دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هیچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب، در جنگل یا به هر کیفیتی به دست دزدان کشته می شود تا آخرین لحظه امیدوار است که به طریقی نجات یابد، هیچ حرفی در این نیست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا ... دیدن ادامه » گوش می بریده اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده یا التماس می کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اینجا همین امیدی که تا آخرین دم دل را گرم می دارد و مرگ را ده بار آسان تر می کند بی چون و چرا از محکوم گرفته می شود. اینجا حکم صادر شده و همین که حکم است و قطعی است و اجباری ست و هولناک ترین عذاب است و بدتر از آن چیزی نیست.

|¤ ابله | داستایوسکی ¤|
علیرضا ندیمی و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دین به ما می گوید: " نکش! " ولی انسانی را می کشند چون آدم کشته است! این که نمی شود!

|¤ ابله | داستایوسکی ¤|
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عمه داشت با لباس کهنه های چند ساله ی خانواده گلیم چهل تکه ای می دوخت که حالا تمام شده و کف اتاقم پهن بود، گلیمی به پیچیدگی و غنای خود گذشت زمان...

|¤ در راه | جک کرواک ¤|
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از ده دوازده قدم هر دو رو برگرداندیم، چرا که عشق دوئل است، و برای آخرین بار همدیگر را نگاه کردیم.

|¤ در راه | جک کرواک ¤|
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها آدم هایی که باهاشان حال می کنم دیوانه هایند، آدم هایی که دیوانه ی زندگی اند، دیوانه ی حرف زدن اند، دیوانه ی نجات یافتن، در یک آن خوره ی همه چیز هستند، آدم هایی که هیچ وقت خمیازه نمی کشند و حرف های معمولی نمی زنند، فقط می سوزند، می سوزند، می سوزند عین آتش بازی های زردفامی که مثل عنکبوت هایی میان ستاره ها منفجر می شوند و وسط شان نور ... دیدن ادامه » تند آبی رنگی می بینی و همه می گویند" وااای!"

|¤ در راه | جک کرواک ¤|
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه نثر مکانیکی و دم دستی داشت مترجم..به نظر می آمد که خیلی از کتاب هم سانسور شده است . فصل دوم هم روایت خیلی آماتور پیش می رفت . چون با متن اصلی مواجهه نیستم سخت است بگویم مشکل نویسنده بوده است. شاید مترجم نتوانسته از پس کار بر بیاید یا شاید جوایز خارجی هم مثل جوایز داخلی به کتابهایی که جایزه می دهند دلیل بر صد در صد حرفه ای بودن نویسنده ... دیدن ادامه » و رمان نباشد. مثلا من رمان قلعه مرغی و روزگار هرمی از سلمان امین که جایزه تراز اول هوشنگ گلشیری را برده بود را خواندم. واقعا افسوس خوردم که همچین کتابی باید همچین اسمی رو جلد کتابش باشد. و فقط قلعه مرغی نیست خیلی از کتاب ها از این استثنا نیستند. تنها کتابی که از جوایز گلشیری خوانده ام و لذت واقعی از متن برده ام رمان آداب بیقراری یعقوب یادعلی بوده . نصف بیشترشان همان رمان های عامه پسند گذشته بوده اند که نوع نگاهشان به عشق و به خیلی چیزهای دیگر رنگ باخته یا عوض شده. نویسنده هایی چون شهریار مندنی پور و ابوتراب خسروی و دیگر نویسنده های ایرانی از این دست که به نثر ایمان دارند باید ده سالی یکبار کتاب هایش تجدید چاپ شود بعد ترجمه هایی از این دست طی دو سال به چاپ چهاردهم پانزدهم برسند. ما داریم چه بلایی سر ادبیات ایران می آوریم ؟
علی زمانی ، یاسمن غنی و پریسا پسندیده این را خواندند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کثیف ترین آدم ها هم یک لحظات نجیبی دارند واسهء خودشان، همین لحظات هم هست که وادارشان می کند کثافت بمانند...

¤| سلام مترسک | منیرالدین بیروتی |¤
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی سیگار یا با سیگار به وقتش باید گورت را گم کنی .

