عبدالله کوثری زادهٔ ۲۲ آبان ۱۳۲۵ در همدان است.نام خانوادگی پدری او «کوثری» و نام خانوادگی مادری‌اش «کوثر» است؛ در واقع والدینش عموزاده و در همدان شناخته‌شده بودند و میرزا علی‌نقی کوثر، مدفون در آرامگاه باباطاهر، جدِ مادری اوست.

پدرش تاجری بود از طبقهٔ متوسط با حجره‌ای در کاروانسرای شریفیه که در ۱۳۲۷ با اصرارش، از جمله برای تحصیل خوبِ فرزندانش، به تهران مهاجرت کردند و ساکن محلهٔ امیریه، ایستگاه دلبخواه شدند و بیست سال ساکن امیریه ماندند؛ از امیریهٔ طرفِ محلهٔ گمرک شروع کردند تا امیریهٔ مقابل منیریه. کودکی عبدالله مثل همهٔ بچه‌های امیریه بود و جدا از فوتبال در کوچه و سینما که هیچ‌وقت از دست نمی‌دادند، با عشق به کتاب گذشت به نحوی که در هفت‌سالگی تمام هفته منتظر پنج‌شنبه-جمعه بود تا با انتشار جزوهٔ دیگری از ۱۲ جزوهٔ ۱۰۰ صفحه‌ای ۵ ریالی کنت مونت کریستو (الکساندر دوما، ترجمهٔ آرشیلا قریب‌پور شهریاری (ا. شهریاری)، ۱۳۳۴) به همراه برادرش آن را با شوق بخوانند؛ اثری که روی او تأثیر زیادی گذاشت. در کنارش آثار ژول ورن و داستان‌های پاورقی عامه‌پسند تاریخی شاپور آرین‌نژاد نیز به نظرش آثاری جذاب بودند.[۲۸] تابستان‌ها نیز اغلب روز را در خانه می‌ماند و کتاب می‌خواند و تنها نزدیک غروب برای خیابان‌گردی با دوستانش به خیابان پهلوی می‌رفتند. آخر هفته‌های تابستانه نیز آفتاب‌نتابیته برای کوهنوردی به تجریش می‌رفتند. در سفرهای خانوادگی به همدان نیز همیشه با خود کتاب می‌برد و علاوه‌بر وقت‌گذرانی با همسالان خانواده در باغات خانوادگی، کتاب نیز می‌خواند. او تا جایی که پولش می‌رسید، برخی از کتاب‌ها را می‌خرید اما بسیاری از کتاب‌ها را از کتابخانهٔ غنی پدر دوستش، فریدون کاظمیان قرض می‌گرفت که از نظر کوثری مهم‌ترینشان کل آثار احمد کسروی بود که در دوران دبیرستان خواند. با عضویت در کتابخانهٔ ملی ایران از کتاب‌های آن‌جا هم استفاده می‌کرد. کوثری سینما را نیز در شکل‌گیری ذوق و نگرشش تأثیرگذار می‌داند. او که مدعی‌ست فیلم‌های هندی و فارسی را نمی‌دید، با اذعان به عدم درک بعضی از فیلم‌های فدریکو فلینی (۱۹۲۰–۱۹۹۳) و میکل‌آنجلو آنتونیونی (۱۹۱۲–۲۰۰۷) در نوجوانی، آثاری که می‌دید را فیلم‌های آلفرد هیچکاک (۱۸۹۹–۱۹۸۰) معرفی می‌کند و دیگر کارگردانان سینمای کلاسیک هالیوود و آثاری نظیر زوربای یونانی (مایکل کاکویانیس، ۱۹۶۴)، زِد (کوستا گاوراس، ۱۹۶۹)، مهر هفتم (اینگمار برگمان، ۱۹۵۷) و خشت و آینه (ابراهیم گلستان، ۱۳۴۳). همچنین نمایش‌های بر اساس نمایش‌نامه‌های غلام‌حسین ساعدی و برخی نمایش‌نامه‌های غربی را نیز می‌دیدند. او در مجموع دوران کودکی‌اش را خوب می‌داند.

