دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
با وسواس دستمال را بر تخته هایی که دیگر تمیز شده اند می کشد، این طرف، آن طرف، این طرف، آن طرف، گیس های خیس و اندامش با هم هماهنگ موج می خورند.
مرتضا دارد به زن نگاه می کند. به آرامی صدایش می زند: زلیخا!
زلیخا همان طور دستمال در دست کمر صاف می کند و روی زانوها می ایستد . ولی چشم هایش از شدت خواب باز نمی شود. تن مرتضا فرمانبرداری از او را از یاد برده. سرانجام بر می خیزد و شروع می کند به لباس پوشیدن.
- ... دیدن ادامه » ببین! حتی این هم تو را نمی خواهد...
و بی آنکه به زن نگاه کند از گرمابه بیرون می رود.

|¤ زلیخا چشم هایش را باز می کند | گوزل یاخینا
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نه بلدی بزنی، نه بکشی نه عاشقی کنی. خشم تو در اعماق درونت به خواب رفته و بیدار هم نمی شود و بدون خشم زندگی چه معنایی دارد؟ هیچ.

|¤ زلیخا چشم هایش را باز می کند | گوزل یاخینا
بهار موسوی این را خواند
کیمیا ارجمند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ویولتا، نمی دانم از خوشحالی چه کنم. حاضرم از هرجا بگویی بالا بروم...
ویولتا زیر لب می گفت:
- از من...
و ... دیدن ادامه » کوزیمو دیوانه می شد.

|¤ بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو
بهار موسوی و حمید رضایی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند؛ همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.

|¤ بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو
بهار موسوی ، Mahzad Zahedi و حمید رضایی این را خواندند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو به رویای خود چسبیده ای که زنده هستی. در حالی که فقط از کلمات، تصاویر مبهم و چند فکر ساده تشکیل شده ای که متعلق به شخص دیگری هستند. فکر می کنی در حال رنج کشیدن هستی، اما هیچ شخص در حال رنج کشیدنی وجود ندارد، هیچ کس نیست!

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که چیزی تجربه نکرده است، با کمال میل تعریف می کند، ولی آدمی که چیزهای زیادی دیده باشد، ناگهان دیگر چیزی برای گفتن ندارد.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
بهار موسوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا بعضی از افراد همه چیز و برخی دیگر کمتر دارند؟ چرا بعضی همه کار از دست شان می آید و گروهی دیگر کمتر می توانند موفق شوند و برخی هم اصلا موفق نیستند؟ این ماجرا ارتباط چندانی با لیاقت نداشت.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اون همه سختی و دردی که در طول زندگی می کشیم یه علتی حتما هست. یعنی بهتره باشه. والا کارمون ساخته ست. خب چرا باید اون همه بی خود و بی جهت زندگی کنیم، بالا و پایین بشیم و زجر بکشیم. شاید هیچ چیزی توی زندگیم به اندازه ی این سوال حالمو بد نمی کنه که این جا چه غلطی دارم می کنم؟ یه بیابون گندم رو برشته کنم با چهارتا گله گاو و گوسفند بزنم تو ... دیدن ادامه » رگ. و به تنهایی شش تا مستراح دست نخورده رو تا خرخره پر کنم و جلو یه زن بتمرگم و هی پیر و پیرتر شم و تموم شم بره پی کارش، که چی.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر کسی شاید یه مشت خاطرات بی ارزش و دست و پا گیر بیشتر نباشه. اما آدم هر چی به آخر خط بیشتر نزدیک می شه، هر چی تنها تر می شه، اون خاطرات هم پر قیمت تر می شن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رابطه ی آدم ها با هم مثل رابطه ی مهره های دومینوست. یکی اگه از زیرش در بره یا لیز بخوره کلی آدم دیگه باید جای اون تاوان بدن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
نرگس نورصالحی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر مرد عاقلی این رو می دونه که اگه بخواد راحت زندگی کنه باید عشقش رو بندازه تو یه هاون سنگی و تا جون داره بکوبدش و طوری لهش کنه که دیگه حتی خودش هم اونو نشناسه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فهمیدن دنیا مثل زل زدن به تاریکیه. ازش هیچی در نمی آد.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ستاره می گفت:
زن ها از متلک مردها خوش شون می آد، چون مطمئن می شن یکی ذره ذره شون رو داره تماشا می کنه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف های ستاره از جاهای زیادی شروع می شد اما همه اش به رختخواب و مردها ختم می شد. دنیا برای او فاصله ی بین مردها و رختخوابش بود که هی کم و زیاد می شد. شاید بی خود نبود که گاهی که عصبانی می شد، به مردها می گفت " کله ". خودش دایم تسلیم کله های جورواجور می شد تا بتواند به این بهانه حساب خودش را برسد. چون جای عشق تو کله نبود.

|¤ بالزن ها | محمدرضا ... دیدن ادامه » کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس چرا آمدی قبرستان؟ جای خوبی است برای ملاقات، نه؟ اگر بالای سر قبر بی‌بی روبروی هم بنشینیم، هیچ کس به ما شک نمی‌کند، نمی‌آید بپرسد شما چکاره‌ی همدیگر هستید. توقع ندارم خیلی نزدیک تو بنشینم. با‌هاله‌ی تو که مماس باشم برایم بس است. دوباره باید سرکار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌کار خوبی هستم. چند ماه پشت سر هم که کار کنم خرج پنج شش ... دیدن ادامه » ماه را در می‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بیایم اینجا. ممنون که چسب‌های شیشه‌ی پنجره ات را کندی. نصف شب‌ها، فکر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند. دیشب که آمدی کنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریکی. ندیده می‌دیدمت. رفتی لبه‌ی تختتت نشستی. یک آینه هست روبروی تختت، یک قالی ابریشمی‌هم می‌بینم کف اتاقت. نشستی یک طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش کردی. طره پیچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سایه ات آبی‌ست. آبی افتاد روی آبیِ رنگ اتاقت. بلند شدی رفتی آب بخوری. صدای ریختن آب توی لیوان، نصف شبی پیچید توی شهر. برق برق شره‌ی آب افتاد روی دیوارها. سرکشیدی. سفیدی زیر گلویت شد مهتاب. نصفه آب را آوردی توی اتاقت. گذاشتی جلو آینه. خوابیدی. وقتی به پهلو می‌خوابی، رو به دیوار نخواب، من به چشم‌هایم نجیب بودن را یاد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه می‌کنم. سحر که شد، از پایین تخت خوابت بلند می‌شوم و می‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توی کتابی؟


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
بهار موسوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روی زییایی دیدم. پرسیدم: "خانم اسم شما ارغوان نیست؟" هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت. گفت: "نه." گفتم: "ارغوان هستی، نمی‌دانی." چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش "آه". انگار که دیوانه‌ای باشم نگاهم کرد. گفتم: "نمی‌دانی، اگر بدانی هستی. رمزی به روبت لبخند می‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ... دیدن ادامه » ارغوانی می‌شود." ریاضی می‌خواند. روی برگرداند از صدایم. گفتم: "آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک."


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بی عطری می‌گفت بگو اگر کسی به دلت هست، بگو کجاست بروم خواستگاری. می‌گفتم تو با این پاهای علیلت کجا می‌خواهی بروی. دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما.

شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم.


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار که درباره ی تن لش بودن همه ی مردها سخنرانی می کرد، بهش گفتم:
" اگه واقعا همه ی مردها این قدر که تو می گی پدرسوخته و نامردن، چرا پس باز دنبال یه خوبش می گردی؟"

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر آدمی این خوبی را دارد که می تواند تا هر وقت که بخواهی وقتت را تلف کند. وقت کشی با آن که چیزی ساده و الکی به نظر می آید اما یکی از چیزهای مهم و پیچیده ی زندگی است.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ، می خواهم تو را به زانو در آورم، شکست نا پذیر و به زانو در نیامده.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
Sana Azadi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به کی بسپارم؟ گل هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد- آه! به کی؟

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی وقت ها نمی دانم مَردم یا زن ، برنارد، نویل ، لوئیس ، سوزان ،جینی یا رودا_ تماس یکی با دیگری چه عجیب است .

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشا سکوت؛ فنجان قهوه، میز٫ خوشا تنها نشستن چون مرغ دریایى که بر چوبکى بال مى‏گشاید. بگذار تا ابد اینجا با اشیاى ساده بنشینیم؛ این فنجان قهوه، این کارد، این چنگال، اشیا در خودشان، منِ مرا مى‏سازند…

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی من یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم؛ آدم های زیادی هستم.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسم نویسنده ی این کتاب رضا کاظمی است نه رضا کرمان...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از آینه ها که صورت حقیقی مرا نشان می دهند بدم می آید. در تنهایی بیشتر وقت ها در نیستی فرو می افتم. باید دزدانه پا بکشم، وگرنه از لبهء دنیا توی نیستی می افتم. باید به دری سخت سر بکوبم تا خود را به تنم برگردانم.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این بی شعور با دعاهایش آزادی مرا تهدید می کند. کلام خالی از تخیلش در حالی که صلیب مطلا روی جلیقه اش پس و پیش می رود، مثل سنگ های سرد سنگ فرش بر سرم می ریزد. آنهایی که از اقتدار حرف می زنند، این کلمه را فاسد می کنند. من این دین پر اندوه و این مجسمه های لرزان غمزده را که وارفته و زخم خورده، زیر سایهء درخت های انجیر در جادهء سفیدی پیش می روند ... دیدن ادامه » که پسرها- پسرهای برهنه - در آن می لولند و مشک های پر از شراب بر در میکده اش آویخته است، به مسخره و ریشخند می گیرم.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صورت تو شبیه درخت سیبی است زیر توری...

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ببین، زمان دارد حلقهء عدد را پر می کند؛ دنیا را توی خودش دارد. من عددی را می نویسم و دنیا در حلقه اش گیر می افتد، و من خودم از حلقه بیرونم؛ که حالا وصلش می کنم- این جور - مهرش می کنم و کاملش می سازم. دنیا کامل است و من بیرون از آن گریانم. ` آه نگذارید باد مرا تا ابد بیرون از حلقهء زمان براند!`

¤| موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 5