دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش

امید ... دیدن ادامه » هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.


تاسیان | هوشنگ ابتهاج
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
“در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند” ترجمه ای است از کتاب “The Five People You Meet in Heaven” نوشته ی میچ آلبوم (Mitch Albom) که در سال 2003 میلادی منتشر شد. این کتاب در ایران توسط “نشر قطره” با ترجمه ی “پاملا یوخانیان” منشر شده است.

هر پایانی آغاز هم هست، فقط در آن لحظه این را نمی دانیم.
ادی، ... دیدن ادامه » سرباز کهنه‌کاری است که احساس می‌کند در زندگی بی‌معنایش، شامل نگهداری از دستگاه‌های یک شهربازی، به دام افتاده است. در طول سال‌ها، شهربازی عوض شده و ادی هم همین‌طور، از جوانی خوش‌بین و امیدوار، به پیرمردی تلخ و دل خسته مبدل می‌شود. زندگی‌اش سرشار از یکنواختی، تنهایی و پشیمانی است.

و بعد، ادی در روز تولد 83 سالگی اش، در سانحه ی غم انگیزی، هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه، می میرد. در دم آخر، دو دست کوچک را در دستانش احساس می کند و بعد هیچ. ادی در زندگی پس از مرگ چشم می گشاید و درمی یابد که بهشت، باغ عدن سرسبز نیست، بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقشی داشته اند، زندگی زمینی اش را برایش توضیح می دهند. این پنج نفر ممکن است از عزیزان او، و یا غریبه باشند. اما همه ی آنها، زندگی او را به شکلی تغییر داده اند. آن پنج نفر، به نوبت، پیوندهای نادیده ی زندگی زمینی او را نشانش می دهند. در تمام طول داستان، ادی نومیدانه به دنبال یافتن رستگاری در آخرین اقدام زندگی اش، یعنی نجات آن دخترک است؛ آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟ پاسخ این سوال که از نامحتمل ترین شخص می آید، به اندازه ی لحظه ای دیدن بهشت، الهام بخش است.

میچ البوم داستانی بدیع و خارق العاده آفریده است که تصور شما را درباره ی زندگی پس از مرگ و معنای زندگی هر انسان بر روی زمین، زیر و رو می کند.

http://ideality.ir
آرش رخش این را خواند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خاموشانه

من در صدف تنها
با ... دیدن ادامه » دانه ای باران
پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا

«سیاوش کسرایی – با دماوند خاموش»
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پدر و مادرها به ندرت فرزندانشان را رها می کنند، بنابراین بچه ها آنها را رها می کنند. می روند. دور می شوند. لحظاتی که قبلا معرف والدین بود – تایید مادر، سر تکان دادن پدر – با لحظات حاوی دست آوردهای خودشان پوشانده می شود. بچه ها تنها بعد از آن که پوستشان شُل و قلبشان ضعیف شد، پی می برند که سرگذشت و دست آوردهای خودشان، مثل سنگی بر سنگ های ... دیدن ادامه » دیگر، در زیر آب های زندگی شان، تکیه بر سرگذشت های پدران و مادرانشان دارد.
«از کتاب: در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند – میچ البوم»
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس این بود معنای خواب من. پاشنکا سرمشق خوبی می بود برای من. ولی من به راه او نرفتم. خدا و خدمت او را بهانه کردم و چشم به مردم داشتم. پاشنکا برای خدا زندگی می کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بی طمع پاداش به تشنه ای داده شود ارجمندتر از همه کارهای خوبی است که من در راه مردم کرده ام. از خود پرسید: آیا به راستی ... دیدن ادامه » ذره ای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟ و جوابش این بود: بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرت خواهی و شهوت نام در چشم مردم، پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جست و جوی خدا خواهم رفت.

http://ideality.ir
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متن پشت جلد کتاب سباستین:

«وقتی پرچم آمریکا بالا می رفت و در وزش نسیم کناره ی اقیانوس اطلس، ستاره هایش را به رخ دشمن قدیمی می کشید، با خودم فکر می کردم آینده ی کوبا چگونه خواهد بود؟ قضاوتی نمی کنم که بهتر است یا بدتر، این را خود کوبایی ها باید بگویند و تاریخ، اما هر چه هست دیگر شبیه کوبای امروز نخواهد بود. کوبایی که هنوز "چه" قهرمان رویایش است، کوبایی که یکی از آخرین مظاهر دیگرگون بودن است... من دوست دارم این کوبا را ببینم، نه کوبایی که مثل جاهای دیگر دنیا پر از مک دونالد و کی اف سی است. من دوست دارم بر دیوارهای شهرهایش عکس چه گوارا را ببینم نه جاستین بیبر را... چند روز بعد خطر جدی تر شد. باراک اوباما هم قرار شد برای ملاقات با رائول کاسترو به هاوانا برود. شک ندارم که روند تغییرات و آمریکاییزه شدن سرعتی بیش از پیش خواهد گرفت. باید می جنبیدم، اگر امسال هم به کوبا نمی رفتم معلوم نبود تا سال دیگر چه میزان تغییرات در آنجا صورت بگیرد و چقدر کوبا می تواند از دام کاپیتالیسم برهد و همچنان شبیه جاهای دیگر نباشد. باید می جنبیدم و می رفتم. باید آخرین یادگاری های استقلال را می دیدم و ثبت می کردم.»

سباستین ... دیدن ادامه » (سفرنامه و عکس های کوبا) نوشته ی منصور ضابطیان

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سباستین و باز هم همسفر شدن با منصور ضابطیان و خواندن داستانهای شیرین او از سفر. این بار منصور ضابطیان به کوبا سفر کرده، جایی که خیلی از ما، به سفر به آنجا حتی فکر هم نمی کنیم. سباستین ترکیبی ست از سفرنامه و عکس های او در سفر به کوبا. سرزمین فیدل کاسترو و سیگارهای برگ و خیلی چیزهای دیگر که ما از آن خبر نداریم و شاید خواندن این کتاب کمی ما را با آن ها آشنا کند.

سباستین هم مثل کتاب های “مارک دو پلو” و “برگ اضافی” که قبلا از ضابطیان خواندم، دلنشین، روان و جذاب و خواندنی ست. در حقیقت بیش از آنکه سفرنامه باشد؛ به گونه ای ذکر خاطراتی شیرین از یک سفر دور و دراز است.

http://ideality.ir
علیرضا اعرابی این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من چیستم؟ جزئی از لایتناهی. کل مسئله در همین دو کلمه نهفته است.مگر می شود بشریت فقط از دیروز این پرسش را برای خودش مطرح کرده باشد؟ مگر می شود پیش از من هیچ‌کس این پرسش را برای خودش مطرح نکرده باشد؟ پرسشی به این سادگی بر زبان هر کودک عاقلی هم جاری می شود.

آخر این پرسش از همان زمانی که انسان هایی بوده اند که چنین پرسشی را مطرح کنند وجود داشته است. از همان آغاز، انسان فهمیده بود که برای حل این مسئله، سنجیدن متناهی با متناهی همانقدر ناکافی و نامناسب است که سنجیدن نامتناهی با نامتناهی؛ چون از همان آغاز انسان به دنبال این بوده است که رابطه میان متناهی و نامتناهی را بیان کند.

ما ... دیدن ادامه » همه این مفاهیمی را که در آن متناهی با نامتناهی سنجیده می شود و معنای زندگی به دست می آید – مفاهیمی مانند خدا، آزادی، نیکی – مورد بررسی منطقی قرار می دهیم. ولی این مفاهیم تاب نقد عقل را ندارند.

اگر این مسئله اینقدر وحشتناک نبود، حتما خیلی مضحک به نظر می رسید که ما با چه غرور و خودشیفتگی، همانند بچه ها، در ساعت به کندوکاو می پردازیم، فنری را از آن بیرون می کشیم، از آن یک اسباب بازی می سازیم و سپس شگفت زده می شویم که چرا ساعت از کار کردن باز می ایستد.

حل تناقض متناهی و نامتناهی ضروری و ارزشمند است و پاسخ به پرسش زندگی، پاسخی است که زندگی با آن ممکن می شود. این یگانه راه حلی است که آن را همیشه و در همه جا، نزد همه ملت ها می یابیم، راه حلی برآمده از زمانی که زندگی انسان در آن از چشم ما محو می شود، راه حلی آن قدر دشوار که ما از عهده پدید آوردن چیزی مشابه آن ناتوانیم؛ و ما همین راه حل را سهل انگارانه نابود می کنیم تا دوباره پرسشی مطرح کنیم که مختص همه است و برای آن پاسخی نداریم.

مفاهیم بیکرانگی خدا، الوهیت روح، ارتباط امور بشری با خدا، مفاهیم خیر و شر اخلاقی، اینها مفاهیمی هستند شکل گرفته از دوردستهای تاریخ زندگی بشر، که چشم ما بر آنها بسته است، مفاهیمی هستند که بدون آنها نه زندگی وجود می داشت و نه خود من؛ ولی من با کنار گذاشتنِ کل این کارِ نوع بشر، می خواهم خودم به تنهایی همه چیز را به روش خودم از نو بسازم.

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«اعتراف»

خارها
خوار ... دیدن ادامه » نیستند

شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش، سرزنش کنی
خش‌خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه،
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

«اعتراف ، آینه های ناگهان ، قیصر امین پور»
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است
بعد از این زخم و عطش رهزن مرگ آگاهی است

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ کودکی فلسطینی
یا آمریکایی
نیست
هیچ ... دیدن ادامه » کودکی آفریقایی
یا استرالیایی
نیست
کودکان فقط کودکند
پرنده‌ها پَر می‌کشند
بادکنک‌ها می‌ترکند
و کودکان می‌میرند
کاشکی تفنگ‌ها هم می‌مردند

http://ideality.ir
محمدرضا نجفیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قاعده چهلم
عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دلارامم نشسته ور لب جو
گلی از اُو (آب) گرفته می کنه بو
گلی که اُو بیاره بو نمیده
خودم ... دیدن ادامه » گل میشم و یارم کنه بو

http://ideality.ir
رعنا ارشدی و سهیل میراحمد این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسدو تو راه شهر بود. می رفت شهر کاری پیدا کند. از قالی و قالیبافی و قالیبافخانه بدش می آمد، و از آنها که با کفش روی قالی راه می روند.

http://ideality.ir
رعنا ارشدی این را خواند
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من نویسنده را که عقب اتوبوس میان بچه های کوچک بود نگاه می کردم. نویسنده همه کس و همه چیز را نگاه می کرد و شاد بود، گاهی کف می زد. فکر می کردم او به چه چیزی فکر می کند. ازش پرسیده بودم که: «آیا تمام داستانهایی که نوشته است واقعی است یا خیالی؟» و او گفته بود: «خیال جزء جدا نشدنی داستان است. اگر واقعیت را آنطور که پیش آمده بنویسیم کاری نکرده ایم. زمانی واقعیت داستان می شود که ما با خیال مان آن را بپرورانیم و شاخ و برگ بدهیم. در حقیقت هر داستانی با دو بال می پرد، یک بال واقعیت و یک بال خیال. هر کدام نباشد، نمی توان به آن داستانِ هنرمندانه گفت. تفاوت نویسنده و خبرنگار هم در همین است.»

از نویسنده پرسیده بودم: برای داستان پایان شاد بهتر است یا پایان غم انگیز؟
گفته ... دیدن ادامه » بود: پایان هر داستانی باید از دل داستان بجوشد. نباید پایان را با چسب به داستان بچسبانیم. امیدواری و شادی در پایان داستان چیز خوبی است. اما اگر داستان جور غمگینی هم تمام شود، اشکال ندارد. مهم این است که پایان داستان ذهن خواننده را درگیر کند.

برگرفته از کتاب "پلو خورش" نوشته "هوشنگ مرادی کرمانی"

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زوشنکو، همانند گوگول، «میان گریه» می خندد، ولی خنده اش امیدوارانه است و البته امید را هم به طنز می گیرد؛ چنان که خودش می گوید: «ولتر زمانی با خنده های خود شعله هایی را فرونشاند که مردم را در آن ها می سوزاندند، ولی ما با خنده ی خود می خواهیم دست کم چراغ کوچکی را روشن کنیم که برخی از مردم در نور آن ببینند چه چیزی برایشان خوب است و چه چیزی بد... اگر اینگونه شود، آنگاه می توانیم بگوییم که در نمایش زندگی، نقش ناچیز خود را به عنوان منشی و نورپرداز صحنه، درست اجرا کرده ایم.»

متن پشت جلد کتاب حمام ها و آدم ها نوشته میخاییل زوشنکو

http://ideality.ir
مجید حاج حسینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتم: اجازه می دهید من هم قهوه ام را بیاورم اینجا کنار شما بنشینم؟
گفت: بفرمایید.
گفتم: راستی چرا شما تشریف نمی آورید داخل؟
گفت: ... دیدن ادامه » من معمولا با لباس کار وارد نمی شوم. محل کارم منطقه ی سه است. اگر بخواهم بروم منزل، لباس عوض کنم و برگردم، بیچاره می شوم. از اینجا تا قرچک خیلی دور است. چند ساعت طول می کشد تا دوباره برگردم.
من همچنان با حیرت و دهان باز می گویم: شما واقعا رفتگر هستید؟
می گوید: بله. تعجب شما به خاطر این است که قهوه می خورم؟ یا چون اسم اصلی اسکار وایلد را می دانم؟ راستی شما می دانید آشغال ها چه تفاوتی با زباله ها دارند؟
خندیدم و گفتم: چند حرف است؟
گفت: نه. جدا دانستنش خیلی اهمیت دارد. پای منافع ملی مان در میان است.
گفتم: نه. چه تفاوتی دارند؟
گفت: تفاوت دارند. زباله ها قابل بازیافتند، در حالی که آشغال ها را باید دور ریخت.
من باز با تعجب گفتم: جدا؟
گفت: راستش این تعجب های شما باعث می شود من خیال کنم در حقم اجحاف شده. در حالی که قهوه خوردن یا بلد بودن اسم اسکار وایلد برای حل جدول ها مهم نیست، برای من مهم دانستن تفاوت زباله ها و آشغال هاست و من تفاوت اینها را می دانم و به کاری که می کنم مفتخرم.
با او محکم دست دادم و گفتم: قهوه را میهمان من هستید.
خندید و گفت: ممنونم ولی اینجا معمولا قهوه ی بیرون بر را پیش پیش حساب می کنند. وقت دیگر شاید.

«دوازده حرف؛ از کتاب “کاپوچینو، کیک پنیر” نوشته محمد صالح علاء»

http://ideality.ir
احسان جهروتی و مهرداد شریف این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موقعیت اجتماعی تو را به جایی نمی رساند
اگر قصد تو خودنمایی برای آدم های سطح بالاست، آن را فراموش کن. آن ها در هر صورت تو را تحقیر خواهند کرد. و اگر برای آدم های سطح پایین است، باز هم فراموشش کن. آنها فقط به تو غبطه خواهند خورد. موقعیت اجتماعی، تو را به جایی نمی رساند. فقط داشتن قلبی مهربان به تو اجازه می دهد که در موقعیتی برابر میان همه ... دیدن ادامه » آدم ها جایی به دست آوری.

http://ideality.ir
یوسف نیک نژاد این را خواند
میم امیری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق تنها کار منطقی انسان است
مهمترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند. بگذار عشق به درون قلبت وارد شود. ما فکر می کنیم که سزاوار عشق نیستیم، فکر می کنیم اگر بگذاریم عشق به درون قلبمان وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده ایم. اما مرد عاقلی به نام “لیواین” (Levine) درست گفته است که: «عشق ... دیدن ادامه » تنها کار منطقی انسان است.»

http://ideality.ir
یوسف نیک نژاد این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی این بیماری شروع شد، از خودم پرسیدم آیا از همه دنیا کناره بگیرم، همان کاری که اغلب مردم می کنند، یا اینکه به زندگی ادامه دهم؟ و تصمیم گرفتم که زندگی کنم. حداقل سعی می کنم زندگی کنم، آنطور که می خواهم. با وقار، با شجاعت، با خلق خوب و با متانت. بعضی صبح ها به حال خودم گریه می کنم و افسوس می خورم. بعضی صبح ها به شدت عصبانی و تلخ هستم. اما این وضعیت چندان دوام نمی آورد. بعد بلند می شوم و می گویم می خواهم زندگی کنم… تا به حال توانسته ام این کار را بکنم. آیا قادر به ادامه آن خواهم بود؟ نمی دانم. اما با خود شرط بسته ام که می توانم.

از مصاحبه “موری شوارتز” با “تد کاپل” مجری تلویزیون ای بی سی

http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من زنده ام که فراموش نکنیم از خانواده آبیان، پدر و پسر که در یک روز شهید شدند و مادر، حجله ی همسر و فرزندش را با هم چید.
من زنده ام که فراموش نکنیم هنوز هم میثم پسر طلبه ی شهید حسین زاده (مفقودالاثر) هر شب چشم انتظار، پشت در حیاط می خوابد که شاید یک روز پدرش بی خبر در خانه را بزند و او اولین نفری باشد که در را به رویش باز کند.
من زنده ام که فراموش نکنیم ما آزادگان هنوز شب ها با کابوس زندان الرشید و استخبارات، قتلگاه های عنبر، رمادیه، تکریت و موصل از خواب می پریم. بی آنکه سازمان های مدافع حقوق بشر به آن همه جنایات پاسخی داده باشند.
من ... دیدن ادامه » زنده ام که فراموش نکنیم جنگ تحمیلی هشت ساله، جنگ دنیا با ایران بود و دفاع ما یک دفاع یک تنه بود. میگ و میراژهایی که بمب بر سر ما می ریختند هدیه ی شوروی و فرانسه بودند و مواد اولیه ی بمب های شیمیایی گاز خردل و سیانور، تحفه ی آلمان به رژیم بعث عراق بود. هواپیماهای خبرچین آواکس و ناوهایی که نفت کش های عربستان و کویت را اسکورت می کردند، همه چشم روشنی آمریکا به صدام بود. آنها با ناوچه هایی که به رژیم بعثی عراق پیشکش می کردند با هواپیماهای سوپراتاندار به سکوهای نفتی ما حمله ور می شدند. ناجوانمردانه تر اینکه این جنگ، فقط جنگ سرباز و ارتش نبود، بلکه آنها دامنه ی جنگ را به تمام شهرها و خیابان ها و مردم بی سلاح و بی دفاع کشانده بودند و با موشک های نه متری و دوازده متری، کوچه های دومتری را مورد اصابت قرار می دادند تا هیچ جان پناهی برای کودکان، مادران و غیرنظامیان باقی نگذارند. حالا چطور فرزندان ما باور کنند کشورهایی که اسلحه در اختیار صدام می گذاشتند، تغییر روش داده اند و دوستدار صلح و مدافع حقوق بشر شده اند؟
من زنده ام که فراموش نکنیم قصه ی سیصد شهید غریب اردوگاه ها و زندان های عراق را و یادمان نرود برای رژیم بعثی عراق چقدر جان اسیر بی بها و ارزان بود.

از مقدمه کتاب ” من زنده ام “، خاطرات اسارت “معصومه آباد”
http://ideality.ir
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جنگ مسئله ریاضی نیست که درباره اش فکر کنی و بعد حلش کنی، جنگ اصلا منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی. جنگ، کتاب نیست که آن را بخوانی. جنگ، جنگ است. جنگ حقیقتی عریان است که تا آن را نبینی و دست به آن نکشی، درکش نمی کنی.
آوارگی و غربت و مصیبت و هجران سهم یک یک کودکان و پیرزنان و پیرمردان جنگ زده بود.

