دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بروز آشفتگی در هیچ خانه ایی ناگهانی نیست ؛ بین شکاف چوبها ، تای ملافه ها ، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراگندگی را از کمینگاه آزاد کند .


| ... دیدن ادامه » خانه ادریسیها | غزاله علیزاده


با برداشتن سنگ اول ، خرابی سد شروع می شود ، پشت هر خشونت ، چهره زشت خشونتی بزرگتر پنهان شده ، ادامه این دور باطل باعث می شود تا آسیابهای قدرت با خون به راه بیفتد .


| خانه ادریسیها | غزاله علیزاده



جنگ و خشونت دور باطلی است که تصاعدی ، وسیع می شود . وقتی گردونه راه بیفتد روز به روز بیشتر خون می ریزد . ما روشنایی آتش را به آنها تحمیل می کردیم ، با حکومت می جنگیدیم نه با جهالت . از آزادی بیزار بودند چون آن را نمی شناختند . این کلمه مثل حباب ، معلق و بی اعتبار بود . از هر قوم و دسته دورش جمع شدند و فوتش کردند ، تا ترکید و رفت .


| خانه ادریسیها | غزاله علیزاده



۰۳ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ماجرا را که به دیگران گفتیم مسخره مان کردند و گفتند خیالاتی شده ایم.
" گراز ؟ توی این شهر، آن هم بالای درخت؟! "
حتا مادربزرگ هم با آن کله ی گرش مسخره ام کرد و پدربزرگ، که این اواخر عادت کرده تکه ای روزنامه مچاله کند و درون حفره چشمانش، میان آن جمجمه ی رنگ و رو رفته ی صد و بیست ساله فرو کند.

|• ... دیدن ادامه » آواز داوود | قاسم شکری



لج، اسبی است که وقتی خر بشود، یابو هم جلودارش نیست...

|• آواز داوود | قاسم شکری
۲۹ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«تنها ترسی که دارم این است که باور کنم زندانی تو نیستم و...» دروغ می‌گفت. تنها ترسی که داشت آن بود که وقتی به انبار کاه برگشت و زنجیرش کردند پایش را به زمین بکوبد و صدای زنجیرها را نشنود. اگر نمی‌شنید،‌ اگر بوی پهن اسب‌ها آزارش نمی‌داد، اگر چشم‌های بازش خیلی از چیزها را نمی‌دید کارش تمام بود. چون حق با حیات بود و او رفته بود یک‌جوری به عوالم و آنجا مانده بود و زمان واقعی از او محروم شده بود.



| ... دیدن ادامه » وقت تقصیر |محمدرضا کاتب
۲۶ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از خود م می پرسم چرا ؟ چه نیرویی مرا با این چیز ها درگیر می کند ؟ من نمی توانم آتش داوری را در خود فرو بنشانم . من برای داوری آمده ام .


| ... دیدن ادامه » شهری که زیر درختان سدر مرد | خسرو حمزوی



پیر زن هم چندی خاموش ماند گفت ما همه با پس مانده های دیگران ور می رویم . ما خیال می کنیم آستین سرخودیم – اما هیچ کاری را خودمان شروع نمی کنیم – همیشه پسله وردار دیگران هستیم .


| شهری که زیر درختان سدر مرد | خسرو حمزوی


آدم هیچ وقت تو این محال شارستان سر از چیزی در نمی آورد ... درست و نادرست چیزی را نمی فهمد ... همه آن چیز هایی که روزی فکر می کرده درست است ... غلط از آب در آمده...



| شهری که زیر درختان سدر مرد | خسرو حمزوی



۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید تنها مرگ بتواند سبب دلخوشی جماعتی شود که یک عمر به طنازی های کسی خندیده اند که حال ، لودگی هایش لوث و بی ارزش شده و همه از رموز و پیدا پنهانِ کارش باخبرند.

|• همزاد | قاسم شکری
۲۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از این همه منظرهای گوناگون یا حتی همگون، چیزی در ذهن ما بیدار می شود که وجود است، یا چیزی است که نه وابسته به نگرنده است و نه قائم به مکان و زمان خودش.

