دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بیست و هفتم شهریور
روز شعر و ادب پارسی
روز بزرگداشت استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به #شهریار
گرامی ... دیدن ادامه » باد


ای چشم خمارین تو و افسانه نازت
وی زلف کمندین من و شبهای درازت
شبها منم و چشمک محزون ثریا
با اشک غم و زمزمه راز و نیازت
بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی
بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت
گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی
هر چنبره ماری است به گنجینه رازت
در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبده بازت
صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار
ای جاده انصاف ندیدیم ترازت
شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت
Mehdiboronloo Boronloo این را خواند
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم میاد اونا خودشون رو با هر چی دستشون برسه سرگرم می کنن تا یه وقت به هستی خودشون فکر نکنن وگرنه چرا سر این که کدوم تیم برده سر همسایشون رو له و لورده می کنن؟
شهرکتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته توموری بدخیم و لاعلاج است که تا زمان حال خود را می گسترد.
شهرکتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توی قصه های پریان سنتی جادوگر شرور زشته ولی توی قصه های جدید گونه های برجسته داره و ایمپلنت سیلیکونی.
آرش رخش و شهرکتاب آنلاین این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو به رویای خود چسبیده ای که زنده هستی. در حالی که فقط از کلمات، تصاویر مبهم و چند فکر ساده تشکیل شده ای که متعلق به شخص دیگری هستند. فکر می کنی در حال رنج کشیدن هستی، اما هیچ شخص در حال رنج کشیدنی وجود ندارد، هیچ کس نیست!

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که چیزی تجربه نکرده است، با کمال میل تعریف می کند، ولی آدمی که چیزهای زیادی دیده باشد، ناگهان دیگر چیزی برای گفتن ندارد.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا بعضی از افراد همه چیز و برخی دیگر کمتر دارند؟ چرا بعضی همه کار از دست شان می آید و گروهی دیگر کمتر می توانند موفق شوند و برخی هم اصلا موفق نیستند؟ این ماجرا ارتباط چندانی با لیاقت نداشت.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
*از متن کتاب*
((... این زن، توی این سن، همینطور الکی الکی شروع می کند به بازی کردن مثل بچه‌ها. اصلاً هم کاری ندارد کسی باشد یا نه. وقتی می‌خواهد بازی کند، خودم برایش موسیقی می‌گذارم و می‌نشینم تماشایش می کنم و بغض گلویم را می‌گیرد.
جوری می‌رود تو کوک موسیقی که نگو. اول دست هاش را مثل بال های پروانه بالا و پایین می کند. درست مثل بچه های ... دیدن ادامه » کوچک. خیلی معصومانه. بعد هم شروع می کند و با انگشت های هر دو دست شکلک می‌سازد. مثلاً قلب می‌سازد یا یک جور حشره ی خیالی یا چهارپایی که در حال دویدن است و یا دو انگشت دستش را راه می‌برد روی پایش، مثل بچه ها، وقتی راه رفتن آدمیزاد را تقلید می‌کنند. من هم می نشینم نگاهش می‌کنم. اصلاً کاری به کارش ندارم.
این طور مواقع است که حالت چشم هایش مثل چند سال قبل، وقتی بابا و آبجی زنده بودند و تو هم بودی می‌شود. وقتی سرحال بود. خیلی این نگاهش را دوست دارم. این کار خوشحالش می کند. باید ببینی اش...))
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان این کتاب دلچسب درباره ی ای جی فیکری ، مردییست که عاشق کتاب ها و کتابفروشیش است و در یک جزیره ی دور زندگی میکند تا این که ناگهان و در یک شب زندگی یکنواختش دگرگون میشود.
قسمتی دلچسب از کتاب :
مایا یادت باشد، چیزهایی که مادر بیست سالگی به آن هاواکنش نشان میدهیم لزوما همان چیزهایی نیستند که در چهل سالگی به آن ها واکنش نشان میدهیم و ... دیدن ادامه » بالعکس ...این مسئله در مورد کتاب ها و آدم ها هم صدق میکند
مهنّا صحافی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
عاالی بود این کتاب.
۴ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم باید با توقعات برابر به یه رابطه متعهدبشه،همون اندازه کوتاه بیادکه طرف مقابلش حاضره_نه اینکه یکی فقط بخواد خودشو سرگرم کنه ودیگری دنبال عشق واقعی باشه

