شاعران تافتههای جدابافته از دیگران نیستند. فقط این هنر را یاد گرفتهاند که خود را در دیگران و دیگران را در خود بشناسند و در نظاره انسان و هستی و نظاره انسان در هستی از این معمای بزرگ خردسوز معنیهای کوچک دلپذیر بسازند و با این شناخت و نظاره آنچه میگویند برای احساس و اندیشه دیگران آشنا و مانوس باشد. و این هنری است که در آن فریب دادن دیگران فریب دادن خود است، و هیچ باختی تلختر از پوچی فریب دادن خود نیست. شعر زبان کودکی انسان است و انسان نمیخواهد دامن مادر خود، طبیعت، را رها کند و بزرگ شود و پیر شود و بمیرد. با هنر همچنان کودک میماند و از بازیهای شیرین خود دست برنمیدارد. و با معنیهای شگفت و زیبایی که خود میسازد، به بازی ادامه می دهد. شاید، با نشانههایی که هماکنون هشدارباش فاجعه است، زمانی برسد که انسان، با جنون سرگشتگی، از کودکی بیرون بیاید، و این حتما زمانی خواهد بود که شعر مرده است و دیگر هیچ چیز معنایی انسان ندارد و انسان زبان کودکی خود را فراموش کرده است.