|• آینه های در دار | هوشنگ گلشیری


مجله ... دیدن ادامه » هایی که از پدرت می گرفتم می خواندم اغلب ناقصی داشتند. چندتا به من می داد، بعد می دیدم که دنباله ی داستان را نمی توانم پیدا کنم. پدرت می گفت: " من که منظم نمی خرم. گاهی می خرم ببینم چه خبر است." خوب، من همیشه همین طور مطالعه کرده ام. عادت هم نکرده ام از کتابخانه ها استفاده کنم. چه فایده دارد که بروم؟ کتاب باید مال خود آدم باشد... چون خودم آن خلاء را پر کرده ام. من همین طور هم می نویسم. وقتی که همه چیز بر توالی زمان به خاطر بیاید دیگر نوشتن ندارد.

|• آینه های در دار | هوشنگ گلشیری



من البته می خواهم بنویسم، چون ما اصلا'' ننوشته ایم، چون به نحوه ی نوشتن هیچ فکر نکرده ایم که مثلا'' این را، این تاریکی را و آن قو ی تو را چطور می شود نوشت. همه اش کلی بوده است. گاهی هم ذهنیت راوی است، انگار قو را به لعاب ذهن بپوشانیم، طوری که انگار خود قو نبوده است. من این طور می خواهم بنویسم، طوری که پشت قو هیچ چیز نباشد.

|• آینه های در دار | هوشنگ گلشیری




داستان نویس هم گاهی ارواح خبیثه مان را احضار می کند، تجسد می بخشد و می گوید: " حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنه تان."

|| آینه های دردار | هوشنگ گلشیری



۲۰ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تازه پایم می رسید به بیابانی که روزی از دور دیده بودمش. صدای زوزه ای شنیدم. گوش دادم، نگاه کردم به همه جا، دیدم زوزه از زبان خودم در می آید. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، کسی دیگر نبود. کسی را صدا می کردم که نمی شناختمش، ندیده بودمش، اما با زوزه صدایش می کردم...

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

هر ... دیدن ادامه » چیزی که در پیش چشم دیدار می آید، پیش تر توی چشم بوده و بهره ی هر کس همان است.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

دیگر نمی توانستم بدوم که جلو بیفتم. اگر جلو می افتادم، سنگ شان زودتر از خودشان می رسید به من. سنگ اندازی هم خوب بود. برای این که به سرم نخورد، بیشتر می دویدم. سنگ چیز خوبی بود، دویدن را خوش تر می کرد. اما بیابان به چه درد می خورد؟ نمی شد آن را پرتاب کرد. کسی را نمی دواند. نمی دواندم. جای پیش رفتن نداشت. خودم می دانستم این چه بیابانی بود و پهنای دلم.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

دور شدم. می ترسیدم که دور شدن نزدیک شدن به چیزی باشد. به خودم امید دادم که توی " بالاسون" کسی به چیزی نزدیک نمی شود، دور می شود از آن. در تاریکی سر جاده مانده بودم. نمی دانم دستم را بالا برده بودم که نیسان باری ایستاد. یکی دستم را گرفت، پا گذاشتم به سپر. جهانده شدم توی تاریکی. سرم کوبیده شد به زانوها و کیسه های آن ها. یکی موهایم را چنگ کرد و نگهم داشت که باز کوبیده نشوم به جایی. صدایی شنیدم که گفت؛ شاخش شکست.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

چیزی خورد به شانه ام. پرت شدم. کوبانده شدم به در و دیوار. بلند شدم، باز کوبانده شدم به دیوار پاگرد. جلوی در خانه، توی کوچه، سینه به زمین ماندم. زانوهایم را گرفتم، نیم خیز ایستادم. دوباره با سینه به زمین افتادم. پاهایم کشیده شد. سرم ماند توی چاله ی درخت.

|• با شب یک شنبه | محمدرضا صفدری

لنج می رفت. خون روی پیشانی اش ماسیده بود. نه خواب بود و نه بیدار. دریا سیاه شد. انگاری بیدار شد، تو دریا افتاده بود. آب تا گردنش رسیده بود و دست و پا می زد. تا چشم کار می کرد دریا بود. هر کاری می کرد پیش نمی رفت. شب بود و خشکی دیدار نبود. هیچ چراغی کورسو نمی زد. هیچ کس نبود. هیچ درختی نبود. او بود و هفت دریای سیاه، پشت تا پشت آب ایستاده بود. زهره اش داشت می ترکید: " آهای..."

|• سنگ سیاه | محمدرضا صفدری

از دیوار پایین آمد. راه خاکی را پیش گرفت. راهی بود مانند همه ی راه ها. مرده کشی از شهر می آمد مانند همه ی مرده کش های جهان. باز هم رفت، دور شد، مانند همه ی رفتن هایی که رفته بود ولی این بار برگشت پشت سرش را نگاهی کرد. در روشنای فانوس، سایه ی نخلی روی دیوار شکسته بود مانند همه ی سایه های دیگر. و در درگاه آن خانه، زنی نشسته بود که مانند هیچ زن دیگری نبود.

|• سنگ سیاه | محمدرضا صفدری
۲۰ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ملت خواب است، دوست دارد خواب باشد و خواب ببیند، دوست ندارد کسی خوابش را به هم زند. تازه وقتی بیدار می شود هم هنوز خمار است. درست و غلط را نمی بیند و تازه درست و غلط چیست؟

|• یک پرونده ی کهنه | رضا جولایی


پرسید: ... دیدن ادامه » " صادق خان حتما'' سرگرم نوشتن هستید؟"
- بله یک معلوماتی از من صادر می شود. قصه بی بی گوزک می نویسم و مردم را می خندانم.
گفت: " شکسته نفسی می کنید. شما نویسنده خوبی هستید."
نویسنده پوزخند زد: " وای به حال مملکتی که من نویسنده ی خوبش باشم."

|• یک پرونده ی کهنه | رضا جولایی


۱۸ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ی ما گرفتار عذاب و عقوبتیم. از اجدادمان که گناهی نابخشودنی کردند و آمد آن چه بر سرشان باید بیاید و از ما که میراث دار عذاب آنهاییم. نوشته سگ توره ها مدام زوزه می کشند این شبها. باد چنان می پیچد میان شاخ و برگ گَز و کَهور ها که انگاری جن درونشان چال کرده باشد. نوشته گور و گود و مَعجَرِ آن مقبره ی سنگیِ داخل نخلستان پدری، چند صباحی است شده جولانگاه جنی چرک و سیاه که دم به دم خرناس می کشد و بوی عرق تنش از هوش می برد آدمی را. نوشته با این حال اگر روزی مُردم، از پشیمانی مرده ام نه از ترس. نوشته کجیل بانو را یادت هست؟ یادت هست چه قصه ها که نمی گفتند از او؟ نوشته که آن اِشکفت پوشیده از سنگ و ساروج را پیدا کرده. نوشته اگر گفتی چه داخل آن دیده ام؟ استخوانهای موجودی بس غریب که نه آدمیزاد است، نه گربه است، نه سگ است و نه هر جنبنده ی دیگری. انگاری موجودی غریب، از جایی دیگر، زمانی دیگر، جهانی دیگر آمده آن جا که فقط بمیرد. بمیرد و خلاص! خلاص شود از درد و رنجی که شاید گرفتارش بوده تا به آن روز. درد و رنج که فقط مختص آدمی نیست. نوشته اگر روزی استخوانهای من هم میان اشکفتی پوشیده از سنگ و ساروج پیدا شد تعجب نکن. شاید این گونه خلاص شوم از درد و رنج. نوشته مَثَل این اشکفت، مَثَل زهدان مادر است که آدمی در ابتدا زندگی اش از آن جا آغاز می شود. نوشته شاید این گونه؛ زندگی جدید و دوباره ای از سر گیرم که در آن نه اثری از عذابی است که به واسطه خبطی در کودکی گریبانگیرِ آدمی شده و نه رَدُ و نشان از عجوزه ای ورد خوان، نه حتی پریزادی غَماز، و نه اجنه ای چرک و سیاه و نه هر چیز دهشت آور دیگر...