جستار هایی در باب عشق
آلن ... دیدن ادامه » دو باتن
ترجمه گلی امامی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سؤالم اینه که آیا امروز هم موافقید که دیوار یه چیز انسانی و کشتن آدم‌ها در مرز اقدام صلح‌آمیزی بوده؟
دست خالی‌اش را بلند می‌کند، نفسی تو می‌دهد و فریاد می‌کشد: «بیشتر... از... همیشه...» مشتش را پایین می‌آورد.
برای لحظه‌ای میخکوب شده‌ام. بعد نگران می‌شوم که نکند خانم فون شنیتسلر مانع ادامه‌ی مصاحبه شود. به سرعت می‌پرسم: «به نظرتون ضروری بوده؟»
«من ... دیدن ادامه » اون رو ضروری نمی‌دونستم. بلکه بیش از حد ضروری بود! یه ضرورت تاریخی بود. اون دیوار مفیدترین سازه تو کل تاریخ آلمان بود! تو کل تاریخ اروپا!»
- چرا؟
- چون مانع می‌شد امپریالیسم شرق رو آلوده کنه. جلوشو می‌گرفت.
——
اشتازی، ارتشی داخلی بود که تحت نظر دولت کار می‌کرد. وظیفه‌اش دانستن همه‌چیز راجع‌به همه‌کس و با استفاده از هر ابزاری که می‌خواست بود. می‌دانست مهمانانتان کیستند، می‌دانست به چه کسی تلفن می‌کنید و می‌دانست آیا سر و گوش همسرتان می‌جنبد یا نه. بوروکراسی‌ای بود که در تمام جامعه‌ی آلمان شرقی پخش شده بود؛ آشکارا یا مخفیانه، یک نفر در هر مدرسه، هر کارخانه، هر بار و هر ساختمان مسکونی بود که گزارش همکاران و دوستان خود را به اشتازی می‌داد. اشتازی چنان به جزئیات وسواس پیدا کرده بود که از پیش‌بینی پایان کمونیسم و همراه با آن پایان کشور غافل مانده بود.
سید محمدرضا مهدوی و رامین نصر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اون همه سختی و دردی که در طول زندگی می کشیم یه علتی حتما هست. یعنی بهتره باشه. والا کارمون ساخته ست. خب چرا باید اون همه بی خود و بی جهت زندگی کنیم، بالا و پایین بشیم و زجر بکشیم. شاید هیچ چیزی توی زندگیم به اندازه ی این سوال حالمو بد نمی کنه که این جا چه غلطی دارم می کنم؟ یه بیابون گندم رو برشته کنم با چهارتا گله گاو و گوسفند بزنم تو ... دیدن ادامه » رگ. و به تنهایی شش تا مستراح دست نخورده رو تا خرخره پر کنم و جلو یه زن بتمرگم و هی پیر و پیرتر شم و تموم شم بره پی کارش، که چی.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر کسی شاید یه مشت خاطرات بی ارزش و دست و پا گیر بیشتر نباشه. اما آدم هر چی به آخر خط بیشتر نزدیک می شه، هر چی تنها تر می شه، اون خاطرات هم پر قیمت تر می شن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رابطه ی آدم ها با هم مثل رابطه ی مهره های دومینوست. یکی اگه از زیرش در بره یا لیز بخوره کلی آدم دیگه باید جای اون تاوان بدن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
نرگس نورصالحی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر مرد عاقلی این رو می دونه که اگه بخواد راحت زندگی کنه باید عشقش رو بندازه تو یه هاون سنگی و تا جون داره بکوبدش و طوری لهش کنه که دیگه حتی خودش هم اونو نشناسه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فهمیدن دنیا مثل زل زدن به تاریکیه. ازش هیچی در نمی آد.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ستاره می گفت:
زن ها از متلک مردها خوش شون می آد، چون مطمئن می شن یکی ذره ذره شون رو داره تماشا می کنه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف های ستاره از جاهای زیادی شروع می شد اما همه اش به رختخواب و مردها ختم می شد. دنیا برای او فاصله ی بین مردها و رختخوابش بود که هی کم و زیاد می شد. شاید بی خود نبود که گاهی که عصبانی می شد، به مردها می گفت " کله ". خودش دایم تسلیم کله های جورواجور می شد تا بتواند به این بهانه حساب خودش را برسد. چون جای عشق تو کله نبود.

