ترانسترومر در ۱۵ آوریل سال ۱۹۳۱ در شهر استکهلم متولد شد. مادرش، هلمی، معلم مدرسه بود و پدرش، گوستا ترانسترومر، به کار روزنامه‌نگاریاشتغال داشت. وی در سال ۱۹۵۰ پس از تمام کردن مدرسه دستور زبان لاتین، در حوزه‌های تاریخ ادبیات و شعر، تاریخ دین و روانشناسی در دانشگاه استکهلم مشغول تحصیل شد. پس از پایان تحصیلات در دانشگاه، در سال ۱۹۵۷ به عنوان دستیار در مؤسسه روان سنجی دانشگاه استکهلم مشغول به کار شد. وی همان سال با مونیکا بلاد ازدواج کرد. ترانسترومر بین سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۶ به عنوان روانشناس در یک مرکز بازپروری جوانان به کار خود ادامه داد. وی در سال ۱۹۹۰ دچار سکته مغزی شد و تا حدود زیادی قدرت تکلم خود را از دست داد. با این‌حال همچنان به نوشتن ادامه داد.
ترانسترومر در تاریخ ۲۶ مارس ۲۰۱۵ در استکهلم و در ۸۳ سالگی درگذشت.

به گزارش روزنامه بریتانیایی «گاردین»، اشعار سورئال ترانسترومر بر ارتباط دنیای درون با جهان خارج متمرکز است. در همین زمینه روزنامه «کریستین ساینس مانیتور» نیز نوشته‌است: شاید سابقه تحصیل آقای ترانسترومر در رشته روانشناسی موجب شده‌است که وی علاقه وافری به بررسی دنیای درون انسان داشته باشد. این روزنامه می‌افزاید که آقای ترانسترومر از خلال اشعار ظریف و چندوجهی خود دنیای درون انسان و رابطه‌اش با طبیعت از طریق تأملات درونگرایانه را بررسی می‌کند.

وماس ترانسترومر نخستین مجموعه شعر خود را با نام «۱۷ شعر» در سال ۱۹۵۶ و زمانی که در کالج مشغول به تحصیل بود منتشر کرد. وی تا کنون بیش از ۱۰ کتاب به زبان سوئدی منتشر کرده و آثار اش به بیش از ۶۰ زبان مختلف ترجمه شده‌است.

کتاب «بهشت نیمه کاره» با ترجمه بابک زمانی، گزیده اشعاری از ترانسترومر است که توسط انتشارات فصل پنجم چاپ شده‌است. در خلال این ترجمه، مترجم با ترانسترومر بصورت مکاتبه ای در ارتباط بوده‌است.

کتاب «مجمع‌الجزایر رؤیا» از جمله آثار ترانسترومر است که از سوی مرتضی ثقفیان به فارسی ترجمه شده و توسط نشر «دیگر» منتشر شده‌است. کتاب «به من بنگرید خاطره‌ها» مجموعه اشعار و هایکوهای ترانسترومر با ترجمه محمدصادق رئیسی توسط انتشارات سولار و و مجموعه دیگری با نام «به دوستان آنسوی مرزها» با ترجمه محمدصادق رئیسی توسط انتشارات نگاه در سال ۱۳۹۴ چاپ و منتشر شده‌است. همچنین برخی از اشعار ترانسترومر نیز با ترجمه سهراب رحیمی، شاعر و مترجم، در نشریات و روزنامه‌های متفاوت ایران منتشر شده‌اند.

بهشت نیمه کاره نیز گزینه اشعار توماس ترانسترومر، ترجمه بابک زمانی، نشر فصل پنجم ۱۳۹۶ است.

 

توماس گوستا ترانسترومر، شاعری ست که به گفته ی خودش همه ی چهره های گذشته اش را با خود حمل می کند، او استادانه آمیزه هایی از رنگهای متفاوت هستی را بر بوم بی روح زندگی ماشینی بشر امروز می پاشد و انسان گیج و سردرگم امروز را به آرامش و امید فرا می خواند. از همین روست که اشعار او در همه ی فرهنگ ها و سرزمین ها معنا یافته و او را با دریافت جایزه ی نوبل، در تاریخ ادبیات جهان ماندگار کرده است.
نفوذ اشعاراین شاعر سوئدی تنها به اروپا و کشورهای اسکاندیناوی محدود نمی شود بلکه گستره ی آن از آمریکای شمالی گرفته چین و ویتنام وسعت یافته است . آن چنان که او نیزخود را متعلق به هیچ جای زمین نمی داند:
من در بستر خود خوابیدم
و بیدار شدم در ته یک کشتی
… این آفریقا نیست.
این اروپا نیست.
این هیچ جا نیست مگر ” این جا ترانسترومر منشاء همه چیز را در خود انسان می بیند، و در صدد است که با استفاده از تکنیک های روانشناسی در اشعارش، همگان را به پذیرش حقیقت زندگی دعوت نماید. او در جست و جوی گره زدن تاملات درونی و نمودهای بیرونی حیات و هستی ست:
دو حقیقت به هم نزدیک می شوند. یکی از درون می آید، یکی از بیرون و آنجا که به هم می رسند فرصتی داریم تا خود را ببینیم. ترانسترومر، به دور از انتقادهای کلیشه ای و سطحی که همواره مدرنیته را نشانه گرفته اند، تار تجدد را در پود سنت می تند و شاعرانه های فلسفی ش را پر می کند از لحظه هایی که همه ی ما آنها را زندگی می کنیم، از ” ریش تراشیدن دم صبح” و ” پیش خزیدن اتوبوس در شب زمستانی ” گرفته تا اسارت در ” ترافیک پرهیاهوی بزرگ راه ها” او بی آنکه ازاین روزمرگی و تکرار ِعجین شده با مدرنیته به ستوه آید و لب به شکوه گشاید، حتی ماشین ریش تراشی اش را به هلی کوپتری بدل می کند که او را به پرواز در می آورد و با غرشش فرمان اغتنام لحظه های حیات را می دهد:
از دل غرش فریاد زد:
چشم هایت را خوب باز کن
آخرین بار است که این را می بینی
بلند شدیم به هوا
به پرواز درآمدیم در ارتفاع پایین بر فراز تابستان
چفدر خوشم آمد، اهمیتی دارد؟[

استعاره های ویژه و هنر جان بخشی به همه ی اجزاء طبیعت و اشیاء زندگی مدرن امروز و تلفیق این دو باهم، در همه ی اشعار او موج می زند:
“سیرسیرک ها دیوانه وار می دوزند بر چرخ های خیاطی این شیر تنهای آب قد علم کرده است در لا به لای رزهای خودرو ماشین بخار، قبراق چون قلب آدمی

“خورشید رسوخ می کند از شیشه ی پنجره ها
وگرم می کند سطح میزها را
که آنقدر محکم اند که تاب می آورند سنگینی تقدیرهای بشری را درخت گیلاس پر شکوفه می نوازد کامیون هایی را که به خانه آمده اند.”[۸] “کاج همچون عقربه ی ساعت ایستاده است”[۹] “مگس ها نامه های میکروسکوپی می خواندند یخ از گوشه ی بام آویخته است
قندیل های یخین: گوتیک وارونه
چارپایان آبستره، پستان های شیشه ای. توماس ترانسترومرهم چنین شاعری ست که همواره از آرمانگرایی و وابستگی به ایدئولوژی پرهیز کرده است، او از سویی جنبش های توده ای که در تلاش برای جلب اطاعت کوکورانه ی هوادارن خود هستند را، بی هدف و پوچ می پندارد:
“در گفت و گوی معاصران دیدم شنیدم من پشت چهره هاشان جریانی را
که می رفت و می رفت و می کشاند موافق و نا موافق را
و آن موجود با چشم های چسب زده
که می خواهد در جهت تند آب برود در دل آن
پرتاب می کند خود را به جلو بی آن که بلرزد
با ولعی زیاد در پی سادگی 

و ایدئولوژی های بشری را از فرط پوچی به “انبانه های هوا”ی “جلبکهای کیسه دار” مانند می کند، که گرچه در ظاهر جلبک را بالا نگه می دارند، اما در حقیقت از هرگونه اندیشه ای تهی هستند.
اما ترانسترومر، از سوی دیگر، با گزیدن راه اعتدال، به دور از شعار زدگی و افراط و با شجاعت و واقع بینی، انگشت نقدش را به سمت سیاست، محدودیت ، سانسور و حتی مذهب نشانه رفته است:
“حالا نامه پیش سانسورچی ست. چراغ را روشن می کند.
کلماتم در نور به هوا می جهند مثل میمون ها بر میله ها
می جنبند، آرام می گیرند و دندان نشان می دهند.
لابه لای سطور را بخوانید. ما دویست سال دیگر با هم ملاقات می کنیم
روزی که میکروفون های دیوارهای هتل از یاد رفته اند
و بالاخره می توانند بخوابند، فسیل شوند. بیدار که می شدم صدایی گفت:
« ما میادین جنگ که مغروریم

 

از مردگان بسیارمان…»”” خیزاب های منجمد علف هرز، معابد علف هرز، متنی فوران کننده، اوپانیشادهای علف هرز، ناوگان وایکینگی علف هرز، سرهای اژدها، نیزه ها، امپراتوری علف هرز”[۱۵] “درون کلیسا، این کاسه ی گدایی ست
که خود به خود بر می خیزد از زمین
و طی می کند ردیف نیمکت ها را.”“کلیسای جامع سیاه شده، سنگین چو ماه، جذر می کند و مد.” با این اوصاف ترانسترومر، شاعری ست که محدوده ی زمان را در نوردیده وبا نگاهی که شاید از ذهن و دستان هنرمندش برآمده است، زندگی در جهان امروز را شاعرانه ای مرکب از موسیقی، معماری و نقاشی می داند، او حتی “مرگ ” را هم “از وزش افتاده” می بیند و نقش جنبش و تحرک را بر آن حک می کند:
“در اعماق خاک
می لغزد روح من
خاموش چون یک شهاب او که ” در میان چلچله ها به خواب ” رفته و ” در میان عقاب ها بیدار” شده، اکنون از بر زبان آوردن واژه های رام نشدنی عاجز است، اما قلبش هنوز ” چون قورباغه ای در لا به لای علف های خیس شبانگاه” به “جهش هایش” ادامه می دهد و “چنگالک کوک پیانو” یش “نوای خود را منتشر می کند.

منابع:

  • ویکی پدیا
  • محمد سفریان/ از وب سایت iranfardanews