عبدالله کوثری دوران دبستان (۱۳۳۲–۱۳۳۸)، دبیرستان (۱۳۳۸–۱۳۴۴)[۳۲] و دانشگاه (۱۳۴۴–۱۳۴۸) را در تهران گذراند؛ دبستان در مدرسهٔ نوبنیاد رازی همکلاسی پسرعموی اسلام کاظمیه بود و دبیرستان را بنا به سنت خانوادگی، مثل دو برادر بزرگترش در دبیرستان البرز که خود آن را بهترین دورهٔ زندگی‌اش با تأثیری شگرف بر زندگی‌اش می‌داند و آموخته‌هایش در البرز را بیش از دانشگاه و محمدعلی مجتهدی گیلانی، مدیر وقت مدرسه را ستون محکم علم و دانش ایران.[۳۶] او برجستگی این دبیرستان را نه سختگیری، بلکه فضای باز، شاگردان خوب مثل کاظم کردوانی که هر روز با هم دربارهٔ کتاب‌هایی که خوانده و فیلم‌هایی که دیده بودند بحث می‌کردند و دبیران ویژه‌اش می‌داند و تشویق و تأیید زین‌العابدین مؤتمن از او در انشا، خوب‌خوانی شعر حافظ و مثنوی معنوی را انگیزه‌بخش تا از همان ۱۵ سالگی تصمیم بگیرد جز ادبیات کار دیگری نکند. با این وجود و با وجود علاقه به تحصیل در رشتهٔ ادبیات، چون هنگام تعیین رشته در کلاس دهم به دلیل کمبود متقاضی رشتهٔ ادبی به دلیل باور رایج در آن زمان که «ادبیات مال دخترها و سوسول‌هاست»، مدیریت دبیرستان این رشته را از دبیرستان البرز حذف کرده بود، کوثری که دل‌بستهٔ فضا، امکانات و دوستانش در البرز بود، برای باقی‌ماندن در البرز علوم طبیعی را برگزید.

کوثری فرزند پنجم خانواده‌ای پرجمعیت و کتاب‌خوان بود و خواهر و برادران بزرگترش همه دانش‌آموختهٔ دانشگاه بودند و در نتیجه او با کتاب و موسیقی و فرهنگ آشنا. برادر بزرگش که ۶ سال از او بزرگ‌تر بود و پزشکی می‌خواند با خریدن تولدی دیگر (فروغ فرخزاد، ۱۳۴۲) عبدالله دبیرستانی را بیشتر با دنیای شعر آشنا کرد.خواهرش اما با وجودی که ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران خوانده بود،بعدها مدیریت خواند و در سازمان برنامه و بودجه ماندگار شد. تنها عضو خانواده که دلبستهٔ ادبیات شد و این حوزه را ادامه داد عبدالله بود. او از دوران دبستان بی‌گفتن به کسی به ادبیات علاقه‌مند شده و از کلاس دوم یا سوم دبستان سخت کتاب‌خواندن شد،از ده‌سالگی با سعدی شروع به خواندن کلاسیک‌های ایران کرد و از پانزده‌سالگی کلاسیک‌های یونان.

با پرورش ذوق ادبی‌اش در دبیرستان البرز دوست داشت در رشتهٔ ادبیات فارسی در دانشگاه تهران تحصیل کند ولی از سویی به این دلیل که با تحصیل در رشتهٔ علوم طبیعی در دبیرستان زبان عربی نخوانده بود و مطمئن بود در کنکور عربی‌اش ضعیف خواهد بود و از سویی دوستان دانشجوی ادبیاتش او را از تحصیل در این رشته بر حذر داشتند که چیزی که می‌جوید در دانشگاه نمی‌یابد و فضای دانشگاه ادبیات را خشک و کورکنندهٔ ذوق ادبی نمودند، از این انتخاب منصرف شد. پدرش نیز پیشنهاد داد به آلمان برود تا هم درس بخواند، هم با سرمایهٔ پدرش همراه یکی از دوستانش تاجر فرش شود ولی به او برخورد چراکه خود را شاعر می‌دانست، نه تاجر. در نهایت هم با این تحلیل که دست‌کم در حوزهٔ علوم انسانی است از سویی و چون آن زمان اقتصاد رشته‌ای جدید و کم‌متقاضی بود و فضای سیاسی و فعالیت دانشجویی دههٔ ۱۳۴۰ جهان اجتماع‌گرا بود، با این هدف که چیزی از یک علم اجتماعی بیاموزد، در دانشگاه ملی ایران اقتصاد خواند؛ تصمیمی که سال‌ها بعد اشتباه دانست چون با وجود استعداد و توانایی ادامهٔ تحصیل تا دکترا، از اعداد و آمار بیزار و به این مباحث بی‌علاقه بود. او آن سال‌ها را دورهٔ شعر امروز می‌داند به طوری که دانشجویان اقتصاد بیش از آدام اسمیت از شعر جدید احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث حرف می‌زدند. در نتیجه، پس از کارشناسی در این رشته، با وجود معدل ۱۷ ادامهٔ تحصیل نداد و با وجودی که قصد داشت در کارشناسی ارشد ادبیات بخواند و مدتی هم در کتابخانهٔ دانشگاه ملی کار می‌کرد و آشنایانی هم داشت، ممنوعیت قانونی ادامهٔ تحصیل در رشته‌ای دیگر در آن دوران مانع شد و ذوق ادامهٔ تحصیل دانشگاهی را از دست داد و از ادامهٔ تحصیل منصرف شد.

در این میانه، در ۱۳۴۷ به دلیل بیماری قلبی پدرش از امیریه به شمیران رفتند و در دربند، نبش خیابان گلاب‌دره خانه‌ای گرفتند با ساختمانی آجر بهمنی در مالکیت ارباب جمشید که هنوز باقی‌ست. در ۲۳ سالگی هم با پایان تحصیل در دانشگاه، به خدمت نظام وظیفه رفت؛ چهار ماه آموزشی در فرح‌آباد (صالح‌آباد) کرمانشاه بود و سپس برای دورهٔ تخصصی زرهی به شیراز اعزام شد. در خرداد ۱۳۴۹ اما وقتی برای مرخصی به تهران بازگشته بود پدرش از نارسایی قلب درگذشت. کوثری در ۱۳۵۱ پس از پایان سربازی، با وجودی که زبان انگلیسی‌اش را خوب می‌دانست، از سویی برای آموختن این زبان و بودن در فضا و گشت و گذار در اروپا و از سوی دیگر دیدار با برادرش که به دلیل فعالیت سیاسی نمی‌توانست به ایران برگردد، به پاریس و یک ماه بعد به لندن رفت و آن‌جا کلاسی یافت و انگلیسی خواند که خودْ بنیان زبانش را از آن‌جا می‌داند چراکه تا پیش از آن چندان انگلیسی نخوانده بود؛ البته سعی می‌کرد اما می‌دید مدتی که صرف خواندن یک صفحه به انگلیسی می‌کند می‌تواند چهل صفحه فارسی بخواند. به همین دلیل و با اعتقاد به داشتن استعداد در انگلیسی، این سفر و کلاس و یک سال و چند ماه حضور در اروپا را بسیار مؤثر می‌داند و معتقد است چیزهای زیادی به او آموخت و در این مدت کوتاه زبان انگلیسی‌اش کم و بیش راه افتاد؛ به نحوی که در بازگشت به ایران می‌توانست ترجمه کند.

فعالیت ادبی[ویرایش]

کوثری از همان سال‌های نخستین دبستان با شعر کلاسیک فارسی آشنا شد و اولین کتاب شعری که با آن الفت گرفت مجموعهٔ دوبیتی‌های بابا طاهر بود و سپس به سعدی و حافظ و غزلیات مولانا رو کرد.

نخستین شعرش را که غزل بود و برگرفته از شاعران کلاسیک فارسی در چهارده‌سالگی سرود و تا حدود سه سال چند دفتر غزل و مثنوی و تضمین شعر دیگران سرود. در سال‌های نخست دبیرستان با خواندن تاریخ مشروطهٔ ایران اثر احمد کسروی به شاعران جنبش مشروطهٔ ایران، نظیر محمدتقی بهار، عارف قزوینی و مخصوصاً میرزاده عشقی رو کرد و یکی-دو سال شعرهایی اجتماعی به تقلید از اینان سرود. در این دوران هنوز با شعر نو آشنا نبود و جز در مجلات چیزی از شاعران معاصر نخوانده بود. در ۱۳۴۲ اما عیدی‌گرفتن کتاب «دختر جام» (نادر نادرپور، ۱۳۳۳) از زنی از بستگانش آغاز آشنایی جدی‌اش با شعر معاصر و نخستین تحول در شعرش بود. عبدالله هفده‌ساله با سری پرشور و دلی شیدایی اگرچه هنوز غرق در شعر کهن بود، اما اکنون جهان را متفاوت از پیش می‌دید و دیگر معشوقش را نه زن اثیری حافظ و بابا طاهر بلکه در خیابان، با ظاهر و زندگی‌ای مثل خود می‌یافت و در نتیجه سخن‌گفتن از او یا با او را نیازمند زبانی دیگر. با نادرپور با چشم‌انداز دیگری در شعر آشنا شد و از ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۳ به سبک او شعر سرود. در همین دوران، در ۱۳۴۲ به واسطهٔ هاشم کاردوش، از بستگان توده‌ای‌اش و دوست صمیمی هوشنگ ابتهاج که از بچگی عبدالله را دوست داشت و شعرهایش را می‌شنید، با هوشنگ ابتهاج آشنا شد و از آن روز تا حدود یک سال و نیم دو هفته یک بار با رفتن به خانه‌اش در خیابان حقوقی، شعرهای تازه‌اش را برایش می‌خواند.

اولین باراز ۱۳۴۲ یا ۱۳۴۳ برخی اشعارش را در جُنگ طرفه، مجله‌ای با صفحات کاهی شبیه جزوه‌ای از اشعار شاعران شعر موج نو منتشر کرد و سپس مجلهٔ فردوسیاما شتاب چندانی برای چاپ شعر نداشت و مدعی‌ست برای مجلهٔ فردوسی که همه برای آن شعر می‌فرستادند، تنها چند شعر فرستاده. به مجلهٔ فردوسی بی‌علاقه نبود و همیشه آن را می‌خرید ولی به مجلهٔ خوشه بسیار علاقه داشتکه شاملو از ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۸ منتشر می‌کرد.در همین ایام بود که با شعر نیما یوشیج نیز آشنا شد. او که در ۱۴–۱۵ سالگی روزی چند ساعت حافظ می‌خواند و غزلیات تقلیدی از حافظش باعث خوشحالی پدرش می‌شد، در حالی که خود اذعان دارد کلماتش از حافظ بود و او فقط جایشان را تغییر می‌داد، با سرودن اولین اشعار نو، با عصبانیت پدرش مواجه شد که تو که چنان شعرهایی می‌گفتی این یاوه‌ها چیست، نیما یوشیج کسی نیست که بزرگش کرده‌اید.

با این که پیشتر شعرهایی عامیانه از احمد شاملو خوانده بود ولی در ۱۳۴۳ بود که با خریدن آیدا در آینه (احمد شاملو، ۱۳۴۳) به شکلی دراماتیک با شعرش آشنا شد و با خواندنش در خیابان، نرسیده به خانه، همهٔ خوانده‌های پیشینش گریخت و جا به صدای شاملو داد. کوثری نه بی‌وزنی، بلکه شیفتهٔ شکوه زبان شاملو شد و نگاهش به عشق، انسان و مصائبش. با این حال، چون سال‌ها تمرین شعر قدیم وزن شعر را بخشی از ذهنش کرده بود، یکباره رهایش نکرد ولی به قالب‌های آزادتر رو آورد.

از ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۶ به دنبال زبان شعر خود بود.[۸۶] او که هم‌زمان با آشنایی با شاملو، با خواندن روزنامهٔ شیشه‌ای (احمدرضا احمدی، ۱۳۴۳ با شعر احمدرضا احمدی نیز آشنا شده بود، متأثر از وقت خوب مصائب (احمدرضا احمدی، ۱۳۴۷[۸۸]) نیز بود ولی بیش از همه زبان و نگاه خاص شاملو بر شعرش تأثیر گذاشت. با وجودی که کوثری عاشق شاملو بود، اما معتقد است او از دههٔ ۱۳۶۰ به بعد در مورد ادبیات حرف‌های خوبی نزد.

کوثری در ۱۳۴۵ هم در مجلات مختلف شعر چاپ کرد. در مهر ۱۳۴۶ اما، در حالی که شعر احمد شاملو همهٔ ذهنش را گرفته بود، با رسیدن شعرش به حدی که به باور خودش دست‌کم نومیدکننده نبود، با اشتیاق خود و تشویق برخی دوستان دانشگاهیو در حالی که خودش هنوز تردید داشت شعرش را پیش شاملو ببرد یا نه، کم‌وبیش به‌زورِ دوستی به نام عباس صدرایی با دو شعر به دفتر مجلهٔ خوشه رفت تا ابتدا شاملو را ببیند و سپس او شعر کوثری را بسنجد. این بود که با مواجهه با شاملو گفت شعرهایش را آورده که فقط آن‌ها را ببیند. شاملو هم گفت دوشنبهٔ دیگر بیا. در شمارهٔ هفتهٔ بعد خوشه اما شعرش منتشر شد و از آن تاریخ مدام به خوشه می‌رفت و تقریباً هر هفته اشعارش در خوشه منتشر می‌شد و شاملو اغلب شعرهایش را چاپ کرد. کوثری نیز از آن پس دیگر سعی نکرد در جایی دیگر شعر منتشر کند. در ۱۳۴۸ اما جلو انتشار خوشه را نیز گرفتند. کوثری این دوره را از پربارترین دوره‌های شعر خود می‌داند. پس از آن کوشید زبانش را غنی کند. اما هنوز جز گلستان سعدی چیزی از نثر کهن فارسی نمی‌شناخت تا چند سال بعد که به توصیهٔ شاملو تاریخ بیهقی را شناخت و سپس کتاب‌های دیگر. کوثری نوع رابطه‌اش با شاملو را دوستی شاگردی با استادش می‌داند و معتقد است از کسانی نبود که یک‌سر پیش شاملو برود و مزاحم شود چون می‌دانست او خیلی کار دارد و به آن احترام می‌گذاشت.

در سال ۱۳۴۷ با برگزاری هفتهٔ «شب‌های شعر خوشه» به همت احمد شاملو که عظیم‌ترین حرکت مردمی نوپردازان، از آغاز پیدایش شعر نو تا پیش از شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران در ۱۳۵۶ بود و پس از آن بود که تب شب‌های شعر سراسر ایران را فراگرفت و سال‌ها ادامه یافت، در شب چهارم، در ۲۷ شهریور، عبدالله کوثری نیز در کنار مهدی اخوان ثالث، منصور اوجی، بیژن الهی، منصور برمکی، محمد حقوقی، محمدرضا شفیعی کدکنی و خانم «ف. الف. نیسان» شعر خواند.

کوثری اولین کتابش، مجموعه‌شعر از پنجره به شهرِ هُرم‌ها، را در ۱۳۵۲ منتشر کرد؛ کتابی حاوی ۱۰ شعر. تنها واکنش به آن در مجلات، نقد بهاءالدین خرمشاهی به آن، دو سال پس از انتشارش بود. او کوثری را شاعری فریادخوان دانست که شعرش را فریاد و فریادش را شعر کرده و با کلمات مأنوس از تجربهٔ دردهایی نامأنوس می‌گوید. از نظر او شعر کوثری در لحن، کلمات و تصویرسازی وامدار شاملوست و سوگ‌آلودگی و ناامیدی‌اش تداعی‌گر ناتوانی و روایت استعاری غم‌هایش که گاه در نهایت ساده‌دلی شباهتی به شعر ندارند؛ مانند شعر بالابلند «سرگذشت» که از نظر خرمشاهی سرشار از یاد و دریغ‌های رقیق و رمانتیک است که جز اسراف کلمات و پرچانگی و دورشدن از منطق شعر چیزی نیست. از نظر او اگر نصف این دفتر چنین شعرهایی نبود، شاعری توانا با تکه‌ها و رگه‌های درخشان بود. با این حال، به باور محمد شمس لنگرودی این کتاب در سالی که روند افول و بی‌اعتباری شعر تشدید شده و اعتراضات به وضع شعر ادامه داشت،از مجموعه‌های قابل توجه آن سال بود.

در اوایل دههٔ ۱۳۵۰ اما بخشی از شعرهایش در حادثه‌ای از میان رفت که چند شعر از جمله چند منظومهٔ بلندش برای او جای دریغ داشت.

کوثری در کنار باقر پرهام، فریدون تنکابنی، منوچهر شیبانی، منوچهر نیستانی، بیژن کلکی و محمد حقوقی یکی از شعرخوانان و سخنرانان شب نهم شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۵۶ بود.

دومین مجموعه‌شعر کوثری به نام با آن سوار سرخ هم در ۱۳۵۹ منتشر شد؛[۱۰۸] کتابی حاوی ۱۰ شعر (سه شعر سرودهٔ پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، چهار شعر حین انقلاب و سه شعر پس از آن)، روایتگر سیر حرکت ذهنی‌اش با انقلاب؛ با شروع از جهنم‌دانستن دنیای اطرافش در «با آن دیگران» (بهار ۱۳۵۴)، به ضرورت حرکت‌کردن در «عاشقانه» (تابستان ۱۳۵۴)، به همراهی با انقلاب در «غزل» (مهر ۱۳۵۷)، به مرثیه‌سرایی برای شورشیان ترکمن در «در سوگ آن سواران» (اسفند ۱۳۵۸)، به انتقاد از حاکمان جدید به عنوان پس‌ماندگان تاریخ که بر توده تسلط یافته‌اند در «فاتحان». تنها واکنش به این اثر، نقد محتوایی منفی حسن قاضی‌مرادی بر آن بود که آن را نمونه‌ای از طرز تفکر ادبی-هنری روشن‌فکران عادی دانست که به باور منتقد، با وجود حساسیت به اطرافشان، شناخت عمیقی از جامعه ندارند. او نگاه شاعر به محیط را سطحی می‌داند و ناتوان از تحلیل و تنها توصیفگر سطح.

از دههٔ ۱۳۶۰ به بعد اما با روآوردن بیش از پیش به ترجمه و بدل‌شدن ترجمه از تفنن به حرفهٔ اصلی، اشتغال ذهنی و توان‌فرسایی ترجمه او را از شعر دور کرد و معتقد است با جذبش برای مدتی طولانی به ترجمه، ترجمه جهانش شده و پس از سال‌ها کشمکش درونی، در دوره‌ای دید دیگر استقلال ذهنی نوشتن شعر در او کمرنگ شده و تنها هرچند گاه در فرصت و فراغت شعر می‌سراید، با این دلداری به خود که ذوق و زبان شاعرانه‌اش را صرف ترجمه‌هایش می‌کند و امیدواری به روزی که با کاستن از ترجمه، بار دیگر چنان‌که بایست به شعر خود بپردازد.

سومین دفتر شعر او اما در زمستان ۱۳۷۶ با عنوان گزیدهٔ شعرها منتشر شد، عمدتاً شامل گزیده‌ای از اشعار منتشرنشدهٔ ۱۳۴۶ تا ۱۳۷۳ و در کنارش چند شعر از دو مجموعهٔ پیشین که بازنشرشان را مناسب می‌دید.

با این که کوثری شعر را بخشی از وجودش می‌داند و همچنان به محض فراغت ذهن از ترجمه شعر می‌گوید، اما پس از این دفتر دیگر نخواست شعرهایش منتشر شوند و فعلاً نیز قصد چاپشان را ندارد.

کوثری با بازگشت به ایران، با وجودی که به دلیل کمبود دانش‌آموختهٔ اقتصاد در آن دوره[۱۱۶] و دانش‌آموختگی او با معدل ۱۷ و تسلطش بر زبان انگلیسی، امکان استخدام در شرکت ملی نفت ایران[۱۱۷] یا سازمان برنامه و بودجه را داشت که به باورش بهترین جا بود و افراد مهمی آن‌جا کار می‌کردند و پول خوبی هم می‌دادند و معتقد است هر جا که می‌رفت او را می‌پذیرفتند، به دلیل بی‌میلی به کارمندی و میل به نوشتن،[۱۱۸] چون آن زمان با مادرش زندگی می‌کرد و با وجودی که خانه‌ای برای زندگی داشتند ولی به پولی توی جیب هم نیاز داشت، وقتی به نظرش آمد بهترین جا فضای کتاب‌خانه است،[۱۱۹] از ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۴ در کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه ملی ایران کار کرد با این هدف که فکر کند می‌خواهد چه کند.[۱۲۰] در این شغل کسی کاری به کارش نداشت؛[۱۲۱] می‌نشست گوشه‌ای از کتابخانه که در اختیارش گذاشته بودند کتاب می‌خواند.[۱۲۲] در این دوره با تصمیم به ترجمه، در حالی به شکل امتحانی دو کتاب را ترجمه کرد[۱۲۳] که هیچ‌کدام از نظریه‌های ترجمه را نمی‌دانست و کسی نبود از او ایراد بگیرد که بخشی را باید این‌گونه می‌نوشتی، ولی معتقد بود با خواندن ترجمه‌های مترجمانی چون رضا سیدحسینی، نجف دریابندری، محمد قاضی و محمود اعتمادزاده می‌داند ترجمه و فارسی‌نویسی خوب چیست.[۱۲۴]

در ۱۳۵۴ با ترک کار در کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه ملی، به مؤسسه‌ای با نامی شبیه به بنیاد پژوهش‌ها، با رئیسی از اعضای سابق حزب نیروی سوم رفت. آن‌جا با منوچهر صفا و داریوش آشوری آشنا شد[۱۲۵] و به شکل مستقیم وارد ویراستاری.[۱۲۶] آن‌جا قرار بود در کاری مشترک زیر نظر آشوری دایرةالمعارفی در علوم انسانی، اجتماعی و فلسفی بنویسند. کوثری و تعدادی از دوستان چند دایرةالمعارف، از جمله اتحادیهٔ کارگری را ترجمه می‌کردند و آشوری تدوینشان می‌کرد؛[۱۲۷] دوره‌ای از نظر کوثری بسیار خوب[۱۲۸] چراکه کار با آشوری بود و کوثری به دلیل خوب‌بودن فارسی‌اش مشکل زیادی نداشت. اما آن‌جا و آن طرح[۱۲۹] با گذشت حدود ۷–۸ ماه به مشکل برخورد[۱۳۰] و دوام نیاورد و با خروج آشوری از مؤسسه، کوثری که دید دیگر آن‌جا به او نمی‌چسبد و کاری هم ندارد،[۱۳۱] از آن‌جا هم بیرون آمد.[۱۳۲]

پس از آن، در حدود ۱۳۵۵[۱۳۳] به دیدار آشوری رفت و به پیشنهاد او[۱۳۴] ویراستار بخش علوم اجتماعی[۱۳۵] انتشارات تازه‌تأسیس