌تواند مورد‌توجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالاً از نظر او، زن‌های دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهره‌مندند. ریچل بیش از آن‌که در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم‌های خیالی‌یی که فقط خودش آن‌ها را می‌بیند سیر می‌کند؛ آن‌قدر که درگیر حوادث بین‌شان می‌شود؛ حوادثی که هیچ‌وقت رخ نداده‌اند. اما چه اتفاقی می‌افتد که زندگیِ زن‌های این داستان، در هم تنیده می‌شود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش وآدم‌ها ـ آدم‌‌های معمولی ـ چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چند‌صدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویه‌ی دید خودش آن‌را برای‌مان تعریف می‌کند.

آواهای وابسته

» خوانش کتاب دختری در قطار

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب فوق العاده زیبا و داستانی بسیار جذاب و گیرا که کشف معمای داستان تا اواخر داستان ممکن نیست و خواننده را همراه خود تا پایان داستان می کشاند.
روایتی از دید 3 شخصیت زن داستان در زمان های مختلف که باید در حین خواندن کتاب حتما به زمان های اشاره شده در ابتدای فصل دقت کنید تا ترتیب اتفاقات رو بتونید کشف کنید.
حتما حتما اول کتاب رو بخونید ... دیدن ادامه » بعد فیلم اون رو ببینید تا لذت کتاب از بین نره.
۲۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من نمی‌دونم دوستانی که میگن ترجمه‌ی این کتاب خوبه چه‌قدر به انگلیسی مسلط اند، اما به هر حال واقعیت اینه که ترجمه افتضاحه و دلایل خوبی وجود داره که باور کنیم مترجم بعضی نکاتِ ابتداییِ زبان انگلیسی رو هم نمی‌دونه. از این کتاب ترجمه‌های دیگه‌ای هم وجود داره که من هیچ ایده‌ای ندارم وضع‌شون از این یکی بهتره یا نه. اما تا می‌تونید سر ... دیدن ادامه » وقت این ترجمه نرید. واقعا ناامید کننده بود.
۰۵ دى
این رو هم باید بگم که به نظر میاد که مترجم از گوگل ترنسلیت استفاده کرده!
۰۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو مثل یکی از اون سگایی. سگای ناخواسته ای که همه ی عمر باهاشون بدرفتاری شده. آدم میتونه مدام بهشون لگد بزنه و لگد بزنه. اما اونا بازم برمیگردن ، گریه و زاری می کنن و دم تکون میدن. شروع کن! امیدوارم کارت اینبار متفاوت باشه.« تو یه سگی ».

وضعیت تو عین گه بود....

بوی ... دیدن ادامه » بد شراب.....
۱۵ شهريور ۱۳۹۶
سارا جمعه پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلفرد هیچکاک شاید همه چیز را در مورد خطاهای ممکن در حدس و گمان هایمان در مورد آنچه از پنجره ای می بینیم گفته باشد. پائولا هاوکینز روزنامه نگار لندنی در اولین رمان پرفروش و مهیجش ، با عنوان دختری در قطار با به کارگیری محدودیت هایی که قاب پنجره ایجاد می کند، نقاطی تاریک و مبهم را خلق کرده است. راشل قهرمان داستان هر روز با قطار مسیری را رفت و آمد می کند، از پنجره قطار به بیرون نگاه می کند و معمولا با خود یک بطری مشروب دارد. شخصیتی به هم ریخته، آشفته، افسرده است که از کار بیکار شده و هنوز در سوگ پایان زندگی مشترکش به سر می برد. اعتیاد شدید به مصرف الکل باعث ایجاد اختلال فراموشی حوادث هنگام مستی او شده است، این مساله همزمان می شود با اتفاقات مهمی در داستان در رابطه با گم شدن زنی که بعدا جسدش بیرون از شهر پیدا می شود. وضعیت روحی روانی راشل به عنوان راوی اصلی داستان، به گونه ای است که نمی توان به آنچه روایت می کند به راحتی اعتماد کرد و این مساله به ابهام داستان بیشتر می افزاید.

