توماس مان در ششم ژوئن سال ۱۸۷۵در لوبک آلمان از مادر پرتقالی تبار و پدری تاجر زاده شد، پدر او بعدها سناتور شهر شد.توماس تا سال ۱۸۹۴ در لوبک ادامه تحصیل داد، پس از مرگ پدرش به مونیخ رفت و در یک شرکت بیمه مشغول به کار شد، دران زمان او توانست اولین کتاب خود با نام افتاده ها را به اتمام برساند.همزمان در دانشگاه مونیخ مشغول به تحصیل در رشته های ادبیات و اقتصاد سیاسی و تاریخ شد.در ۲۲ سالگی به رم رفت و شروع به نوشتن کتاب بودنبروک ها کرد و چهار سال بعد با انتشار ان به شهرت رسید.در سال ۱۹۰۵ با دختر یکی از اساتید دانشگاه مونیخ ازدواج کرد.پس از ان اثار دیگری مانند : تریستان، گرسنگان،تونیو کروگر، ساعت دشوار، در آینه، اعلی‌حضرت، فونتان پیر،شامیسو و مرگ در ونیز از او به چاپ رسید.در سال ۱۹۲۴ با کتاب کوه جادو توانست شهرت خود را دوچندان کند.در یک بازه زمانی چهار ساله کتابهای دیگری همچون گوته و تولستوی، گفتار و پاسخ، تلاش‌ها،یادداشت‌های پاریس را منتشر کرد. توماس مان در سال ۱۹۲۹ برنده ی جایزه نوبل ادبیات شد.توماس بعنوان یکی از اولین روشنفکران آلمانی پس از روی کار آمدن ناسیونال سوسیالیست ها نسبت به فجایع احتمالی رایش سوم هشدار داد و طرفداران هیتلر را بربر خواند.او در ۵۸ سالگیش توسط رایش سوم تعقیب شد و مجبور شد به سوییس برود.از سال ۱۹۴۰ به مدت چهار سال در رادیو امریکا برنامه اجرا نمود و در سال ۱۹۴۹ پس از ۱۵ سال تبعید به مناسبت جشن ۲۰۰ سالگی گوته به کشورش برگشت.درهمان سال جایزه ادبی گوته به توماس اهدا شدو موفق به کسب مقام دکتری افتخاری دانشگاه اکسفورد شد.در ۷۸ سالگی دکتری افتخاری دیگری از دانشگاه کمبریج به او تعلق گرفت.او از ۷۷ سالگی در روستای کوچکی به نام ارلباخ ساکن شد و سه سال بعد ۱۲ اوت ۱۹۵۵ درهمان روستا بر اثر عارضه قلبی درگذشت.

 

  • بودنبروک‌ها
  • تریستان
  • تونیوکروگر
  • اعلی‌حضرت
  • فلیکس کرول
  • مرگ در ونیز
  • مردی و سگش
  • کوه جادو
  • ماریو و ساحر
  • خلاصه زندگی، احتیاجات روز، ماریو و جادوگر
  • گوته نماینده بورژوازی قدیم
  • یوسف و برادرانش
  • تاریخ یعقوب، رنجها و عظمت ریچارد واگنر
  • یوسف جوان
  • یوسف در مصر، فروید و آینده
  • شوپنهاور، اروپا هوشیار باش، درباره پیروزیهای آینده دموکراسی
  • شارلوت در وایمار، مسئله آزادی
  • یوسف به دست آورنده
  • آلمان و آلمانی‌ها، قانون، اصالت فکر
  • دکتر فوستوس
  • گناهکار مقدس
  • قوی سیاه
  • اعترافات فلیکس کرول

