آلاله پورکرم
آلاله پورکرم
کارشناس رادیولوژی
دیوار شهر کتاب
14 مهر 1399
quote عاشقان، کشتگان معشوق‌اند برنیاید ز کشتگان آواز این کتاب، بیشتر از رمان، حکم اسنادی را برای افشاگری داشت و به جنایات و وقایع تاریخیِ مهم پیش از انقلاب می‌پردازد؛ از اشاره به ۲۸ مرداد و ۳۰ تیر گرفته تا شکنجه‌های روحی و جسمی وحشیانه‌ی ساواک. شیوه‌ی روایت، سوم شخص است و ماجرا از پرونده‌سازی برای محمود شریفی، استاد ادبیات دانشگاه تهران، شروع می‌شود و در ادامه با بیان ویژگی‌های روانی، خلقی، ظاهری، علمی و... شخصیت‌های جدید وارد داستان می‌شوند؛ شخصیت‌هایی که براهنی برای هر کدام یک مشخصه دارد مثلِ بویِ بدِ دهانِ آقایِ پرنیان! و با در نظر گرفتن این مشخصه سعی دارد که میزان منفور یا مقبول بودن شخصیت را نشان دهد. رضا براهنی با بهره‌گیری از گذشته‌ی محمود شریفی و به استعاره‌ گرفتن آن، جامعه‌ی آن روزهای ایران را به‌خوبی توصیف می‌کند، مثل استعاره‌های موش، قرقی، گرگ و یا کبوترهای سلیمان. آواز کشتگان، تلخ است.. آنقدر تلخ که مدت‌ها غمش در من می‌ماند!
14 مهر 1399
quote مسئله بدن من است. به همین سادگی. بدن من به پیشواز حوادث بعدی می‌رود. انگار بدن من قدرت پیشگویی حوادث را دارد. وقتی که فشار زیاد می‌شود و همه چیز یک‌جا جمع می‌شود و قرار است منفجر شود، ولی هنوز لحظه‌ی انفجار نرسیده، بدن من با یک بالا آوردن، با یک خواب، حتی با تسلیم شدن به جن‌زدگی، لحظه‌ی انفجار را پیشگویی می‌کند. بدن من مثل بچه‌ای است توی شکم مادر، که لگد می‌زند تا بگوید هستم، دارم نفس می‌کشم، و در حال زاده شدن هستم. بدن من زاییدن آینده را اعلام می‌کند!
آلاله پورکرم درباره ایراندخت نوشته است:
07 مهر 1399
quote بدخشان به عادت همیشه دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: آنچه این مهره‌ها را به حرکت وامی‌دارد بی اختیاری آن‌ها و دانش ماست. اگر سرباز از خود اختیاری داشت هیچ‌وقت پیش‌مرگ شاه و وزیر نمی‌شد. بله، بی اختیاری از نادانی است.
آلاله پورکرم درباره کوچ کوچ نوشته است:
05 مهر 1399
quote با یک معرفی ساده نمی‌توانم حق مطلب را نسبت به کتابی که حقی به گردن همه‌ی هم‌استانی‌هایم دارد ادا کنم؛ اما می‌توانم گامی در جهت شناختِ بیشترِ بزرگ‌مردی چون "کَی عطا طاهری" بردارم. می‌نویسم کی عطا چون ما لر زبان‌ها نامِ بزرگ یک تیره و یا طایفه را با عنوان کی و یا قایِد همراه می‌کنیم و ایشان برای ما همیشه کی عطا باقی خواهند ماند. با کوچ، کوچ می‌توان از تَل‌بابونه‌ی بویراحمد گرمسیر بال گرفت و به سمت منطقه‌ی رستم در مَمَسَنی رفت و بر فراز تلخسرو و دشت‌روم چرخی زد و رو به دنا پرواز کرد و بر قلل سفیدپوشش آرام گرفت. کوچ، کوچ یعنی مرور روابط اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعه آن روزهای بویراحمد. اما کِی عطا فقط به بیان تاریخ سیاسی بسنده نمی‌کند و به زیبایی هر چه تمام‌تر از درد و رنج ایلیاتی، جشن و سرورِ همراه با آواز ساز و دهل، زلف‌های بر باد داده‌ی دختران ایل و دامن‌های پرچین آن‌ها، نمادها و رسوم ایل، کوچ مردمان شاد از نوبهار، دردِ زنانِ شَروِه‌خوانِ عزیز از دست داده در سوداگریِ خان‌ها و ... می‌گوید. این کتاب سند سیاسی و فرهنگی ما است، باید آن را خواند که متوجه شد شاهنامه و شاهنامه‌خوانی چه جایگاه ویژه‌ای در جامعه‌ی لر زبان داشته است؛ تا جایی که حتی برای یک‌سری از تصمیمات مهم هم از آن کمک می‌گرفتند. چه بسیار زنان و مردانی که زمزمه‌ی شبانه‌روزی‌شان اشعار فردوسی بوده. از جمله مسائل مهم دیگری که در این کتاب بیان شده، جایگاه زن است. اینجا ما از زنانی می‌خوانیم که پشت‌ پرده‌ی بخشی از تصمیم‌گیری‌های مهم خان‌ها بوده‌اند، اما جفاها در حق آن‌ها شده است. هم‌چنین می‌خوانیم که مبارزه تا پای جان برای آزادی چقدر برای لرهای کوچ‌گر که تعداد انگشت‌شماری از آن‌ها سواد داشتند مهم بوده است؛ تا جایی که دلاور مردانی مثل کی لهراس و خسرو خانِ بویراحمدی، ناجوانمردانه جان خود را در این راه از دست می‌دهند.