از ... دیدن ادامه » متن کتاب ” من زنده ام “، خاطرات اسارت “معصومه آباد”، صفحه 152
http://ideality.ir
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنور و داستان های دیگر عنوان کتابی از داستان های کوتاهِ داستان سرای آشنای بچه های ایران، هوشنگ مرادی کرمانی، است. این کتاب که نخستین بار در سال 1381 چاپ شده بود؛ در سال 1395 برای شانزدهمین بار توسط انتشارات معین به چاپ رسیده است. کتاب شامل 16 داستان کوتاه با نام های «قارقار کلاغ»، «تنور»، «شیر»، «بوی پلو»، «حمام»، «جنگل»، «رضایت نامه»، ... دیدن ادامه » «اسماعیل شجاع»، «نقاشی»، «چهچه بلبل»، «چکمه»، «عکسِ عروس»، «انجیر بهاری»، «سنگِ اول»، «سنگ های من» و «سنگ روی سنگ» است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاعر تلاش کرده با زبانی ساده و عامیانه، مسائلی را از زیر نگاه نقادانه ی خود بگذراند که حالا دیگر همه ی مردم از آنها اطلاع دارند و بر همگان واضح و مبرهن است. هر چند گاهی نوعِ نگاه، نو و بدیع به نظر می رسد.
ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتربازی

خاک ایران یکسر از دکتر پُر است
هر ... دیدن ادامه » که دکتر نیست، نانش آجر است

ملک ایران سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دک!
کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دک!

عابران هر خیابان دکترند
دانه‌های برف و باران دکترند

هم وزیران، هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هر که پُستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردّی است، اما دکتر است

هر که شد محبوبِ از ما بهتران
هر که شد منسوبِ بالا دکتر است

هر که رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مدیون دکترها بود
تو ندانستی که نیما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آن که مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

دکترایت نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خط مان وقتی شبیه میخ بود
ای بسا دکتر در آن تاریخ بود

این همه آدم که در عالم نبود
آدمی کم بود و دکتر کم نبود

من نگویم، شاعران فرموده‌اند
رخش و رستم هر دو دکتر بوده‌اند

گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکی تا عنصری
بی‌گمان دارند هر یک دکتری

شعله های عشق چون گُر می گرفت
آتشی در خیل دکتر می گرفت

عشق با دکتر نظامی قصه گو
عشق با دکتر سنایی رازجو

عارف شوریده دکتر مولوی
نام پایان‌نامه او مثنوی

حافظ و سعدی و خواجو دکترند
سروقدان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و صائب دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

بحث‌های جعل مدرک نان‌بُری است
بهترین سرگرمی ما دکتری است

عده‌ای مشغول دکتر سازی‌اند
عده‌ای سرگرم دکتر بازی‌اند
سید محمدرضا مهدوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعرهای کتاب در قالب‌هایی چون مثنوی و قصیده سروده شده است و شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی درست و به جا توانسته با ظرافت هرچه تمام‌تر به نقد برخی از ضعف‌های اخلاقی انسان‌ها و معضلات اجتماعی بپردازد.
یکی دیگر از خلاقیت‌های به کار رفته در این اثر تضمین شعر معروف «محتسب و مست» پروین اعتصامی توسط امینی شاعر این مجموعه است. او همچنین با ... دیدن ادامه » سرودن شعری در ستایش همکارش ناصر فیض باب شوخی را با دیگر طنز پردازان معاصر نیز باز کرده است. وی علاوه بر آن با نوشتن نامه‌ای طنز به مرحوم نادر ابراهیمی از شرایط فرهنگی کشور و بی‌توجهی به اهالی ادبیات کشور گله کرده است و با این شعر تلنگری به مدیریت فرهنگی کشور زده است.

«خبرگزاری مهر»
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان ها هر کدام عشق هایی را روایت می کنند، میان آدم هایی معمولی. بیشتر شخصیت ها مهاجرانی از هند به آمریکا هستند که برای داشتن زندگی بهتر تلاش می کنند و اتفاقا موقعیت های خوبی هم به دست آورده اند. روابط بین نسل اول مهاجران و نسل های بعدی از بُن مایه های داستان هاست و شکافی که گاهی بین آنها ایجاد شده است. پایبندی به سنت ها و گاهی پس زدن ... دیدن ادامه » آنها، رازها و احساساتی که آدم ها از یکدیگر پنهان می کنند و یا با هم به اشتراک می گذارند؛ همه و همه در مجموع داستان هایی گیرا را خلق کرده اند. ترجمه ی این کتاب نیز روان است و خواننده را با قصه همراه می کند.
احساس ها و غرایز انسان ها در همه جای دنیا یک جور است و آدم های داستان ها آنقدر واقعی هستند که بشود دوستشان داشت، برایشان دل سوزاند و یا از آنها متنفر بود.

ideality.ir
یوسف نیک نژاد این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد هم مثل سیب زمینی است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بی قوت بکارندش خوب رشد نمی کند. بچه های من هر کدامشان جایی به دنیا آمده اند و اگر سرنوشتشان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند.

ناتانیل هاتورن

ideality.ir
یوسف نیک نژاد این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن وقت ها همه می گفتن ما میمیریم. همه می میریم و تا سال 2000 هیچ بلاروسی ای باقی نمی مونه. دختر شش ساله ام رو توی تختش می خوابوندم و اون در گوشم می گفت: «بابا من نمی خوام بمیرم. هنوز خیلی کوچیکم.» منو باش که فکر کرده بودم اون چیزی نفهمیده. می تونی دختر بچه هفت ساله ای رو که دارن موهاش رو می تراشند تصور کنی؟ هفت تا دختر بچه تو یه اتاق... اما تا ... دیدن ادامه » همین جا کافیه! هر وقت راجع بهش حرف می زنم، انگار یه چیزی درونم میگه که داری بهشون خیانت می کنی؛ چون باید مثل یه غریبه و از دور راجع بهش حرف بزنم. همسرم از بیمارستان اومد؛ نمی تونست تحمل کنه. «بهتره بمیره تا این قدر زجر نکشه یا کاش من بمیرم و دیگه از این بیشتر نبینم». نه. دیگه کافیه! تا همین جا! من دیگه نمی تونم. نه. اونو روی همون در خوابوندیم... دری که پدرم روش خوابیده بود، تا وقتی که تابوت کوچولوش رو آوردن. خیلی کوچیک بود. اندازه ی جعبه یه عروسک بزرگ. بله! می خوام شهادت بدم: دخترم از قربانیان چرنوبیل بود و اونا می خوان ما همه چیز رو فراموش کنیم.

ideality.ir
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کس سرنوشتی مخصوص به خودش داره. جوونایی که اینجا رو ترک کردن، بعضی هاشون الان مُردن، تو همون شهرای جدید؛ درحالی که من هنوز این اطراف راه می رم، البته مطمئنا کندتر از گذشته. گاهی اوقات خیلی حوصله ام سر میره و گریه می کنم. روستا کاملا خالیه. اینجا همه نوع پرنده ای هست؛ این اطراف پرواز می کنند. حتی گوزن شمالی هم هست. اینجا همه چیز هست. هر ... دیدن ادامه » چی که بخواهید. [شروع به گریستن می کند.] همه چی رو یادمه. همه ناگهان رفتن؛ اما سگ ها و گربه هاشون رو اینجا جا گذاشتن. چند روز اول اینجاها می چرخیدم و برای گربه ها شیر می ریختم و به سگ ها یه تیکه نون می دادم. اونا تو حیاط منتظر صاحبشون بودن. خیلی منتظرشون موندن. گربه های گرسنه خیارها و گوجه ها رو می خوردن. تا پاییز از باغچه همسایه ام مراقبت کردم. پرچین شون شکسته بود، منم تعمیرش کردم. منتظر بودم مردم برگردن.

ideality.ir
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2