مروری بر آثار و اندیشه ها

توماس مان نویسنده ی آلمانی تبار و از بزرگان حوزه نویسندگی داستان های فلسفی است.آثار او یکی از نمونه های بارز نویسندگی مهندسی شده و با طراحی ظرافت مندانه است.اگر بخواهیم توماس مان را در زمره ی نویسندگان داستان های فلسفی و عمیق دسته بندی کنیم باید بگوییم که او نه تنها یک نویسنده بلکه یکی از طلایه داران و مشعله داران این شیوه از نوشتار است. توماس مان را به نوشته های سراسر معنا و پر از رمز و رازش می شناسند. در نگاه بسیاری از مخاطبین و همچنین منتقدین ادبی طراز اول ، توماس مان یکی از هنرمند ترین نویسندگان در خلق یک زندگی واقعی در قالب کلمات است. اگر یکبار تجربه ی خواندن ماندگار ترین اثر او یعنی ” مرگ در ونیز” را داشته باشید ، در خواهید یافت که شما پس از خوانش تنها چندین سطر از این کتاب گویی به یک سفر دعوت شده اید که ساربان آن سفر توماس مان است. نوشته های او از سبک خاصی بهره نمی گیرند ، بلکه به گفته ی او : ” سبک نوشته های من سراسر الهام گرفته از زندگی است و این الهام از زندگی عینا آن چیزی است که من دنبالش هستم.” . در این مُقال سعی بر آن داریم که توماس مان را نه تنها در قالب یک شخصیت بلکه در گذار از آثارش بررسی کنیم. جرا که توماس مان به هیچ وجه جدای از آثارش نیست و در دل این آثار بسیار خود را نمایان کرده است. اثری که از او در ایران بیش از سایر آثار او مورد توجه قرار گرفته است و به گوش همگان نیز آشناتر است ، اثر مرگ در ونیز است. مرگ در ونیز فرجام تلخ یک زندگانی است. اما اگر بخواهیم این رمان را بررسی کنیم و از دل او تمام آنچه توماس مان در طول زندگی به آن معتقد بوده است را بیرون بکشیم ، به جد کار گزافه ای نکرده ایم. از آن جهت توماس مان را یک هنرمند طراح و نویسنده ی مهندس خطاب می کنیم که حتی می توان از عنوان کتاب او بسیار نکته های بدیع بیرون کشید. سهم عنوان در رمان بسیار عظیم است و کشش بالایی ایجاد می کند. اما توماس مان در نهایت سادگی و بی پیرایگی ، بدون هیچ ترس از خطر لو رفتن داستان ، همان ابتدا در عنوان رمان خود از مرگو فرجام داستانش خبر می دهد و همچنین به زیباترین شکل ممکن از یک موقعیت مکانی در داستان به مخاطب اطلاعات میدهد.این رمان در ملامت زندگی سرمایه داری و تن آسایی است. تحولات این رمان در بستر شخصیت هایی رقم می خورد که هر کدام از آنها بخشی از زندگی ما را به خود اختصاص داده است. شما در دل این داستان می توانید در هر لحظه خود را جای یکی از این شخصیت ها بگذارید و خود را در محکمه ی مرگ توماس مان ، زنده یا مرده بیابید.توماس مان از معدود نویسندگانی است که علاوه بر جریان رمان ، سیر زندگی اجتماعی را نه تنها به شکل داستان بلکه به روایتی ملموس به مخاطب هدیه می کند.دیگر ویژگی آثار توماس مان ، ماندگاری آثار اوست. شما اگر هزارباره آثار توماس مان را مطالعه کنید ، هیچگاه از خواندن این آثار خسته نمی شوید و اگر به سفری در زمان دست پیدا کنید و در هزاران سال دیگر این رمان را بخوانید ، در می یابید که این رمان همچنان تازه است و حال و روز دوران شما را به تصویر می کشد. این هنری است که هر کسی در ادبیات دسترسی به آن نداشته است و نائل به این مقام نشده است. در زیر بخشی از کتاب مشهور او مرگ در ونیز را مطالعه خواهید کرد و در خواهید یافت که توماس مان چه قلم سحر انگیزی در دست داشته و چه تاثیر فراوانی بر ادبیات چه در دوره ی خود و چه در حال حاضر گذاشته است.

” … وارد بوفه که شد، هنوز از مهمان های هتل خبری نبود. در مدتی که در انتظار انجام کارها نشسته بود. آنها یکی یکی پیداشان میشد. فنجان چای سه لب، دختران لهستانی را دیده که به همراه سرپرستشان وارد شدند: عبوس و در عین حال با ترو تازگی صبحگاهی، با چشمان سرخ شده به طرف میزشان پای پنجره کوثة سالن گام برمی داشتند. در این هنگام دربان با کلاهش در دست آمد و موضوع عزیمت را یاداور شد. میگفت، اتوموبیل آماده است، که او و دیگر میهمانان را به هتل اکسلسیور بیرد، تا از آنجا با قایق موتوری آنها را از راه کانال متعلق به شرکت به ایستگاه راه آهن برسانند. وقت تنگ است که به نظر اشنباخ اصلا چنین نبود. بیش از یک ساعت تا حرکت قطار او وقت بود. از این رسم هتل، که می خواستند مسافر را پیش از موقع از آنجا برانند. خشمگین بوده و براین خواستش اصرار میورزیده که در آرامش صبحانه اش را به آخر برساند. خدمتگار با تأنی رفته و پس از پنج دقیقه دوباره برگشت. اتوموبیل نمی توانست منتظر بشود. آشنباخ با ناراحتی پاسخ داد، پس حرکت کند، و چمدان او را با خود ببرد. او هم خود به موقع با قایق موتوری عمومی خواهد رفت، و خواهش میکند، ترتیب کار را به خود او واگذارند. خدمتگار تعظیمی کرد و رفت. آشنباخ خوشحال بوده که از شر خدمتگار و پاداوری هایش خلاص شده، صبحانه را با صبر و حوصله تمام کرد. و حتی از گارسون خواست، روزنامه ای به او بدهد. وقتی بالاخره از جایش برخاست، وقت دیگر بسیار تنگ شده بود. و از قضا در همین لحظه تاچیو از در شیشه ای وارد شد.او برای رفتن به طرف میزشان راه مسافر ما را قطع کرده، در برابر این خاکستری موی پیشانی بلند به تواضع چشمان را فرو انداخت، تا آنگاه بار دیگر آنها را به شیوه دلپذیر خود با ملایمت و گشادگی بلند کرده به او اندازد – و از برابرش گذشت. آشنباخ پیش خود اندیشیده خداحافظ، تاچیو! دیدار کوتاهی بود. و در حالی که برخلاف عادتش فکرش را به زبان می آورد و پیش خود از لبهایش جاری می کرد، به أن افزود: به خدا می سپارمت – پس راه افتاد. انعام خدمتگاران را داد، و در حالی که کارمند کوتاه قد و فراک پوش به صدای آهسته اش با او خداحافظی می کرد، هتل را ترک کرد، پیاده همچنانکه آمده بود….”

بخشی از کتاب مرگ در ونیز _ توماس مان

منبع: وب سایت محمدرضا تیموری