دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
عشق ما ، از آنجا که عشق به آدم خاصی است ، شاید چندان واقعیتی ندارد چون گرچه تداعی خیال هایی خوشایند یا دردناک می تواند چندگاهی آن را چنان به زنی ربط دهد که بپنداریم او لزوما آن را برانگیخته است ، اگر به عمد یا ندانسته خود را از آن تداعی ها رها کنیم ، همان عشق به حالتی که گویی خودانگیخته باشد و تنها از درون خود ما بجوشد ، برای زن دیگری سر ... دیدن ادامه » برمی آورد .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به خاطر کسی که اکنون دوست داریم و روزی برایمان بس بی اهمیت خواهد بود ، از دیدن کسی تن می زنیم که امروز برایمان بی اهمیت است اما فردا دوستش خواهیم داشت ، کسی که اگر دیدنش را می پذیرفتیم شاید زودتر دل به او می بستیم .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک زن ، با هر رنج تازه ای که اغلب ندانسته بر سرت می آورد ، به سلطه اش بر تو اما همچنین توقع تو از خودش ، می افزاید . با این بدی که به تو کرده است ، بیشتر و بیشتر گرفتارت می کند ، زنجیرهایت را دو چندان می کند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در تئوری می دانیم که زمین می چرخد ، اما در عمل این را نمی بینیم و آسوده زندگی مان را می کنیم ، چون زمینی که رویش گام می زنیم نمی جنبد . زمان زندگی نیز چنین است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در سیاست ، تکرار آنچه همه می دانند نه نشانه ی فرودستی که برتری است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
شیدا بخشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تصوری که دیرزمانی از کسی داریم ، چشم و گوش ما را می بندد .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
parisa zendebudi و شیدا بخشی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی ، مانند الستیر ، که آثار خود را ماندگار می دانند ، عادت می کنند آن ها را در زمانی در نظر آورند که خودشان دیگر خاک شده اند . و بدین گونه ، از اندیشه ی افتخار ، که آنان را به فکر پایان می اندازد ، غمین می شوند . چون اندیشه ی افتخار از اندیشه ی مرگ جدانشدنی است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمانی که هر روزه در اختیار داریم انعطاف پذیر است ؛ شورهایی که به دل داریم آن را کش می آورند ، شورهایی که در دیگران می انگیزیم آن را جمع می کند ، و عادت آن را پر می کند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
سیمین اسپوتین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزویم نه تنها دستیابی به تن او ، بلکه همچنین به انسانی بود که درون او می زیست ...

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
بهار موسوی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی ، مانند الستیر ، که آثار خود را ماندگار می دانند ، عادت می کنند آن ها را در زمانی در نظر آورند که خودشان دیگر خاک شده اند . و بدین گونه ، از اندیشه ی افتخار ، که آنان را به فکر پایان می اندازد ، غمین می شوند . چون اندیشه ی افتخار از اندیشه ی مرگ جدانشدنی است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمانی که هر روزه در اختیار داریم انعطاف پذیر است ؛ شورهایی که به دل داریم آن را کش می آورند ، شورهایی که در دیگران می انگیزیم آن را جمع می کند ، و عادت آن را پر می کند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزویم نه تنها دستیابی به تن او ، بلکه همچنین به انسانی بود که درون او می زیست ...

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست ؛ و افسوس که خانه ها، راه ها، خیابان ها هم چون سال ها گریزانند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنگامی که باوری می میرد ، به جایش دلبستگی ای خرافی به چیزهای قدیمی باقی می ماند که آن باور به آنها جان داده بود ، انگار که سرشت ایزدی نه در ما که در آنها بوده و بی باوری کنونی مان سببی عارضی داشته باشد: مرگ ایزدان .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که اندکی عصبی اند آن گونه که من بودم ، برای پیمودن روزها همانند اتومبیل " دنده " های متفاوت دارند . برخی روزها کوهستانی و دشوارند و پیمودنشان بینهایت زمان می برد و برخی دیگر سرازیرند که می توان با شتاب تمام و آوازخوانان پشت سر گذاشت .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کشوری که آرزویش را داریم بس بیشتر از کشوری که در آنیم در لحظه لحظه های زندگی واقعی ما جا دارد .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعیت ها به دنیای اعتقادات ما راهی ندارند ، پدیدآورنده ی آن ها نبوده اند پس نمی توانند خرابشان کنند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید هیچ کسی را نتوان یافت که ، با همه ی پارسایی ، روزی بر اثر پیچیدگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که پیش از همه طردش می کند .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"هیچ آدمی، هر چقدر هم عاقل، پیدا نمی شود که در دوره ای از جوانی اش چیزهایی گفته و حتی زندگی ای کرده باشد که خاطره شان آزارش ندهد و دلش نخواهد آنها را از گذشته اش پاک کند."

