دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
اگر فیلم ساخته شده از این کتاب را دیده اید و حال می خواهید کتابش را هم مطالعه کنید باید بدانید که کتاب با فیلمنامه تفاوتهای زیادی دارد . کتاب از نظر من خوب بود ولی چون من با همین نگرش سراغ کتاب رفتم یکمی جا خوردم
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مهدی گلستانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من ترجمه خوبی نبود . یک ترجمه دیگر هم از این کتاب هست به نام مرگ و دختر جوان. امیدوارم اون کتاب ترجمه بهتری داشته باشد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در صفحات ابتدایی کتاب قراره ما با نوشته هایی مواجه بشیم که به علت عدم تسلط کاراکتر اصلی کتاب به زبان انگلیسی خام و پر از غلط باشه
اما در نهایت آنچه باهاش مواجه می شیم وجود کلمات بسیار سخت در توصیف برخی اتفاقات است که بیانش از یک مبتدی زبان قابل قبول نیست. خطاها، در آوردن برخی افعال اشتباه در جمله خلاصه می شه .به نظر من نویسنده در معرفی ... دیدن ادامه » این فضا نتوانسته درست عمل کنه
با گذشت زمان آن خانم رفته رفته تواناتر می شود و با درک بهتری که از فرهنگ بیگانه پیدا میکند موضوعات را پیچیده تر به زبان می آورد.
اما به طور کلی این کتاب بیشتر یک فانتزی است تا یک اثر فاخر ادبی
۱۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود:

صبح

پرده ... دیدن ادامه » های اتاق، در روشنایی نیم بند صبحگاه، مانع ورود نور به داخل بودند. طبق عادت همیشگی پتو را دوباره روی خودش کشید به این امید که کمی دیگر چرت بزند، اما خیلی زود فهمید که نمی تواند. به خاطرش آمد که این برآمدن آفتاب، قاصد فرا رسیدن روزی عادی برای او نیست و این اندیشه، تمام امیدهایش را برای دمی دیگر آسودن، به باد داد.
مشتاق حسین این را خواند
مجید حاج حسینی ، فرشته حسین پور و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توضیحات پشت جلد :

ژوزه مائورو ده واسکونسلوس نویسنده برزیلی، در 26 فوریه 1920، در بانگو از توابع ریو دو ژانیرو متولد شد.
او ... دیدن ادامه » که واجد توانایی فطری در نقل قول ماجراها و دارای حافظه ای افسانه ای و تخیل خیره کننده و تجربه عظیم انسان ها بود، برصدد نیامد که نویسنده شود : بلکه ناگزیر شد که نویسندگی پیشه کند. رمانهایش همچون گدازه های آتش از درونش پرتاب شد. بایستی که می نوشت.
تنوع آثار ژوزه مائورو ده واسکونسلوس او را در میان شوخ طبعی و جدی بودن امور لطیف و غم انگیز، هیجان و سنگدلی، به نوسان در می آورد. این تنوع و وفور، گاهی نثر او را مانند تصویر زندگی از لحاظ کیفی دارای پست و بلند می کرد.
در خورشید را بیدار کنیم می بینیم که زه زه ی خردسال درخت زیبای من شما را مجذوب خود می سازد.
مشتاق حسین این را خواند
ساناز شفیع پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب قشنگی است و بسیار خوب هم ترجمه شده ولی در چاپ بسیار پر غلط است . از حروف ربط کم و یا اضافی در جملات که فراوان دیده می شود تا کلمات جا افتاده که به وفور به چشم می آید . امیدوارم در چاپ های بعدی بازنگری اساسی در آن دیده شود
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متن کتاب سنگین است و همانطور که در مقدمه کتاب هم عنوان شده نیاز دارد که با دقت و به آرامی خوانده شود. ترجمه هم ترجمه قابل فهمی است ولی ایرادی وجود دارد:
من یک فایل PDF از متن انگلیسی کتاب دانلود کردم. به نظر می رسد مترجم هرجا را دوست داشته به دلخواه خود ترجمه نکرده. با اینکه زبان انگلیسی من مناسب برای این متن سنگین نیست ولی کاملا مشخص است ... دیدن ادامه » که جملات معمولی توصیفی در متن اصلی در ترجمه استفاده نشده و البته قسمتهایی از کتاب هم که سانسور شده. در واقع می شود گفت به نوعی خلاصه نویسی صورت گرفته است.
واقعا دلیل این کار را متوجه نمی شم . چرا یک مترجم به خودش این اجازه رو می ده در ترجمه یک کتاب سلایق شخصیش رو بکار ببره؟
مهنّا حسین زاده این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
1 هنگامی که مترجم رسمی سوادی که باید را نداشته باشد(الزاما این جا به کار گرفته نمی شود، بنده نمی دانم ایشان کیستند یا چه قدر سواد دارند. ولی کسانی هستند که حاضر بودم خودم به تنهایی کپی رایت کتاب را خریده، رایگان ترجمه می کردم ولی کتاب را برای ترجمه دست ... دیدن ادامه » ایشان نمی دادند، برای نمونه ببینید آقای پیمان اسماعیلیان چه بلایی بر سر "زمین دریا"ی اُرسُلا کی. لِ گویین آورده اند، تنها کافی ست روی جلد کتاب را ببینید. "ارسولا ک لوژوان!" نویسنده ی آمریکایی را فرانسوی فرض نموده اند و به چه حقی Earthsea را "The Sea of Earth" ترجمه کرده اند؟!)
2 ترجمه خود قانون شکنانه باشد و حق نویسنده را زیر پا بگذارد("دزدی" اگر خلاصه اش کنیم) که در نتیجه هیچ نظارتی و پشتیبانی ای از سوی نویسنده(یا ناشر اصلی) بر کار مترجم نباشد
3 و ناشر تنها بخواهد کتاب را تند چاپ کند و نه چیز دیگر
همین می شود!
از شما نیز خواهشمندم پی دی اف دانلود نکنید که(به احتمال زیاد) دزدی محسوب می شود! برای مقایسه می توانید به نمونه هایی که امازون دات کام از کتاب ها می گذارد نگاه کنید. این کتاب را این جا بیابید:
https://www.amazon.com/English-Patient-Michael-Ondaatje/dp/0679745203
برای دیدن نمونه روی کاور کتاب کلیک کنید.
۰۱ شهريور
"به احتمال زیاد" برای آن که در کورسی که از آقای "کیث وینستین" در سال 2006 (دقت بفرمایید، ده سال پیش) روی MIT Opencourseware منتشر شد درباره ی قانون کپی رایت ایالات متحده گفته شده که 70 سال پس از مرگ صاحب حق کپی رایت آزاد می شود، و البته شاید در جایی تبصر هایی ... دیدن ادامه » هم باشد! این قانون احتمالا(کورس برای سال 2006 بوده) درباره ی ایالات متحده درست است و کشور های دیگه برخورد های دیگری با کپی رایت دارند.
۰۱ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت جلد کتاب می خوانید :

سراسر جنگ با بیماران بی شماری سروکار داشت و سعی کرده بود نقش پرستار را برای هر کدام به خوبی ایفا کند."این یکی رو نجات خواهم داد. مردن او تقصیر من نبود." اینها جملاتی بودند که در طی جنگ و جابه جایی از این منطقه به آن شهر در ذهنش زمزمه می کرد. از اربینو، آنگیاری، مونترچی، و تا فلورانس و کمی دورتر تا ساحل پیزا ... دیدن ادامه » هر روز این حرف ها از خاطرش می گذشت.
در بیمارستان پیزا برای اولین بار، بیمار انگلیسی را ملاقات کرد. مردی بدون صورت. پوستی پریده به رنگ آبنوس. تمام برگه های هویتش در آتش سوخته بود. بر قسمت هایی از صورت و بدن سوخته اش، جوهر مازو ریخته بودند تا سلول های حفاظتی پوست قوی تر شود. دور چشمهایش هم لایه ای ضخیم از ویوله دوژانین گذاشته بودند. نشانه ای توی صورتش نبود تا کسی او را بشناسد.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :

زن، لحظه ای از کار باغچه دست می کشد و به دوردست ها خیره می شود. می تواند دگرگونی هوا را حس کند. تندبادی با سر و صدای زیاد، در آسمان می پیچد و سروهای بلند را تکان می دهد. زن از تپه بالا می رود و به سمت خانه می پیچد. وقتی از چینه کوتاه آجری بالا می رود، خیسی اولین قطرات باران را روی بازوهای برهنه اش حس می کند. ... دیدن ادامه » از ایوان خانه رد می شود و به هال می رسد. در آشپزخانه توقف نمی کند، نگاهی گذرا می اندازد و از آن می گذرد...
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود:


7:09 ... دیدن ادامه » صبح
همه خیال می کنند به خاطر سرما بود. یک جورهایی هم می شود گفت که حقیقت دارد.
صبح بیدار می شوم و پوششی نازک از سفیدی می بینم که باغچه ی حیاط مان را در خود گرفته. یکی دو سانت هم نمی شود، اما در این منطقه از اورگان چنین پوشش اندکی هم همه ی کارها را متوقف می کند و تنها برف روب منطقه هم سخت مشغول پاک سازی خیابان ها می شود. چیزی که از آسمان می بارد آبگون و خیس است- چکه چکه چکه- نه از آن نوع بارش های یخی.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک کتاب زیبا با ترجمه ای بسیار دلنشین
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه با این جملات آغاز می شود :


پرده ... دیدن ادامه » اول
صدای زنگ یک ایستگاه راه آهن، وبعد پرده باز می شود. تابلویی می بینیم که رو آن کلمه ی «گولن» نوشته شده. این، ظاهرا نام شهر مخروبه و فلاکت زده ای است که در ته صحنه به طور مختصر نقاشی شده. ساختمان ایستگاه راه آهن هم به صورت مخروبه درآمده است. محصور یا غیر محصور بودن ایستگاه راه آهن، بسته به طرز ساختمان راه آهن در کشوری است که این نمایش در آن اجرا می گردد. ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من ترجمه در برخی جاها واقعا مشکل داشت.
مهدی علوی و افسانه فرهادی فر این را دوست دارند
ترجمه روان نیست و بدون مراجعه به متن اصلی هم میتوان فعمید که ترجمه خوبی نیست چرا که شاو از خدایگان نثر انگلیسیست
۱۳ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه با این جملات آغاز می شود :


پرده ... دیدن ادامه » اول
لندن- ساعت 11:15 شب. جریان سیل آسای باران تابستانی. صدای بوق خشم آلود تاکسی ها از هر طرف شنیده می شود. عابران برای یافتن پناهگاه به زیر ایوان کلیسای سنت پل می دوند (مقصود کلیسای جامع ورن نیست، بلکه اشاره به کلیسای اینیگو جونز در بازار سبزیجات کاونت گاردن است).
بانویی متشخص به همراه دخترش در میان عابران دیده می شود که لباس شب بر تن دارند. همه مایوس به باران می نگرند، به جز مردی که پشت به دیگران، به سرعت مشغول نوشتن در دفترچه ای است.
ساعت کلیسا، ساعت 11:15 شب را اعلام می کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود:


بعد از دو هفته غیبت، عاقبت برگشته ام. حالا دیگر سه روز است که دوستانم آمده اند اینجا، رولتنبرگ. با خود می اندیشیدم که لابد مشتاقانه انتظارم را می کشند، منتها اشتباه می کردم. از جناب ژنرال مگو که ذره ای بار خاطر نداشت و چند دقیقه ای از سر بنده نوازی با من حرف زد و بعد بنده را خدمت خواهرش فرستاد. از قرار ... دیدن ادامه » معلوم، سر راهشان به ترتیبی پول و پله ای قرض کرده بودند. تازه به نظرم هم رسید که جناب ژنرال تا اندازه ای دستپاچه است...
محمد رضا میرزایی این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :


ویلسون در بالکون هتل بدفورد نشست. زانوهای بی مو و گلگونش را به زور میان نرده ها جای داد. یکشنبه بود و زنگ کلیسا مردم را به دعای صبحگاهی فرا می خواند. آنسوی خیابان باند، پشت پنجره های دبیرستان، دخترهای سیاهپوست با لباس ورزشی آبی سیر نشسته بودند و به کار تمام نشدنی فر زدن موهای تاب خورده خود مشغول بودند. ... دیدن ادامه » ویلسون دستی به سبیل تازه دمیده اش کشید و در انتظار آوردن جین و لیمویش به رویا فرو رفت.
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می گردد :


اگر ... دیدن ادامه » می خواهید کوچه ی درخت گیلاس را پیدا کنید، کافی است از پاسبان سر گذر سوال کنید. او کلاه پاسبانی اش را کمی کنار می زند، متفکرانه سرش را می خاراند،بعد انگشت گنده اش را که در دستکش سفید رنگی است، جلو می آورد و می گوید: « اول بپیچید سمت راست، بعد به چپ، بعد دوباره به راست. آنجا کوچه ی درخت گیلاس است. صبح عالی به خیر.»
و مطمئنا اگر از همان مسیری که او گفته است بروید، درست از وسط کوچه ی درخت گیلاس سردرمی آوردید؛ کوچه ای که یک طرفش خانه ها قرار دارند، طرف دیگرش پارک است و وسط آن هم درختان گیلاس در باد می رقصند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه با این جملات آغاز می شود:

درآمد
(همسرایان ... دیدن ادامه » وارد می شوند)
دو دودمان، همسنگ در جلال
در ورونای زیبا، که در آن می گستریم صحنه خود را
کین خواهی قدیم را با ستیزه تازه کشانند،
جایی که خون عام، دستان عام را آلوده می کند.
تقدیر این چنین رقم خورده است، تا از میان کین توزان،
دو دلداده با ستارگان قران،دیده بر حیات گشایند،
و رخداد شوم رقت بار
همراه مرگشان، نزاع نیاکان را به خاک سپارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب اولین کتاب بعد از ابلاغ جدید ممیزی در خصوص حذف کلماتی مانند «مشروب» و «گوشت خوک» و ... است که با اجرای آن بدستم می رسد .

توی این داستان به طور متوسط هر یک صفحه در میان با ... مواجهید که مترجم (یا ویراستار) به اجبار جایگزین این نوع کلمات کرده، که به شدت خواندن کتاب را آزارنده کرده، نه اینکه ندونی چه کلمه ای را باید جایگزین کنی یا متن را متوجه نشی ولی وقتی به طور مثال از حالات مستی در کتاب صحبت شده و فقط کلمه بطری مشروب حذف شده ؛ آدم احساس می کنه به شعورش توهین شده و متوجه نمی شه دلیل این کار چی بوده و الان چه نتیجه ای بدست آمده؟

جزیره ... دیدن ادامه » گنج با ترجمه های دیگری هم در دسترس است که امیدوارم اون ترجمه ها این مشکلات را نداشته باشند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود


پیش ار ورود افسر آلمانی، نمایش تمام عیاری از آمادگی نظامی به اجرا درآمد. ابتدا دو سرباز صفر آمدند، هر دو بسیار بور، یکی شان دیلاق و تکیده، آن دیگری چهارشانه با دستانی بسان کارگران معدن. بی آنکه پا به خانه ام بگذارند، آن را از بیرون بررسی کردند. بعد یک درجه دار آمد و آن سرباز دیلاق هم به همراهش. آن ها با ... دیدن ادامه » زبانی که به خیال خودشان فرانسه بود با من حرف زدند و من حتی یک کلمه ای از آن را نفهمیدم. با این حال، اتاق های خالی ام را نشانشان دادم. به نظر راضی می آمدند.
میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود:

جنگ ها از هم سبقت می جستند و زود به شانگهای می رسیدند، درست مثل جزر و مد دریای چین که شتابان از رود یانگ تسه بالا می آمدند و تابوت هایی را که از جایگاه آبسپاری مردگان در بند چینی ها به رود سپرده بودند به شهر پر زرق و برق شانگهای پس می دادند.
عادل خالدی کلهر و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می گردد :


دخترک زیر یک درخت غان دفن است، نزدیک خطوط بلااستفاده و قدیمی راه آهن. روی گورش سنگ چین است. عملا چیزی نیست مگر پشته ای کوچک از سنگ ریزه. نمی خواستم توجه کسی را به آرامگاه او جلب کنم، اما نمی توانستم هم بی هیچ یادمانی رهایش کنم. آن جا در آرامش خواهد خوابید، کسی نیست مزاحمش شود، هیچ صدایی نیست مگر چهچه ... دیدن ادامه » ی پرنده ها و غرش گذر قطارها.
مهسا علیزاده این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :


معمولا روزهای شنبه، نزدیک ساعت سه بعد از ظهر، دور و بر بندر « برسی» و ساحل رودخانه شلوغ می شد و دلیجانها، ارابه ها، گاریها و چهار چرخه ها در چهار صف به خط مستقیم پشت سر هم می ایستادند. آن روز هم وسایط نقلیه مختلف، دوچرخ و چهارچرخ، با بار صندوق و چلیک و زغال و مصالح ساختمانی و کاه و یونجه و غیره، در زیر ... دیدن ادامه » آفتاب سوزان ماه ژوئن به انتظار بازدید ماموران عوارض شهری مانده بودند و عجله داشتند که تا غروب شنبه خود را به داخل شهر پاریس برسانند.
مهسا علیزاده این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک ترجمه ضعیف با غلط چاپی زیاد
مهسا علیزاده این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود:


تنها سه نفر زیر سایبان قرمز و سفید ساندویچ فروشی مانده بودند : گردی، من و آشپز. من و گردی سر یک میز کهنه نشسته بودیم و روبروی هرکداممان یک همبرگر در بشقاب های فرورفته حلبی بود.آشپز پشت پیشخان بود و با لبه کاردک تاوه شیرینی پزی اش را می تراشید. او چند لحظه پیش زیر تاوه را خاموش کرده،اما بوی روغن هنوز باقی ... دیدن ادامه » بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :

کیان دستی به صورتش می کشد. نوک ریش های تازه جوانه زده کف دستش را سوزن سوزن می کند. چندبار خودکار را با ضرب آهنگ یکنواختی روی میز می زند. پیرمرد که به خاطر قوز کمرش تا نزدیکی های میز خم شده، آه و ناله ای می کند و برای چندمین بار از درد گردن و ستون فقراتش می گوید. هنوز صحبت هایش تمام نشده که کیان از روی صندلی ... دیدن ادامه » چرخانش نیم خیز می شود.
سمانه خانی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :


اولین باری که دین موریارتی را دیدم خیلی وقت نبود که با زنم به هم زده بودم. تازه از یک مرض سفت و سخت جان سالم به در برده بودم که فعلا بی خیال گفتنش می شوم، فقط این را بگویم که بک جورهایی مربوط می شد به طلاق پرفلاکتم و این احساس که فاتحه همه چیز خوانده است.
مهسا علیزاده این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من به متن انگلیسی کتاب (PDF) یه نگاه کردم . توی ترجمه حداقل 10 صفحه حذف شده . (تازه با یک نگاه سرسری)
تعجب می کنم وقتی قراره یک ترجمه به این شدت حذفی داشته باشد چرا سراغ ترجمه کتاب می روند
کاملا طبیعیه که وقتی کتابی ترجمه میشه کمی حذفیات داشته باشه. مخصوصا کتابی که ژانر رمانتیک داره. به نظر من داستان خیلی خوبی بود و ترجمش هم عالی بود :)
۲۸ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :

دیروز نود و چهار سالم شد. جشنی گرفتیم مثل همه ی جشن تولدهایی که می گیریم. سوزانه کیک شکلاتی درست کرده بود، نوع روستایی کیک زاخر که دستور تهیه اش رو مادرم از مادربزرگش یادگرفته بود و از دو تا جنگ جهانی و بحران اقتصاد بین المللی جون به در برده بود.
مهسا علیزاده و سپیده شوهانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من مترجم نتوانسته از عهده ترجمه بربیابد. ولی کتاب قشنگی است و به نظر من ارزش خواندن را دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2