|• ... دیدن ادامه » عروس آب | قاسم شکری



«دل کندن کار آسانی نبود. فکرش را هم نمی‌کردم پشتِ‌پا زدن به روزمرگی‌هایی که خفتِ گریبان آدمی را چسبیده، این‌همه سخت و دشوار باشد. تا تمام و کمال وارد معرکه نشوی؛ دوست داشتن‌ها، تعلقات گاه پیش‌پاافتاده، و شاید خیلی چیزهای سهل و گاه ممتنع، این‌چنین رخ نمی‌نماید. قدم اول را که برمی‌داری آن‌وقت است که پوست تنت به گِزگِز می‌افتد.انگار مایعی چرک و به گنداب‌نشسته، که پیش از این جایی میان رگ‌هات رسوب کرده باشد، با وردی جادویی به‌حرکت درآمده، و لحظه‌به‌لحظه تمام اعضا و جوارحت را نقطه‌به‌نقطه مال خود می‌کند. فتح‌الفتوح! ساعتی بعد یک مغلوبِ تمام‌عیاری»


|• عروس آب | قاسم شکری
۱۸ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هلاهل است تنهایی. نه، هلاهل می کشد و خلاص، تنهایی اما آبت می کند. ذره ذره و آرام. گرچه آن هم تا به خودت بیایی تمام شده ای. انگار از اول نبوده ای.

|• عروس آب | قاسم شکری


جمع ... دیدن ادامه » اضدادم و این گونه اگر نبود شاید شکل نمی گرفت هستی ام.

|• عروس آب | قاسم شکری



گفته بودند: " این همه از کجا می دانی؟ پیغامبری گم شده در زمان ها؟"
گفته بود: " پیغامبرم اما پیغامبر خدای خویش که با خدای شما دوتاست."

|• عروس آب | قاسم شکری


۱۸ اسفند
خواهش می کنم
۲۰ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پاییز چیزی هست شبیه قدیم آدم. برگی که جدا می شود از چنار و چرخ می خورد، آدم را می چرخاند سمت چیزهای خواب مانده در کنج ضمیر و زمان...

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

نگفته ... دیدن ادامه » هاست که می شود هیولا می شود شکلی از هنر
هنر ـ رازی که تا ابد نامکشوف می ماند
که با خود به گور می بری
رازی که هر بار می آیی فاشش کنی چیزی مثل سروشی از غیب، توی گوشت هشدار می دهد که ـ بپیچانش
راز من چیست؟
هر چه هست تاریخ نیست
شهادت نیست
شرح فقر و افشای فساد نیست
راز من پشت عشوه ها و شکل های کلام من است
هنر یعنی همین
نه افشای حتی ذات آدمی
هنر هیچ ربطی با افشا ندارد


هنر شکل متعالی سرکوب است


|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

تمام جهان یک وقتی زنده بوده است و بعد غیب شده. آدم فقط دوباره آن را به یاد می آورد...

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

داستان های دروغ می نوشتم چون درست نمی دیدم. کلمات را از دیگران می دزدیدم و فقط می چسباندم شان به هم و امضای خودم را زیرشان می گذاشتم. نمی فهمیدم که هر آدمی کلمه های خودش را دارد.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

رؤیایی ست
درخت های خیس و مه ـ من و یک دره پر از صدای آب

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

به مقداری فاصله از هر چیز باور پیدا کرده بود. دیگر دوست نداشت به چیزهایی که دوست شان داشت خیلی نزدیک شود. وگرنه وحشت حاصل از یکی شدن با واقعیت دخلش را می آورد.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

گفت من خیلی زن جذابی می شوم بزرگ که شدم. گفت همین حالا هم البته زیبا هستم ولی این زیبایی فعلا'' فقط شیرین است، چون الان به یک چشم دیگر به من نگاه می شود. نمی خواست کلمه ی بچه را به زبان بیاورد. آدم خیلی فهمیده ای بود. قشنگ معلوم بود که نمی خواهد از کلمه ی زشت بچه استفاده کند ـ راستی! آدم، زن که شد، مگر به چه چشمی نگاه می شود بهش؟