او به خاطر مستی و مصرف الکل از کار اخراج شده است، با این وجود هنوز هر روز مسیر بین آشبری، شهری جدید در حومه ی لندن را به سوی ایستگاه اوستن با قطار رفت و آمد می کند و این رفت و آمد روزانه با قطار به بخش اصلی زندگی اش تبدیل شده است. البته بیشتر از خود سفر منظره ی خیابانی که در مسیر هر روزش است است که برایش اهمیت دارد. زمانی راشل با همسرش تام در این خیابان سکونت داشتند، و حال تام با همسرش جدیدش آنا و دخترشان در آنجا زندگی می کنند. نگاه کردن به خانه ای که قبلا خودش در آن زندگی می کرده است برایش زجرآور است. راشل برای تسکین این درد به تماشا و تصور زندگی زوجی ناشناس می پردازد که چند خانه آن طرف تر از خانه ی تام هستند. با آنچه هر روز از از دور از زندگی آن ها می بیند به تصور کردن زندگی این زوج می پردازد و برای آن ها اسم انتخاب می کند، جیسن و جس، و شغل های پر زرق و برق (پزشک همراه جهانگردان برای جیسن، و شغلی در صنعت پوشاک برای جس) و زندگی پر از عشق و فداکاری را در ذهنش برای آن ها تصور می کند.

بروز ... دیدن ادامه » اختلالات در حافظه اش و ناتوانی اش در به یاد آوردن آنچه به هنگام مستی اش رخ داده است باعث آزار و سردرگمی اش می شود و مسایلی همچون خشونت و حس شرمندگی به این مشکل می افزاید. شبی در زیر گذر خیابانی که شخصی او را به شدت کتک می زند، او زخمی و خونین به خانه بر می گردد و می خوابد، بیدار که می شود چیزی از آن چه اتفاق افتاده به یاد نمی آورد. تنها پیامی از شوهر سابقش دریافت کرده است که او را به خاطر پرسه زدنش حول خانه شان و ترساندن آنا نکوهش می کند، این همان شبی است که مگان در آن گم می شود و این ابهام در ذهنش به وجود می آید که آیا او مسول گم شدن جس، شخصیتی است که در ذهنش ساخته بود یا خیر (که بعدا مشخص می شود اسم واقعی اش مگان است).

برخلاف شخصیت خیالی که راشل از مگان در ذهن خود ساخته،‌ مگان زنی است تنها و دارای مشکلات روحی فراوان که مرتکب اعمال نادرستی شده است. رابطه ای خشک و وخیم با جیسن (اسم واقعی اش اسکات است و متخصص آی تی است) دارد. اسکات در پرونده گم شدن مگان یکی از مظنون های پلیس می شود و بعدا ارتباطی بین راشل و اسکات شکل می گیرد.
راشل مکررا با شوهر قبلی اش تماس گرفته و پیام می فرستد و حتی یک بار حین مستی وارد خانه شان شده و کودک آن ها را با خود بیرون می آورد. پس از گم شدن مگان، خودش را قاطی بررسی های پلیس می کند و ریسک های زیادی به خاطر رسیدن خودش به آرامش انجام می دهد. بر اساس آنچه از پنجره ی قطار دیده است به پلیس پیشنهاداتی برای حل پرونده می دهد، ریسک هایی همچون ارتباط نامتعارف با اسکات و گرفتن وقت مشاوره با روان درمان مگان از او سر می زند.

تصور اینکه همه این اتفاقات چگونه ممکن است به شیوه ای باور پذیر روایت شود مشکل است اما دختری در قطار با ساختار روایی اش توانسته داستان را به خوبی پیش ببرد و خواننده را با خود به درون داستان بکشد. از زبان راشل و به ترتیب تاریخ وقوع حوادث نویسنده شروع می کند به روایت داستان پر از اندوه مگان که اکنون گم شده و کسی از او خبر ندارد و تیتر اول اخبار شده است، روایت تغییر مسیر می دهد به داستان آنا که نگرانی هایش از جانب زن قبلی همسرش که تعادل روانی ندارد روز به روز رو به افزایش است. نوع بیان شخص اول روایتگر داستان دیوانه کننده، دقیق است و صورتی اخبار گونه دارد. “کابوسی که امروز دیدم متفاوت بود. در آن من کار اشتباهی مرتکب شدم که نمی دانم چه کاری است، تنها چیزی که می دانم این است که نمی توانم آن را بفهمم، می دانم که اکنون تام از من متنفر شده و دیگر با من صحبت نمی کند و با همه در مورد کارهایی که کرده ام صحبت کرده است و حال همه بر ضد من هستند، همکلاسی هایم ، دوستانم حتی مادرم. آن ها با انزجار به من نگاه می کنند، کسی به من گوش نمی دهد و کسی نیست که اجازه دهد بگویم که تا چه حد متاسفم. حال بسیار بدی دارم، نا امیدم و احساس گناه می کنم، نمی دانم و نمی توانم فکرش را بکنم که ممکن است مرتکب چه عملی شده باشم.”

