۰۱ دى ۱۳۹۷
: هنوز در سفرم
: شعر فارسی قرن 14
: سهراب سپهری
: فرزان روز

- مشاهده صفحه محصول

خوانش برشی از کتاب هنوز در سفرم نوشته سهراب سپهری توسط آقای محمد کیابیان

مهری!

در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود. و نوازش بود. هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه هامان را می گشاییم، و یکدیگر را صدا میزنیم، و صدا کردن چه خوش است.

صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم. من گوش به زنگ وزش ها نشسته ام. و نگاه میکنم. زندگی را جور دیگر نمیخواهم. چنان سرشار است که دیوانه ام میکند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

دیروز باغبان آمد و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی درنیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او درنیافت.

گاهی از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آب های روشن پر خواهد شد. راستی چه هنگام. کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه ی بید خانه ی ما اکنون نمی جنبید، جهان در چشم براهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم..