دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ننه گفت: این حرف آویزه ی گوشت باشد، دخترم: مثل عقربه ی قطب نما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا می کند. همیشه یادت باشد مریم.
دیروز
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

یکی از رازهای عجیب زندگی این است که، بی گناهان باید جای خطاکاران تقاص پس بدهند. لطفا، بازداشتم کنید
میلان کوندرا
والس ... دیدن ادامه » خداحافظی
عباس پژمان
۲ روز پیش، جمعه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

‏هیچ کس نباید به دلیل دلبستگیهای ملی((اشتباهش))یا رنگ((عوضی))چشم هایش کشته شود،اما تراژدی بزرگتری است اگر آدم ها را صرفا به خاطر آن چیزی که نیستند قتل عام کنند.
اسلاونکا دراکولیچ
کافه ... دیدن ادامه » اروپا
نازنین دیهیمی
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است
ساعت را از که بپرسم؟

اگر ... دیدن ادامه » رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزیم؟

چه کسی می شنود
پشیمانی اتومبیلی که با آن دزدی می کنند؟

اندوه بار تر از این در دنیا هست
که قطاری زیر باران ایستاده باشد؟

آیا صلح مال کبوتر است؟

اگر همه ی حرفا زده شده
چرا مردم آنقدر صحبت می کنند؟

دانه های یاقوت چه گفتند
وقتی با آب انار روبرو شدند؟

چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود
پس از جمعه بیاید؟

چه کسی از ته دل فریاد شادی برآورد
زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟

این درست است که در لانه ی مورچگان
رؤیانیز یک وظیفه است؟

خوب نیست بی جهنم زندگی کنیم
نمی توانیم دوباره بسازیمش؟

بهتر نیست هرگز نرسیم
تا اینکه دیر برسیم؟

مرکز دریا کجاست؟

می توانم از کتابم بپرسم
آیا واقعا من نوشته امش؟

عشق،عشق،عشق آن زن، عشق آن مرد
اگر رفته اند، کجا رفته اند؟

پس واقعیت نداشت که
خدا در ماه زندگی می کند؟

چند هفته در یک روز است
و چند سال در یک ماه؟

آیا قطارهایی که راه گم کرده اند
از خجالت آب شدند؟

از چه کسی بپرسم برای ایجاد چه اتفاقی به این دنیا آمدم؟

چیزی احمقانه تر از این در دنیا هست
که نامت پابلو نرودا باشد؟


زندگی ما تونلی نیست
میان دو روشنایی مبهم؟

آیا مرگ از نبودن ساخته شده
یا ماده ای خطرناک در درونش هست؟

استخوان های پوسیده ات چه خواهند کرد؟
بار دیگر در جستجوی شکل تو خواهند بود؟

می دانی مرگ از کجا سر میرسد،
از بالا یا از پایین؟

نام اندوه تنهایی گوسفند
چیست؟

و کبوتران اگر آواز خواندن بیاموزند
در لانه شان چه اتفاقی می افتد؟

اگر مگس عسل بسازد
زبورها دلخور می شوند؟

اگر کرگدن دلرحمی پیشه کند
چقدر به عمرش اضافه می شود؟

آیا آن که همیشه در انتظار است بیشتر عذاب می کشد
یا آن که هرگز در انتظار کسی نبوده است؟

رنگین کمان کجا به پایان می رسد
در روح تو یا در افق؟

چیزهایی که در رؤیا هستند کجا می روند؟
آیا وارد رؤیای دیگران می شوند؟

و پدری که در خواب هایت زنده است
پس از بیداری دیگربار می میرد؟

کجاست کودکی که بودم؟
هنوز در درونم است یا ترکم کرده است؟

چرا این همه وقت صرف کنیم
که بزرگ شویم تا از هم جدا شویم؟

وقتی کودکی ام مرد
چرا هر دو نمردیم؟

کدام بیشتر سنگینی می کند بر کمر آدم
غم ها یا خاطرات؟

زمانی که دریا را می بینم
او نیز مرا قبلا دیده است یا نه؟

چرا امواج همان پرسش را می کنند
که من از آدم ها؟

چه کسی می تواند دریا را متقاعد کند
که عاقل باشد؟

آیا دریا را برای زمانی اندک
به زمین امانت نداده اند؟

زمانی که در بستر بیماری بودم
چه کسی به جای من زندگی کرد؟

چگونه است ترجمه ی
زبان پرندگان؟

ماهی از کدام رودخانه می آید؟

از پشت کدام پنجره بود
که خاکسپاری زمان را تماشا کردم؟

زنبور برای خواندن برنامه ی سفر
چه حروفی را یاد گرفته است؟

و مورچه با چه اعدادی
تعداد سربازان کشته شده را تفریق می کند؟

گردباد وقتی ایستاده است
چه نام دارد؟

فصل ها چگونه می فهمند
باید پیراهن عوض کنند؟

چه کسی در دنیا بیشتر کار می کنند
انسان یا دانه ی گندم؟

وعده ی ملاقات گل سرخ محکوم در زیر زمین
چه روزی ست؟

پابلو نرودا
احمد پوری
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دست به شورش زد، بله. به این بلا و واقعۀ وحشیانه تن نداد، حاضر نشد در برابرش جا بزند. به نام روح و اندیشه بر ضد طبیعت که سه چهارم یک شهر شکوفا و زندگی هزاران انسان را قربانی جنون فجیع خود کرد فریاد اعتراض بلند کرد. تعجب می‌کنید؟ لبخند می‌زنید؟ راجع به تعجب حرفی ندارم، ولی دربارۀ لبخندتان به خود اجازه می‌دهم، به شما اخطار کنم. این رفتار مردی است از تبار همان گال‌هایی که تیرهاشان را به سوی آسمان پرتاب می‌کردند... می‌بینید مهندس، این دشمنی روح است بر ضد طبیعت، بی‌اعتمادی غرورآمیزش به آن، پافشاری والامنشانه‌اش در حق خرده‌گیری بر آن و بر قدرت پلید و نابخردانه‌اش. طبیعت قدرت است، و این بردگی است که به قدرت تن دهند، با آن کنار بیایند... بگذارید بگویم: از ته دل با آن کنار بیایند. و نیز این همان انسانیتی است که درگیر مخالفت نمی‌شود، موش مرده بازی مسیحی را برخود نمی‌پسندد، آنجا که مصممانه در جسم اصل پلید و شیطانی را می‌بیند، تناقضی که به نظر شما می‌رسد در اصل همان تناقض همیشگی است. «چه مخالفتی با تجزیه دارید؟» هیچ، اگر در خدمت آموزش، آزادی و پیشرفت باشد. همه‌ گونه، اگر بوی گند گور ازآن برخیزد. در مورد جسم هم وضع فرقی نمی‌کند. باید ستایشش کرد و پشتیبانش بود، هرگاه سخن از رهایی و زیبایی‌اش باشد، سخن از آزادی حواس، از سعادت تمنیاتش. باید خوارش داشت، هرگاه به عنوان اصل ثقل و سنگین‌پایی رو در روی حرکت به سوی تور بایستد، باید از آن رو گردان بود، هرگاه کارش به نمایندگی و دفاع از اصل بیماری و مرگ بکشد، بشود مظهر انحراف، فساد، شهوت و ننگ. 
کوه جادو
توماس مان
حسن ... دیدن ادامه » نکوروح
۵ روز پیش، سه شنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
د.د
۶ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟؟
۲۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...

تنهایی ... دیدن ادامه » پر هیاهو
بهومیل هرابال
۲۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"خاطرات پاک نمی شوند بلکه در تنهایی به سراغت می آیند و گریبانت را می گیرند. خاطرات همیشه هستند. در موسیقی هایی که گوش می کنی یا نمی کنی، در عکس هایی که می بینی یا نمی بینی، در کوچه هایی که از آن ها در می شوی یا نمی شود، در بوهایی که استشمام می کنی یا نمی کنی. خاطرات آن قدر می آیند و می روند تا دیوانه ات کنند، تا بشوند همه ی زندگی ات."

انگار ... دیدن ادامه » خودم نیستم / یاسمن خلیلی فرد/ نشر ققنوس
۲۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

بیشتر آدم‌ها،
در نوعی بی‌خبری همیشگی زندگی می‌کنند...!

آن‌ها ... دیدن ادامه » همیشه امیدوارند،
که چیزی اتفاق بیفتد و زندگیشان را دگرگون کند!

حادثه‌ای، برخوردهای اتفاقی، بلیت برنده بخت آزمایی، تغییر سیاست و حکومت...!

آن‌ها هرگز،
نمی‌دانند که همه چیز از خودشان آغاز می شود...!


۲۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به چهرۀ عظیم خیره شد، چهل سال گذشته بود تا او توانست درک کند که در زیر این سیبیل مشکی چه نوع تبسمی پنهان شده است، آه لعنت بر سوءتفاهم های بی رحم و غیر لازم! لعنت بر این تبعید داوطلبانه و سرسختانه ای که اورا از یک آغوش پر محبت دور کرده بود!
۲۳ بهمن
پیشنهاد من به دوستانی که این کتاب رو میخونن،
حتما فیلم 1984 ساخته شده از روی همین رمان به کارگردانی مایکل ردفورد رو هم مشاهده کنید :)
موفق باشید.
۲۳ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد , آنقدر که اشک ها خشک شوند .
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد .
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی وقت ها دوری آدم ها رو به هم نزدیک تر می کنه .
۱۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- آیا برایت از کشمکش اضداد حرف زده‌ام؟
- کشمکش اضداد؟
- زندگی مجموعه‌ای از فراز و نشیب‌هاست. دلت می‌خواهد کاری بکنی، اما مجبوری کار دیگری انجام دهی. از چیزی ناراحتی اما می‌دانی که نباید باشی، چیزهایی را مسلم می‌پنداری و این در حالی است که می‌دانی هرگز نباید چیزی را مسلم فرض کنی. کشمکش اضداد به کشیدن یک لاستیک می‌ماند. همه ما جایی در این میانه زندگی می‌کنیم.
می‌گویم ... دیدن ادامه » به مسابقۀ کشتی شباهت دارد.
- مسابقۀ کشتی؟
بعد می‌خندد.
- بله می‌توانی زندگی را اینگونه توصیف کنی.
می‌پرسم: حالا چه کسی برنده می‌شود؟
- چه کسی برنده می‌شود؟
تبسمی می‌کند، چشمانش تابی می‌خورد، دندان‌های کج شده‌اش خودی نشان می‌دهد.
- عشق برنده می‌شود، برنده همیشه عشق است.
۱۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی .. مثل شطرنج است

بعضی از حرکات را برای بردن انجام می دهی
... دیدن ادامه » و بعضی دیگر را فقط به خاطر اینکه این حرکت درست است ، انجام می دهی

و خوب ، می بازی..

..

در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد ، که تو می دانی اشتباه است اما نمی توانی جلوی آن را بگیری.
۱۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط کسانی میتوانند پیش بروند که دائما توی ذهنشان سوال طرح میکنند .انها به ارامشی که بعد از اعتقاد به ان دست میدهد عادت نمیکنند.
۱۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

پدربزرگ من... چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:" میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

دروغگویی ... دیدن ادامه » روی مبل
آروین بالوم
۱۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر آدمی به ناگزیر همان راه و رسم زندگی خودش را تکرار می کند، حالا هر جا که می خواهد باشد. حد و حدودش را با خودش این ور و آن ور می کشد و با همین ها محیط خودش را تعیین می کند، قواعد بازی خودش را وضع می کند و با کسانی که قبولشان دارند شریک می شود. این مثل حکم محکومیت زندان است که وقتی صادر شد فقط می توانی توی خیال خودت حق انتخاب داشته باشی اما ... دیدن ادامه » هیچ وقت قادر نیستی این حق را فعلیت ببخشی. نوعی حس که در آن تظاهر به این میکنی که آزادی و امنیت می توانند با هم جمع شوند.
باغ همسایه
خوزه دونوسو
عبدالله کوثری
۱۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی...وقتی غبار بر ویرانه های تازه ی تراژدی های بزرگ جمعی می نشیند، آن را با لایه ای از خاکستر فراموشی می پوشانند. آن وقت حکومت ها دستشان باز می شود تا هر طور که می خواهند عمل کنند، چون در حفاظ فراموشی هستند، فراموشی قدرت های بزرگ که در ظاهر از این حکومت ها انتقاد می کنند اما پای خودشان هم توی آن تراژدی ها گیر است. بعد، تراژدی های دیگری سر ... دیدن ادامه » می رسد، انقلاب های دیگر در جاهای دیگر و جنگ های دیگر کم کم صفحه اول روزنامه ها را می گیرند و آن تراژدی ها را که ما «تراژدی ما» می خوانیم کنار می زنند و دیگر هیچ کس درباره آنها نمی خواند.
باغ همسایه
خوسه دونوسو
عبدالله کوثری
۱۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آذزی جهرمی کتابی رو پیشنهاد بده باید خوند.
۱۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"نشناختنی"
من اسیر این تناقض ام : از یک سو ، باور دارم که دیگری را بهتر از هرکسی میشناسم و دانش ام را پیروزمندانه به رخ اش می کشم (من تورا می شناسم _من تنها کسی هستم که تورا خوب میشناسد!) ؛ و از سوی دیگر ، اغلب ازاین واقعیت ِآشکار جا میخورم که دیگری نفوذناپذیر، سرکش و درنیافتنی است . من نمیتوانم در ِ"دیگری" را به روی خود بگشایم . به کنه دیگری پی برم ، و راز این معما را کشف کنم: دیگری از کجا می آید؟ دیگری کیست؟ من فقط خودم را خسته میکنم من هرگز این را نخواهم دانست .
149ص

سخن ... دیدن ادامه » عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به واقع علوم ،هنرها و فلسفه ها به یک میزان آفریننده اند.هرچند که آفرینش مفاهیم به معنای دقیق ،تنها از فلسفه بر می آید.
مفاهیم بصورت کاملا حاضر وآماده ،همچون اجسامی آسمانی منتظر ما نیستند.اصولا هیچ آسمانی برای مفاهیم وجود ندارد.مفاهیم باید ابداع شوند،ساخته شوند،یا به بیان دقیق تر آفریده شوند وهمواره نشان و امضایی از آفرینندگان خود خواهند داشت.
(مقدمه)

فلسفه ... دیدن ادامه » چیست؟
ژیل دلوز و فلیکس گتاری
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا شکنجه توجیه‌شدنی است؟ این پرسش ناخوشایندی است برجا مانده از طوفان خشم و نفرت و اعتراض و شرم که بعد از افشای عکس‌های سربازان انگلیسی و آمریکایی در حال شکنجهٔ زندانیان عراقی به پا خاست.
این همان پرسشی است که صد سال پیش داستایفسکی به گونه‌ای فراموش‌ناشدنی در «برادران کارامازوف» مطرح کرد. در این رمان ایوان کارامازوف، برادر آلیوشای فرشته‌خو، گزینشی بس دشوار پیش روی آلیوشا می‌نهد. ایوان می‌گوید، فرض کنیم برای آنکه بشر به سعادت جاودانی برسد لازم باشد کودک خردسالی را تا حد مرگ شکنجه بدهیم. توحاضری این کار را بکنی؟
آخرین وسوسهٔ ایوان کارامازوف

۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیگانه
بگو ای مرد معمایی، کدام را بیشتردوست داری
پدرت، مادرت، خواهرت یا برادرت؟
-نه ... دیدن ادامه » پدر دارم نه مادر، نه خواهر و نه برادر.
دوستانت؟
سخنی می‌گویید که معنایش تا کنون در نظرم ناشناخته مانده.
وطنت؟
نمی‌دانم در کدام سرزمین جای دارد.
زیبایی؟
او را دوست می‌داشتم اگر به کمال رسیده و جاودانی بود.
زر؟
از آن بیزارم همانگونه که شما از خدا بیزارید.
هان، پس چه دوست داری، ای بیگانهٔ عجیب؟
ابرها را دوست دارم، ابرهایی که در آنجا می‌گذرند... در آنجا... آن ابرهای شگفت انگیز.

شارل بودلر
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- نوشته بودی: «فقط دیوونه ها ، فقط عاشق ها ، فقط اون ها که خیلی خیلی متفاوتند ....» خب که چی؟ چرا جمله ت رو کامل نکرده بودی؟

+ تو می تونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله ی سر بریده بذاری و کاملش کنی.
من ... دیدن ادامه » اما چیزی بهش اضافه نمی کنم ..
من می خوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند ..
می خوام این کلمات عوضی که عرضه ی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن «فعلی» از من به زانو دربیاند ..
بذار این جمله خبر مرگش در همین وضعیت بمونه و جون بکنه تا بمیره ..
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید باید انسان پیر شود و فرزندانش هم بزرگ شوند تا بتواند با انعکاس زندگی خودش در آنها ، خودش را بهتر بشناسد.
۰۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کم حوصله ام
مثل گلی اول پاییز
قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

بر ... دیدن ادامه » شاخه تنهایی من
چند پرنده
دلگرم به ذکر غزلی رشک بر انگیز

من شاید دیواره ی یک غار قدیمی
آزرده ام از آدم ها
مثل تو , من نیز ...

از لای لبم , سرزده یک شاخه ی گیلاس
از لاله ی گوشت غزلی تازه بیاویز !
۰۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میان آن همه مسافر پرواز
چمدان تو خالی بود
کاش حافظه ات به اندازه ی طعم بوسه هامان کار می کرد
کاش بوسه هامان کار می کرد
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من آزادی ام را گم کردم و اکنون جهنم برایم دارد شروع می شود ...
از متن کتاب
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 151