:  ۹۶۵۳۵
:  داستان جهان
:  دیروز
:  فرانسه قرن 20
   آگوتا کیریستف
   اصغر نوری
:   مروارید
:  رقعی
:  ۱۴.۷
:  ۲۱.۱
:  نرم
:  ۱۲۳
:  ۱۸۵,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

من هم تشنه بودم سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها .
صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم
من این طور مردم
به زودی تنم با زمین یکی میشود

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آن جا ، هنوز نور هست . نوری که چهره ات را رنگ پریده خواهد کرد ، نوری که شبیه مرگ است . برو آن جا که مردم خوشبخت اند چون آن ها عشق را نمی شناسند . آن قدر سیرند که دیگر نه نیازی به کس دیگری دارند نه به خدا . شب ها ، درهاشان را قفل می کندد و با صبر و حوصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد .
۱۱ تير ۱۳۹۶
مینا مکوندی و فرشته حسین پور این را خواندند
کتاب بسیار خوبی است. اما اگر سه گانه "دوقلو ها" را قبل از این کتاب خانم کریستوف خوانده باشید متوجه خواهید شد که "دیروز" رقیب سرسختی برای ان نیست.
۱۲ تير ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر نیازی نخواهیم داشت دنبال چیزی بدویم یا منتظر چیزی باشیم . وقتی بیدار خواهیم شد که دیگر خوابمان نیاید . وقتی خواهیم خوابید که دلمان بخواهد .
فقط ، لین موافق نیست .
سفت و سخت می خواهد به کشورمان برگردد . نمی دانم چرا . این همه کشور دیگر توی دنیا هست !
۱۱ تير ۱۳۹۶
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من در روستایی بی نام به دنیا آمدم، در کشوری بی اهمیت.
مادرم، استر، توی روستا گدایی می کرد، با مردها می خوابید، با کشاورزهایی که به او آرد، ذرت و شیر می دادند.از مزارع و باغ های میوه و سبزی هم می دزدید، گاهی هم یک مرغ یا بچه غاز از حیاط یک خانه.
وقتی کشاورزها خوکی می کشتند، قسمت های پایینی اش را برای مادرم نگه می داشتند، دل و روده ها و نمی دانم کدام قسمت های دیگرش،هر چیزی که مردم روستا نمی خواستند بخورند. برای ما همه چیز خوب بود.
مادرم، ... دیدن ادامه » دزد، گدا و روسپی روستا بود.
من می نشستم جلوی خانه با خاک رس بازی می کردم، ورزَش می دادم، اندام های جنسی می ساختم،مجسمه بدن مادرم را هم با گل می ساختم، انگشت های کودکانه ام را در آن فرو میکردم تا سوراخ ها را حفر کنم.دهان، بینی، چشمها، گوشها، ناف و .....
مادرم پر از سوراخ بود درست مثل خانه مان، لباس هایم، کفشهایم. سوراخهای کفشهایم را با گل پر میکردم.
من توی حیاط زندگی می کردم.
۲۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آگوتا کریستف، فضای زیبایی رو رقم زده است. پس از سه گانه موفق دوقلوها، در این رمان سرگذشت مردی را روایت می کند که زندگی اش بین کار یکنواخت در کارخانه و رویای نوشتن خلاصه شده است. او منتظر زنی است که انگار باید از متنِ رویا بیاید. توصیه میکنم در کتابخانه تان قرارش دهید!

"من هم تشنه ام بود سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها. صورتم را فرو کرم توی گِل سرد و دیگر تکان نخوردم.
من ... دیدن ادامه » این طور مُردم.
به زودی، تنم با زمین یکی می شود."
۰۱ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید