دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
دختری که از چنگ داعش گریخت
—------------------------------------------—
ماجرای واقعی فریدا خلف دختر ایزدی که به دست داعش اسیر شده و چندماه در اسارت داعش ماند تا بالاخره توانست به همراه دوستانش از اردوگاه نظامی داعش فرار کنند.
—-------------------------------------------
حیرت‌انگیز ... دیدن ادامه » و تاثیرگذار... روایتی از درد و رنج و در عین حال امید و اراده برای زندگی، تصویری از دنیایی که حکومت داعش برای مردم عراق و سوره درست کرده‌اند(گاردین)
روایت فریدا از اسارت در چنگ داعش، تنها در مورد وحشت زندانی شدن توسط جنگجویان داعش نیست. او زندگی تحت سلطه‌ی حکومتی را توصیف می‌کند که خود را نژاد برتر می‌داند.(نیویورک ژورنال)
—---------------------------------------—
قسمتی از کتاب.....
فاجعه روز پانزدهم ماه آگوست 2014 اتفاق افتاد. تا زمانی که زنده هستم هرگز نمی‌توانم آن روز را فراموش کنم. مثل همه‌ی روزهای دیگر ماه آگوست شروع شد؛ با طلوع آفتاب زیبا، خانواده‌ام به افتخار پافشاری روی ایمان و عقیده خودشان روی پشت بام در حال عبادت بودند. کمی بعد از آن، آن‌ها را دیدم؛ سیزده ماشین که به سمت روستای ما می‌آمدند. آن وانت‌های زهوار در رفته اعراب نبودند، بلکه ماشین‌های جدید با تجهیزات نظامی پیشرفته بودند. ماشین‌ها پر از نیروهای داعش با لباس‌های سیاه بودند. از وحشت فریاد زدم. این ترس به کل خانه انتقال یافت و پدرم هم متوجه شد. داد زدم: «دارن می‌آن. اونا دارن می‌آن.» گریه می‌کردم و می‌گفتم: «دارن می‌آن مارو بکشن.» مادر و برادرانم هم کمی بعد همراه من با وحشت شروع کردند به گریه کردن. مادرم پرسید: «واقعاً؟ اونا رو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سؤالم اینه که آیا امروز هم موافقید که دیوار یه چیز انسانی و کشتن آدم‌ها در مرز اقدام صلح‌آمیزی بوده؟
دست خالی‌اش را بلند می‌کند، نفسی تو می‌دهد و فریاد می‌کشد: «بیشتر... از... همیشه...» مشتش را پایین می‌آورد.
برای لحظه‌ای میخکوب شده‌ام. بعد نگران می‌شوم که نکند خانم فون شنیتسلر مانع ادامه‌ی مصاحبه شود. به سرعت می‌پرسم: «به نظرتون ضروری بوده؟»
«من ... دیدن ادامه » اون رو ضروری نمی‌دونستم. بلکه بیش از حد ضروری بود! یه ضرورت تاریخی بود. اون دیوار مفیدترین سازه تو کل تاریخ آلمان بود! تو کل تاریخ اروپا!»
- چرا؟
- چون مانع می‌شد امپریالیسم شرق رو آلوده کنه. جلوشو می‌گرفت.
——
اشتازی، ارتشی داخلی بود که تحت نظر دولت کار می‌کرد. وظیفه‌اش دانستن همه‌چیز راجع‌به همه‌کس و با استفاده از هر ابزاری که می‌خواست بود. می‌دانست مهمانانتان کیستند، می‌دانست به چه کسی تلفن می‌کنید و می‌دانست آیا سر و گوش همسرتان می‌جنبد یا نه. بوروکراسی‌ای بود که در تمام جامعه‌ی آلمان شرقی پخش شده بود؛ آشکارا یا مخفیانه، یک نفر در هر مدرسه، هر کارخانه، هر بار و هر ساختمان مسکونی بود که گزارش همکاران و دوستان خود را به اشتازی می‌داد. اشتازی چنان به جزئیات وسواس پیدا کرده بود که از پیش‌بینی پایان کمونیسم و همراه با آن پایان کشور غافل مانده بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی زیبا و جذاب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید