اضافه به لیست علاقمندی ها در حال حاضر این کالا موجود نیست
:  ۹۵۷۸۸
:  داستان جهان
:  ایلیاد و اودیسه
:  افسانه ها قصه های یونانی
   هومر
   سعید نفیسی
:  پالتویی
:  ۱۳۹۶
:  ۳
:  ۱۲.۷
:  ۲۱
:  سخت
:  ۱۰۰۵
:  ۶۸۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ادبیات یونان باستان را تنهابا آثارحماسی هومر، شاعرنابینایی که در قرن هفتم و هشتم پیش ازمیلاد می زیسته بررسی می کنند؛ هر چند که یونان آن روز دارای ادبیات منظوم، سروده های مذهبی توأم با موسیقی،بدیهه سرایی،شعر غنایی و مراثی نیز بوده است.

هومر در عین اینکه نابینا بود توانست سپیده دم تاریخ حیات یونان را در دو اثر ماندگار خود به نامهای

«ایلیاد» ... دیدن ادامه » و «ادیسه» چنان ترسیم کند که تا به امروز تازه و شاداب بماند.

داستان ایلیاد به دوران شگفتی «می سن» و برتری آن دوران مربوط میشود و موضوع آن لشکر کشی «آگاممنون»پادشاه مقتدر«می سن» به «تروا» است. اودیسه نیز رمان صلح و بازگشت قهرمانان را از جنگ تروا نشان می دهد.

ایلیاد

دومین حماسه کهن جهان- پس از حماسه سومری گیل گمش_ ایلیاد و ادیسه هومراست که قدمت آنها حدود هشتصد سال پیش از میلاد می رسد. ایلیاد بر24 بخش(سرود) است و موضوع جنگ مردم یونان با تروا (شهری بوده در آسیای صغیر یا ترکیه امروز) است که ده سال طول کشید.

پادشاه تروا موسوم به پریام پنجاه پسر داشت که در بین آنها هکتور به دلیری و پاریس به زیبایی معروف بودند. چون پیشگویان گفته بودند که وجود پاریس برای پدر بد شگون خواهد بود،به دستور پدر، او را در کوهستانی رها کردند. پاریس بزرگ شد و به کار چوپانی پرداخت. روزی سه الهه بر او نمایان شدند و از او خوا ستند که بگوید که کدام یک از آنان زیباترند.پاریس یکی از آنها، یعنی آفرودیت را زیبا تر دانست؛ از این رو دو الهه دیگر از او و مردم تروا دست برداشتند. سرانجام گذار پاریس به اسپارت افتاد و در آنجا هلن، زن زیبای منلاس پادشاه اسپارت را در غیاب او دزدید و به تروا گریخت. آگاممنون برادر منلاس تصمیم گرفت با کمک بزرگان دیگر، هلن را باز گردانند. کشتی ها و مردان بسیاری تحت فرماندهی بزرگانی چون اولیس و آشیل به جانب تروا روانه شدند.در این میان حوادثی اتفاق می افتد.مثلا پیشگویان گفته بودند

که گشایش شهر تروا به دست آشیل خواهد بوداما او پس از پیروزی در کنار دیوار خواهد مرد. از این رو تتیس مادر آشیل که از ایزد بانوان است او را در جامه ی زنان از میدان خارج می کند اما اولیس او را دوباره به صحنه می کشاند. همچنین طوفان سختی رخ داد که پیشگویان عقیده داشتند که خدایان خشمگین اند. اگاممنون بر آن شدتا دخترش ایفی ژنی را جهت رضای خدایان قربانی کند اما الهه یی موسوم به آرتیمس دختر را ربود و به جای آن گوزنی ماده نهاد.

سرانجام یونانیان برای جنگ از کشتی پیاده شدند .مردم تروا به کمک همسایگان تروابه رهبری هکتوربا یونانیان به جنگ پرداختند.محاصره شهر تروا ده سال طول کشید. برخی از خدایان از جمله زئوس خدای خدایان و آفُردیت طرفدار مردم تروا وهرا وآتنه (آن دو الهه یی که همراه آفردیت برای داوری به نزد پاریس رفته بودند) طرفدارمردم یونان بودند.

در دهمین سال جنگ آگا ممنون سردار یونان در یکی از حمله ها دختر کاهن معبد آیولون را به غنیمت می گیرد.آیولون نیز بلایی بر سپاه یونانیان نازل می کند. آگا ممنون به اصرار سران سپاه خاصه آشیل دخترک را پس می دهد اما در عوض دستور می دهد که آشیل هم بریزییس را که در یکی از حملات به غنیمت گرفته و سخت عاشق او شده بود پس دهد. آشیل عصبانی می شود واز جنگ کناره گیری می کند و قلبا دوست دارد که یونانیان کست بخورند. با کنار رفتن آشیل هکتور یونانیان را شکست می دهد پاتروکل یکی از خدازادگان که دوست صمیمی آشیل است طاقت نمی آورد و سلاح آشیل را گرفته به جنگ می رود اما هکتوراو را می کشد. آشیل خشمگین می شود (زئوس هم ازاین قضیه خشمگین است)و زرهی را که خدایان برای او ساخته بودند بر تن می کند و به لشکر تروا حمله می برد و بسیاری ازجمله هکتور را می کشد. جنازه ی هکتور را به ارابه بسته و به دنبال خود به گرداگرد باروهای تروا می گرداند. پاریس تیری به پاشنه ی پای آشیل رو یین تن می زند و او را می کشد (فقط پاشنه ی آشیل رویینه نیست). پس از جنگی سخت یونانیان جنازه ی آشیل را پس می گیرند .

مادرش تتیس او را دفن می کند و جوشنش را به اولیس می بخشد. آژاکس یکی از پهلوانان یونانی چنان از این عمل خشمناک می شود که بر گله ای از گوسفندان – به خیال این که سران یونانیان هستند –حمله می برد و چون حقیقت را در می یابد. چنان خشمگین می شود که خود را با شمشیر می کشد.

در تروا بتی بود موسوم به پالادیوم که زئوس به مردم شهر تروا اهدا کرده بود. معروف بود که تا آن بت در شهر است تروا تسخیر نشدنی است . اولیس به لباس گدایان وارد شهر می شود و بت را می دزدد. در این ضمن آتنه از الهگان مخالف با مردم تروا به یونانیان می آموزد که اسب چوبین بزرگی بسازند و پهلوانانی چون اولیس و منلاس در داخل آن پنهان شوند .یونانیان چنین میکنند و سپس خیمه های خود را آتش زده سوار کشتی می شوند.اهالی تراوا فریب می خورند و گمان می کنند که یونانیان به کلی رفته اند.بر آنند تا اسب چوبین به جا مانده را به شهر بردند.لاکوئون از دلاوران تروا که متوجه خدعه ی یونانیان شده است می خواهد اطرافیان را آگاه کند،اما دو اژدها که آفریده ی خدایان دشمن تراوا هستند از دریا بر آمده و اوو دو پسرش را خفه می کنند.مردم اسب چوبین را به داخل شهر می برند. شب بعد که جشن پیروزی گرفته و مست کرده اند،پهلوانان یونانی از شکم اسب بیرون می آیند و دروازه شهر را می گشایند.یونانیان که در پشت جزیره پنهان اند وارد شهر می شوند. مردان تراوا را می کشند و زنان را بین خود تقسیم میکنند.سرانجام منلاس به هلن دست می یابد. او را به اسپارت می برند و از آن پس او را الهه یی می پندارند.


اودیسه

اودیسه نیز اثر هومروشامل24 سروده است. به عقیده یونانیان خدایان طرفدار تراوا، در راه بازگشت پهلوانان یونانی موانعی ایجاد کردند و در این باره دا ستان هایی بر سر زبان ها بود. اودیسه ماجراهای اودوسیوس (اولیس) در راه بازگشت ار جنگهای تراوا به سرزمین مادریش ایتاکا(انطاکیه)است.

طوفان، کشتی های اولیس را به سرزمین های دوری برد.در آن سرزمین میوه ای (کنار) بود که هر کس از آن می خورد خا طرات گذشته را فراموش می کرد. بسیاری از یاران اولیس از آن خوردند و زادگاه خود را فراموش کردند. اولیس به زور آنان را سوار کشتی کرد و بست. سپس به جزیره غولان یک چشم، که چشمی در وسط پیشانی داشتند، رسیدند. اولیس با یاران خود در آنجا فرود آمد و به غار یکی از غولان رفت. غول دو نفر از یاران او را خورد و در غار را بست. صبح زود دو نفر آنان را بلعید و از غار خارج شد. شب چون بازگشت، اولیس به او شراب داد. غول مست شد و به خواب رفت. اولیس با میخی داغ اورا کور کرد.غول بر در غار نشست تا مانع خروج آنان شود. اولیس و همراهان، خود را در پشت شکم گوسفندان پنهان ساختند و از غار بیرون آمدند. سپس به جزیره خدای بادها رسیدند. ایول خدای بادها به اولیس مشکی داد که در آن بادهای سخت بودو سفارش کرد که در مشک را نگشاید. یاران اولیس به طمع گنج، سر آن را گشودند، طوفان مهیب کشتی ها را به جزیره دیگر افکندکه جایگاه غولان آدمی خوار بود. غولان کشتی ها را سنگ باران کردند. جز کشتی اولیس بقیه از بین رفتند. اولیس با کشتی خود به جزیره دیگررفت که محل زنی جادوگر بود.

زن جادوگر به یاران اولیس شراب افسون شده داد و همه به شکل خوک در آمدند. اولیس به کمک گیاهی جادویی که هرمس به او آموخته بود سحر را باطل کرد و جادوگر را مجبور کرد که یارانش را به شکل آدمی باز گرداند.سپس ار آنجا به جایگاه مردگان رفت تا تیرزیاس غیب گو را ملاقات کند.سپس به سرزمین سیرون ها رفت که در آنجا پریانی در سبزه زارهای اطراف کرانه آواز می خواندند و رهگذران را به جانب خود می کشید ند. اولیس گوش یاران را با موم اندود و آنان را به دکل کشتی بست. سپس از صخره ای که دو طرف آن تحت سِطره دو دیو بود گذشت. یکی از دیوان آب دریا را فرومی برد و با آوایی ترس ناک بازپس می داد. دیو دیگر دوازده دست و شش گردن داشت که بر هر گردن سری بزرگ با دهانی فراخ بود و در هر دهان سه ردیف دندان قرار داشت. سپس به جزیره ای رسیدند که رمه گاوان خورشید در آن می چرید. یاران اولیس گاوان را کشتند. خورشید خشمگین شد و طوفان را واداشت تا کشتی آنان را غرق کند. اولیس خود را نجات داد و به جزیره ی یکی از الهگان رسید. الهه ای عاشق اولیس شد و به او گفت که اگر آنجا بماند به او عمر جاویدان می دهد. اولیس موافقت نکرد و الهه او را هفت سال در غار نگه داشت و سرانجام به دستور زئوس آزاد کرد.اولیس سوار بر تخته پاره ای دوباره راه دریا را پیش گرفت. اما بادها تخته او را نابود کردند و او شنا کنان خود را به جزیره ای رساند. پادشاه آنجا اولیس را گرامی داشت و به او کشتی داد تا به زادگاه خود ایتاکا(انطاکیه) باز گردد.


بیست سال از سفر اولیس گذشته بود. پدرش پیر شده و از شهر رفته بود و مادرش در فراق فرزند خود را به دار آویخته بود. پسرش تلماک اکنون جوانی برومند شده بود. زن پاکدامنش پنه لوپ در فراق شوهردر را بر خود بسته و از همه گسسته بود. امیران شهر کاخ او را متصرف شده و دارایی او را برده بودند واز پنه لوپ می خواستند تا از میانه ی آنان یکی را به شوهری برگزیند. پنه لوپ جر أت مخالفت نداشت اما از آنان اجازه خواسته بود تا کفنی را که در حال بافتن بود به اتمام رساند. روز می بافت و شب می شکافت.

اولیس در جامه ی گدایان وارد شهر شد. هیچ کس او را نشناخت جز سگش، که از فرط شادی جان داد. پنه لوپ اعلام کرده بود که هر کس که بتواند کمان اولیس را زه کند و تیر را از سوراخ انگشتر بگذراند می تواند همسر او شود. اما هیچ کس از عهده بر نیامد. اولیس که در جامه ی گدایان بود به آسانی کمان را زه کرد و تیر را از انگشتری گذراند. سپس به آستانه ی در ایستاد و به کمک پسرش دشمنان را کشت و حقیقت حال خود را بر همسرش آشکار ساخت.
۰۷ آبان ۱۳۹۴
Emile آژار این را خواند
زهره صادق پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید