توجهات
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
اگر می‌خواهید نویسنده موفقی شوید، توصیه‌ استفن کینگ را آویزه گوشتان کنید

استفن کینگ، نویسنده آثار پرفروش ژانر وحشت خوانندگان فراوانی در سراسر جهان دارد. این نویسنده آمریکایی در کتاب خاطراتش نظرات خود را درباره روش‌های موفقیت در حرفه نویسندگی با دیگران در میان گذاشته که ما در دو بخش به توصیه‌های او جای می‌دهیم.

 

به ... دیدن ادامه » گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از ایندیپندنت، استفن کینگ، نویسنده شناخته‌شده آثاری چون «این»، «درخشش» و «ایستادگی» داستان‌هایی می‌نویسد که در سراسر جهان محبوب بوده و سالیانه درآمدی حدود 17 میلیون دلار را برای او به همراه می‌آورد.
 
کینگ در کتاب خاطراتش تحت عنوان «درباره نوشتن» دیدگاه‌های ارزشمند خود درباره نویسنده‌شدن را با دیگران به اشتراک می‌گذارد. او در جایی از کتابش چنین نوشته: «نمی‌توانم به شما دروغ بگویم که هیچ نویسنده بدی در دنیا وجود ندارد. متأسفم اما نویسندگان بد زیادی در دنیا وجود دارند!» و اگر شما دوست ندارید جزء نویسندگان بد دنیا باشید، بهتر است به پیشنهادهای او فکر کنید:
 
- به جای تماشای تلویزیون کتاب بخوانید:
اگر در آغاز راه نویسندگی هستید باید تماشای تلویزیون را برای همیشه از یاد ببرید، زیرا دشمن خلاقیت شما خواهد بود. نویسندگان باید به خود بنگرند و سپس با تخیلات خود به زندگی برگردند. برای انجام این کار باید کتاب بخوانید. اگر می‌خواهید نویسنده شوید زیاد بخوانید و زیاد بنویسید.
 
- خود را برای شکست‌ها و انتقادات آماده کنید:
در این راه نه تنها خودتان به توانایی‌تان شک می‌کنید، بلکه دیگران نیز به شما و توانایی‌تان تردید خواهند داشت. اگر نویسنده، هنرمند، مجسمه‌ساز و خواننده شوید قطعاً کسی وجود دارد که شما را از ادامه راه ناامید کند. در این صورت حتی اگر حوصله ندارید باید به نوشتن ادامه دهید. متوقف کردن کاری به دلیل سختی آن، ایده بسیاری بدی است و به تخیل شما ضربه می‌زند. بهترین راه مقابله با شکست، خوش‌بینی است.
 
-وقت خود را برای خوشحالی دیگران هدر ندهید:
نگران واکنش دیگران به نوشه‌های خود نباشید. ادب بخشی از حرفه نویسندگی نیست. خود کینگ نیز در آغاز حرفه‌اش متهم به نوشتن داستان‌های وحشتناک و تنگ‌نظرانه می‌شد، اما پس از 40 سالگی دریافت همه نویسندگان مهم دنیا گاهی به بی‌استعدادی متهم شده‌اند. او معتقد است نویسنده نمی‌تواند همه خوانندگان را راضی نگه دارد بنابراین باید دست از نگرانی بردارد.
 
- در آغاز برای خود بنویسید:
شما به این دلیل می‌نویسید که نوشتن برای شما شادی می‌آورد. من برای لذت نوشتن به نویسندگی روی آوردم و اگر شما هم بتوانید این کار را برای لذتش انجام دهید، برای همیشه نویسنده باقی می‌مانید.
 
- درگیر موضوعاتی شوید که نوشتن‌اش سخت است:
مهم‌ترین چیزها سخت‌ترین آن‌هاست! نوشتن شکل محدود فکر کردن و داستان بخشی از دنیای کشف‌نشده انسان‌ها است. نویسنده باید در پی کشف موضوعات مهم و جدی باشد.
 
- در هنگام نوشتن به هیچ چیز دیگری توجه نکنید:
نوشتن عملی کاملاً شخصی است. میز خود را در گوشه دنجی از خانه قرار دهید و هر گونه وسیله حواس‌پرتی را از خود دور کنید. پنجره‌ها را ببندید؛ تلفن را خاموش کنید. با در بسته بنویسید و با در باز ویرایش کنید. حریم شخصی شما در هنگام نوشتن بسیار اهمیت دارد.
 
- متظاهر نباشید:
یکی از عادت‌های بد نویسندگان در هنگام نگارش کتاب جستجوی کلمات بهتر است؛ کلمات بلندی که فکر می‌کنند نوشته را زیباتر می‌کند. اما این به مانند این است که لباس مهمانی بر تن حیوان خانگی خود کنید!! نوشتن کلمات دشوار بلند نشانه نوشته‌ای متظاهرانه و پر از تزویر است و نشان از نویسنده‌ای بدون اعتماد به نفس دارد.
 
- از نوشتن پاراگراف‌های بلند و به کار بردن قید پرهیز کنید:
«قیود دوست شما نیستند. در واقع راه جهنم با قیدها آذین شده است.» بیان حالت انجام یک فعل کمک خاصی به خواننده نمی‌کند و کلمات دیگری هستند که بدون بیان مستقیم حالت، منظور موردنظر را به مخاطب منتقل می‌کند. به پاراگراف‌های خود نیز توجه کنید تا با ریتم و آهنگ داستانتان همخوانی داشته باشد و خواننده را خسته نکند.
 
- زیاد به دستور نگارش توجه نکنید:
از نظر کینگ دقت در نوشته اهمیت ندارد و اغواگری و جذابیت کلمات مهم است. «درستی دستور نگارش هدف داستان نیست. قصه‌گویی و دادن حس خوب به خواننده از اولویت‌های داستان است. باید طوری بنویسید که خواننده فراموش کند در حال خواندن داستان است.»
 
- هنر توصیفی خوبی داشته باشید:
«توصیف با تخیل نویسنده آغاز می‌شود اما باید با تخیل خواننده پایان یابد. آنچه را که دوست دارید به خواننده نشان دهید، تصویرسازی کنید و سپس آنچه را در ذهن خود می‌بینید ترجمه کنید و به شکل کلمه روی کاغذ بیاورید. باید جوری اتفاقات و اشیا را توصیف کنید که خواننده احساس کند در آن لحظه حضور دارد.
بهترین راه برای نوشتن توصیف خوب نیز وضوح در مشاهده
و سپس در نگارش است. از تصاویر تازه و کلمات شاد استفاده کنید تا خواننده خسته نشود. در بسیاری از مواقع خواننده، داستانی را به خاطر خسته‌کننده بودن کنار می‌گذارد و قطعاً در همان لحظه داستان، نویسنده اولویت‌هایش را از یاد برده است و غرق قدرت توصیفی خود شده و در این کار زیاده‌روی کرده است!»
 
۲ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهی به رمان جاده اثر #کورمک_مک‌کارتی

کورمک مک کارتی ازسرشناس ‌ترین نویسندگان زنده آمریکا است.تعدادی از آثار او به فیلم نیز تبدیل شده‌اند،که جاده یکی از آنها است. مک کارتی به خاطر نوشتن این کتاب جایزۀ پولیتزرسال۲۰۰۷ را برنده شد.جاده به دلایل مختلف کتابی در خور توجه است. داستان این رمان در آخرالزمان اتفاق می افتد. وقتی که حیات در زمین به دلیل رعد و برقهای شدید و تغییرات عظیم و مخرب جوّی، به تدریج از صحنه حیات محو می‌شود.تمام موجودات زنده نابود شده‌اند و تنها تعداد اندکی انسان زنده مانده‌اند که آنها نیز چیزی نمانده بر اثر گرسنگی، بیماری یا کشته شدن به دست همنوعان خود نیست و نابود شوند.کتاب روایتگر سفر پدر و پسری به جنوب است که ظاهراً هوایی گرمتردارد. پدر وپسر در میان تمام بی رحمی ‌ها و پلیدی ‌های جهان پیرامون خود،به یکدیگرعشق می ورزند و با امید رسیدن به جنوب انگیزه‌ای برای زنده ماندن می یابند.پسرک،که بعد از آن حوادث ویرانگرچشم به جهان گشوده، شناختی از چگونگی زندگی در جهان پیش از این حوادث ندارد و تنها زندگی را از رهگذر چیزهای باقی‌مانده بر زمین و داستانهای پدرش،در ذهن مجسم می‌کند.جاده روایتگر جهانی است که خود عقیم است و نشانه‌های انسانیت را هم کمرنگ و کمرنگ ترمی‌کند. در رویکرد دینی و مذهبی٬آخرالزمان دوره‌ای است که بدی بر خوبی پیروز می‌شود و شر همه جا را فرا می‌گیرد.از منظر کتاب٬آخرالزمان دورانی است که اختلاف و تفاوت میان خوبی و بدی از میان می‌رود.زندگی و مرگ یکسان می‌شوندد؛ نه اینکه یکی بر دیگری غلبه کند، بلکه هردو همزمان وجود دارند و در نقطه‌ای غیر قابل شناخت و پیش‌بینی بریکدیگر اثر می‌گذارند. انسان میان دو مفهوم خیر و شر، مرگ و زندگی، که مدام به هم تبدیل می‌شوند، سرگردان است. بی تفاوتی او نسبت به هرکدام از این دو وجه،امید جدیدِ زندگی اوست. بدون این بی تفاوتی زندگی امکان پذیر نیست. انسان رمان جاده، که همزمان هم نیک است و هم بد؛هم مرده و هم زنده. مواجهۀ انسان با مرگ و زندگی، موجب برتری یکی بر دیگری نمی‌شود. جاییکه مرگ غریب الوقوع است به یکباره زندگی پیدا می‌شود و بلعکس. انسان همواره میان نشانه‌های متضاد در نوسان است. در میانۀ حضور و غیاب زندگی به سرمی‌برد. حضور زندگی به معنای غیاب مرگ نیست و حضور نیکی به معنی خوب بودن. بلکه این قبیل مفاهیم که تا پیش از این آشتی ناپذیر و کاملاً مجزا به نظر می‌رسیدند، در این اثر مدام در حال تبدیل شدن به یکدیگرند و یکی جای دیگری را می‌گیرد. به همین دلیل این رمان با مضمون« تفاوت» دریدا، فیلسوف ساختارشکن فرانسوی، نزدیک می‌شود. از نظر دریدا تفاوت داشتن به معنی به تعویق افتادن و متفاوت بودن از سایر چیزها است. بدین معنی که معنای یک واژه برای ما همواره با رجوع به واژه‌ای جدید  پیدا می‌شود و لذا این معنا هیچ وقت محقق نمی شود و در سلسه‌ای از دال‌ها سرگردان می‌ماند. از طرف دیگر یک واژه تنها زمانی برای ما یک دال مجزا و قابل تشخیص است که با سایر دال‌ها متفاوت باشد... در این اثر، زندگی همواره اینجا- نه که آنجاست، جایی در جنوب در انتهای جاده و حضورش همواره به تعویق می‌افتد. از طرف دیگر انسا‌ن‌ها زمانی متوجه زندگی می شوند که مرگ را در دیگران می‌بینند. چون همانند سایرین اجسادی بی‌جان نیستند و با آنها تفاوت دارند، پی‌می‌برند که زنده‌اند. زندگی دیگر مفهومی نیست که بلافاصله به آن آگاه شوند، بلکه در طول جاده یا همان سلسۀ دال‌ها همواره به تعویق می‌افتد و تنها از روی تفاوتش قابل شناسایی است. نکتۀ دیگر این است که همزمان با ویرانی و بی بار شدن زمین، انسانیت رو به زوال گذاشته است. گویی انسان این مفهوم را از مکان و از جایی بیرون از خود کسب کرده است. چون زمین جایی برای زندگی بود، انسانها انسانی رفتار می کردند. اکنون که زمین از نقش بخشنده و مادرانۀ خود خارج شده انسانها مجازند برای بقای خود همه چیز را زیر پا بگذارند. به عبارت دیگر تمدن هزارسالۀ بشر نتوانسته است مفهوم نیکی و انسانیت را درونی سازد. با پیدایش نیاز و عدم حضور قانون و نیروهای بازدارنده، اغلب انسانها از مبانی اخلاقی روگردان شده‌اند. رمان در کنار لحن ناامیدکننده و تأسف برانگیزی که دارد،باشخصیت پسرک،پنجره‌ای روبه مفهوم نیکی و انسانیت می‌گشاید. پسرک کسی است که بدون دیدن تمدن و پس از وقوع حادثه متولد شده است.امااو به عنوان «پاس دارندۀ آتش»بدون اینکه لذت نیکی راچشیده باشد، به این مفهوم پایبند است.دروجودپسرک نیکی امری فطری است.پسرک برای انسانهای مانده درراه دل می‌سوزاند،پدرش راازکشتن دیگران بازمی‌دارد و مفهوم زندگی رادرعشق می‌یابدونه امکانات.او عشق به پدرش را به تمام مردم تعمیم می‌دهد.رمان نوید زندگی‌ای بهتررا نمی‌دهداماهمین که امکان پیدایی انسانیت رادرجهانی تهی ازاخلاق،منتفی نمی‌داندودروجودپسرکی آنرا خلاصه می‌کند،خوددستاوردی بزرگ برای بشریت است.

منبع: ... دیدن ادامه » کتاب پارسی
۲۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی دربارۀ کتاب «نزدیک داستان» اثر علی خدایی

«در همۀ تصویرهایی که این کتاب در ذهنم باز می‌کند» از سینی‌های مسی بزرگ پر از آجیل تا سینما مایاک اصفهان و دیوان الفت و مارمالادِ قنادی هشت‌بهشت و تویوتای قهوه‌ای زاون قوکاسیان چیز مشترکی هست که مدتها بود در کمتر کتابی یافته بودم. البته داستان همان داستان‌های همیشگی است؛ داستان بیماری و مرگ، عشق و ازدواج، سرنوشتهای تلخ و شیرین و ... . شخصیتها هم همان شخصیتهای همیشگی‌اند؛ مادر و مادربزرگ و پدربزرگ. خوب مگر قصه چیست جز بازی کردن با رویدادها و اشخاص و شاخ و برگ دادن به آنها. اما شاید دهه‌ها بود که کمتر پیش می‌آمد قصه‌ای مزه‌ای بیاورد زیر زبانم و من بی‌آنکه برایم مهم باشد که بالاخره کی با کی ازدواج کرد و یا کی سرنوشتش چطور رقم خورد، آرام‌آرام قصه را بچشم و کیف کنم؛ مهم هم نباشد که سینما مایاک رفته باشم، سنم به دیدن فروشگاه فردوسی قد دهد یا نه، مادربزرگم شب یلدا آش دوشوار پخته باشد و یا ... . اصلا چند دهه‌ای بود که مادر، محبت، دوست، زیارت و حتی اصفهان و طبس از قصه‌ها غایب بود، نه اینکه نباشد، بود؛ ولی انگار چیزی کم داشت. انگار در رگ کاراکترهای قصه خون جریان نداشت، درِ خانه‌ها که باز می‌شد بوی برنج دم‌کشیده نمی‌آمد، در چارباغش خبری از «مسافران تازه‌واردی که عابرین را دید می‌زدند» نبود. شب‌ها و روزها تفاوتی نداشت؛ شب قدرش قدری نداشت و شب یلدا همان سی‌ام آذرِ تقویم بود و تفأل زدن به حافظ هم کلیشه‌ شده بود. انگار نه انگار که برای همۀ ما بالاخره پیش آمده که یلداهایی حافظ را فراموش کرده باشیم و بعدش دلمان سوخته باشد، و یا مثل نویسنده وقتی بچه بودیم دیوان را در حوض انداخته باشیم و ازقضا همین‌ها هم بوده که از آن شب، یلدایی فراموش نشدنی ساخته. شب یلدای این داستان مثل شبهای یلدای کودکی خودمان است، نه اینکه عینا همان باشد، ولی با خواندش وارد «لحظۀ مشترکی» با نویسنده می‌شویم. علتش این است که «زندگی» با همۀ تفاوتهایش امری مشترک است. چیزیکه فرق دارد «تفالۀ زندگی» است، که اتفاقا «زندگی» نیست و فقط «زنده بودن» است. مرگ، زنده بودن را تهدید می‌کند و نه زندگی را. زندگی آن عصارۀ ماندگار و مشترک است، تصویری که به چنگ نمی‌آید ولی تماشایی است و مبهوتمان می‌کند؛ مثل تصاویری که می‌افتد در آینه‌کاریِ حرم حضرت رضا و «در آینه‌ها همه هستیم، ولی تا می‌خواهی دست بزنی و بپرسی: پس کجایید، نیستید! می‌روند در تراش آینه‌ای دیگر می‌لغزند». آینه‌کاری از همۀ تکثر پیش رویش مجلسی پرتلالو و مواج و رقصنده می‌سازد که پنداری همه، نامدگان و رفتگان، در آن حاضرند. آینه‌کاری مثل گرفتن گلاب از گل است. حقیقتِ داستان هم عصّاریِ زنده بودن است برای گزارش کردنِ زندگی. قصه گفتن سخت است چراکه زندگی سیال و به بیان نیامدنی است و مدام از دستمان سُر می‌خورد ولی به قول عطار شروع قصه از جایی است که برمی‌آشوبیم و عزم گفتن ناگفتنی‌ها می‌کنیم. در «زندگی» ورای مادرها که سمیه‌اند یا زهرا یا مریم، «مادرانگی» مشترک است؛ یعنی عصاره‌ای محبت‌آمیز. نویسنده با خواندن «سوگ مادر» مسکوب، «مادرانگی» را مرور کرده و ما نیز با خواندن «نزدیک داستان» مادرانگی را دوباره در مادرمان می‌یابیم، حتی اگر دیگر نباشد. نه فقط مادری که دوستی را هم در دوستی او با زاون مرور می‌کنیم. ما دوست زاون نبوده‌ایم ولی مهم نیست؛ تاریخ سینما و دغدغه‌های زاون، آنطور که نویسنده تعریف می‌کند، می‌شود دریچۀ ملاقات ما با زاون «از نزدیک». اصفهان و مشهد را هم همینطور باید «از نزدیک» شناخت. چه فرقی می‌کند که با اتوبوس به اصفهان برویم یا قطار، در هتل اقامت کنیم یا خانۀ اقوام، اصلا اصفهان برویم یا نرویم، مهم این است که بفهمیم چیست که اصفهان را اصفهان کرده؛ آن چارباغ و عکاسی‌ها و خیاطی‌هایش، آن نقش‌جهان و چادرهایش و به قول نویسنده آن «شیشه‌های رنگی اصفهانی‌اش که در آن می‌شود اصفهان را هر جور که بخواهیم تماشا کنیم که پر از آقای حقوقی، گلشیری و الفت است. پر است از هشت‌بهشت و چهارباغ، پر از حمام و قبرستان». این اصفهان است که هم صفوی است و هم قاجاری و هم امروزی. هم دورنمای اصفهان شاردن است و هم عکسهای هولتسر و هم نقشۀ سیدرضا خان. برای چشیدن این عصاره واسطه‌ای اصفهانی نیازست؛ کسی که اهل اصفهان باشد، نه فقط زادۀ اصفهان یا ساکن اصفهان. باید با دلش به دلِ اصفهان راه برده باشد و آن را ملاقات کرده باشد و الحق نویسنده کتاب چنین است. من هم معتقدم که کتاب «نزدیک داستان» اثر علی خدایی، داستان نیست عین زندگی است، برای همین از هر داستانی به حقیقتِ داستان نزدیک‌ترست که انقدر خوب می‌تواند ما را «هم‌داستان» کند. من به سهم خود این کتاب را برای همۀ کسانی که می‌خواهند حالشان خوب شود تجویز می‌کنم؛ نزدیک داستان به قلم علی خدایی و با صدای علی خدایی.

نوشته ... دیدن ادامه » سید محمد بهشتی
۱۸ دى
یادداشتی که در مورد کتاب نوشته شده برای سید محمد بهشتی نیست؟
۱۸ دى
ممنون که گفتید.‌‌..
بله نوشته سید محمد بهشتی هست، به اشتباه نویسنده نام دیگری ذکر شده.
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سیصد سال، دویست سال و حتی صد سال پیش، دختر به دنیا آمدن به هیچ وجه موجب شوربختی و نگرانی نبود. من در کتاب‌هایی که پدرم از عمویم امانت می‌گرفت و اجازه می‌داد من هم آن‌ها را بخوانم، خوانده بودم که شهرزاد قصه‌گو به واسطه‌ی هوش و خرد خود، هزار و یک شب خود را از خطر مرگ رهانده و پس از آن نیز به مقام همسری شهریار رسیده بود. در گذشته، زن‌ها ... دیدن ادامه » موسیقی می‌نواختند، درس می‌دادند، شعر می‌گفتند، در جنگ‌ها شرکت می‌کردند و به تجارت مشغول می‌شدند. اما کسانیکه پس از خلفا بغداد را به تسخیر خود درآوردند، این میراث گذشتگان را از یاد بردند.
۱۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انگلیسی‌ها یه ضرب‌المثل دارن که می‌گه: به مردی که سیگار نمی‌کشه و عرق نمی‌خوره اعتماد نکن.
البته سیگار و عرق چیز خوبی نیست، اینو انگلیسی‌ها هم می‌فهمن. اما منظور اینه که مردی که پنچری‌های کوچیک نداره، شاید یه پنچری بزرگ داشته باشه...


۱۴ دى
ان‌شا الله که این شاید درصدش خیلی کم باشه
:-))))
۲۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه ساعات دلنشینی‌ست که پس از سال‌ها دوری، عشق را در آغوش بگیری... آزادی بر همه مبارک باد... زندگی می‌خندد... دربدری‌ها پایان می‌یابد... چشم‌به‌راهی‌ها... اضطراب‌ها و دلهره‌ها رنگ می‌بازد... و اما، استبداد... ظلم... ستم...چه زمانی ریشه‌کن خواهد شد؟!...»
۱۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عمر نگران چه می‌شودها بودم. به لبم رسید. کم کم یاد گرفتم که دیروز و فردا را ول کنم. به جهنم که چه شد، به درک که چه می شود.

۱۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرم همیشه می‌گفت: زود خوابیدن و زود بیدار شدن
آدم را سالم، پدل‌دار و عاقل می‌کند
در خانه، ساعت هشت چراغ‌ها خاموش بود
و ... دیدن ادامه » سپیده‌دم با بوی قهوه و بیکن و نیمرو
از خواب بلند می‌شدیم.
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد
جوان‌مرد و مفلس
و فکر می‌کنم چندان هم عاقل نبود.
من نصیحت او را گوش نکردم
دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم.
حالا نمی‌گویم دنیا را فتح کرده‌ام
اما ترافیک صبح‌ها را دیگر ندارم
از خیلی از دردسر‌های معمولی دورم
و با آدم‌های جدید و بی‌نظیر آشنا شده‌ام
یکی از آن‌ها
خودم
کسی که پدرم
هرگز
او را نشناخت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
-کوتاه در مورد اسیمیلاسیون یهودیان (همانند سازی)

در دوران باستان ,همجواری آیین هلنی یونان و سنت یهود , منجر به تاثیر گیری های دو جانبه شده و تشکیل "یهودیت هلنیستی " شده بود.زمانیکه مکابیان یهود بر سلوکیان یونانی پیروز شدند , تلاش کردند که این تاثیر هلنیسم و یهودیت هلنی بر یهودیان را کم کنند .اما بسیاری از یهودیان منطقه زبان و فرهنگ یونانی را پذیرفتند و پروسه تعدیل و تغییر سنت یهود آغاز شد.

در ... دیدن ادامه » اواخر قرن ۱۸ این پروسه در اروپای غربی در میان یهودیا ن اشکنازی شدت گرفت.بویژه در آلمان که "Haskala یا رنسانس فرهنگی یهودیان " ظهور کرد.موفقیت اولیه این تلاش امید به بهبود شرایط یهودیا ن از طریق ادغام آنها در جوامع غیر یهودی را زیاد کرده وبویژه در میان طبقات بالای یهودیا ن طرفدارزیادی پیدا کرد.
بتدریج سکونت تعداد زیادی یهودی در شهر های بزرگ بر شیوه زندگی آنها تاثیر گذا شت و حضور آنها را در اقتصاد و فرهنگ پررنگ تر کرد.اما هیچ کدام سبب نشد که قانون این کشور ها حقوق مساوی برای یهودی ها قائل شوند . وقتی که برابر سازی قانونی یهودی ها در آلمان به نتیجه نرسید, بخشی از یهودیهای شهرنشین و تحصیلکرده نیروی خود را صرف کار فرهنگی و انتشار آرمان هاو ایده های روشنفکرانه خودنمودند .ایده ها و آرمان هایی که به زعم آنها امکان پیشرفت را به یهودیها میداد .این ایده ها در حقیقت ایجاد یک جور "یهودیت آلمانی " بود که بتواند حقوق مساوی برای یهودیان کسب کند .
همزمان با اوج گیری ناسیونالیسم در اروپا , هم مسیحی ها و هم یهودی ها درگیر پاسخ به این پرسش بودند که چگونه هرملتی, میتواند یهودی های خود را درون فرهنگ ملی خود ادغام کند و اگر نتوانست باید با آنها چگونه برخورد کرد .
یهودیان طرفدارتغییر با از بین بردن ساختار جمعی سنتی یهودی، Kehilla , کوشیدند که اهمیت "ملیت متمایزو مبتنی بر قومیت "یهود را کاهش دهند ,اما این تلاش ها لزوما تحمل اکثریت غیر یهودی این کشور ها را نسبت به یهودیا ن زیاد نکرد.
پروسه "همانند سازی " حتی تا تغیر دین به مسیحیت هم پیش رفت.برای مثال هیچ کدام از بازماندگان موسی مندلسون (فیلسوف یهودی مشهور درنهضت روشنگری آلمان که او را موسی سوم پس از موسی کلیم و موسی میمون میدانند ), بر دین یهود باقی نماندند .
طرفداران همانند سازی ,قبیله گرایی و ویژگی های خاص فرهنگ یهود را عامل اصلی خصومت علیه یهودیا ن میدانستند و اعتقاد داشتند که تعهدات و وابستگی های قومی در میان یهودیان باید سست ترشود. این بحث ها یهودیا ن را به سمت سوالات فلسفی در باب هویت یهودی کشا ند, چه کسی یک یهودی است؟ تا چه میزان یهودیا ن باید از حق متمایز بودن خود به سود برابری شهروندی خود بگذرند ؟
اما علیرغم همه این تلاش ها ی روشنفکران یهودی برای همانند سازی , نه تمایل توده یهودی به حفظ سنت ها کم شد , نه گرایش های ضد یهودی در اروپا خاموش شد . در کنار این راه حل های مسالمت میز و روشنفکرانه ,همواره شیوه های دیگرحل "مساله یهود " از جمله مهاجرت به سرزمین های دیگر و تشکیل سرزمین یهودی هم سیر خودش را طی می کرد...
رضا قائمی و علیرضا اعرابی این را خواندند
امیرحسین آل عوض و مریم جمالی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمینه تاریخی رمان "خانواده موسکات"

آیزاک بشویس سینگر در کتاب "خانوداه موسکات" به بهانه روایت سرگذشت یک خانواده ثروتمند یهودی در ورشو، در فاصله شروع قرن بیستم تا اولین روز حمله هیتلر به لهستان، سنت‌ها و آداب و رسوم یهودیان حسیدی لهستان را روایت می‌کند. انگار این داستان حجیم بنای یادبود این قوم است، که در زمان داستان از سه‌میلیون نفر بیشتر بودند (جنگ جهانی دوم بیش از 90% یهودیان لهستان را نابود کرد)، و تعدادشان در حال حاضر حدود چهارصدهزار نفر تخمین زده می‌شود و اغلب در آمریکا، انگلستان و اسرائیل زندگی می‌کنند.
حسید ... دیدن ادامه » در لغت به معنی پارساست. جنبش حسیدی به عنوان یک جنبش احیای معنویت در قرن هجده میلادی در اوکراین به‌وجود آمد و به سرعت در شرق اروپا گسترش یافت. امروزه حسیدیون زیرگروهی از یهودیان اولترا-ارتدکس محسوب می‌شوند و ویژگی بارزشان انزواطلبی اجتماعی و محافظه‌کاری مذهبی است.
حسیدیون به فرقه‌های گوناگونی تقسیم می‌شوند، فرقه‌هایی که از آنها با عنوان "بیت" یا "خاندان" نام برده می‌شود و هر یک خاخام مستقل خود را دارند. تکریم خاخام و اطاعت از او جزء اصول کلیدی تفکر حسیدیون است، زیرا خاخام مقامی معنوی تلقی می‌شود و هر مومنی باید برای نزدیک شدن به خداوند به او نزدیک شود. این خاندان‌ها باورهای یکسانی دارند اما سنت‌ها و آدابشان با هم تفاوت دارد.
علاوه بر خاخام بیالودرونا خاخامهای حسیدی دیگری نیز به مراسم آمدند- خاخامهای نوومینسک، آمشینف، و کوژنیتز. آکیبا، که به تازگی جینا را طلاق داده بود، با پدرش خاخام سنتسیمین سوار یک کالسکه شده بود. او روی بالشی که با خود آورده بود نشسته بود تا خیالش راحت باشد که هیچ‌جای بدنش با پارچه پشمی-کتانی صندلی، پارچه‌ای که در شریعت موسی حرام بود، در تماس قرار نمی‌گیرد. (از متن کتاب)
وقتی جمعیت کم شد، آنها که مانده بودند فرصت یافتند با دهن باز به خاخامهای مهمان خیره شوند؛ برخی ریش سیاه و بقیه ریش حنایی، با کلاه‌های مشکی و پالتوهای ابریشم آستر پوستی؛ هریک در حلقه حفاظت خادمان و ملازمان خود. پایوتهای‌شان در باد تکان می خورد، گردنشان را با شال‌گردن پشمی پوشانده بودند، آه می‌کشیدند، از انفیه‌دانهای بزرگ یک انگشت انفیه برمی‌داشتند، با یکدیگر مودبانه احوالپرسی می‌کردند، اما خیلی کم حرف می‌زدند. خاندانهای حسیدی از گذشته‌های دور با هم اختلاف داشتند. وقتی خاخام بیالودرونا خاخام سنتسیمین را دید، رویش را برگرداند؛ حالا که آکیبا و جینا از هم جدا شده بودند، رابطه خویشاوندی که به سبب ازدواج فرزندانشان پیدا کرده بودند از بین رفته بود. با این همه آکیبا، احمق ساده‌دل، به خاخام سنتسیمین نزدیک شد و گفت: "سلام علیکم، پدر زن،" و آن یکی با بی‌حوصلگی شانه بالا انداخت و گفت "سلام علیکم."(از متن کتاب)

یهودیان بیش از هزار سال در لهستان زندگی کرده‌اند. به برکت رواداری مذهبی و خودمختاری اجتماعی، لهستان چندین قرن سکونتگاه یهودیان و مرکز فرهنگ یهودی بوده است. از سال 1025 میلادی، سالی که پادشاهی لهستان بنیاد نهاده شد، تا سال 1569 میلادی، سال تشکیل اتحاد مشترک‌المنافع لهستان-لیتوانی، لهستان پرمداراترین کشور اروپا بود. از این رو این کشور را بهشت یهودیان می‌نامیدند. از قرن هفدهم میلادی به بعد، بر اثر رشد جنبش اصلاح‌طلب پروتستان و مقابله کاتولیک‌ها با آن، مدارای مذهبی لهستان به تدریج کم و کمتر شد. پس از تجزیه لهستان در 1795 و نابودی لهستان به عنوان یک کشور مستقل، یهودیان لهستان تابع قوانین قدرت‌های تجزیه کننده- امپراتوری به‌شدت یهودستیز روسیه، امپراتوری اتریش-مجارستان و پادشاهی پروس- شدند. با اینهمه، لهستان، که پس از جنگ جهانی اول استقلال خود را دوباره به‌دست آورد، مرکز یهودیان اروپا بود و بیش از سه‌میلیون یهودی در این کشور زندگی می‌کردند.
در آن روزها یهودستیزی در تمام اروپا سیر صعودی داشت. انزواطلبی یهودیان و بی‌علاقگی‌شان به ادغام در اکثریت غیریهودی جمعیت لهستان در رشد تنش بین یهودیان و لهستانی‌ها و بالاگرفتن موج یهودستیزی نقش کمی نداشت. در سرشماری سال 1921 بیش از 74% یهودیان لهستان ییدیش یا عبری را زبان مادری خود اعلام کرده بودند. این رقم در سال 1931 به 87% رسید.
یانک هرگز از شنیدن سرگذشت این مردمی که هشتصدسال در لهستان زندگی کرده بودند و هنوز زبان لهستانی را یاد نگرفته بودند خسته نمی‌شد. از کجا آمده بودند؟ آیا واقعا از اولاد عبرانیان بودند؟ آیا ممکن بود از نوادگان خزرها باشند؟ چه باوری آنها را در کنار هم نگه می‌داشت؟ آن ریشهای سیاه مثل ذغال یا سرخ مثل آتش، آن چشمهای وحشی، آن صورتهای رنگ‌پریده اشرافی را از کجا آورده بودند؟ چرا مردم تا این حد از آنها متنفر بودند؟ چرا مرتب از سرزمینی به سرزمین دیگر رانده می‌شدند؟ چه نیرویی آنها را سرازپانشناخته به انگستان، آمریکا، آرژانتین، آفریقای جنوبی، سیبری، استرالیا می‌کشاند؟ چرا دقیقا این مردم بودند که موسی، داود، پیامبران، عیسی، حواریون، اسپینوزا، کارل مارکس را به جهان عرضه کرده بودند؟ (از متن کتاب)

هجوم یهودیان روسی- بخصوص از اوکراین، جایی که در طول جنگ داخلی بیش از 2000 پوگروم اتفاق افتاد- مشکل را تشدید کرد. طبق پیمان صلح ریگا یهودیان بیرون‌ رانده شده مختار بودند محل اقامت خود را انتخاب کنند. صدهاهزار یهودی به لهستان آمدند و به اقلیت پرشمار یهودیان جمهوری دوم لهستان اضافه شدند. بی‌ثباتی ناشی از این رشد ناگهانی جمعیت در افزایش تمایلات ضدیهودی نقش به‌سزایی داشت، و نتیجه‌اش تبعیض، طرد، خشونت در محیط دانشگاه‌ها، و ظهور "جوخه‌های ضدیهود" بود که به جناح‌های راست‌گرا وابسته بودند.
در دوران پیلسودسکی، که مخالف یهودستیزی بود، اوضاع بهتر شد. سال‌های 1926 تا 1935 از نظر بسیاری از یهودیان دورانی خوش محسوب می‌شود. به‌دنبال رکود اقتصادی، و پس از مرگ پیلسودسکی در 1935 شرایط یهودیان رو به وخامت گذاشت.
پیدایش روش‌های تولید انبوه کالا و فروشگاه‌های بزرگ بر کسب‌وکار آنها تاثیری منفی داشت. منابع تامین معاش تقریبا سیصدهزار یهودی که کسب‌وکارهای خانوادگی داشتند از بین رفت. این وضعیت منجر به روی آوردن یهودیان به تحصیل در دانشگاه‌ها شد. در سال 1928 درصد دانشجویان یهودی در دانشگاه‌های لهستان 20.4 بود که هیچ تناسبی با نسبت جمعیت آنان به کل جمعیت لهستان نداشت. رشد یهودستیزی این نسبت را در 1931 به 7.5% رساند.
در راهِ خانه پینی مجبور بود تند راه برود. محله غیریهودی از نزدیکی خیابان شلیسکا شروع می‌شد، و یهودی ممکن بود به دردسر بیفتد. افراد نارا، نازیهای لهستانی، عادت داشتند با چماقهای پلاستیکی گشت بزنند، و آنها را چپ‌وراست بر سر یهودیان بکوبند. میانبرزدن از میان باغ ساکسون می‌توانست به قیمت جان آدم تمام شود. یکی از نوه‌هایش، پسر دختر بزرگش، مجبور بود ایستاده در کلاسهای دانشگاه شرکت کند، زیرا دانشجویان غیریهودی اجازه نمی‌دادند یهودیان بنشینند، یا می‌خواستند که دانشجویان یهودی جدا از دیگران روی نیمکتهای "گتو" بنشینند. و آن ابلهان بر حق خود برای هم‌نشینی با دشمنان بنی‌اسرائیل پافشاری می‌کردند!

بخش بزرگی از کارگران لهستان به اتحادیه‌های کارگری پیوستند. این اتحادیه‌ها تحت نفوذ سوسیالیست‌هایی بودند که سال 1923 پس از انشعاب به حزب کمونیست لهستان و انترناسیونال دوم پیوستند.

"آقای یانووار. درصد یهودیان کمونیست به نحو شگفت‌انگیزی بالاست. نسبتش حقیقتا خارق‌العاده است. آیا روشنفکران یهودی خبر دارند؟ در این مورد چی فکر می‌کنند؟"
"قربان، این ناشی از موقعیت نامساعدی است که یهودیا دارن. ما را در مشاغل دولتی نمی‌پذیرند، در کارخانه‌ها هم نمیتونیم کار بگیریم. یهودستیزی کمونیسم را به‌وجود میاره."
"خوب، فرض کنیم اینطوره، آیا رهبران یهودی متوجه هستند که رواج کمونیسم در میان توده‌های یهودی باعث میشه یهودستیزی ده‌ برابر، صد برابر شدیدتر بشه؟"
"ما این را هم میدونیم. این یک چرخه معیوبه." (از متن کتاب)

سینگر این کتاب را در فاصله کوتاهی پس از پایان جنگ دوم جهانی منتشر کرد. او که در سال 1902 میلادی در یک خانواده یهودی حسیدی ورشو به دنیا آمده بود تا سال 1935، چهارسال پیش از شروع جنگ جهانی دوم و پیش از زمانی که داستان "خانواده موسکات" به پایان می‌رسد در این کشور زندگی کرد. مثل بسیاری از یهودیان اروپا، که بالاگرفتن موج یهودستیزی را حس می‌کردند و بنیه مالی و/یا جسمی مهاجرت را داشتند، سینگر در 33 سالگی به آمریکا مهاجرت کرد.
بنابراین سینگر سالهای کودکی، نوجوانی و بخشی از جوانی خود را در همان دورانی در لهستان گذراند که داستان کتاب "خانواده موسکات" در آن می‌گذرد. پدرش خاخام بود و مادرش دختر یک خاخام دیگر (درست مثل یکی از قهرمانان کتابش، آسا هشل بنت). خانواده‌اش مدتی در خیابان کروخمالنا زندگی می‌کرد. (جایی که دو قهرمان کتاب پس از دوران دشوار جدایی دوباره به‌هم می‌رسند.) وقتی هفت ساله شد خانواده‌اش به "ّبیت" خاخام رادزیمین نقل مکان کرد و پدرش مدیر مکتب‌خانه شد. بنابراین عجیب نیست اگر او آداب و رسوم خاندان‌های خاخامی لهستان و یهودیان این کشور را به خوبی بشناسد و هربار عیدی یا آیینی را با ریزترین جزئیاتش توضیح بدهد: عید سوکوت یا عید سایبان‌ها، عید گشایش(حنوکا)، روش هشانا (سال نوی یهودی)، عید پسح، عید پوریم، عید سیمحا تورا، سدر (اولین شب عید پسح)، ....
حسیدیون بیالودرونا نانوایی خیابان کروخمالنا را اجاره کرده بودند تا بتوانند نان فطیر عید پسح را مطابق دستور شرع درست کنند. تمام کارها را رَبی آرون و دیگران انجام دادند. آنها در چلیکی کاملا نو آب ریختند و گذاشتند یک شب بماند. حسیدیون خودشان میزها را تمیز کردند، وردنه‌ها را سابیدند، پاروی نانوایی را، و تخته‌هایی را که لایه‌های خمیر روی آن بریده و خط انداخته می‌شد. آنها برای خط انداختن نان فطیر از غلطک استفاده نمی‌کردند، بلکه آن را، به سبک قدیم، با چنگک چوبی سوراخ‌سوراخ می‌کردند. (از متن کتاب)

اما توصیف سنت‌ها، آیین‌ها و اعیاد یهودیان حسیدی فقط یکی از مضامین کتاب "خانواده موسکات" است. درست است که تندباد جنگ جهانی دوم حسیدیون لهستان را تقریبا نابود کرد- کشت یا به مهاجرت واداشت- این قوم، مثل هر قوم یا ملت دیگری، علاوه بر آن در معرض نابودی فرهنگی، یا به‌عبارت بهتر دگردیسی فرهنگی به وسیله عواملی بودند که آن سنن در طول قرن‌ها برای دور نگهداشتنشان شکل گرفته بودند. سینگر در این کتاب که گستره‌ای تقریبا چهل ساله را می‌پوشاند این دگرگونی‌ها را نیز نشان می‌دهد: پسر خاخام از دین برمی‌گردد و در آرزوی فراگیری علوم دنیوی به ورشو مهاجرت می‌کند. دختر خاخام دیگری از شوهر به‌شدت متدینش جدا می‌شود تا با عشق دوران کودکی‌اش ازدواج کند. خانواده‌های متمول یهودی دخترانشان را به مدارس جدید می‌فرستند و بعد دیگر قادر نیستند آنها را وادار به ازدواج‌های قراردادی و بر سر گذاشتن کلاه‌گیس زنان متاهل یهودی کنند. دختران با مردان غیریهودی ازدواج می‌کنند، از خانه فرار می‌کنند، خیانت می‌کنند و طلاق می‌گیرند. خاندان‌های خاخامی از رونق می‌افتند.
گفته‌اند که "خانواده موسکات" با رمان‌های بزرگ روسی، مثلا آثار تولستوی، پهلو می‌زند. این کتاب خانواده بزرگ و ثروتمندی در گتوی ورشو را در اوج ثروت و مکنت تا فروپاشی و فقر دنبال می‌کند. داستان با ازدواجِ سومِ بزرگِ این خانواده پدرسالار آغاز می‌شود، و به تفصیل یا گذرا سرگذشت تعدادی از افراد این خانواده را تا اولین روز بمباران ورشو به‌وسیله آلمان نازی دنبال می‌کند.
برخی از پرشمار شخصیت‌های این رمان روشن‌تر و زنده‌تر از بقیه تصویر شده‌اند، شخصیت‌هایی که نقش اصلی را در داستان این خانواده برعهده دارند: رِب مشولام موسکات، بزرگِ مقتدر و باهوش خانواده، داماد خوش‌گذران و دم‌غنیمت شمرِ او آبرام شاپیرو، پیشکارش کوپِل، نوه‌اش هداسا، و البته آسا هشل بنت، جوان روستایی جاه‌طلبی که تصادفا با این خانواده آشنا می‌شود و سرنوشتش با آنها گره می‌خورد. برخی دیگر سیاهی لشکرند، مطلقا بی‌نام و نشان، به برخی بسیار گذرا اشاره شده. اما کتاب، به زعم من روزنی می‌گشاید بر زندگی مردمی که ما خیلی کم می‌شناسیم، هرچند بخش بسیار کوچکی از آنان در ایران زندگی می‌کنند، و یکی از اعیادشان به داستان استر و مردخای مربوط می‌شود که گویا در دوران خشایارشا پادشاه هخامنشی اتفاق افتاده است.
رمان خانواده موسکات "قهرمان" ندارد. هیچ آدمی سیاهِ سیاه یا سفیدِ سفید نیست. سینگر هم‌کیشان و هم‌وطنانِ خود را نه تقدیس می‌کند نه تقبیح. آنان نیز مردمی هستند مثل هر قوم دیگری. دروغ می‌گویند، دزدی می‌کنند، به یکدیگر کمک می‌کنند یا یکدیگر را می‌آزارند. عاشق می‌شوند، خیانت می‌کنند، بیرحمند و دلسوز. آدم‌های واقعی. شخصیت‌های کتاب تقریبا همه باورکردنی و واقعی‌اند، آشنا به‌نظر می‌رسند؛ و یکی از جذابیت‌های اصلی این رمان همین است.
رمان "خانواده موسکات" از همان صفحات اول ما را وسوسه می‌کند و به دنیای خود می‌کشاند، و بعد ما به سینگر اعتماد می‌کنیم و در سفر به شهر دوران کودکی او همراهش می‌شویم. "خانواه موسکات" از آن دسته رمان‌هاست که از همان ابتدای داستان با خواننده ارتباط برقرار می‌کند.
این رمان خواننده‌اش را، هم در جهان خیال و هم از نظر عاطفی، به دنیایی می‌برد که او پیش از آن از وجودش بی‌خبر بوده. این رمان قدرت ایجاد همدلی دارد، ما را می‌ترساند، منزجر می‌کند، سرمان را گرم می‌کند و شگفت‌زده‌مان می‌کند.
هرچند موضوع این کتاب زندگی یهودیان حسیدی لهستان است نه مرگشان به‌عنوان یک قوم، پایان کتاب از این سرنوشت شوم خبر می‌دهد.
"خانواده موسکات" اولین کتاب سینگر است که به انگلیسی منتشر شده (مترجم A. H. Gross، ناشر Alfred A. Knopf نیویورک، 1950). نسخه ییدیش کتاب یازده صفحه از ترجمه انگلیسی (که ماخذ ترجمه فارسی بوده) حجیم‌تر بوده است. آن نسخه با فرارِ بخش کوچکی از خانواده موسکات و رسیدن آنها به فلسطین به پایان می‌رسد. پایانی نسبتا امیدبخش در مقایسه با ترجمه حاضر.
سینگر برنده نوبل ادبیات سال 1978 میلادی است. او دست کم 18 رمان، 14 داستان کودک، دهها داستان کوتاه و چندین مقاله و خاطره‌نویسی منتشر کرده است. سینگر نسخه ییدیش کتاب "خانواده موسکات" را به یاد برادرش اسرائیل، که او نیز نویسنده بود، و پس از مرگ وی منتشر کرد. از ترجمه انگلیسی کتاب حاضر تقریبا 70 سال گذشته است، و در کمال شگفتی، و البته از بخت خوب مترجم، کتاب تاکنون به فارسی ترجمه نشده بود. در حقیقت بسیاری از آثاز این نویسنده، که یکی از بزرگان ادبیات ییدیش به شمار می‌رود، هنوز به فارسی ترجمه شده‌اند. آثاری از قیبل:
شوشا (Shosha, 1978) که داستان پسر خاخامی است که عاشق دوست دوران کودکی‌اش شوشاست. داستان در محدوده زمانی مشابه "خانواده موسکات" آغاز می‌شود اما جنگ دوم جهانی را نیز در برمی‌‌گیرد.
برده (The Slave, 1962) سرگذشت مرد فرهیخته‌ای به نام یاکوب است که پس از قیام (و قتل عام) خملنیتسکی به‌بردگی فروخته می‌شود و به زنی غیریهودی دل می‌بازد. کتاب از دید یاکوب تاریخ ساکن شدن یهودیان را در لهستان در پایان قرن هفدهم میلادی بازمی‌گوید. با وجود این که اکثر کاراکترهای کتاب یهودی‌اند، نگاه کتاب به یهودیان ارتدکس انتقادی است.
ابله (Meshugah, 1981-1983) داستان دیوانه‌وار یک مثلث عشقی بین مردی متاهل به نام مکس، نویسنده‌ای به نام آرون و زنی به نام میریام؛ هر سه از بازماندگان هولوکاست. آرون همان قهرمان کتاب شوشاست و داستان در سالهای 1950 در نیویورک می‌گذرد.
خانه اربابی (The Manor, 1967) این کتاب روایت دشواری‌های یهودیان سنتی در رویارویی با تغییرات اجتماعی لهستان در پایان قرن نوزدهم میلادی است. کاراکتر اصلی کتاب کالمان یاکوبی است، مردی که در مرز کهنه و نو ایستاده و قادر نیست هیچ یک را به تمامی بپذیرد.
ملک اربابی (The Estate, 1969) که به نوعی ادامه داستان "خانه اربابی" است.






رضا قائمی و علیرضا اعرابی این را خواندند
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
..این زندگی رو که من رو می‌بلعه کامل نشناخته بودم،
و چیزی که من رو از مرگ می‌ترسونه اینه که یقین دارم زندگی،بدون من سپری خواهد ‌شد.
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلن روب‌گریه، نویسنده «ژلوزی» در ۱۹۲۲ در شهر برست فرانسه به دنیا آمد. بعد از پایان تحصیلات متوسطه در ۱۹۴۴ به دانشکده کشاورزی رفت و مهندس شد. تا سال ۱۹۴۸ در مؤسسه ملی آمار فرانسه خدمت کرد. وی اولین رمان خود به‌نام «پاک‌کن‌ها» را در سال ۱۹۵۳ منتشر کرد. به‌گفته محمدتقی غیاثی چند روزی هم به‌مناسبت شرکت در یک جشنواره سینمایی در ایران به‌سر برد. روب‌گریه همراه کلود سیمون، ناتالی ساروت، میشل بوتور، و چندتایی دیگر به جریانی در ادبیات فرانسه تعلق دارد که به «رمان نو» معروف شده است. آلن روب‌گریه اصول این جریان را در کتابی به نام «در دفاع از رمان نو» شرح داده است.
در رمان ژلوزی هیچ چیزی بر پایه اصول و قواعد داستانگویی معمول نیست. پیرنگ، عناصر داستان و شخصیت پردازی به رسم معمول در ژلوزی وجود ندارد. اما در عین حال همه چیز روشن است. این روشنایی نه تنها به دلیل توصیفات نوری بی نظیر در رمان بلکه به دلیل پرداخت تمام این پیچیدگی‌ها به نحو احسن است. راوی ژلوزی در جابه جای خانه پنهان است و از گوشه و کنار آن ساختمان ویلایی قصه را برای خواننده روایت می‌کند. اما نه آن قصه معمول همیشگی و نه آن طوری که خواننده به آن عادت دارد. پنجره‌ها، کرکره‌ها، درها ،دیوارها و خلاصه همه چیز در اینجا نقش اساسی بازی می‌کند. همه چیز به جز آنچه که تشنه شنیدن و خواندنش هستیم.
غیاب و نبودنی که روب گریه در ژلوزی رقم میزند بی‌نهایت درخشان است. درخشان و هنری. یک نورپردازی ویژه در صفحه به صفحه کتاب وجود دارد که تاریک و روشنایی آن بسته به وضعیت موجود و روابط بین دو کاراکتر"آ" و "فرانک" مدام تغییر می‌کند. در ژلوزی تمام نورها را تجربه می‌کنیم؛ نور اول صبح، ته مانده نور غروب، تاریکی مطلق شبانه و صدای زیبای کائنات،زنجره ها، صدای بال زدن سوسک‌ها و پرندگانی که معلوم نیست دقیقاً کجا پرواز می‌کنند. همه چیز در این رمان به نحو چشمگیری حس می‌شود. اوبژکتیو موجود در این رمان از نوع ساختگی و خنثی نیست. همه چیز از دوربینی دوطرفه دیده می‌شود و صرفاً نمی‌توان به مثابه سیاهه‌ای از اشیا به آن نگاه کرد.
خواندن ... دیدن ادامه » ژلوزی به مثابه حس کردن چیزهاست با چشمان بسته. از صفحه اولی که داستان آغاز می‌شود،می‌توانی چشمانت را ببندی و دستت را به دست راوی بسپاری. بدون هیچ نگرانی. راوی تمام سوراخ سنبه‌های این خانه زیبا و پردر و پنجره را بلد است و تو را به درستی هدایت خواهد کرد. همه چیز در این خانه طور دیگری است. حتی ساده‌ترین چیزها. چیزهایی که هیچ وقت در عمرت به آنها نیم نگاهی هم نینداخته‌ای. در این خانه حتی رد لاشه هزارپای گوشتی و چندش آور هم برایت جالب است و همینطور طرز کشته شدن‌اش و ردی که روی دیوار از خود به جای می‌گذارد.
در ژلوزی وقت داری با خیال راحت مدت‌ها به کاراکترها زل بزنی و حرکاتشان را دقیق بررسی کنی. از لای کرکره‌ها و پنجره‌های نیمه باز. بدون هیچ عجله‌ای. می‌توانی لباسهایشان را به دقت تماشا کنی و تمام کارهای روزمره‌شان را با صبر و حوصله تعقیب کنی.
خواندن ژلوزی درک تازه‌ای از چیزهاست. درک تازه‌ای از اشیا، از نور،ازتاریکی و صداهایی که در شب می‌پیچد و درک تازه‌ای از چرخش‌های زمانی. آنگونه که واقعاً وجود دارند نه آنگونه که به ما تلقین کرده‌اند.
در ژلوزی گاهی نفس‌ات به شماره می‌افتد و دچار اضطراب می‌شوی. هراسی که به هنگام ورود به مکانهای ناشناخته داری. هراس از آدم‌هایی که خوب نمی‌شناسی‌شان. در ژلوزی آنقدر به راوی نزدیک هستیم که انگار از چشمان او به دنیای داستانش خیره شده‌ایم.
«آلن روب گریه» نویسنده مشهور فرانسوی و از بنیانگذاران جنبش «رمان نو» در سن ۸۵سالگی در سال ۲۰۰۸ از دنیا رفت.
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیست و هفتم شهریور
روز شعر و ادب پارسی
روز بزرگداشت استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به #شهریار
گرامی ... دیدن ادامه » باد


ای چشم خمارین تو و افسانه نازت
وی زلف کمندین من و شبهای درازت
شبها منم و چشمک محزون ثریا
با اشک غم و زمزمه راز و نیازت
بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی
بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت
گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی
هر چنبره ماری است به گنجینه رازت
در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبده بازت
صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار
ای جاده انصاف ندیدیم ترازت
شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت
علیرضا اعرابی و Mehdiboronloo Boronloo این را خواندند
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو مثل یکی از اون سگایی. سگای ناخواسته ای که همه ی عمر باهاشون بدرفتاری شده. آدم میتونه مدام بهشون لگد بزنه و لگد بزنه. اما اونا بازم برمیگردن ، گریه و زاری می کنن و دم تکون میدن. شروع کن! امیدوارم کارت اینبار متفاوت باشه.« تو یه سگی ».

وضعیت تو عین گه بود....

بوی ... دیدن ادامه » بد شراب.....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلفرد هیچکاک شاید همه چیز را در مورد خطاهای ممکن در حدس و گمان هایمان در مورد آنچه از پنجره ای می بینیم گفته باشد. پائولا هاوکینز روزنامه نگار لندنی در اولین رمان پرفروش و مهیجش ، با عنوان دختری در قطار با به کارگیری محدودیت هایی که قاب پنجره ایجاد می کند، نقاطی تاریک و مبهم را خلق کرده است. راشل قهرمان داستان هر روز با قطار مسیری را رفت و آمد می کند، از پنجره قطار به بیرون نگاه می کند و معمولا با خود یک بطری مشروب دارد. شخصیتی به هم ریخته، آشفته، افسرده است که از کار بیکار شده و هنوز در سوگ پایان زندگی مشترکش به سر می برد. اعتیاد شدید به مصرف الکل باعث ایجاد اختلال فراموشی حوادث هنگام مستی او شده است، این مساله همزمان می شود با اتفاقات مهمی در داستان در رابطه با گم شدن زنی که بعدا جسدش بیرون از شهر پیدا می شود. وضعیت روحی روانی راشل به عنوان راوی اصلی داستان، به گونه ای است که نمی توان به آنچه روایت می کند به راحتی اعتماد کرد و این مساله به ابهام داستان بیشتر می افزاید.

او به خاطر مستی و مصرف الکل از کار اخراج شده است، با این وجود هنوز هر روز مسیر بین آشبری، شهری جدید در حومه ی لندن را به سوی ایستگاه اوستن با قطار رفت و آمد می کند و این رفت و آمد روزانه با قطار به بخش اصلی زندگی اش تبدیل شده است. البته بیشتر از خود سفر منظره ی خیابانی که در مسیر هر روزش است است که برایش اهمیت دارد. زمانی راشل با همسرش تام در این خیابان سکونت داشتند، و حال تام با همسرش جدیدش آنا و دخترشان در آنجا زندگی می کنند. نگاه کردن به خانه ای که قبلا خودش در آن زندگی می کرده است برایش زجرآور است. راشل برای تسکین این درد به تماشا و تصور زندگی زوجی ناشناس می پردازد که چند خانه آن طرف تر از خانه ی تام هستند. با آنچه هر روز از از دور از زندگی آن ها می بیند به تصور کردن زندگی این زوج می پردازد و برای آن ها اسم انتخاب می کند، جیسن و جس، و شغل های پر زرق و برق (پزشک همراه جهانگردان برای جیسن، و شغلی در صنعت پوشاک برای جس) و زندگی پر از عشق و فداکاری را در ذهنش برای آن ها تصور می کند.

بروز ... دیدن ادامه » اختلالات در حافظه اش و ناتوانی اش در به یاد آوردن آنچه به هنگام مستی اش رخ داده است باعث آزار و سردرگمی اش می شود و مسایلی همچون خشونت و حس شرمندگی به این مشکل می افزاید. شبی در زیر گذر خیابانی که شخصی او را به شدت کتک می زند، او زخمی و خونین به خانه بر می گردد و می خوابد، بیدار که می شود چیزی از آن چه اتفاق افتاده به یاد نمی آورد. تنها پیامی از شوهر سابقش دریافت کرده است که او را به خاطر پرسه زدنش حول خانه شان و ترساندن آنا نکوهش می کند، این همان شبی است که مگان در آن گم می شود و این ابهام در ذهنش به وجود می آید که آیا او مسول گم شدن جس، شخصیتی است که در ذهنش ساخته بود یا خیر (که بعدا مشخص می شود اسم واقعی اش مگان است).

برخلاف شخصیت خیالی که راشل از مگان در ذهن خود ساخته،‌ مگان زنی است تنها و دارای مشکلات روحی فراوان که مرتکب اعمال نادرستی شده است. رابطه ای خشک و وخیم با جیسن (اسم واقعی اش اسکات است و متخصص آی تی است) دارد. اسکات در پرونده گم شدن مگان یکی از مظنون های پلیس می شود و بعدا ارتباطی بین راشل و اسکات شکل می گیرد.
راشل مکررا با شوهر قبلی اش تماس گرفته و پیام می فرستد و حتی یک بار حین مستی وارد خانه شان شده و کودک آن ها را با خود بیرون می آورد. پس از گم شدن مگان، خودش را قاطی بررسی های پلیس می کند و ریسک های زیادی به خاطر رسیدن خودش به آرامش انجام می دهد. بر اساس آنچه از پنجره ی قطار دیده است به پلیس پیشنهاداتی برای حل پرونده می دهد، ریسک هایی همچون ارتباط نامتعارف با اسکات و گرفتن وقت مشاوره با روان درمان مگان از او سر می زند.

تصور اینکه همه این اتفاقات چگونه ممکن است به شیوه ای باور پذیر روایت شود مشکل است اما دختری در قطار با ساختار روایی اش توانسته داستان را به خوبی پیش ببرد و خواننده را با خود به درون داستان بکشد. از زبان راشل و به ترتیب تاریخ وقوع حوادث نویسنده شروع می کند به روایت داستان پر از اندوه مگان که اکنون گم شده و کسی از او خبر ندارد و تیتر اول اخبار شده است، روایت تغییر مسیر می دهد به داستان آنا که نگرانی هایش از جانب زن قبلی همسرش که تعادل روانی ندارد روز به روز رو به افزایش است. نوع بیان شخص اول روایتگر داستان دیوانه کننده، دقیق است و صورتی اخبار گونه دارد. “کابوسی که امروز دیدم متفاوت بود. در آن من کار اشتباهی مرتکب شدم که نمی دانم چه کاری است، تنها چیزی که می دانم این است که نمی توانم آن را بفهمم، می دانم که اکنون تام از من متنفر شده و دیگر با من صحبت نمی کند و با همه در مورد کارهایی که کرده ام صحبت کرده است و حال همه بر ضد من هستند، همکلاسی هایم ، دوستانم حتی مادرم. آن ها با انزجار به من نگاه می کنند، کسی به من گوش نمی دهد و کسی نیست که اجازه دهد بگویم که تا چه حد متاسفم. حال بسیار بدی دارم، نا امیدم و احساس گناه می کنم، نمی دانم و نمی توانم فکرش را بکنم که ممکن است مرتکب چه عملی شده باشم.”

خواننده رمان گاهی با توجه به تصورات و افکار خودش، ارتباط عاطفی اش با شخصیت های داستان را در هم می آمیزد، راشل با رفتارهای غیر منطقی و آسیب هایی که به زندگی اش وارد کرده است گاهی خواننده را به همدردی با خود وا می دارد و گاهی به خاطر اشتباهاتش به سختی می شود از او حمایت کرد. آشنایی راشل با زندگی مگان و در نهایت رسیدن به قاتل مگان، از یک پنجره و دیدن زندگی آنان از دور و از داخل قطاری در حال حرکت آغاز می شود، قطاری که هر روز مسیری تکراری را با آن می رفت و برمی گشت.

منتقد: جین هانف کورلتیز
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خم شدم تا اتاق زیر پایم را ببینم، آنگاه توانستم مستی و از خودبی خودیِ شونِدی را حس کنم. غرابت دنیایی که از ورای سوراخ زیر شیروانی دیده می شود فراتر از تصور است. شیزوکو درست زیر پایم قرار داشت و سرش پایین بود؛ هرگز تصور نکرده بودم زاویه ای که از آن به فرد نگاه می کنیم تا این حد بتواند روی نظرمان اثر بگذارد.
علیرضا اعرابی این را خواند
فرشته حسین پور و امیرحسین آل عوض این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

عشق یک گِن است. برای این‌که بدانی چرا این‌قدر باارزش است، باید بیش‌ازاندازه چاق باشی. چربی‌هایی را که سال‌به‌سال زیاد شده، لایه‌لایه اضافه شده و بر روی هم انباشته شده، نظم و نظام می‌بخشد و بعد روبه‌رویش می‌ایستد و به اثری که خلق کرده نگاه می‌کند. عشق تاجر خیال است. خیالاتی را که در گوشه و کنار مانده‌اند بیرون می‌آورد، می‌شوید، ... دیدن ادامه » پاک می‌کند، آراسته می‌کند و آن را با سر رویی آراسته و تمیز به صاحب خیال می‌بخشد. عشق انسان را زیبا می‌کند؛ بی پروا با تصاویر بازی می‌کند؛ یعنی با چهره‌ها، یعنی با آینه‌ها. آدم‌های قهرکرده را با آینه‌ها آشتی می‌دهد؛ تنهایان را در آینه‌ها تکثیر می‌کند.
عشق یک گن است. روزی می‌آید که در مکان و زمانی غیرمنتظره بندهایش پاره می‌شود. بدون آن‌که فرصتی برای بررسی اتفاقات بماند، چربی‌هایی که از دست فشار گن خلاص شده‌اند، از درزهای گن بیرون می‌زنند. در آن کشمکش، در یک چشم به‌هم زدن، بدن به حالت اولیه‌اش برمی‌گردد. عشق یک گن است. برای این‌که بدانی چرا این ‌قدر کوتاه و گذرا است، باید بیش‌ازاندازه چاق باشی.
امیرحسین آل عوض این را خواند
آرش رخش این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز نمرده بودم، ولی داشتم به سرعت می گندیدم.
کی تو این وضعیت نبود؟
همه مان مسافر این کشتی سوراخ هستیم و دلمان هم خوش است که زنده ایم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


به یاد می‌آورم که مادرم پرستو را از هر پرنده‌ای بیش‌تر دوست دارد.
زمین‌گیر ... دیدن ادامه » نیست،مهاجر است و در فصل‌های سال سفر می‌کند،با زمان همراه و مثل آب در آن روان است ولی آشیانه را از یاد نمی‌برد و هر بهار سوار بر بالِ فصل بازمی‌گردد.
رضا سمنانی و امیرحسین آل عوض این را خواندند
محمدرضا نجفیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درست یا نادرست، من زمان ازدواجم را با مرگ پدرم مرتبط می‌دانم. شاید در کرات دیگر روابط دیگری حاکم باشد. پیش از این، مشکل بود آن‌چه را که فکر می‌کردم می‌دانم، به زبان بیاورم. تا جایی که می‌دانم، چند وقتی از مرگ پدرم نگذشته بود که سر قبرش رفتم و آن روز، تاریخ مرگش را یادداشت کردم. فقط تاریخ مرگش را، چون آن روز تاریخ تولدش برایم اهمیتی ... دیدن ادامه » نداشت. من صبح به قبرستان رفتم، همان‌جا غذای مختصری خوردم و غروب برگشتم. اما چند روز بعد خواستم بدانم چند ساله بود که مرد. برای یادداشت تاریخ تولدش، بایستی به قبرستان برمی‌گشتم.
امیرحسین آل عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

فیلسوفان حوصله ام را سر می برند.
زبانشان تلخ است ،
امیال ... دیدن ادامه » آنها آنقدر بی تابانه است که هیچ گاه أرضا نمی شود

وقتی کسی عاشق است ، نمیتواند فکر کند .
سودای آن دارد که خانمان خویش بر باد دهد
هیچ فکری را پیش خودش نگه نمی دارد
همه را به سوی دلدارِ می فرستد
وقتی کسی عاشق است
انگار مست است ،
رها از خویشتن ، آزاد از هفت دولت
جیب خود را خالی و نامش را گم می کند ...
Majid Abouzar این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می ترسم از زنان زیبا
بیشتر
از زن های زیبایی
که ... دیدن ادامه » نام هایی زیبا دارند

می ترسم از زندان
بیشتر
از زندان هایی
که نام هایی زیبا
بر آن ها گذاشته باشند

مثلا همین دریا
که زندانی ست
با میله هایی از آب

می ترسم این خشکی
ادامه ی همان دریا باشد
و ما سال ها
در زندانی زندگی کرده باشیم
که تنها
وقتی باران می آید
میله هایش را می بینیم
علیرضا اعرابی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اصرار در اندوه، چون از مدت معین بگذرد، دلیل بر خامی فکر است
و کم ظرفی و بی تجربگی
و ضعف نفس را نشان می‌دهد.
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 4