در این بازگفت نباید انتظار داشت که همه دریافتهای خود را به بیان آورده باشم؛ هنوز در خاک ایران پا به عرصه وجود ننهاده است کسی که آنچه در دل دارد بتواند بگوید. اما هرچه را که امکان گفتنش بود کوشش داشتم که با صراحت و صمیمیت در طبق اخلاص بگذارم. سبکبار بودم، زیرا در مقام یا موقعیتی قرار نگرفته بودم که لازم باشد که چیزی را به رنگ و تلبیس بیارایم. حاصل عمرم به قول مولوی سه سخن بود: بپویم و بنگرم و بگویم.خیلی زود دریافتم که ما در کشور عجیبی که ایران نام دارد زندگی میکنیم، و از آن نه کمتر عجیب، دورانی بوده است که در آن به سر بردهایم.در سرآغاز خلد نخست «روزها» اشاره کردم که ما - یعنی همسلان من- نسلی بودهایم یگانه در تاریخ کشور، زیرا کسانی که پیش از ما آمدند، و نه آنان که بعد از ما خواهند آمد، موقعیتی را که ما داشتهایم نداشته و نخواهند داشت. آنچه در «روزها» گفته شده، در ماهیت امر، زندگی خصوصی من نیست، بلکه بازتاب زندگی دورانی از ایران است که از خلال من به گفتار در آمده است.