خواننده رمان گاهی با توجه به تصورات و افکار خودش، ارتباط عاطفی اش با شخصیت های داستان را در هم می آمیزد، راشل با رفتارهای غیر منطقی و آسیب هایی که به زندگی اش وارد کرده است گاهی خواننده را به همدردی با خود وا می دارد و گاهی به خاطر اشتباهاتش به سختی می شود از او حمایت کرد. آشنایی راشل با زندگی مگان و در نهایت رسیدن به قاتل مگان، از یک پنجره و دیدن زندگی آنان از دور و از داخل قطاری در حال حرکت آغاز می شود، قطاری که هر روز مسیری تکراری را با آن می رفت و برمی گشت.

منتقد: جین هانف کورلتیز
۱۵ شهريور ۱۳۹۶
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیه می کنم اول توضیحات پشت جلد کتاب را بخوانید تا گیج نشوید.
۱۰ شهريور ۱۳۹۶
شهرکتاب آنلاین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اما غمگین تر شدم و غمگین بودن بعد از مدتی خسته کننده میشه ، هم برا خود کسی که غمگینه ، هم برا کسایی که دور و برش ان . و بعدش از یه مصرف کننده تبدیل شدم به یه معتاد ؛ هیچی خسته کننده تر از این نیست .
۰۲ تير ۱۳۹۶
ناصر یُلمه این را خواند
محمد باقر متولی و علیرضا اعرابی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مارتین دستشو رو بازوم گذاشت و گفت :( خیلی خوب شد که دیدمت ریچل.) حس همدردیش تقریبا قابل لمس بود . من تا یکی دو سال آخر زندگیم ، هیچ وقت نفهمیدم که ریاکاری هم می تونه یه جور همدردی باشه .
۰۲ تير ۱۳۹۶
شهرکتاب آنلاین این را خواند
parisa zendebudi و Zahra Emami این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چیزی در نازایی هست که تو رو وادار می کنه ازش دوری کنی، به خصوص وقتی که توی سی سالگی هستی. دوستات بچه دار شدن، دوستای دوستات بچه دار شدن، همه جا خبر از بارداری و تولده و همه جا اولین جشن تولد بچه ها برگزار میشه. به خاطر این همیشه بازخواست می شدم. مادرم، دوستام، همکارام سرکار: "تو کی می خوای بچه دار شی؟!" ...
۲۱ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
40-50 صفحه اول کتاب داشت خسته ام می کرد ولی بعدش غوغا به پا کرد.
۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک کتاب عالی،با شخصیتهایی که میشه باهاشون زندگی کرد
۰۲ آذر ۱۳۹۵
شهرکتاب آنلاین و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مهنّا حسین زاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی به خودم میام که دارم سعی می کنم آخرین باری رو که با کسی تماس فیزیکی معنا داری داشتم به خاطر بیارم،
فقط یه در آغوش کشیدن محکم یا
فشردنِ صمیمانه ی دست...
و قلبم فشرده می شه!
۲۷ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک.. ملودرام پر کشمش زیبای زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانه...کشمکش زنان مدرن.!
۲۶ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دختری در قطار نه تنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روان شناختانه است. ماجرای همیشگی عشق و شکست، اینبار با همراهی افکار سرگردان، به داستانی معمایی منجر شده. دختری در قطار با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک می رود تا اینبار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائم الخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ ... دیدن ادامه » از نظر او زنان فقط از دو وجه قابل توجه اند: وضعیت ظاهری و نقش مادریشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمی تواند مورد توجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالا از نظر او، زن های دیگر قصه - آنا و مگان - از آن بهره مندند. ریچل بیش از آنکه در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم های خیالی یی که فقط خودش آنها را میبیند سیر می کند؛ آن قدر که درگیر حوادث بینشان می شود؛ حوادثی که هیچ وقت رخ نداده اند. اما چه اتفاقی می افتد که زندگی زن های این داستان، در هم تنیده می شود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش و آدم ها - آدم های معمولی - چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چندصدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویه ی دید خودش آن را برایمان تعریف می کند.

