دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زن ها را همیشه به اسارت می برند. سده هاست در اسارت زندگی کرده ایم و می کنیم. برای آنکه خودم را باور کنم، نقاشی کردم. آهنگ ساختم. فیلم درست کردم. حالا می بینم مثل همهء زن ها فقط باید گریه کنم تا خودم را باور کنم.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ کس نمی تواند خواب و رویاهای آدم را روی بوم نقاشی بریزد. آرزوی زنده ماندن را هم نمی تواند روی تابلو ، یا حتی کاغذ سفیدی نشان بدهد. آرزوی ماندن درست در لحظه ای که مرگ از در و دیوار تو می آید، از لای لت های بستهء درها، پنجره ها، از بوی گل یاس، از برگ های شمعدانی، از دسته گلی می آید که تو آورده بودی.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انگار همین دیروز بود. نشسته بودم کنار جوی آب. آب جوی جم نمی خورد. لایه ای از خاک و خاشاک روی آن بود. قورباغه ای از کنار دستم پرید. ترسیدم. داشتم برای خودم از گل و شن خانه می ساختم، خانه ای دو طبقه. دو اتاق تو در تو، با ایوانی نرده کشی شده با چوب و زنی در آن. آن زن تو بودی، ایستاده بودی پشت پنجره ای.

|| سالمرگی | اصغر الهی
۲۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کوشیده ام از پوستم، از خاطراتم، از شکل های عادت شده، بدرآیم، رها از هر تعلقی، جز تو...!

|¤باغ گمشده | جواد مجابی


خان ... دیدن ادامه » میرزا می گوید: " گربه عین زن است هرچه چاق تر و لوس تر بهتر."
مانجان می گوید: " شازده! باز که شروع کردی."
دایی می خندد: " زن چاق! نصیب کافر نشود."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



مانجان می آید، در آستانهء در می ایستد، نمی بینمش، می دانم از پشت سرم، مرا در ایوان زیر نظر گرفته است بالاخره به حرف می آید می گوید: " شاهی! دیر وقت است، سرما می خوری." جوابی نمی دهم می پرسد: " میز را برچینم؟" می گویم: " نه." می گوید: " بیا بخواب، خودت را از فکر و خیال می کشی." ندانستم آن ضربه هایی که وقت حرف زدن او، در ایوان منعکس می شد یازده تا بود یا دوازده تا.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



دایی پرپر می گوید: " تا جوانید می توانید خیلی چیزها را انکار کنید، اما همیشه چیزی هست، یک شیئی مادی، یک اعتقاد. آن چیز لازم خودش با پیری می آید؛ چسبیده به ناتوانی تو، به غفلتت. با تو یکی می شود. از تو جدا نیست که از آن سخن بگویی، خود تست. مثل پوست تنت کشیده روی استخوان و گوشت."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



فاتحان رختخواب های دیگران غالبا به دست راست مردی که در آستانهء در می ایستد توجه دارند. اگر دست راست خالی باشد، جان سالم به در می برند، می توانند دعوا کنند، او را بزنند. کتک بخورند، اما زنده بمانند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در جامعه ای که همه چیز به عهدهء حدس و گمان باشد، تو حق داری برای اینکه ساده لوح جلوه نکنی، هرچه می گویند یا می شنوی و می خوانی باور نکنی.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




" طرلان ! نباید خسته بشوی، ما در جایی زندگی می کنیم که تاریخش پر از دروغ است، حقایقش هم، زندگی روزمره اش، رادیو و روزنامه اش هم. همه به هم دروغ می گویند، بی آن که خجالت بکشند، این یک روش زندگی شده است. در واقع این وضع بر ما، بر همه تحمیل شده است. یک تاریخ بنا شده از دروغ، سایه انداخته روی جامعه ای که با دروغ آسان تر و بهتر زندگی می کند."
" تو عقایدی داری که اگر راستش را به حکومت بگویی می کشدت، به زنت بگویی طلاق می گیرد، به دوستت بگویی رابطه اش را قطع می کند، به جامعه و حزب بگویی مرتد می شوی. شهامت حقیقت گویی فقط به ارادهء فرد مربوط نمی شود، از ریشه مایه می گیرد، از طرز معیشت، از ساخت فرهنگ. حالا بگذار همه به یکدیگر دروغ بگوییم، این راحت تر است، کسی در این میان نمی رنجد، زیان نمی بیند، کشته نمی شود."


|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




ما دلیرانه ناامیدیم. به محال دلبسته ایم. تو هم مثل مایی، اما خودت را گول می زنی، تو فکر می کنی عاقل تری، نمی دانی که هر یک از ما نسبت به دیگری چنین خیالی داریم، شاهی حتی وقتی مست می شود خود را عاقل ترین به حساب می آورد. اما ما نه عاقلیم نه چیز دیگر، ما آدم هایی هستیم که در عصری از دلهره و تاریکی به دنیا آمده ایم، بی گذشته و بی آینده. برای همین است که هریک در جاذبه ای دیگر بلعیده شده ایم. تو همان قدر دیوانه فردایی که من دیوانه دیروز! می خواهیم حقیقت وجودی خود، عصر خود را بشناسیم آن را دگرگون کنیم یا خود را با روزگارمان هماهنگ کنیم اما دائم خود را با تصویری دیگر از خود، از دنیا فریب می دهیم. آرزوهای خود را به جای واقعیت می گیریم و می تازیم. تصویر واقعی ما کجا قرار گرفته است، چه کسی می تواند ما را داوری کند؟

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چرا نمی توانم از خود بدرآیم، دیگری را چون خود، بیش تر از خود دوست بدارم. چرا نمی شود مگر در خیال.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




از سی و دو نفری که پیش او مشق کمانچه کرده بودند، بیست نوازندهء معمولی، یازده شکنجه گر قهار تربیت شدند و یک نفر باقیمانده نه می توانست خوب کمانچه بکشد، نه کسی را بکشد. حتی در روایت حوادث آن دره هم چندان ظرافتی به خرج نمی داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




یک نقشه سراسری برای تمام مملکت: باید خون دانشجو را سرد کنی، توی چشم کاسب و رعیت خاک بپاشی، کارگر را نسبت به فقرش معتاد کنی، کارمند اسیر چندغاز بشود.

|¤باغ گمشده| جواد مجابی





جهان همچنان پابرجاست و دیگران، اما تو می روی، همه چیز جز آن می شود که بود، چرا که تو جز آن شده ای که بودی.

¤| باغ گمشده | جواد مجابی





باید خارج از حوزهء تاثیر بمب ها، حکومت ها، وقایع روزمره، احساسات فروخورده خشم و عاطفه و ترس و اسلحه، به انسان و جهان نگریست. وگرنه، این صدای یک نق نقو است که بیش تر نگران خودش است.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





دنیا و عمر به صورت کم ترین حد تقویمی خود درآمده بود، یک روز یک شب، یک دیدار.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چندتا اصطلاح غلنبه، نشانی چندتا رستوران گران قیمت، این ها آدم را مدرن نمی کند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




این مملکت مرده ها و پیرهاست، جوان ها در آن هیچ وقت جایی نداشته اند، جوان ها یا در زندان یا بر سر دار یا از بیکار ماندن پوسیده اند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





ایرج پوراردشیر این را خواند
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پلی بود در آب ریخته، اما به ظاهر استوار بود و فریبکارانه چنان می نمود که لشکری را بر خود عبور خواهد داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




خاقان ... دیدن ادامه » شاید متوجه تشویش خاطر او شده بود یک بار پرسیده بود : " میرزا دلت می خواهد پانزده ساله بودی ؟" میرزا گفته بود: " هر چه امر مبارک است. "
پرسیده بود: " دختر یا پسر؟"
میرزا گفته بود: " هر چه مصلحت الهی باشد."
خاقان نخست رو ترش کرده بود بعد آن قدر خندیده بود که کاسه خضاب را به حرکات دیوانه وار دستش شکسته بود. آن وقت گفته بود: " چه فرقی می کرد."
هم در آن پیچ و تاب خوردن ها، میرزاطاهر با چشمان تیزبینش بدن برهنه خاقان را دمی به آسودگی دیده بود و به دقت. تنی که پیش از آن چنین به صرافت خاطر ندیده بود، تنی که بجز او کسی برهنه تر از این ندیده بود مگر این که آبستن شود یا کشته گردد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در این شب سرد مهرگانی آن جا ایستاده است و با من اشارتی دارد که در تاریکی به تمامی در نمی یابمش.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لابد شنیده ای که بچه آهو از دیدن پلنگ، جا به جا، خون می شاشد. عشق مثل دیدن پلنگ است. یا باید بی معطلی از جلوش جست و فلنگ را بست یا باید صاف وایستاد و مرد و مردانه جلوش درآمد.

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کدخدا که با ابروهای درهم کشیده تسبیح می گرداند گفت: کهنه و نو کردن زن هم بر نمی آید از هر کسی. مردی می خواهد.
داراب زیر لب گفت: سگ فحل هم مردی دارد!

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این جا زن را کهنه و نو می کنند.

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قانون نگاه می کند ببیند دیوار کی از همه کوتاه تر است.

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
سعید علی پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از ده صدای طبل بلند شد. آواز زنجره ها برید. انگار با خودش باشد گفت: بادها همه جا لانه می کنند. تو دریا، زیرِ آب، تو صحرا، تو نخلستان، تو جنگل، تو چاه آب و برکه، تون تنِ گربۀ سیاه، و بیش از همه جا تو شاخ و برگ کٌنار و لیل.
نگاهی به دور و برش انداخت و گفت همیشه به یاد داشته باشم که هیچ وقت در شبِ تار زیرِ آن درختِ کٌنار نروم.
بعد گفت: بادها از صحراها و دریاهای دور می آیند. مثلِ مسافرِ خسته دنبالِ پناه گاه می گردند. به سراغِ همه می روند، از بچۀ توی گهواره گرفته تا پیرمرد لبِ گور. اما به جوان تر ها بیش تر میل شان می کشد.
آمد ... دیدن ادامه » رویِ پلۀ ایوان ایستاد و پایِ راستش را بلند کرد و خودش را بالا کشید و سوارِ گردۀ شتر شد. صاف نشست و افسار را دورِ مچش پیچید. همین که شتر راه افتاد انگار چیزی یادش آمده باشد سرش را رویِ شانه اش برگرداند و توی چشم هام زل زد.
- یک چیز دیگر. هیچ وقت سیگارتان را با آتشِ قلیانِ اهلِ هوا روشن نکنید.
- من سیگار نمی کشم.
- هر کس اطعام و احسان بکند جانش لانۀ باد نمی شود.

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسمش ذکریا بود . خندید و گفت همه به او می گویند ذکریای جنگلی، اما گاهی اسمش از یادش می رود و نمی داند از پیری است یا از تنهایی.

|¤ بانوی لیل | محمد بهارلو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- مگه زن قحط بود؟
- برای هر کی که انسیه رو شناخته بود آره.

... دیدن ادامه » مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور


- هاشم نامردی کرد. حقش بود.
- آره. خیلی هم نامردی کرد. همون موقع که می گفت خواهر انسیه رو می گیره، داشت با انسیه نقشهء فرار می کشید. از همین نامردیش بیشتر دیوونه شدم. تو کلبه که با هم گیرشون آوردم خون جلو چشمامو گرفت. ولی خدا شاهده که نمی خواستم بکشم. داد زد سرم. جلو انسیه خفیفم می کرد. بهش گفتم نگو هاشم. بگو اشتباه کردی. برو خواهره رو بگیر. بازم با همیم. گفت انسیه رو می خواد. گفتم تو چی انسیه؟ من یا او؟ نگاه او می کرد. از همین شاید هاشم شیر شد دیگه شرم و غیرت رو گذاشت کنار. مسخره ام کرد. می خواسم فقط ساکتش بکنم. اگه کوچیکم می کرد که دیگه انسیه دودلیش رو هم می ذاشت کنار. زدم که ساکتش بکنم. بعد گفتم مال منی انسیه. اول من تو رو خواسم. ببین چقدر می خوامت... زدم خودمو بدبخت کردم که بفهمه چقدر می خوامش.

|¤ مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو قشنگی، خیلی قشنگی. چشم هات مثل یک دشت ناشناس که مرد شب مهتاب به آن رسیده باشد. مرد دوست دارد که به آن زل بزند و توی سیاهی اش دنبال رد چشمه ای، یا پریدن" پری شاهرخ" ی بگردد تا سپیدهء سحر. از این چشم ها مرد هیچ وقت خسته نمی شود. فهمیدن دارند، ستاره دارند. ستارهء خنکا هستند در اوج گرمای بی پیر.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



بعضی ... دیدن ادامه » مردها برای رنج کشیدن به دنیا می آیند. حتا وقتی به نظر بقیه همه چیز داشته باشند.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




توی دنیا هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هرجا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می ترسد. هر جا کینه ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می شود. تو هم در عوض کابوس در دنیا هستی. وقتی به طرفم می آیی، وقتی خش خش دامنت را که گل های آفتابگردان دارد می شنوم، همه چیز پشت سرت محو می شود به چشم هایم، فقط تو را می بینم. نزدیک می شوی، بوی عطرت را می شنوم... با هر قدمت، بال بال می زنند موهایت. صدای افشان شدنشان را می شنوم. انگار صدای نسیم توی بوتهء بادام کوهی می شنوم. هر وقت نیستی، که یادت هستم، صدای شانه زدن موهایت را می شنوم. و صدای جرقه ها در براقی اش... توی کوه هم هست، توی نسیمی که از قله می آید.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




رذل ها! چکارم دارید؟ بروید دور از من. دست از سرم بردارید. می خواهم که اصلا یادم نیفتید. کجا جایتان را تنگ کرده ام؟ کی هوا و نانتان را گرفته ام؟ بروید دور، به چشم هایم نگاه نکنید تا دروغتان را نخوانم. بروید دور حرف بزنید تا دورویی تان را رو نکنم. خونتان چربی حرص و تیزاب کینه دارد. توی گوشتان بخل و بد خواستن پیله کرده. خواری همه را می خواهید. به عاشق رشک دارید، به دلیر رشک دارید، به مهربان رشک دارید، به دانا رشک دارید، به مرد رشک دارید. به قوچ و آهو رشک دارید، به سگ حتا رشک دارید. همیشه دارید نقشه می کشید که از پشت بزنید...

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور






فهمیده ام که چرا پدر تیر خلاص را نزد به شیر خودش. اگر می زد فقط مردانگی اش را به دیگران ثابت می کرد. نزد، لولهء تفنگ را برگرداند به سینهء خودش که گور همهء رجزها و دروغ ها و ستم هاست، تا بفهمد و بفهماند...

|¤ ناربانو | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نامه ها زیاد هم که باشند، یا عکس ها، برعکس، خیلی چیزها را به جای نشان دادن، پنهان می کنند.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور



این ... دیدن ادامه » جا هر کار غیرمعمول مشکوک است. مامور نمی فهمد، وقتی نفهمد فکر می کند حتما'' یک اقدامی ضد امنیت ملی است.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




همیشه یکی مثل تو را صدا می زدم. برایم فرقی نداشت کجایی باشد. فقط بشنود... ولی حالا که تو را دیده ام، حس می کنم که دارم نگاه می شوم. به من خیره اند. صدایی نیست. فقط دیده می شوم و... توی رودخانهء خشک دیگر قانع شدم، تو نفهمیدی که سیل مرده ها تو را نمی برد... من نباید بگویم بمان خودت باید بخواهی.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طوفان شن است آیلار، و هرم تیره پشت مه شن، سایه ای است که عشق را می ترساند.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چشم ... دیدن ادامه » هات سبز و عسل، مثل چشم های زن غمگین شاه، صورتت ماه، مثل صورت خواهر بلبل سرگشته، و لبات، لب یار حافظ، سرخ گیلاس های خراسان خیام...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


نیست، نیست توی چشم هام، نه شعر هست، نه دانایی هست، که لایق شما باشد خانم، و برای من که هر شامگاه زنم را به خاک می سپارم در قبرستان این شهر تراخم و وبا، همیشه هیچ وقت امیدی نبوده... سایهء عسل و اقاقیاست ته چشم هات... چطور بگویم؟ خانم چقدر آن قدر که قشنگید، فرشته و شیطان می فهمند فقط.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


مرا ببخش که سردار نیستم، مرا ببخش که " خیام " نیستم، " حلاج " نیستم که برایم حق شوی، لایقت باشم، حقت شوم...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


تو که می خندی فاخته خاموش می شود روی کنگرهء باروی ویران. دستت را به من بده برویم، چون عطر عرق بناگوشت می شود عطر گل های بنفش وحشی... هزاربار می گویم عشق به خوابم آمده تنهایی، و صدای تو که می پرسی چقدر دوستت دارم به خوابم آمده و من آن قدر دوستت دارم که کفشدوزی شده ام روی کفش سفیدت و دوستت دارم که در خانه را برای تو باز می کنم. خانه، فرشش من، خانه، ظرفش من، خانه، اجاقش من که...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



کاش عاشق نان نمی خواست، لباس نمی خواست. اگر نان نمی خواست، اگر اجاره خانه نداشت، غمش خالص می شد غم عشق.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چه خوب که هر وقت گنجشکی ببینی افتاده روی برف مهتابی خانه ات، به یاد من بیفتی. چه خوب که هرگاه به کسی بگویی دوستت دارم، به یاد ناامیدی من بیفتی.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



و بیشتر که می خواهم خودم را گول بزنم که عاشق نیستم، بیشتر عاشقت می شوم.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور




از پنجرهء سردابی، صدای دختر بچه ای که در باغ بازی می کرد، به یاد من و برای من مانده بود. حالا من فقط می خواهم بدانم که پاداش جوانی بر باد رفتهء من است یافتن تو و یا مجازاتم است حسرت بر آن سال هایی که زنده بوده ام بی عشق تو...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


تو ... دیدن ادامه » باورم کن بانوی خاموش. ما را نمی یابند. در امنیم و امان هوش من که خون داغ هفت روباه سرخ را نوشیده ام و آن قدر به چشم مار کبرا خیره مانده ام که گر گرفته است. ثروتم را از همه پنهان کردم، داناییم را از همه پنهان کردم، تا مرا نبینند اما تو، بانوی رویاهای مردان تنها و گرگ زاد، روز و شب شاهدم که باشی، باورم می کنی، و کینه ای که شاید از من به دل گرفته ای به شادکامی یگانگی بدل خواهد شد. به سخن بیا که اگر سکوت کنی دست هایم و پاهایم، سینه ام و چشم هایم آتش می شوند. می سوزم و از کالبدم خارای داغی می ماند که تو در آن اسیر خواهی بود. پس چرا اندوه از تغییر جسم...؟

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


مضحک است این دنیایی که کورکورانه خودش را تغییر می دهد. کجا می رود؟ چه می کند؟ خوش ندارم بوی گند ماشین ها را. خوش ندارم این درخت های بیمار و خاک گرفتهء کنار خیابان را. مفلوکند، و این آدم های پیاده روها... چه می دانند از من و عشقی که ساخته ام؟ اینها فقط به درد این می خورند که آدم لابلایشان خودش را پنهان کند و دیگر هیچ.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" اگه من یه نفر رو کشته بودم چی می گفتی؟ "
فکر کردم شوخی می کند یا این سوءال را به خاطر رمان های پلیسی می پرسد که عادت به خواندن شان داشت. علاوه براین، این کتاب ها تنها چیزی بودند که او می خواند. شاید در یکی از آن رمان ها، زنی همین سوءال را از نامزد خود می پرسید.
" چی می گفتم؟ هیچ چی. "
امروز ... دیدن ادامه » هم همان جواب را می دادم. آیا ما حق داریم درباره ی آن هایی که دوست شان داریم، قضاوت کنیم؟ اگر آن ها را دوست داریم، حتما'' به خاطر چیزی است، و آن چیز، ما را از قضاوت کردن درباره ی آن ها منع می کند. نمی کند؟

|¤ علف شبانه | پاتریک مودیانو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قبل از کریسمس 1973 هریت باز حامله شد، در کمال نگرانی او و دیوید. آخر چطور این اتفاق افتاد؟ خیلی احتیاط کرده بودند تا مدتی بچه دار نشوند. دیوید سعی کرد بزند به بی عاری: " کار این اتاق است، قسم می خورم این اتاق کارخانهء بچه سازی است! "

|¤ فرزند پنجم | دوریس لسینگ
امـیـرحسـین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با وسواس دستمال را بر تخته هایی که دیگر تمیز شده اند می کشد، این طرف، آن طرف، این طرف، آن طرف، گیس های خیس و اندامش با هم هماهنگ موج می خورند.
مرتضا دارد به زن نگاه می کند. به آرامی صدایش می زند: زلیخا!
زلیخا همان طور دستمال در دست کمر صاف می کند و روی زانوها می ایستد . ولی چشم هایش از شدت خواب باز نمی شود. تن مرتضا فرمانبرداری از او را از یاد برده. سرانجام بر می خیزد و شروع می کند به لباس پوشیدن.
- ... دیدن ادامه » ببین! حتی این هم تو را نمی خواهد...
و بی آنکه به زن نگاه کند از گرمابه بیرون می رود.

|¤ زلیخا چشم هایش را باز می کند | گوزل یاخینا
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نه بلدی بزنی، نه بکشی نه عاشقی کنی. خشم تو در اعماق درونت به خواب رفته و بیدار هم نمی شود و بدون خشم زندگی چه معنایی دارد؟ هیچ.

|¤ زلیخا چشم هایش را باز می کند | گوزل یاخینا
بهار موسوی این را خواند
کیمیا ارجمند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ویولتا، نمی دانم از خوشحالی چه کنم. حاضرم از هرجا بگویی بالا بروم...
ویولتا زیر لب می گفت:
- از من...
و ... دیدن ادامه » کوزیمو دیوانه می شد.

|¤ بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو
بهار موسوی و حمید رضایی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند؛ همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.

|¤ بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو
بهار موسوی ، Mahzad Zahedi و حمید رضایی این را خواندند
روزبه جعفری و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو به رویای خود چسبیده ای که زنده هستی. در حالی که فقط از کلمات، تصاویر مبهم و چند فکر ساده تشکیل شده ای که متعلق به شخص دیگری هستند. فکر می کنی در حال رنج کشیدن هستی، اما هیچ شخص در حال رنج کشیدنی وجود ندارد، هیچ کس نیست!

|¤ شهرت | دانیل کلمان
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که چیزی تجربه نکرده است، با کمال میل تعریف می کند، ولی آدمی که چیزهای زیادی دیده باشد، ناگهان دیگر چیزی برای گفتن ندارد.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا بعضی از افراد همه چیز و برخی دیگر کمتر دارند؟ چرا بعضی همه کار از دست شان می آید و گروهی دیگر کمتر می توانند موفق شوند و برخی هم اصلا موفق نیستند؟ این ماجرا ارتباط چندانی با لیاقت نداشت.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
بهار موسوی این را خواند
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اون همه سختی و دردی که در طول زندگی می کشیم یه علتی حتما هست. یعنی بهتره باشه. والا کارمون ساخته ست. خب چرا باید اون همه بی خود و بی جهت زندگی کنیم، بالا و پایین بشیم و زجر بکشیم. شاید هیچ چیزی توی زندگیم به اندازه ی این سوال حالمو بد نمی کنه که این جا چه غلطی دارم می کنم؟ یه بیابون گندم رو برشته کنم با چهارتا گله گاو و گوسفند بزنم تو ... دیدن ادامه » رگ. و به تنهایی شش تا مستراح دست نخورده رو تا خرخره پر کنم و جلو یه زن بتمرگم و هی پیر و پیرتر شم و تموم شم بره پی کارش، که چی.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر کسی شاید یه مشت خاطرات بی ارزش و دست و پا گیر بیشتر نباشه. اما آدم هر چی به آخر خط بیشتر نزدیک می شه، هر چی تنها تر می شه، اون خاطرات هم پر قیمت تر می شن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 5