¤| سلام مترسک | منیرالدین بیروتی
علیرضا اعرابی این را خواند
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی شاید یعنی :
" لسیدن عسل از روی بوتهء خار "

¤| سلام مترسک | منیرالدین بیروتی
Majid Abouzar و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فلاتی



می ... دیدن ادامه » بینمت نشسته به بام فلات
وز پرتگاه خواب سحابی
خرابه های ایمان
بر قامتت فرو می آید.
و آفتاب
به آفتاب
از هر طرف فراز می آیند
کاوندگان دایره ی آز،
و زیر پایت را خالی می کنند.
ویرانی قبیله ات
طاق و رواق خیل جهانخوارگان را
آباد کرده است،
و اندیشه ات هنوز
در کوچ های دائمیت
سر گشته می رود.


افسوست از کرانه ی گرم جنوب
در گردبادهای خاش گره می خورد
و آتشی مسموم از گلویت
بر می خیزد.
و رودخانه ی عمرت
در خاک های شوره ترک می خورد.


آوندهای دست و دلت
در چرخش درخت و تبر
می آمیزد
و پوستت
مس گداخته ایست
که در معادن سرچشمه
تاراج می شود.


فرسودگی
از قامتت فرو می ریزد
و چشم هایت
آئینه ی کبودیست
گردان
به دور خامشی سرزمینت.


ناچاری تبارت را آفتاب
می داند و
گرسنگیت را دهان خاک.
و سایبان خستگیت
داربست لرزانی ست
که اندرونش را موریانه ها
کاویده اند.


¤| محمد مختاری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مدار زهر



مگر ... دیدن ادامه » بپایان آید این دایره
و باز ماند پرگار وحشتی
که فرسایش
نمی شناسد.


دو چشم سبز و درشت
که چرخ می زند آرام
درون سبزی تاریک و وهم گونگی نارون
و شب
که از میان درختان و گام هایم
خموش و زخمی سر می کشد.


تن از نظاره اش آشفته می گریزانم.
و دور می شوم
انگار خویشتن را
بباد می سپرم.


توان واپس گشتن و به دیده آمدنم نیست،
و چشم می پوشانم
و سبزی هایل بر پشت گردنم
به سوز سرما می لغزد.
گریزم از نفس افتاده
در رگانم
نگاه ساحره می پیچد
و زیر پوستم آئینه ای شتابان
می گردد.


شت از سرایت اندام فسفرینم
به ماه می آویزد،
و راه در برابر اندیشگان
بیکباره
بریده می شود.
کنار ورطه ی دیدار موج می زند
نگاه سبز هزاران هزار مار.


خدای را به کدامین ستاره چنگ ببازم
که خاکم اینک پایان
گرفته است
و در مدارم
هماره می گردد این زهر سبز.


¤| محمد مختاری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بلوچ (2)






این ... دیدن ادامه » جائی و جزیره ی رنجی که در فلات
تنها نشسته است.


نخلی کنار قامت بی سایه ی بلوچ
بوی حیات گمشده می جوید.
و محو می شود
رویای کم توان جوان بودن
در آتش حوالی جزموریان.


چشمی به گیسوان سپید زمان
روشن نمی شود.
و کودک رها شده
کم جان تر از بهار کویر
با خش خش کژدم
بر سینه ی تپنده شن می خزد.
از حلقه ی تنور کپر
تا آفتاب قائم مرگ
تن می کشاند.
و انگشت نازکش به صلای علف
در لابلای ماسه فرو می رود.


زان سوی خاک راه بدین سو نمی بری
- گم باد گام های شتابنده ات
کاین مرگزار
در کوچ ناگزیر مهیا
می گسترد.
و افزون تر از ملخ
بر کشتزار راحت و آرامت
خواهد وزید.



|| محمد مختاری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دنیا خطرناک تر از آن است که تنها پرسه بزنیم بی اینکه کسی در خانه منتظرمان باشد ، کسی که وقتی نمی آییم نگران مان شود و بلکه به جست و جومان بیاید؟

¤| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس
علیرضا اعرابی این را خواند
مژگان خراسانیان و احسان جهروتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بدترین چیزی که برای آدم اتفاق می افته اینه که بفهمه خاطراتش دروغه .

¤| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنچه تجربه می نامیم ، مجموعه ی دردهای ما نیست بلکه همدلی عاقلانه ای است که به دردهای دیگران روا می دانیم .

|| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس ||
علیرضا اعرابی ، روژیتا احمدی و نیلوفر ثانی این را خواندند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز مستهجن تر از مخفیانه خبردار شدن از آخرین ثانیه های زندگی یک انسان نیست. این لحظه ها رازی پرحرمت است و باید با آن کس که می میرد بمیرد .

|| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس ||
نیلوفر ثانی این را خواند
علیرضا اعرابی ، روژیتا احمدی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صدایی هست که هیچ وقت نمی توانم یا نتوانسته ام باز بشناسم : صدایی که انسانی نیست یا فرا انسانی است ، صدای جان هایی که می میرند و صدای شکستن اجسام . صدای سقوط از بلندی، صدایی مقطع و در عین حال ابدی، صدایی که هیچ وقت تمامی ندارد.

|| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس ||
روژیتا احمدی این را خواند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که حس می کنه در معرض تهدید یا به حقوقش تجاوز شده خالق حقیقی قانون .

|| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس ||
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم آن هایی که ادعای شیطان بودن می کنند ، خطرشان همیشه از کسانی که ادعای خدایی می کنند کمتر است ...

|| بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
یوسف نیک نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید ما به این دلیل در زمان حال قضاوت های ناجور می کنیم که زمان حال اصلا وجود ندارد : همه چیز خاطره است .

|| صدای افتادن اشیاء | خوآن گابریل واسکس ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی از چیزی می ترسی باید نور بیندازی توی چشمش تا بفهمی چی هست . مثل تاریکی .

|| دکتر داتیس | حامد اسماعیلیون ||
علیرضا اعرابی و روژیتا احمدی این را خواندند
پریسا پسندیده و یوسف نیک نژاد این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم می خواهد مثل قهرمان های لاواستوری پشت به کپه ی برف کنم و خودم را بیندازم روی این سفیدی سرد شاید آرام بگیرم . آن هم که آخرش بد تمام می شود . دلم می خواهد تایتانیک را دوست بدارم . نه نمی شود . هر چه فیلم عاشقانه بارها دیده ام بی سرانجام بوده است. رها پیشنهاد کرد فیلم هندی تماشا کنیم. از رقص شعله روی شیشه خرده ها بدم می آید. نهایتا من ریک هستم ... دیدن ادامه » تو باش ایلسا ، اینجا بشود کازابلانکا. من اشلی هستم و تو اسکارلت اوهارا ، این جا بشود آمریکای دوپاره. من دکتر ژیواگو هستم تو لارا ، این جا بشود روسیه انقلابی. آخرش می گویم عشق اگر خوش عاقبت بود که راه نمی کشید به سینما.

|| دکتر داتیس | حامد اسماعیلیون ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اون وقت ها فکر می کردم آینده مال کمونیستاست. کمونیسم دنیا رو دگرگون می کنه. ولی کم کم فهمیدم بعد از اینکه زیادی خوردی کمونیسم می تونه دنیا رو دگرگون کنه. اصلاً می تونه همه چیزو وارونه کنه. بریزه به هم. بوووم.

|| شوماخر همیشه این جاست | فرهاد بردبار ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عمو یک روز ادعا می کرد کمونیست است و یک بار مذهبی دوآتشه و یک بار طرف دار جبهه ی ملی و دکتر مصدق و یک بار راست و یک بار چپ و خلاصه برای هر کدام حاضر بود جان خودش را به خطر بیندازد و پاش که می افتاد سنگ همه آن ها را همزمان به سینه می زد و در حمایت شان به راهپیمایی می رفت .
راهپیمایی و قمار تنها چیزی بود که عمو دلبستگی اش را به آن ها از دست نداده ... دیدن ادامه » بود و اگر آن ها را از او می گرفتی دق می کرد و می مرد . شاید برای عمو راهپیمایی هم نوعی قمار بود .

|| شوماخر همیشه این جاست | فرهاد بردبار ||
مریم جمالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من فقط توی رخت خواب دو نفره از سیاست حرف می زنم چون نمی فهمم چی می گم . سیاست فقط به درد توی رخت خواب می خوره . زیر پتو .

|| شوماخر همیشه این جاست | فرهاد بردبار
رضا صادقی و نازنین بنایی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت " به نظرت با زنم چی کار کنم ؟"
گفتم " نمی دونم ."
گفت " خودم هم نمی دونم، ولی یا آتیشش می زنم یا طلاقش می دم. به نظر تو کدومش بهتره؟ "
گفتم ... دیدن ادامه » " نمی دونم. "
گفت " خودم هم نمی دونم . ولی زن که کارخونه نیست بشه آتیشش زد. هست؟ "

|| شوماخر همیشه این جاست | فرهاد بردبار ||
رباب قاسمی و روژیتا احمدی این را خواندند
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازدواج بدون عشق مثل غذا خوردن با شکم سیر است .

|| از رگ هر تاک دشت سایه ها | خسرو حمزوی ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شب های خفته بیدار می شوند... شمع های مرده را می بینند ...

|| از رگ هر تاک دشت سایه ها | خسرو حمزوی ||
روژیتا احمدی این را خواند
محمدرضا نجفیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... تارها بی پود ... پودها بی تار ...
... درختان تناور سرو ... رنجور ... خاموش ... با تنه های چاک چاک ... پوک ... لای دیوارها از خرام افتاده اند ... نه به جرز جوش خورده اند ... نه رهایند... چنگ در زمین زده اند... سبزینه ای سوخته ... که نمی توان گفت ناتوانی خاک است... یا ناتوانی ریشه های پیر ...
...قرچ قرچ خشک چرخ و دنده ای می آید... یکدیگر را می خورند...
...جوجه ... دیدن ادامه » کبوتری که برجستگی روی چنگش هنوز سفت نشده... پهن و صورتی ست... بال هایش را می گشاید... بالا می برد... پرهای شیرینش نریخته... میان پر و پوش زیر کتش رگه هایی گل بهی ست... پاهایی بلند دارد... بیش تر مانند یک جوجه خروس است... هنوز نمی تواند پرواز کند...
...این جوجه چه طور جرئت می کند این جور بی پروا در این جا گشت و گذار کند!...
...می رود پشت کپل مادیانی که دراز کشیده... انگار به مادیان پناه می برد... خودش را پشت کپل مادیان پنهان می کند... گاه سرک می کشد... انگار جایش امن نیست... نگران است... تنها کپل مادیان پیداست... کهر... با خمیدگی...
...چشمه هایی که می جوشند چهر شکسته ی من را بر آب می ریزند...
...واک نیاز من سر می کشد...
...پژواک من شکوفه های بی نصیب سری در باد است...
...بانگی می پیچد ... خورشیدها را خامش کنید... خامش کنید...
به پیه سوزها ترحم کنید...
روشن کنیدشان... روشن... روشن نگهداریدشان... نگهداریدشان...
...در آوای خواب آور و منگ رود... فش فش زبانه ی آتش بیدار می شنوم...
...اسفار کنار جویی نشسته... می گوید چرا نیامدی... کجا بودی؟... سرم را نوازش می کند... آتش زبانه می کشد... خرسندم... نمی خواهم بگریزم... می ایستم...
...هستا خاموش کنارم ایستاده... چرا چیزی نمی گوید؟...هستا همیشه خاموش است... جایی تنگ و تیره و نمور است... پای چیزی لنبه افتاده ام... لزج است... بهم چسبیده... درست نمی بینمش... اسفار می خواند... گریه می کنم... به آن چنگ می زنم... دست هایم نوچ می شود...
...سردم است... همه ی دل و اندرونه ام را بیرون می ریزم... سراپا می لرزم... کورمال کورمال می جویم... خودم را می بینم... آینه نیست...نه... نه... خودم هستم... خودم را از غبار بیرون کشیده است...
...گوشه ای ایستاده... به من پوزخند می زند...
...گاه با هم می آمیزیم... با هم نمی سازیم... می بریم... لور می شویم...
...از هم می گسلیم... دو مهریز جدا از یکدیگر...

|| از رگ هر تاک دشت سایه ها | خسرو حمزوی ||
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر هنری تنها وسیله ی بازیافتن زمان از دست رفته است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 4