دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
یادم بیاور برایت بنویسم عشق را باید بی حساب اندوخت،اما با حساب خرج کرد.
وبرایت بنویسم که هی بر این طبل پر صدا اما تو خالی «بی حساب دوست داشتن»نکوبی.
که دوست داشتن حساب و کتاب دارد.
دوست داشتن ... دیدن ادامه » حد و مرز می شناسد.
حساب و کتابش؟
ظرفیت خودت.که اگر می توانی ظرفت را بزرگتر،ظرفیتت را بیشتر کن.
اگر نمی‌توانی اما اندازه نگه دار.
حد و مرزش؟
عزت خودت،کرامت خودت،شخصیت خودت.
دوست داشتن که نباید تو را بی عزت،بی کرامت،بی شخصیت کند.
باید؟
۲۰ دى
این متن واقعا من رو گرفت . از شما متشکرم . این کتاب را حتما خواهم خواند.
۱ ساعت پیش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا من اینجور خیال میکنم که آدم باید یکیو فقط یکی را داشته باشد توی زندگی اش،که جلوش کم بیاورد.یکی که مشت اش را ببرد جلو،پیشش وا کند.که سری که بر سر گردون به فخر می‌ساید را بیاورد،با خیال راحت بگذارد بر آستانش.نه به ذلت و خاکساری،که به مهر و فروتنی .از «پناه»حرف نمی‌زنم؛«مرشد» و «معشوق»هم.نام ندارد شاید .فقط می‌دانی کسی است،وهست.تنها کسی ... دیدن ادامه » است که می داند تو هم گاهی کم می‌آوری.تو هم تمام می‌شوی.می‌رسی به آخر خط.و همان جا ایستاده در سکوت،منتظر تا تو دوباره برگردی به بازی.و همین خوب است
همین که می‌دانی کسی هست.همین که می‌دانی،که می‌داند
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب بسیار آموزنده و جالبه در قالب داستان کوتاه و بسیار پر کشش.
فکر کن همون داستانهای واقعی رابطه ها و زندگی های روزمرگی مان را کسی با زبان خوش که شبیه نصیحت های تلخ دیگران نیست,برای تو بنویسد بخوانی و به کار بگیری ...جذاب نیست؟؟؟
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا من اینجور خیال میکنم که آدم باید یکیو فقط یکی را داشته باشد توی زندگی اش،که جلوش کم بیاورد.یکی که مشت اش را ببرد جلو،پیشش وا کند.که سری که بر سر گردون به فخر می‌ساید را بیاورد،با خیال راحت بگذارد بر آستانش.نه به ذلت و خاکساری،که به مهر و فروتنی .از «پناه»حرف نمی‌زنم؛«مرشد» و «معشوق»هم.نام ندارد شاید .فقط می‌دانی کسی است،وهست.تنها ... دیدن ادامه » کسی است که می داند تو هم گاهی کم می‌آوری.تو هم تمام می‌شوی.می‌رسی به آخر خط.و همان جا ایستاده در سکوت،منتظر تا تو دوباره برگردی به بازی.و همین خوب است
همین که می‌دانی کسی هست.همین که می‌دانی،که می‌داند
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادم بیاور برایت بنویسم عشق را باید بی حساب اندوخت،اما با حساب خرج کرد.
وبرایت بنویسم که هی بر این طبل پر صدا اما تو خالی «بی حساب دوست داشتن»نکوبی.
که دوست داشتن حساب و کتاب دارد.
دوست ... دیدن ادامه » داشتن حد و مرز می شناسد.
حساب و کتابش؟
ظرفیت خودت.که اگر می توانی ظرفت را بزرگتر،ظرفیتت را بیشتر کن.
اگر نمی‌توانی اما اندازه نگه دار.
حد و مرزش؟
عزت خودت،کرامت خودت،شخصیت خودت.
دوست داشتن که نباید تو را بی عزت،بی کرامت،بی شخصیت کند.
باید؟
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدا انتقام سختی ازمان گرفت سر ماجرای سیب خیلی سخت
پرت مان کرد اینجا -به سیاره ی انتخاب ها. دست مان رابست با زنجیر ابدی برگزیدن و مردد بودن :
چه کنم؟
چه ... دیدن ادامه » کنم؟
چه کنم؟
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیاده رو هم مثل خیابان شلوغ بود در پیاده رو بوی قهوه می آمد کیوان پیاده رو های خیابان زرتشت را مثل کف دستش می شناخت .روزهایی را که با فروغ در همین خیابان پیاده روی میکردند به یاد داشت از مغازه ای پارچه فروشی رد می شدند تا به کافه ی آناشه برسند و قهوه و پیراشکی بخورند .آن موقع فکر میکردند خوشبخت ترین انسان روی زمین است. در دوران دانشجویی ... دیدن ادامه » بارها از خیابان انقلاب تا آن جا پیاده روی کرده بودند وآن قدر در باره ی هایدگر و مونه و بیتلز و ژاک برل حرف زده بودند که طول مسافت را درک نکرده بودند و بعد که رسیده بودند خانه پاهایشان تاول زده بود
در آن سالها که پسرهای بالا شهری هیپی شده بودند و دخترهای باکلاس موها را مثل خواننده ی غریب آشنا درست می کردند و جوان ها برای تفریح می رفتند چاتانوگا و قصر یخ و کانون ایران امریکا فروغ هم برای خودش آرزوهایی داشته آرزوهایی که احتمالا" هیچ وقت براورده نشده بودند .از سالهای نوجوانی و جوانی مادرش فقط چند اسم به گوشش خورده بود مثل همان قصر ... دیدن ادامه » یخ و چاتانوگا که دیگر نبودند و کافه نادری و پیتزا پنتری که سر جایشان بودند اما مهم مکانها نبودند مهم اتفاقاتی ست که در آن ها رخ داده دختر و پسرهایی که در آن مکانها عاشق شده بودند رابطه هایی که در آنجا شکل گرفته بود و به سرانجام رسیده بود یا به هم خورده بود ایده هایی که به ذهن ها رسیده بود و تبدیل شده بودند به رمان و شعر و داستان کوتاه یا برای همیشه سپرده شده بودند به بایگانی ذهن یک جوان جوجه برژوآ که آرزو داشت شاعر یا نویسنده ای مشهور شود و آخر سر میشد ستون نویس یک روزنامه ی به درد نخور.
دیگر در کافه های تهران از آن خبرها نبود دیگررابطه ها آن مدلی نبود کافه ها شده بودند مکانهایی برای غیبت کردن و خاله زنک بازی و چشم چرانی به قول فروغ جوان های امروزی مثل جوانهای زمان آنها نبودند.
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چند روزی طول کشید تا خوندن کتاب رو تموم کردم البته نه اینکه کتاب ایرادی داشت نه .خب بالاخره مجبوریم به جز کتاب خوندن زندگی هم بکنیم دیگه
برام بسیاز جذاب بود سرگذشت زنها و مردایی که از دوره ی دانشگاه با هم دوست بودند و حالا که هر کدوم زندگی شخصی خودشونو دارن هم ارتباطشون پابرجاست.تعجب من از بعضی نوشته های کتاب بود که بسیار داستانوبرام ... دیدن ادامه » جذاب میکرد گاها" پیش اومده که نویسنده ای یه چیزایی نوشته و ما کیف کردیم از خوندنش اینکه مارو برده به یه عالمی که برامون جذاب و نوستالژیه و پیش خودمون میگیم خوش به حالش حتما خودش اونجاها بوده و رفته و طعم خوش اون لحظه هارو چشیده اما در مورد یاسمن خلیلی فرد میخوام بگم که با این سن کمش چطوری میتونه از بوی خوش قهوه توی کافه نادری انقدر خوب بنویسه ؟چطوری میتونه از حال و هوای دختر پسرای دانشگاه تو سالهای اول انقلاب بنویسه ؟اصن چطوری اسم قصر یخ و چاتانوگارو میتونه تو داستانش بگونجونه اونم به طرز غریبی که حس کنی خودت اونجا بودی چه جوری یادشه دختر پسرای اون دوره از چه چیزایی خاطره دارن ؟از خیابون ولیعصر از کتابای ویرجینیا وولف از فیلم های پولانسکی و برتولوچی از اهنگای ادیت پیاف ازخونه باغی که از بالای سقف شیروونیش شاخ و برگ درختا پیداست از آلبوم جلد چرمیه قدیمی که عکسهای زمان دانشگاه توشه و پر از کلی خاطره اس
خلاصه که خوندن این کتاب پر از جذابیته و مطمئنم رفتارها و حرفهای شخصیت های داستان تا مدت ها توی ذهنتون میمونه برای من که اینطور بود .امیدوارم بخونیدش و لذت ببرید .
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق همین جوری قشنگ است که هر لحظه نگران از دست دادنش باشی هر وقت مطمئن شدی آن را برای همیشه به دست آورده ای در واقع همه چیز تمام شده
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی همین است دیگر تا چشم به هم بزنی پیر شده ای همیشه به فرید میگویم روزی میرسد که تنها دلخوشی آدمها میشود خاطرات گذشته شان
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر میشود گذشته رادور ریخت ؟فقط باید یک جای امنی نگهش داریم توی جیب که نمی شود گذاشتش.توی دفتر چطور؟میشود از گذشته نوشت؟ شیرین دست زد زیرچانه احساساتی شده بود آره چرا نشود ؟فروغ به سردی گفت :نوشتن دردی را دوا نمیکند گذشته توی خودمان است درون مان .کیوان اعتراض کرد: اما ما می میریم فروغ چیزی که درون مان باشد نیست میشود.همه میراییم خودمان ... دیدن ادامه » و هرچه درونمان است فروغ با جدیت گفت وقتی ما نیست میشویم باقی ماندن خاطرات گذشته مان توی این دنیا به کار کی می آید؟
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ی زندگی همین است همه چیز را به مرور از دست می دهیم و یاد میگیریم به تنهایی عادت کنیم خیلی ها مثل تو هستند در عین تنها نبودنشان تنها هستند فقط خودشان خبر ندارند در این ناامیدی مطلق هم بالاخره روزنه ی امیدی پیدا میشود اما باید صیور باشی به پیدا شدن امید امیدوار باش
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وارد خیابان ولیعصر شدند خیابان مورد علاقه اش خیابان خاطرات خیابان پیاده روی های طولانی و رستوران های بیاد ماندنی درخت ها لخت بودند برگ چنارها ریخنه بود کناره های جوی اب یخ زده بودند فرامرزی نیم نگاهی به کیوان انداخت چیه تو فکری؟کیوان به او نگاه کرد نه داشتم خیابانها را تماشا می کردم فرامرزی لبخند زد چشمت به خیابانهاست اما حواست نه
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من شروع کردم به خوندنش تا صفحه 60 که بسیار جذاب اصن داستان جذاب شروع میشه من دوسش دارم و یه نفس ادامه میدم فقط یه تفاوت نسبت به رمانهای دیگه داره اینه که خیلی شخصیت های داستان زیادن یعنی با چندین اسم و نسبت مواجه میشید که به نظرم باید یه کاغذ و قلم کنار دستتون باشه که بنویسید کی به کیه تا بهتر متوجه داستان بشید
روزبه جعفری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی توی دنیایی خودخواه و خشن زندگی میکنیم که باید دائما" باهاش بجنگیم مشکل میشه به آرامش درونی رسید.
دانیال ساکی ، علیرضا اعرابی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3