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه که بودم ، سرنوشت هیچکدام از شخصیت های تاریخ مقدس به نظرم دردناک تر از سرنوشت نوح نمی آمد ، بخاطر توفان که او را چهل روز در کشتی اش زندانی کرده بود . بعدها ، اغلب بیمار بودم ، و روزهای درازی را من نیز در " کشتی " می ماندم . آنگاه بود که دریافتم نوح نتوانسته بود هیچگاه دنیا را به آن خوبی ببیند که از کشتی دید ، هر چند که تنگ و بسته بود ... دیدن ادامه » و زمین در تاریکی فرو رفته .

|| در جست و جوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
سید محمدرضا مهدوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از مرگ آدم ها ، پس از تباهی چیزها ، تنها بو و مزه باقی می مانند که نازک تر اما چابک ترند ، کم تر مادی اند ، پایداری و وفایشان بیشتر است ، دیر زمانی چون روح می مانند و به یاد می آورند ، منتظر ، امیدوار ، روی آوار همه ی چیزهای دیگر می مانند و بنای عظیم خاطره را بی خستگی روی ذره های کم و بیش لمس نکردنی شان حمل می کنند .

|| در جستجوی زمان از ... دیدن ادامه » دست رفته | مارسل پروست ||
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زنان جز به عشق نمی اندیشند و هیچ زنی نیست که نتوان بر مقاومتش چیره شد .

|| در جستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||

سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست عزیز، برای کسی که تنهاست، نه خدایی دارد و نه اربابی، سنگینی روزها وحشتناک است. از اینرو حال که خدا از مد افتاده است باید برای خود اربابی برگزید.…

" سقوط | آلبر کامو
mina mosavi این را خواند
پریسا پسندیده ، علیرضا اعرابی ، parisa zendebudi و شیدا بخشی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر نجوایی که درک یا دریافت نشود ، برای همیشه از دست رفته است . این همان نکته ی نامیمون وقایعی است که برای ما رخ می دهد و ثبت نشده یا حتا بدتر از آن ناشناخته ، نادیده یا ناشنیده می ماند و بعدتر دیگر راهی برای بازیابی اش وجود ندارد . روزی که با هم نگذرانیم هیچ وقت باهم نخواهیم گذراند ، مطلبی که کسی می خواهد تلفنی به ما بگوید و تماس می گیرد اما جوابش را نمی دهیم ناگفته باقی می ماند ، دست کم دقیقا همان حرف با همان حال و هوا گفته نمی شود ؛ هر چیزی اندکی یا حتا کلی تفاوت خواهد کرد چون نبود جسارت ، ما را از صحبت باز می دارد .

' قلبی به این سپیدی | خابیر ماریاس


گاهی ... دیدن ادامه » حس می کنم هیچی رخ می دهد ، چون هیچ چیزی بدون گسست رخ نمی دهد ، هیچ چیزی نمی پاید یا دوام نمی یابد یا دایم در خاطر نمی ماند ، حتا یکنواخت ترین و عادی ترین کارهای جهان ، با تکرارشان ، به تدریج خود را فسخ می کنند ، نفی می کنند ، که هیچ چیز همه چیز است و هیچ کس هر کسی که پیش تر بود و چرخ ضعیف دنیا را موجودات فراموش کاری حرکت می دهند که چیزهای گفته نشده ، اتفاق نیفتاده ، ناشناخته و اثبات ناشدنی را می شنوند و می بینند و می دانند . چیزی که اتفاق می افتد با چیزی که اتفاق نمی افتد یکی است ، چیزی را که رد می کنیم یا می گذاریم ذهن مان فراموش کند همان چیزی است که می پذیریم و تصرفش می کنیم ، چیزی که تجربه می کنیم با چیزی که هرگز امتحانش نمی کنیم همانند است و با این حال تمام عمر را به پذیرش و انکار و انتخاب می گذرانیم .

" قلبی به این سپیدی | خابیر ماریاس


تمام هوش و احساس و اشتیاق مان را صرف تمایز میان چیزهایی می کنیم که یکسان ساخته خواهند شد ، اگر تا به حال ساخته نشده باشند ، به همین دلیل است که پر از افسوس و فرصت های از دست رفته ایم ، مملوء از تاییدها و تاکیدها و فرصت های به چنگ آمده ایم ، اما واقعیت این است که هیچ چیزی تایید نشده و همه چیز پیوسته در حال از دست رفتن است . شاید هم هیچ وقت چیزی وجود نداشته است .

" قلبی به این سپیدی | خابیر ماریاس


مردم یک نفر را از ته دل دوست دارند چون مجبورند . همان اتفاقی که در روابط شخصی هم می افتد ، نه ؟ چه بسیار زوج هایی که فقط به اصرار یکی شان ، فقط یکی شان در کنار هم هستند و آن دیگری را مجبور کرده اند او را دوست بدارد .

" قلبی به این سپیدی | خابیر ماریاس


همیشه بخش بزرگ تر حقیقت در سایه قرار دارد . حتا اگر بخش روشن بزرگ تر شود باز هم برد با سایه هاست .

" قلبی به این سپیدی | خابیر ماریاس


برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر آدمی بوی مخصوص به خود را دارد . البته ما تشخیص نمی دهیم ، چون بوها باهم مخلوط می شوند و ما براستی نمی دانیم کدام یک بوی تو و کدام یک ازان من است ... فقط می فهمیم که بوی گند می آید و این بو همان است که آن را " بشریت " می نامند ؛


* ... دیدن ادامه » زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی



همه ی آدم ها جنون خاص خود را دارند ، و اما بزرگ ترین جنون به عقیده ی من آن است که آدم جنون نداشته باشد .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی



اگر قرار بود زندگی را از سر شروع کنم مثل پاولی سنگی به گردن خود می بستم و خود را به دریا می انداختم . زندگی حتی برای آنهایی هم که خوشبخت هستند سخت است .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی
سید علی تقوی این را خواند
حمید رضایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جدایی تدریجی از یاران عزیز چه تلخ است ! بهتر آنکه انسان به یکباره از ایشان ببرد و به گوشه ی انزوا که محیط طبیعی آدمی است بازگردد .

* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی



زندگی ... دیدن ادامه » نمایش غم انگیز و جذابی بود که در آن به جز نخاله ها و ساده لوحها کسی به روی صحنه نمی آمد و در بازی شرکت نمی کرد .

* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


در حالی که از جا برمی خاستم گفتم:
- خدا به همراهمان ! برویم !
زوربا با خونسردی افزود :
- ... و شیطان هم !


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


در ذهن او تلگراف و کشتی بخار و راه آهن و اخلاق جاری و میهن و مذهب چیزهایی بودند نظیر تفنگ های سرپر زنگ زده .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


- روزی مرتاضی زنی را دید که منقلبش کرد . آن وقت مردک تبری برداشت و...
زوربا که دنباله ی حرف مرا حدس زده بود سخنم را قطع کرد و گفت :
- عجب احمقی ! آدم فلان خودش را می برد ! واقعا احمق ! ولی آن عضو بیچاره که مزاحمتی ندارد .
من تاکید کردم که :
- چطور ندارد ! از قضا خیلی هم مزاحم است .
- مزاحم چه ؟
- مزاحم ورود به بهشت خدا .
زوربا به لحنی تمسخر آمیز نگاه چپی به من کرد و گفت :
- ولی احمق جان ، از قضا این خودش کلید بهشت است .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


این چه جنونی است که ما بی جهت به کسی حمله می کنیم که به عمرش به ما بدی نکرده است ؟ بعد ، گازش می گیریم ، دماغش را می بریم ، گوشهایش را می کنیم ، شکمش را می دریم ، و برای همه ی این اعمال خدا را هم به کمک می طلبیم ؟به عبارت دیگر ، از خدا می خواهیم که او هم گوش و دماغ ببرد و شکم بدرد ؟


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


برای آنکه آدم بتواند درست و شرافتمندانه فکر بکند باید آرامش داشته باشد و سنی از او گذشته باشد و بی دندان شده باشد . وقتی آدم دندان نداشته باشد آسان می تواند بگوید : " بچه ها خجالت دارد . گاز نگیرید ! " اما وقتی سی و دو دندان سرجاست چه عرض کنم ... آدم وقتی جوان است جانور درنده ای است . بلی ارباب ، جانور درنده ای که آدم می خورد !


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


این دیوانگی محض است که آدمی که خودش دارد از گرسنگی می میرد شکر خدایی را بکند که همه چیز دارد !


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


بزرگ ترین پیغمبر نمی تواند چیزی به جز یک دستور به آدمیان بدهد ، و هر چه این دستور مبهم تر باشد آن پیغمبر بزرگ تر خواهد بود .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


ما تا وقتی که در خوشبختی بسر می بریم بزحمت آن را احساس می کنیم ؛ و فقط وقتی خوشبختی گذشت و ما به عقب می نگریم ناگهان - و گاه با تعجب - حس می کنیم که چقدر خوشبخت بوده ایم .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


" بابابزرگ من کفش های لاستیکی می پوشید . آن وقتها که ریشش سفید شده بود روزی از بام خانه ی ما پایین پرید ، ولی همین که زمین خورد مثل توپ باز به هوا رفت و بالاتر از خانه رفت ، و باز بالاتر و بالاتر رفت تا در ابرها ناپدید شد . بله ، بابابزرگ من اینطوری مرد ."
از آن روز که من این افسانه را از خودم ساختم هر بار که به کلیسای کوچک سن میناس می رفتم و در پای محراب ، عروج عیسی را به آسمان می دیدم با انگشت به آن اشاره می کردم و به رفقا می گفتم : " ببینید ، این پدربزرگ من است با کفشهای لاستیکی اش ."


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


زن موجود مرموزی است ، ارباب ، که می تواند هزاربار بیفتد ، و هر هزاربار بکر و دست نخورده بلند شود . لابد می پرسی چرا ؟ خوب ، برای اینکه گذشته اش را به یاد نمی آورد .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


خوشبختی چه چیز سهل الوصول و کم مایه ای است و تنها با یک جام شراب ، یک بلوط برشته ، یک منقل کوچک و زمزمه ی دریا بدست می آید . برای اینکه بتوان احساس کرد سعادت همین چیزهاست فقط کافی است یک دل ساده و قانع داشت .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


زن مثل یک چشمه ی خنک است : آدم خم می شود ، عکس خود را در آن می بیند و از آن می نوشد و باز می نوشد تا استخوان هایش سبک می شود .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی


پرسیدم : " پس کشیشی که باید صیغه ی عقد را بخواند کجاست ؟ " او در حالی که ذرات بزاق از دهانش بیرون می پرید جواب داد : " ما کشیش نداریم . مذهب ، تریاک توده ها است . "


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی



بدان درجه سقوط کرده بودم که اگر قرار می بود بین عاشق شدن به یک زن و خواندن یک کتاب عشقی یکی را انتخاب کنم کتاب را انتخاب می کردم .


* زوربای یونانی | نیکوس کازانتراکیس | ترجمه محمد قاضی



برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روزگار ، روزگار آدم های با دل و جرئت نیست . روزگار آدم هایی که می ایستاند توی سینه ی دنیا به سر آمده . حالا امورات دنیا افتاده دست آدم های ترسو و دسیسه کار .

- مردگان جزیره ی موریس | فرهاد کشوری



شاه ... دیدن ادامه » به فکر فرو رفت : یک روز از تو تعریف می کنند . یک روز وقتی از مملکت بیرونت می کنند ، می زنند و می رقصند . من آخرش این مردم را نشناختم .

- مردگان جزیره ی موریس | فرهاد کشوری

سیدمحمدحسین طباطبایی بالا این را خواند
میشا جلالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کینه ای که از دیگران به دل می گیری جز با مرگ شان از بین نمی رود .

- مردگان جزیره ی موریس | فرهاد کشوری



وقتی ... دیدن ادامه » شاهی قدرتش را از دست بدهد تنها می شود .

- مردگان جزیره ی موریس | فرهاد کشوری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نجات دهنده ای که نتواند خود را نجات دهد ، به چه درد می خورد ؟

+ کولی کنار آتش | منیرو روانی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
'' چرا تابلوهات را نمی فروشی؟ ''
' هیچ کس خاطره هایش را نمی فروشد . '
'' پس خاطره ها را انبار می کنند . ''
' ... دیدن ادامه » جز این راهی نیست ... اگر بخواهی آسوده باشی ، کمتر بسوزی ... '

+ کولی کنار آتش | منیرو روانی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2