دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

نگاشته‌های پررنگ

زمان رای گیری مسابقه‌ی راوی شهر فرا رسید.
همراهان گرامی شهرکتاب‌آنلاین
در ماه گذشته صدای گرم شما عزیزان زینت بخش مسابقه‌ی راوی شهر شد. برشی از کتاب‌های خوانده شده توسط شما عزیزان در شبکه‌های اجتماعی شهرکتاب آنلاین و صدای گرم شما در سایت شهرکتاب آنلاین قرار گرفت.
اینک ... دیدن ادامه » عنوان کتاب به همراه نام شما عزیزان در لینک‌های زیر قرار گرفته و شما عزیزان می‌توانید تا فردا 26 اسفند ماه به صدای مورد علاقه خود رای دهید.
از همراهی شما سپاسگزاریم
» رنج و عشق، خوانش آقای پیام امامی
» لیلی نام تمام دختران زمین است، خوانش خانم مریم رضایی
» یک عاشقانه آرام، خوانش خانم ماندانا افشارها
» وقفه در مرگ، خوانش آقای میلاد مشعشع
» من از گورانی‎ها می‌ترسم، خوانش خانم مهناز توفیق
» بابالنگ‌دراز، خوانش خانم فاطمه بخشی زاده
» شگفتی، خوانش خانم ستاره بابایی
» دودنیا، خوانش خانم بیتا ترابی
» پوست انداختن، خوانش خانم مهدیه سلطان محمدی
» در صحبت مولانا، خوانش خانم مهسا خان احمدی
» تنهایی پرهیاهو، خوانش آقای میلاد بهرامی فارسی
» سال بلوا، خوانش آقای البرز سیفی
» درک یک پایان، خوانش خانم زهرا راد
» گلستان سعدی، خوانش آقای سهند پژوهنده
» وقتی نیچه گریست، خوانش آقای مجید قدیانی
» عشق و چیزهای دیگر، خوانش خانم آمنه مجذوب صفا
» رنج‎های ورتر جوان، خوانش خانم فاطمه اسماعیلی
» مرشد و مارگاریتا، خوانش آقای مشتاق حسین
» فضیلت‌های ناچیز، خوانش خانم مریم گوهری
» مدرک، خوانش خانم فریماه افتخاری
» جهالت، خوانش خانم زینب اسماعیلی
» نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، خوانش خانم شیما مهدوی
» قلعه‌ی مالویل، خوانش خانم مینو بهرامیان
» بادبادک باز، خوانش آقای علی نجفی
» شازده کوچولو، خوانش خانم مینا محرابی
» غرور و تعصب، خوانش خانم دیما رکابی
» دال دوست داشتن، خوانش خانم فاطمه عسکر
» هنوز در سفرم، خوانش خانم متین میرزاده
» کیمیاگر، خوانش آقای سروش عبدالهی
» حدیث ابراهیمی، بابالنگ دراز
» دختر شینا، عالیه صفالو
۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

 

دید موری طاسک لغزنده‌ای

از سر تحقیر، زد لبخنده‌ای

کاین ... دیدن ادامه » ره از بیرون همه پیچ و خم است

وز درون، تاریکی و دود و دم است

فصل باران است و برف و سیل و باد

ناگه این دیوار خواهد اوفتاد

ای که در این خانه صاحبخانه‌ای

هر که هستی، از خرد بیگانه‌ای

نیست، میدانم ترا انبار و توش

پس چه خواهی خوردن، ای بی‌عقل و هوش

از برای کار خود، پائی بزن

نوبت تدبیر شد، رائی بزن

زندگانی، جز معمائی نبود

وقت، غیر از خوان یغمائی نبود

تا نپیمائی ره سعی و عمل

این معما را نخواهی کرد حل

هر کجا راهی است، ما پیموده‌ایم

هر کجا توشی است، آنجا بوده‌ایم

تو ز اول سست کردی پایه را

سود، اندک بود اندک مایه را

نیست خالی، دوش ما از بار ما

کوشش اندر دست ما، افزار ما

گر به سیر و گشت، می‌پرداختیم

از کجا آن لانه را می‌ساختیم

هر که توشی گرد کرد، او چاشت خورد

هر که زیرک بود، او زد دستبرد

دستبردی زد زمانه هر نفس

دستبردی هم تو زن، ای بوالهوس

آخر، این سرچشمه خواهد شد خراب

در سبوی خویش، باید داشت آب

سرد میگردد تنور آسمان

در تنور گرم، باید پخت نان

مور، تا پی داشت در پا، سرفشاند

چون تو، اندر گوشهٔ عزلت نماند

مادر من، گفت در طفلی بمن

رو، بکوش از بهر قوت خویشتن

کس نخواهد بعد ازین، بار تو برد

جنس ما را نیست، خرد و سالخورد

بس بزرگست این وجود خرد ما

وقت دارد کار و خواب و خورد ما

خرد بودیم و بزرگی خواستیم

هم در افتادیم و هم برخاستیم

مور خوارش گفت، کای یار عزیز

گر تو نقاشی، بیا طرحی بریز

نیک دانستم که اندر دوستی

همچو مغز خالص بی پوستی

یک نفس، بنای این دیوار باش

در خرابیهای ما، معمار باش

این بنا را ساختیم، اما چه سود

خانهٔ بی صحن و سقف و بام بود

مهرهٔ تدبیر، دور انداختیم

زان سبب، بردی تو و ما باختیم

کیست ما را از تو خیراندیش تر

کاشکی می‌آمدی زین پیشتر

گر باین ویرانه، آبادی دهی

در حقیقت، داد استادی دهی

فکر ما، تعمیر این بام و فضاست

هر چه پیش آید جز این، کار قضاست

تو طبیب حاذق و ما دردمند

ما در این پستی، تو در جای بلند

تا که بر می‌آیدت کاری ز دست

رونقی ده، گر که بازاری شکست

مور مغرور، این حکایت چون شنید

گفت، تا زود است باید رفت و دید

پای اندر ره نهاد، آمد فرود

گر چه رفتن بود و برگشتن نبود

کار را دشوار دید، از کار ماند

در عجب زان راه ناهموار ماند

مور طفل، اما حوادث پیر بود

احتمال چاره‌جوئی دیر بود

دام محکم، ضعف در حد کمال

ایستادن سخت و برگشتن محال

از برای پایداری، پای نه

بهر صبر و بردباری، جای نه

چونکه دید آن صید مسکین، مور خوار

گفت: گر کارآگهی، اینست کار

خانهٔ ما را نمیکردی پسند

بد پسند است، این وجود آزمند

تو بدین طفلی، که گفت استاد شو

باد افکن در سر و بر باد شو

خوب لغزیدی و گشتی سرنگون

خوب خواهیمت مکید، این لحظه خون

بسکه از معماری خود، دم زدی

خانهٔ تدبیر را، بر هم زدی

دام را اینگونه باید ساختن

چون تو خودبین را بدام انداختن

عیب کردی، این ره لغزنده را

طاس را دیدی، ندیدی بنده را

من هزاران چون تو را دادم فریب

زان فریب، آگه شوی عما قریب

هیچ پرسیدی که صاحبخانه کیست

هیچ گفتی در پس این پرده چیست

دیده را بستی و افتادی بچاه

ره شناسا، این تو و این پرتگاه

طاس لغزنده است، ای دل، آز تو

مبتلائی، گر شود دمساز تو

زین حکایت، قصهٔ خود گوشدار

تو چو موری و هوی چون مورخوار

چون شدی سرگشته در تیه نیاز

با خبر باش از نشیب و از فراز

تا که این روباه رنگین کرد دم

بس خروس از خانه‌داران گشت گم

پا منه بیرون ز خط احتیاط

تا چو طومارت، نپیچاند بساط




۲۵ اسفند زادروز پروین اعتصامی گرامی باد

۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب

یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد وبدون اینکه چیزی بگوییم چندثانیه‌ای به هم نگاه کردیم. بعد از چهارماه داشتیم دوباره یکدیگر را می‌دیدیم. اشک توی چشم‌هایم جمع شد. بازهم او اول سلام داد و همانطور که صدایش را بچگانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر می‌خواند گفت: "کجا بود خانم من؟ کجا بودی عزیز من؟ کجابودی قدم خانم؟

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #عالیه_صفالو در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۵ اسفند
با سلام
برای اولین باری که کتابی با موضوع 8 سال دفاع مقدس ایران رو خوندم واقعا علاقمند شدم به داستان این کتاب
ممنون از دوستی که این کتاب رو به من معرفی کرد
۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب

اول اکتبر
بابالنگ ... دیدن ادامه » دراز عزیز، من عاشق دانشکده هستم و بیشتر از ان عاشق شما هستم که مرا به دانشکده فرستادید آنقدر خوشحالم که از شدت هیجان خوابم نمی‌برد.
شما نمی‌دانید اینجا با پرورشگاه جان گریر چقدر فرق دارد. من در خواب هم نمی‌دیدم که چنین جایى وجود داشته باشد.
دلم براى دخترانى که نمى‌توانند به این دانشکده بیایند می‌سوزد و یقین دارم دانشکده‌اى که شما در موقع جوانى رفته‌اید به این خوبى نبوده است.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #حدیث_ابراهیمی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

کسی تکانش داد و بیدار شد. وسط بازار خوابیده‌بود و زندگی داشت دوباره در آن میدان آغاز می‌شد.
در ... دیدن ادامه » جست‌و‌جوی گوسفندانش، به پیرامونش نگریست و فهمید در جهان دیگری است. به جای آن که احساس اندوه کند، خوشحال شد. دیگر ناچار نبود به جست و جوی آب و غذا برود؛ می‌توانست به جست‌و‌جوی گنجش برود. یک پشیز هم در جیب نداشت، اما به زندگی ایمان داشت. شب گذشته تصمیم گرفته بود یک ماجراجو باشد، مانند قهرمانان کتاب هایی که اغلب می‌خواند.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #سروش_عبدالهی در سایت شهرکتاب آنلاین»


۲۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

از داستانت خیلی حظ کردم. ماشاالله خداوند استعداد زیادی به تو ارزانی داشته. حالا وظیفه‌ی توست که این استعداد را بپرورانی. چون کسی که استعداد خدادادش را هدر می‌دهد، گوساله‌ای بیش نیست. داستانت را از لحاظ دستور زبان درست و
از ... دیدن ادامه » لحاظ سبک، جالب نوشته‌ای. اما موثرترین عنصر داستانت طنز آن است. شاید الان معنی این کلمه را ندانی ولی روزی خواهی دانست. این چیزی است که بعضی نویسندگان بعد از سالها کار به آن می‌رسند و بعضی نمی‌رسند. تو با داستان اولت به آن دست یافته‌ای.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #علی_نجفی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزارو باید یاد بگیری!
اول ... دیدن ادامه » از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرت باشکوه متولد شد که بهش میگن نافرمانی! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسم عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بدی!
مادر شدن نه حرفه‌س، نه وظیفه! یه حق از بین هزارون حقیه که داری! بس که این حق رو فریاد میزنی خسته می‌شی و تقریبا تموم مواقع شکست می‌خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیباتر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می‌شی یا به مقصد می‌رسی یه خلاء رو تو خودت حس می‌کنی! واسه پر کردن همین خلاء باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه‌یی پیدا کنی!
آره! دلم می‌خواد تو دختر باشی! امیدم اینه که هیچ‌وقت حرفای مادرم رو تکرار نکنی، همون طور که من هیچ‌وقت تکرارشون نکردم!

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #شیما_مهدوی‌فر در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

خدا مشتی خاک را برگرفت می‌خواست لیلی رابسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می‌ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد عاشق می‌شود. لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان...

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مریم_رضایی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

آنچه نوشته‌ام، محبوبِ خوبِ آذری ِ من، یک برنامهی هفتگی‌ست.
فقط ... دیدن ادامه » همین. من و تو، مثل بچّه‌های مدرسه‌یی، دیدم که محتاجِ برنامه‌یی هستیم...

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #ماندانا_افشارها در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

مرگ نمی‌تواند ظالم باشد زیرا آنچه انجام می‌دهد دست کم از منظر خودش اصلاً ظالمانه نیست از سوی دیگر پس از چند ماه اعتصاب و وقفه در انجام وظیفه دیگر انتظار ندارید که گوش‌هایش اعتراضی بشنود و چشم‌هایش شاهد نگرانی مردم باشد تاکنون پیش نیامده کسی که قرار بود بمیرد نمیرد اما گویا در یک لحظه همه چیز تغییر کرده‌بود یعنی مدرکی در دست مرگ بود که نشان می‌داد دست کم در مورد یک نفر تقدیر مانند همیشه عمل نمی‌کند و اکنون موجودی که یونیفرم تاریخی خود یعنی کفن سیاه مشهور خود را بر تن و کلاه بر سر و داسی بلند در دست داشت روی صندلی نشسته بود و همان طور که با انگشت‌های استخوانی خود برمی ضربه میزد به اتفاقی می‌اندیشید که نمی‌توانست پاسخی برای وقوع آن پیدا کند

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #میلاد_مشعشع در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین


به ... دیدن ادامه » نحو غریبی ذهنم روشن است. جز آن چند لحظه‌ی اول که فکر می‌کردم یکی از اعضای خانواده‌ام مرده، در بقیه‌ی لحظات بر خودم و اطرافم کنترل کامل دارم. در آن سال‌های دور، وقتی همکلاسی کشاکویی‌مان شهین سلاطوری شب خوابید و روز بیدار نشد، مرگ مثل یک اتفاق، یا به قول مهربانو مثل یک event خودش را به من نشان داد.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مهناز_توفیق در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین


شما ... دیدن ادامه » هرگز هملت را خوانده‌اید؟ اگر نخوانده‌اید فوری شروع کنید بسیار عالی است. یک عمر وصف شکسپیر را شنیده بودم ولی تصور نمی‌کردم نوشته‌های او آنقدر عالی باشد و فکر می‌کردم آنچه می‌شنوم فقط تمجید و تحسین است.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #فاطمه_بخشی‌زاده در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

دنیا
شب ... دیدن ادامه » نمی‌توانم بخوابم. سرم پر از افکاری است که دست بردار نیستند! تک گویی‌های نمایشم. عناصر جدول مندلیف که باید از بر کنم. فرمول‌ها و معادله‌های جبر که باید یاد بگیرم. اولیویا، آگی.
جمله‌ی میراندا مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد: دنیا با آگی پولمن مهربون نبوده!


«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #ستاره_بابایی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
با سلام
امروز چهارمین روز از خرید من است و کتابها تحویل نشده است و هیچ شماره اَی هم پاسخگو نیست
۲۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

نمی‌دانیم چه روزی از هفته و چه فصلی از سال است. نمی‌دانیم آیا آفتاب زده یا شب همچنان ادامه تاریکی دیشب است. دیروز و پریروزمان را گم کرده‌ایم و آینده را با شمارش نفس‌های متلاطم پدر تخمین می‌زنیم.

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #بیتا_ترابی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

چیزی که به فکر تو دراگونس رسید این بود که پرستاران آن آسایشگاه شبیه کشیش‌ها بودند. کشیش‌ها همیشه هوای دیوانه‌ها را داشته‌اند، روایت‌هایی از زندگی و دنیا تعریف کرده‌اند که برای آن دیوانه‌ها فهمیدنی بوده؛ نفرت آن‌ها را تبدیل به عشق کرده‌اند، براشان آرامشی دست و پا کرده‌اند، شور و شعف و صفایی که دیوانه به آن احتیاج دارد تا دنباله‌ی خطش را بگیرد و برود.

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مهدیه_سلطان‌محمدی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بیقرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری. اگر چه او مدرک نشود و قابل ادراک نیست. عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع، هر چند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود، اما پروانه آن است که هر چند بر او آسیب آن سوختگی و الم می‌رسد از شمع نشکیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می‌زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هن حق نباشد، پس آدمی آنست که از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می‌گردد بی‌آرام و بی‌قرار و حق آنست که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد.

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مهسا_خان‌احمدی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 5