آلاله پورکرم درباره کوچ کوچ نوشته است:
05 مهر 1399
quote هنگامی که از هزاران نفر فقط تعداد انگشت‌شماری خواندن و نوشتن را بدانند و اغلب آن‌ها هم نامه‌نویس و برات‌نویس و نویسنده‌ی دستک‌های معاملات پیله‌وران باشند، کتاب کمیاب خواهد بود. کتاب، خریداری و خواننده‌ای ندارد. زیرا حکومت، حکومت دانایان نیست؛ حکومت زورمداران است.
30 شهریور 1399
quote معرفی اثر این مجموعه‌ی فوق‌العاده اثر فلانری اوکانر، برگزیده‌ی بنیاد کتاب ملی آمریکا، به عنوان بهترین اثر در حوزه‌ی ادبیات تخیلی در سال ۲۰۰۹ است. داستان‌های اوکانر بن‌مایه‌های مذهبی دارند و در تمام آن‌ها شخصیتی درگیر تضادهایِ درونی است، خواه یک کودک باشد، خواه یک پیرمرد. نویسنده سعی دارد که از دردها و ظلم‌های تحمیل شده بر سیاه‌پوست‌ها و تبعیض نژادی صحبت کند و زیبا هم آن را به تصویر می‌کشد. در داستا‌ن‌ها شاهد نشانه‌های زندگی‌ سنتی هستیم که گاه خوب و گاه بد جلوه پیدا می‌کنند. انتخاب نام داستان‌ها فوق العاده است و در تعدادی از آن‌ها می‌توان پارادوکسی را بین نام و اصل ماجرا مشاهده کرد. داستان‌ها معمولا پایان خوشی ندارند ولی کشش آن‌ها به حدی است که هنگام خواندن واژه به واژه را قدم خواهیم زد. این اثر واقعا یک‌ شاهکار است و از جمله‌ی بهترین مجموعه‌ داستان‌هایی بود که تا به حال خوانده‌ام.
26 شهریور 1399
quote خداوندا، مرا وسیله‌ی صلح خویش قرار ده. آنجا که‌ کین است، بادا که محبت آورم. آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم. آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم. آنجا که خطاست، بادا که راستی آورم. آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم‌. آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم. آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم. آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.
آلاله پورکرم درباره پیامبر نوشته است:
16 شهریور 1399
quote ... از پاکی وجودتان می‌توانم سخن بگویم، ولی درباره‌ی پلیدی هرگز! چرا که بدی چه می‌تواند باشد، جز همان پاکی که با گرسنگی و تشنگیِ خویش، شکنجه می‌شود. مادامی که پاکی گرسنه و حریص می‌شود، طعامی می‌طلبد، حتی اگر در دل تاریک غاری باشد و هنگانی که تشنگی بر او عارض شود، خواهد نوشید، حتی از مرداب! شما همگی پاک و نکویید، هنگامی که با خود درونی‌تان یکی شوید. لکن، آن زمانی هم که با خویشتن خویش به یگانگی نرسیده‌اید، پلید نیستید؛ زیرا خانه‌ی ترک برداشته، مسکن دزدان و راهزنان نخواهد شد، چرا که فقط ترکی برداشته است.
12 شهریور 1399
quote به گمانم هرکسی یک‌ اره‌برقی در ذهن خود دارد که وقتی شروع به کار می‌کند، ریشه‌ی خاطرات که نه، ریشه‌ی آدم را با تیغِ خاطرات می‌بُرَد. ما اینجا از اره‌برقی ذهنِ بهرام می‌خوانیم.. ذهنی که تضادهای زندگیِ زیبایِ روستایی با زندگیِ مضطربِ شهری، آن را مشوَش کرده و دائما به‌دنبال بخش جامانده ی خود در دوران کودکی است‌. کتاب شامل پنج فصل است که راویِ آن‌ها اول شخص و یا سوم شخص است. البته در قسمت‌هایی شاهد جریانِ سیال ذهن هستیم. نویسنده صحنه‌ها و جزئیات را به خوبی توصیف کرده است، به شکلی که صحنه دقیقا مقابل چشم‌مان قرار می‌گیرد. هر فصل شامل بخش‌های مختلفی است که شاید بتوان به بعضی بخش‌ها (به‌خصوص در فصل اول) نگاه یک داستانِ کوتاه را داشت.
12 شهریور 1399
quote هفت و نیمِ صبحِ یک‌شنبه وقتی جنازه‌ات را می‌بردند، رودخانه داشت دق می‌کرد. مادرت دوست داشت استخوان‌هایش را جمع کند. از قبر بیرون بزند و یقه‌اش را جر بدهد و موهایش را بافه بافه بکند و سر بگذارد روی سینه‌ات و بو بکشد آنقدر که دوباره بمیرد‌. بمیرد و تشییع شود با تو توی آن بعدازظهر بارانی که اگر بودی، فحش می‌دادی به آسمان برای این همه باران. چه می‌شد اگر پنج ثانیه جا می‌ماندی از رفتن؟ فقط پنج ثانیه. گوش کن! فقط پنج ثانیه تو را این همه از من دور کرده است.