|¤ بالزن ها | محمدرضا ... دیدن ادامه » کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس چرا آمدی قبرستان؟ جای خوبی است برای ملاقات، نه؟ اگر بالای سر قبر بی‌بی روبروی هم بنشینیم، هیچ کس به ما شک نمی‌کند، نمی‌آید بپرسد شما چکاره‌ی همدیگر هستید. توقع ندارم خیلی نزدیک تو بنشینم. با‌هاله‌ی تو که مماس باشم برایم بس است. دوباره باید سرکار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌کار خوبی هستم. چند ماه پشت سر هم که کار کنم خرج پنج شش ... دیدن ادامه » ماه را در می‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بیایم اینجا. ممنون که چسب‌های شیشه‌ی پنجره ات را کندی. نصف شب‌ها، فکر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند. دیشب که آمدی کنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریکی. ندیده می‌دیدمت. رفتی لبه‌ی تختتت نشستی. یک آینه هست روبروی تختت، یک قالی ابریشمی‌هم می‌بینم کف اتاقت. نشستی یک طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش کردی. طره پیچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سایه ات آبی‌ست. آبی افتاد روی آبیِ رنگ اتاقت. بلند شدی رفتی آب بخوری. صدای ریختن آب توی لیوان، نصف شبی پیچید توی شهر. برق برق شره‌ی آب افتاد روی دیوارها. سرکشیدی. سفیدی زیر گلویت شد مهتاب. نصفه آب را آوردی توی اتاقت. گذاشتی جلو آینه. خوابیدی. وقتی به پهلو می‌خوابی، رو به دیوار نخواب، من به چشم‌هایم نجیب بودن را یاد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه می‌کنم. سحر که شد، از پایین تخت خوابت بلند می‌شوم و می‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توی کتابی؟


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روی زییایی دیدم. پرسیدم: "خانم اسم شما ارغوان نیست؟" هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت. گفت: "نه." گفتم: "ارغوان هستی، نمی‌دانی." چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش "آه". انگار که دیوانه‌ای باشم نگاهم کرد. گفتم: "نمی‌دانی، اگر بدانی هستی. رمزی به روبت لبخند می‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ... دیدن ادامه » ارغوانی می‌شود." ریاضی می‌خواند. روی برگرداند از صدایم. گفتم: "آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک."


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بی عطری می‌گفت بگو اگر کسی به دلت هست، بگو کجاست بروم خواستگاری. می‌گفتم تو با این پاهای علیلت کجا می‌خواهی بروی. دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما.

شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم.


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این دنیا همه چیز دست خود آدم است...
آدمیزاد حکایتی است...
می تواند همه جور حکایتی باشد...
حکایت ... دیدن ادامه » شیرین...
حکایت تلخ...
حکایت زشت...
مریم جمالی ، آرش رخش و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار که درباره ی تن لش بودن همه ی مردها سخنرانی می کرد، بهش گفتم:
" اگه واقعا همه ی مردها این قدر که تو می گی پدرسوخته و نامردن، چرا پس باز دنبال یه خوبش می گردی؟"

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر آدمی این خوبی را دارد که می تواند تا هر وقت که بخواهی وقتت را تلف کند. وقت کشی با آن که چیزی ساده و الکی به نظر می آید اما یکی از چیزهای مهم و پیچیده ی زندگی است.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ، می خواهم تو را به زانو در آورم، شکست نا پذیر و به زانو در نیامده.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
Sana Azadi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به کی بسپارم؟ گل هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد- آه! به کی؟

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی وقت ها نمی دانم مَردم یا زن ، برنارد، نویل ، لوئیس ، سوزان ،جینی یا رودا_ تماس یکی با دیگری چه عجیب است .

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشا سکوت؛ فنجان قهوه، میز٫ خوشا تنها نشستن چون مرغ دریایى که بر چوبکى بال مى‏گشاید. بگذار تا ابد اینجا با اشیاى ساده بنشینیم؛ این فنجان قهوه، این کارد، این چنگال، اشیا در خودشان، منِ مرا مى‏سازند…

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی من یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم؛ آدم های زیادی هستم.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 140