دختری در قطار. پائولا هاوکینز. مترجم: محبوبه موسوی.متن پشت جلد
۲۱ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کمتر مترجمی پیدا می شه که کتاب یا رمانی را به زبان محاوره ای ترجمه کرده باشه. برخی مترجمها متن را ادبی ترجمه می کنند و دیالوگ داستان را محاوره می کنند. برخی دیگر در کل ادبی ترجمه می کنند و اصولا به ترجمه ی محاوره حتی در دیالوگ ها اعتقادی ندارند.
اما تبریک ویژه به نشر میلکان به خاطر انتشار این رمان زیبا و همچنین سرکار خانم محبوبه ی موسوی ... دیدن ادامه » به خاطر این ترجمه ی جسورانه. این نوع ترجمه باعث می شود که مخاطبی که تازه کتابخوانی را شروع کرده، راحت تر جذب کتاب شود. امیدوارم باز هم شاهد ترجمه هایی از این دست باشم. ممنون
۱۲ اسفند ۱۳۹۴
کاملا موافقم واقعا عالی ترجمه شده
۰۸ اسفند ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع:94/12/11
داستان با این جملات آغاز می شود:
یه ... دیدن ادامه » کپه لباس یه طرف خط آهن بود. یه لباس آبی روشن-شاید یه پیراهن- قاطی یه سری چیزای کثیف دیده می شد. شاید آت و آشغالای رو ساحل - مثل تیکه های چوب پنبه - لا به لاش گیر کرده بود، باید مهندسایی که رو این بخش از خط آهن کار می کرده ن، جا گذاشته باشن ش.

۱۲ اسفند ۱۳۹۴
ممنون از اطلاع رسانیتون چون نوع ترجمه اش برام خیلی مهم بود
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت هفتم (آخر)

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

من زمین خورده‌م. باید سیلی خورده باشم. سرم می‌خوره به چیزی. فکر کنم دارم غش می‌کنم. همه چیز قرمزه. نمی‌تونم بلند شم.
اولی بدیمنی‌یه، دومی، خوش‌خبریه! سومی خبرِ تولد یه دختره. سومی خبر تولد یه دختره. من توی سومی فرومی‌رم، دیگه نمی‌تونم بلندشم. سرم از صداها سنگینه، دهنم پره خونه. سومی، خبر تولد یه دختره. می‌تونم صدای وراجی کلاغا رو بشنوم، اونا دارن می‌خندن و با قارقار خشن‌شون دستم می‌اندازن. یه خبر شوم می‌دن، خبر از بزنگاه‌های بد. من می‌تونم حالا اونا رو ببینم، سیاه در مقابل خورشید. نه پرنده‌ای، نه چیز دیگه‌ای. یکی داره میاد. یکی داره با من حرف می‌زنه. «حالا ببین! ببین وادارم کردی چی‌کار کنم!»


(صفحه 301)

تمام!
۱۰ آذر ۱۳۹۴
ترجمه تون فوق العاده بود و بسیار ارتباط برقرار کردم. آنقدر صمیمانه ترجمه کرده بودید که خود را در قالب شخصیت های داستان دیدم. و به سختی شماره صفحات کتاب را نگاه می کردم. موفق و موید باشید.
۱۶ اسفند ۱۳۹۴
ترجمه بسیار زیبا
۰۸ اسفند ۱۳۹۵
ممنونم خانم جانی پورعزیز. خوشحالم که خواندنی بوده برایتان.
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت ششم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: محبوبه ... دیدن ادامه » موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

دستم جلوی سینه‌امه و تا جایی که میتونم محکم هلش می‌دم عقب، اما نمی‌تونم نفس بکشم. خیلی پر زورتر از منه. ساعدش راه نای‌امو بسته، میتونم جهش خون رو توی شقیقه‌هام حس کنم، چشام سیاهی میره. سعی می‌کنم فریاد بزنم، پشتم به دیواره. به تی‌شرتش چنگ می‌زنم و اون ولم می‌کنه. ازم فاصله می‌گیره و من از دیوار سر میخورم رو کف اشپزخونه.
سرفه می‌کنم و آب از دهنم میاد، اشکام می‌ریزه روی صورتم. چند قدم اونورتر ازم وایساده و وقتی بهم پشت می‌کنه، دستم به طور غیرارادی می‌ره سمت گلوم تا ازش محافظت کنه. من شرم رو توی صورتش می‌بینم و می‌خوام بگم چیزی نیست. من خوبم. دهنمو باز می‌کنم اما کلمه‌ها بیرون نمی‌آن، فقط سرفه. درد غیرقابل باوره. داره چیزی بهم می‌گه اما نمی‌تونم بشنوم، انگار ما زیر آبیم. صدا می‌پیچه وخفه می‌شه و باز از بین امواج ضخیم بهم می‌رسه. هیچ صدایی ازم درنمی‌آد.