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

آدم های سیاسی همین طورند. از دور همیشه یک جور دیگر می بینی شان. در مورد معلم من که همیشه همین جور بود. حتی معلم بودنش هم سرپوش بود. سال های سال بود که توی کار سیاسی بود، بدون این که کسی بفهمد. من و خیلی های دیگر فکر کرده بودیم که او خدای موسیقی است. ولی موسیقی فقط سرپوشی بود برای مخفی نگه داشتن فعالیت های دیگرش. حالا که انقلاب شده بود چهره ی واقعیش را آشکار کرده بود. اگر که اصلا'' چهره ای واقعی در کار بوده. گفتم که، این جور آدم ها، از جایی به بعد، دیگر دست خودشان نیست و هی چهره عوض می کنند. ظاهرا'' فکر می کنند نقابی به چهره می زنند و بعد بر می دارند، ولی نمی دانند که روح شان تا ابد نقاب خورده است.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی
۱۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میان رهگذرها رفت سمت همان چهارراه قدیم. نزدیک که می شد همیشه دلش می گرفت قدیم می آمد، و چهارراه، کتابی می شد که تند تند ورق می خورد. برگ برگ کتاب این حوالی را از بر بود. با چنارها شاهد شهری بود که زخم می خورد و از زخم های خود می خورد و رشد می کرد و پهن می شد.

|• کوچه ابرهای گمشده | کورش اسدی

آن ... دیدن ادامه » سه سوراخ آن سه دایره ی سیاه که سال پشت سال از برابرشان گذشته بود داشت مالیده می شد و انگار پوست روی پوست می آورد. مثل کرگدن. روی دیوار ماله کشیده می شد. پوست روی پوست می آمد. کرگدن دیوار. سوراخ ها پهن بودند. دور هر سوراخ دایره ای سیاه کشیده شده بود. و همانی که دایره را کشیده بود بالاتر نوشته بود " جای گلوله ". دست کارگر بالا رفت سیمان را پاشید سمت دیوار و به آنی جای گلوله ها پر شد. ماله را کشید و دیوار را صاف کرد. انگار از اول هم چیزی نبوده بود.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

پریا! دختری با لکه ی مرگ. گم زیر کپه ها. کپه های دشت بی نام. همیشه از لک شیری رنگ ماه گرفتگی روی گردن پریا ترسیده بود. همیشه ولی وحشتش را انکار کرده بود. انکار کرد و کرد تا پریا پرید. پریا رفت و از او فقط یک لکه ماند بر دیوار.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

سرش داشت از درد تیر می کشید. انگار در مه می رفت. زنی مه آلود با آرواره های هول در سرش می چرخید ــ سرش در دهان زن. و یکی که تاب می خورد یکی داشت تاب می خورد به جلو و عقب می رفت توی مه و پس همه چیز پنهان می شد پشت در خانقاه.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

خوابیدن در خانه ی غیر، غیر وهم هیچ ندارد.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

ابر تمام آسمان را گرفته بود. مثل مرگ که دل را بگیرد و آدم جسد شود. مثل جسد که نگاه به آسمان کند. نگاه به کوچه کرد. در هوا چه بود؟ توی چشم. توی چشمش یک چیزی بود. یک احساس بدون نام، دید در تسخیر یک لحظه ی بی نام است. چشمش نسبتی با مغز نداشت. دیوار را حس کرد. دیواری میان مغز و چشم ــ یعنی خود مرگ. نگاه خالی.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

همه ی زندگیش همین بود. رفتن دنبال مهره های خیال. چرخیدن در گذشته. و برگشتن. و همیشه که بر می گشت، می گشت دنبال حال. حالی که گذشته بود و رفته بود. پس زندگیم تمامش در خیال گذشته است. در خیال گذشته و غیاب حال. حال اگر که بود فقط دری بود برای عبور ــ برای رفتن به گذشته و مرور قبل. توی قبل تمام چیزهایی که داشت و دوست می داشت باقی بودند.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

تا دهان باز شود. سوراخی برای بیرون ریختن مغز. از درد به فریاد رسیدن. لذت بردن از درد. افتادن به حرف در شکل ناله. بیرون ریختن همیشه نشانه ی لذت است. لذت شکنجه. شکنجه را پس این جور می شد گیج کرد. که درد را بدل به لذت کرد. پریا پس پوست خودش را برای همین کلفت می کرد. تنش را آن روزها برای همین هی مرارت می داد. باید همیشه فرض کرد که، همیشه می گفت که فرض باید کرد که در بدترین شرایط هستی و قرار است شکنجه شوی.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

آدم در برخورد اول، شیفته ی چه چیز یک زن می شود ــ از دور؟ در نگاه اول چیست که چشم را تا آخر در خطا نگه می دارد ــ یا صواب.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

ادبیات عرصه ی وهم است ــ هرج و مرج موجودات ذهن که دنبال زبانند. می گردند تا بیابند، تا به زبان بیایند ـ برسند به صدا و صوت.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

اعتراف، برهنگی ست. برهنگی کسل کننده است. چشم زننده است. آدمی که زیاد حرف می زند آدمی ست که برهنه می شود. آدم ها که زیاد حرف می زنند زود از یاد می روند. خودشان اگر نروند حرف های شان از یاد می رود. برهنگی محض، یعنی زوال.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

پیرهن زرده حالا کجاست؟ دخترک زنده است یا مرده؟ اگر انقلاب نمی شد، شاید که با هم دوست می شدند ــ پس جنگ چی؟ اگر هم دوست می شدند بعدش جنگ حتما'' جدای شان می کرد. یک طرف زندگیش را خمپاره برده بود.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

توی این مملکت قانون های بازی روشن نیست. اصلا'' ، فضای بازی روشن نیست. انگار همیشه وسط بازی برق می رود. بعد تو نمی دانی کجای بازی هستی. فقط چیزی که هست یک حس مشخص از آغاز بازی داری. انگار آدم دارد به جای یک نفر با دو نفر بازی می کند. هم رقیب، هم تاریکی.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

هدایت ذاتا'' آدم طنازی بود. ولی به طنز نچسبید. فکر می کرد کافی نیست. هی نوک زد به این ور و آن ور. سیاست. شوخی با مذهب. تصحیح متون. داستان عامیانه. هر کار که فکر می کنی کرد. بعدش گلستان. چوبک، آل احمد همین راه را ادامه دادند. این ها همه شاگرد هدایت هستند. نگاه شان کن! همه شان می خواسته اند هم نویسنده باشند هم عالم دهر. هم مترجم هم منتقد هم نویسنده هم روشن فکر هم، خلاصه، همه چیز.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی

می گویند هنر دولتی فلان مزیت را دارد و فلان است و فلان. ولی نگاه که می کنی می بینی از هر دولتی بیشتر گند می زنند به هنر.

|• کوچه ی ابرهای گمشده | کورش اسدی
۱۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها را همیشه به اسارت می برند. سده هاست در اسارت زندگی کرده ایم و می کنیم. برای آنکه خودم را باور کنم، نقاشی کردم. آهنگ ساختم. فیلم درست کردم. حالا می بینم مثل همهء زن ها فقط باید گریه کنم تا خودم را باور کنم.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ کس نمی تواند خواب و رویاهای آدم را روی بوم نقاشی بریزد. آرزوی زنده ماندن را هم نمی تواند روی تابلو ، یا حتی کاغذ سفیدی نشان بدهد. آرزوی ماندن درست در لحظه ای که مرگ از در و دیوار تو می آید، از لای لت های بستهء درها، پنجره ها، از بوی گل یاس، از برگ های شمعدانی، از دسته گلی می آید که تو آورده بودی.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انگار همین دیروز بود. نشسته بودم کنار جوی آب. آب جوی جم نمی خورد. لایه ای از خاک و خاشاک روی آن بود. قورباغه ای از کنار دستم پرید. ترسیدم. داشتم برای خودم از گل و شن خانه می ساختم، خانه ای دو طبقه. دو اتاق تو در تو، با ایوانی نرده کشی شده با چوب و زنی در آن. آن زن تو بودی، ایستاده بودی پشت پنجره ای.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 6