(صفحه 285)

ادامه دارد ...
۰۹ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت پنجم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

حسی شبیه به خونه اومدن داره؛ ولی نه هر خونه‌ای، خونه‌ی بچگی، جایی که یه عمره پشت سر گذاشتیش. مثل قدم گذاشتن رو پله‌هاس در حالی‌که می‌دونی دقیقاً کدوم پله غژغژ می‌کنه. این حس آشنایی فقط تو ذهنم نیست، توی استخونامه، توی حافظه‌ی ماهیچه‌هام. امروز صبح، همین که به ورودی زیرگذر رسیدم و داشتم از دهن سیاه تونل رد می‌شدم، قدمام تند شد. بهش فکر نکردم چون همیشه به این‌جا که می‌رسم یه کم سریع‌تر راه می‌رم. هر شب، موقع برگشتن به خونه، مخصوصاً زمستونا، یه کم سریع تر راه می‌رفتم، سریع می پیچیدم به راست، خیلی مطمئن. هیچ‌کس دیگه‌ای اون‌جا نبود- هیچ‌کس. نه تو اون شبا و نه امروز. با این‌حال من امروز صبح، وقتی توی اون تاریکی رو نگاه کردم، مثل مرده خشکم زد؛ یهویی تونستم خودمو ببینم. من تونستم خودمو چند متر اونورتر ببینم، خم شده کنار دیوار، سرم توی دستام و سر و دستم هر دو خونی.

(صفحه 70)

ادامه دارد ...
۰۸ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت چهارم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

احساس بی قراری دارم. دور خونه قدم می زنم. نمی‌تونم توی خونه بمونم؛ احساس می‌کنم انگار وقتی من خواب بودم، یکی دیگه این‌جا بوده. بیرون هیچی نیست اما همین‌که میای تو خونه همه چیز عوض می‌شه. انگار چیزایی دست خورده، خیلی ماهرانه جابه‌جا شده و همین‌جور که راه می‌رم احساس می‌کنم انگار یکی دیگه هم این‌جاس، درست خارج از شعاع دید من. درهای کشویی رو به باغ رو سه بار چک می‌کنم، قفلن. نمی‌تونم منتظر وایسم تا اسکات بیاد خونه. الان بهش احتیاج دارم.

(صفحه 66)

ادامه دارد ...
۰۷ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت سوم


نویسنده ... دیدن ادامه » : پائولا هاوکینز
مترجم: محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

قسمت سوم

دارم توی جنگل قدم می‌زنم. قبل از این‌که هوا روشن بشه بیرون اومدم. الان سپیده زده. جز داد و قال گاه به گاهی کلا‌غا رو درختای بالای سرم، فضا به شکل مرگباری ساکته. می‌تونم نگاه‌شون رو خودم حس کنم، با اون چشای ریز و گرد و محاسبه‌گرشون. ابری از کلاغ‌. یه کلاغ بدبختی میاره. دو کلاغ، خوش خبری‌ایه. سه تا، خبر از تولد یه دختره. چهار تا، یه پسر. پنج تا کلاغ، نقره‌اس. شیش تا، طلا. هفت تا یعنی راز مگویی هست.
من یه چند تا از این رازا دارم.
.
(صفحه 62)

ادامه دارد ...
۰۵ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت دوم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

بازگشت با ساعت هشت و چهار دقیقه تسکین بخشه. نه اینکه من متنظر رسیدن به لندن نباشم برای شروع هفته‌م، بلکه من به‌طور کلی نمی‌خوام توی لندن باشم در هر حال. من فقط می‌خوام به این پشتی نرم تکیه بدم، توی این صندلی مخملی قوز کنم، گرمای خورشیدو که از پنجره میاد احساس کنم، تکان‌های عقب و جلو، جلو و عقب رفتن واگن و ریتم آسودۀ چرخها روی خط آهن رو احساس کنم. من ترجیح میدم اینجا باشم، نگاه کنم به بیرون به خونه‌های کنار خط اهن، بیشتر از هر کجای دیگه.
(صفحه 4)

ادامه دارد ...
۰۴ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زیر درخت توس نقره ای رنگی به خاک سپرده شده،پایین خط آهن قدیمی. نشان گورش،سنگ قبری است؛سنگ قبری که در واقع چیزی جز تخته سنگی قائم نیست. نمیخواستم حواسم را معطوف جایی کنم که در آن به خواب رفته است، اما بی یادش قادر به ترک او نیستم. او در این جا در آرامش می خوابد، بدون مزاحمت کسی، بی مزاحمت هیچ صدایی،جز آواز پرندگان و صدای ریز و سنگین قطارها.

دختری ... دیدن ادامه » در قطار - پائولا هاوکینز
من مشاور املاک بودم، نه جراحِ مغز. شغلم از آن شغل‌هایی نبود که از بچگی آرزویش را داشته باشم. اما خوشم می‌آمد توی خانه‌های واقعا گران بچرخم که صاحبانشان نیستند.و انگشتم را روی پیشخوانِ مرمریِ آشپزخانه‌ها بکشم و یواشکی توی گنجه‌های بزرگ‌شان دید بزنم. قبلا مدام با خودم فکر و خیال می‌کردم که زندگی در چنین جاهایی چطور است و اگر چنین ... دیدن ادامه » جاهایی زندگی می‌کردم چه نوع آدمی می‌بودم. خوب خبر دارم که هیچ شغلی مهم‌تر از تربیت بچه نیست، اما مشکل این است که ارزشی برایش قایل نیستند؛ دست کم از آن لحاظی که الان برای من مهم است، یعنی مالی، ارزشی قایل نمی‌شوند.

دختری در قطار - پائولا هاوکینز
۰۳ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی می‌فهمی که عقیم هستی بهترین کار این است که از این موضوع فرار نکنی؛ اما نه در سی سالگی. دوست هایم بچه داشتند. دوست دوست هایم نیز... دو چیز زن ها مهم است، ظاهرشان و مادر بودنشان؛ نه زیبا هستم. نه بچه ای دارم. خب پس چی هستم؟ آدمی بی مصرف و بی ارزش.

دختری در قطار - پائولا هاوکینز
۰۳ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت اول

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015


اول به‌خاطر اندوه، دوم به‌خاطر خوشی، سوم برای یک دختر. سوم برای یک دختر. من روی سومی می‌مانم. فقط نمی‌توانم هیچ چیز اضافه کنم. سرم سنگین از صداها است، دهانم از خون بدطعم است. سومی برای یک دختر. می‌توانم وراجی‌ کلاغها را بشنوم. آن‌ها می‌خندند، مسخره‌ام می‌کنند، با قارقاری خشن. خبر از چیزی شوم می‌دهند، چیزهای شوم. حالا می‌توانم آن‌ها را ببینم، سیاهی‌شان روی خورشید را گرفته. هیچ پرنده‌ی دیگری نیست. همه می‌آیند. همه با من حرف می‌زنند. حالا ببین. حالا ببین مرا به چه روزی انداختی.

(صفحه 1)

ادامه دارد ...
۱۵ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اولی، بد‌یُمنی‌ست! دو‌می، خوش‌خبری‌ست!‌ سومی، نویدِ یک دختر! سومی نویدِ یک دختر... روی سومی می‌مانم. دیگر نمی‌توانم چیزی اضافه کنم. سرم از صداها سنگین است، دهانم طعم تلخ خون می‌دهد. سومی برای یک دختر... می‌توانم وراجیِ‌ کلاغ‌ها را بشنوم. با قارقاری خشن می‌خندند، مسخره‌ام می‌کنند. از چیز شومی خبر می‌دهند، چیزهای شوم. حالا می‌توانم ... دیدن ادامه » آن‌ها را ببینم، سیاهی‌شان روی خورشید را گرفته. پرنده‌ی دیگری نیست. همه می‌آیند. همه با من حرف می‌زنند.
«حالا ببین! حالا ببین مرا به چه روزی انداختی!»
۱۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید