دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزار کتاب
شروع کردم: 94/11/4
-------
پاراگراف ... دیدن ادامه » آغازینِ کتاب:
آقای هَکِت از نبش خیابان پیچید و در فاصله ای اندک،زیر نور میرا،نیمکتش را دید.انگار کسی رویش نشسته بود.این نیمکت،که به احتمال زیاد متعلق به شهرداری یا عمومی بود،مسلما متعلق به شخصِ او نبود،اما او آن نیمکت را متعلق به خودش می دانست.رویکرد آقای هکت به چیزهایی که خوشایندش بودند،همیشه همین طور بود.می دانست که آن چیزها متعلق به او نیستند،اما آن ها را مال خود می دانست.می دانست که متعلق به او نیستند،چون از آن ها خوشش می آمد.مکثی کرد و با دقت بیش تری به نیمکت خیره شد.بله،خالی نبود.آقای هکت در حالت سکون اشیاء را واضح تر می دید.او خیلی آشفته و بی قاعده راه می رفت
...
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به برداشتِ دیگران از خودش کوچک ترین اهمیتی نمی داد.همه فکر می کردند او همان چیزی است که می خواهند باشد،اما او همیشه خودش بود.
وقتی اوضاع آن قدر بد می شود که راه حلی باقی نمی ماند،تنها چاره قتل یا خودکشی است.یا هر دو.اگر این دو هم افاقه نکند،آدم به یک لوده تبدیل می شود.
مشتاق حسین و داریوش ولیپور این را خواندند
حسن احمدوند و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معجزه اینه که بشر حتی در برابر توهمِ آزادی تاب آورده...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«می دونی چرا نویسنده نشدم؟»
از این که چنین فکری به مخیله اش راه یافته بود تعجب کردم.جواب دادم:«نه.»
«چون فی الفور فهمیدم چیزی واسه گفتن ندارم..دردسرت ندم،من اصلا زندگی نکردم.هیچ خطری رو به جون نخریدم.هیچی به دست نیاوردم.اون ضرب المثل شرقی چیه؟ "ترس اینه که به خاطر پرنده ها بذر نکاری." اون نویسنده های دیوونه ی روسی که کاراشون رو دادی ... دیدن ادامه » بخونم،همه شون زندگی رو تجربه کردن،حتی اگه هرگز از زادگاهشون پا بیرون نذاشته بوده باشن.اگه قرار باشه اتفاقی بیفته،باید شرایط مساعد باشه و اگه نباشه،باید شرایط رو ایجاد کنی،البته این کار نبوغ می خواد.من هیچ وقت چیزی خلق نکردم.فقط بازی می کنم.از رو قاعده هم بازی می کنم.اگه نمی دونی،باید بهت بگم آخر این راه مرگه.آره،من همین حالاشم مُردم.
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
پروین اربابی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما چه کم در مورد هم می دانیم.بیش تر وجودمان پنهان است،هم چون کوه های یخ و خودِ اجتماعی ما تنها خنکی و سفیدی را باز می تاباند..
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
محمدرضا کشاورزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عموما او را به عنوان مردی آرام و بی حاشیه می شناختند،مردی بدون خطا یا فضیلت،مردی که تمام و کمال وجود ندارد...

مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
سپیده شوهانی و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می توانستند سقوط آدم را مدیریت کنند،ولی نمی توانستند از آن ممانعت کنند...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«خیال نمی کردم واسه یه آدم بی گناه ده سال حبس ببُرن.پنج سال شنیده بودم،اما ده سال...این دیگه زیاده..»
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
سپیده شوهانی و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد کوتوله که اسکلت از زمینش پیدا شده بود گفت:
«من حرف هیشکی رو قبول ندارم،همه تو این دنیا نامردن.»
شوایک خودش را روی کیسه کاهش جابه جا کرد و گفت:
«نامردم ... دیدن ادامه » واسه دنیا لازمه.اگه همه فقط خوبی همو می خواستن،خیلی وقت بود که همدیگه رو نفله کرده بودن.»
ایرج پوراردشیر این را خواند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این جا هر منطقی رنگ می باخت و بندها و ماده ها حرف آخر را می زدند.ماده خفه می کرد،ماده می توپید،ماده می خندید،ماده می ترساند،ماده عقل آدم را می خورد،ماده می کشت و رحم نمی آورد.این جا اتراق گاه شعبده بازان قوانین بود.کشیشانی که به پیشگاه مجمع القوانین قربانی می کردند،کوسه های متهم خوار،ببرهای جنگل اتریش،که از روی شماره ماده ی قانون ها ... دیدن ادامه » گز می کردند که به چه بزرگی باید بر گلوگاه متهم بجهند.
مثل چند دانه گندم لای علف های هرز،این جا هم -عین کمیسری ها- تک و توک آدم هایی پیدا می شدند که قوانین را جدی نمی گرفتند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
فرشته اتین وند و نرگس سینکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
فاطمه نیازی و نرگس سینکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
فرشته اتین وند و نرگس سینکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
فرشته اتین وند و نرگس سینکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نرگس سینکی و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
فرشته اتین وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به گفته ی ژیژک خشونت سه شکل دارد: کنشگرانه (جنایت،ارعاب)،کنش پذیرانه(نژادپرستی،نفرت پراکنی،تبعیض) و سیستمی(تاثیرات فاجعه بار نظام های اقتصادی و سیاسی).و غالبا یکی از شکل های خشونت مانع از دیده شدن دیگر شکل های آن می شود و بدین ترتیب مسائل پیچیده ای پدید می آید.
--
آیا پیدایش سرمایه داری و در واقع تمدن بیش از آن که جلوی خشونت را بگیرد سبب ... دیدن ادامه » خشونت نمی شود؟ آیا مفهوم ساده ی «همسایه» آبستن خشونت است؟ آیا ممکن است شکل مناسب اقدام بر ضد خشونت در زمانه ی ما صرفا تعمق و اندیشیدن باشد؟
ژیژک از این پرسش ها و پرسش های دیگری که به همین اندازه اندیشمندانه است آغاز می کند و در اثری که جایگاه او را به عنوان یکی از پر دانش ترین و فتنه انگیزترین اندیشمندان دوران نو تحکیم خواهد کرد به بحث درباره ی خشونت سرشته شده در ذات جهانی شدن،سرمایه داری،بنیاد گرایی و زبان می پردازد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسلاوی ژیژک،فیلسوف،منتقد فرهنگی و کوشنده سیاسی ،چارچوب مسحور کننده ی تازه ای برای نگرش به نیروهای خشونت در جهان ما به دست می دهد.وی با دستمایه قرار دادن تاریخ،فلسفه،کتاب ها،فیلم ها،روان پزشکی لکان و لطیفه ها به بررسی شیوه های فهم و بدفهمی خشونت می پردازد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای پیشگیری از مواجهه با قفل بی کلید زندگی واقعی به رویا پناه می بریم.اما در رویا به چیزهایی بر می خوریم که حتی از زندگی واقعی وحشتناک ترند.پس نهایتا،ذره ذره از رویا به زندگی واقعی می گریزیم.
رویاها متعلق به کسانی هستند که نمی توانند یا این قدر قوی نیستند که واقعیت را تحمل کنند و واقعیت متعلق به کسانی است که این قدر قوی نیستند که بتوانند ... دیدن ادامه » با رویاهایشان مواجه شوند...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وودی آلن درباره استند آپ کمدی می گوید: «بهترین لذتی است که می توانید بدون در آوردن لباس تان،تجربه کنید.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چون مردم ذهن ات را دوست دارند؛
دلیل نمی شود
جسم ات را هم تصاحب کنند.
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بدون عشق قابلیت دارا بودن هویت را از دست میدهیم ، در عشق تاییدی مدام از خود ما وجود دارد.شگفت نیست که مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است ما را در همه حال ببیند ، دیده شدن موجب این اطمینان است که وجود داریم، چه بهتر از آنکه در این حالت یا خداوند یا همسری سروکار داشته باشیم که عاشق ما باشد.اگر با افرادی محصور باشیم که دقیقا به ... دیدن ادامه » یاد نمی آورند کی هستیم پس امنتر نیست برای پرهیز از خطر نامرئی بودن به آغوش کسی پناه ببریم که هویت ما را دقیقا به خاطر دارد ؟
هومن یزدان نجات و علی صمیمی این را خواندند
اتنا زمردی و آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ماما گریه کرد «نه.من نمی خوام بره.کاشکی اگه می شد من جاش می رفتم.من نمی خوام مملکت رو نجات بدم،زوره؟ اگه ژاپونیا کاری به من و خونه زندگیم و بچه هام ندارن،بیان برا خودشون مملکتو بگیرن...یادم میاد برادرم مارش تو اون جنگِ اولی همش نوزده سالش بود.بردنش جنگ.مادرمون همون وقت هم هیچ وقت بیشتر از اینکه من حالا می فهمم،نمی فهمید چرا.اما به مارش گفت اگه مجبوره بره،بره..حالا هم اگه پیت بایس بره،بره.اما دیگه از من نخواین بفهمم چرا.»
من گفتم:«گمونم من دیگه چاره ای نداشته باشم.اما شاید یه چند سال دیگه طول بکشه تا منم بتونم بیام.»
پیت گفت «خدا نکنه.مردم که برای تفریح نمی رن جنگ.تو جنگ که حلوا خیر نمی کنن.آدم که بیخود فقط برای تفریح نمیذاره مادرش گریه کنه»
گفتم«خب ... دیدن ادامه » پس برای چی می ری؟»
گفت«من بایس برم.ناچارم»
- از داستان «دو سرباز»
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
داریوش ولیپور این را دوست دارد
پسر نوجوانی برای همراهی برادرش که برای شرکت در جنگ راهی شهر دیگر شده است به طرف آن شهر راهی می شود.
تاثیر رسانه های نوظهور آن زمان -رادیو-برای بر انگیختن حس ناسیونالیستی جوانان وکشاندن آنها در جنگی بی نتیجه را نشان می دهد.جنگی که اگر مرگ را برای این جوانان ... دیدن ادامه » به ارمغان نداشت تنها عایده آن مستمری برای آنها بود.سود آن متعلق به اشخاص دیگری بود.
۳۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این عادتِ همیشگی پدرش بود.حتی تو هوای یخبندان هم همینطور آتش روشن می کرد.مردی که نه تنها جنگ و ریخت و پاش ها و خرابی های آن را دیده بلکه تو خونِ خودش هم یک حرصِ ذاتی به ریخت و پاشِ مال غیر دارد،چرا نباید هر چه را که جلو چشمش هست به آتش بکشد؟...

از داستان انبار سوزی
سارتی، پسربچه ۱۰ ساله، میان وفادار ماندن به پدرش-ابنر، رعیتی که در مزارع اجاره یی کار می کند- و به آتش کشیدن انبار صاحبان مزارع-که عادت ابنر است- نمی داند کدام را باید انتخاب کند. او خودش را ناتوان از خیانت به پدر می بیند ولی نهایتا تلاش می کند با خبر دادن ... دیدن ادامه » به سرگرد دو اسپین، صاحب مزرعه جدید، جلوی این واقعه را بگیرد. او خانواده اش را ترک می کند و دیگر پشت سرش را نگاه نمی کند. راوی داستان، در بیشتر موارد محدود به ذهن سارتی است اما وجود مواردی که از نظرگاه سارتی خارج می شوند، باعث می شود که دانای کل در نظرش بگیریم.
۳۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما در آن موقع نمی گفتیم که میس امیلی دیوانه است.ما خیال می کردیم که باید این کار را بکند.ما تمامِ جوانهایی را که پدرش از او رانده بود به یاد داشتیم،و چون دیگر کسی نمانده بود،می گفتیم باید هم به کسی که او را غارت کرده است دو دستی بچسبد،همانطور که همه می چسبند.
میس امیلی گریرسن ، دختر یک خانواده متمول و بانفوذ پس از مرگ پدر تنها می شود؛ تنهایی او چنان است که ترحم همسایگان را برانگیخته است ؛ اما آنان تنها به جمله ای درباره او بسنده می کنند: "بیچاره امیلی ". امیلی با هیچ کس در ارتباط نیست ، جز نوکر پیر سیاهپوستی ... دیدن ادامه » که معجونی از آشپز و باغبان است و در خانه او کار میکند. نه او چیزی از دیگران میداند و نه دیگران چیزی از او.میس امیلی پس از مرگ پدرش با هومربارون - کارگری که برای فرش کردن خیابان ها و پیاده روها به شهر آمده است - آشنا می شود و پس از مدتی که همگان فکر می کردند امیلی و هومر قصد ازدواج با یکدیگر را دارند، هومر ناپدید می شود و دیگر کسی خبری از او نمی یابد. میس امیلی پس از این غیبت ، به داروخانه می رود و مرگ موشی می خرد؛ اما برخلاف تصور همه ، هیچگاه خود را نمیکشد...
۳۰ آبان ۱۳۹۴
ویلیام فاکنر در داستان "یک گل سرخ برای امیلی " به جستجو در درون انسان هایی می پردازد که از مکنت مالی و نفوذ فراوانی در جامعه امریکایی برخوردارند و در واقع این نفوذ و مکنت ، به آنان اصالت بخشیده است ؛ اما این اصالت سبب تنهایی صاحبان خود شده است.امیلی ... دیدن ادامه » و خاندانش به پشتوانه همین اصالت خانوادگی ، با هیچکس در ارتباط نیستند، با کسی مراوده ای ندارند و نشست و برخاست نمی کنند؛ چرا که گمان می برند ارتباطی کوچک با خانواده های غیراصیل ، آنان را از اصالت خانوادگی خود دور میکند.خانواده میس امیلی گریرسن ، نماد چنین خانواده هایی است ؛ آنانی که برای به دست آوردن یک چیز - که همان اعتبار و نفوذ و اصالت است - خیلی چیزهای دیگر را از دست می دهند.
۳۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این مجموعه در چاپ اول(1350)فقط از سه داستانِ اولِ کتاب(یک گل سرخ برای امیلی - انبارسوزی - دو سرباز) تشکیل شد.هر سه داستان پیش از 1332 ترجمه شده بود.سه داستان دیگر(طلا همیشه نیست،سپتامبر خشک،دیلسی)در پاییز 1362 ترجمه شده.بدین ترتیب میان ترجمه ی سه داستان اول و سه داستان اخر کتاب بیش از سی سال فاصله افتاده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر شش داستانِ این کتاب مانند باقی داستان های فاکنر در سرزمین یوکنا پاتوفا روی می دهد.این سرزمین جایی است خیالی در شمال رودخانه ی میسی سیپی،که فاکنر نه تنها حدود آن را دقیقا معین کرده بلکه نقشه ای هم از آن کشیده است که همه ی شهرها و روستاها و رودها و کوه های آن را نشان می دهد.و زیر آن هم نوشته است:«منحصرا متعلق است به ویلیام فاکنر»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان می کوشد تا،در هر مرحله از تاریخ تحول خود،جزئی ناشناخته از هستی را کشف کند و انسان را در برابر «فراموشی هستی» مصون دارد.اگر رمان از این مسیر منحرف شود از «تاریخِ خود بیرون می افتد» و رمان نویس به «قلم زنی» مبدل می شود که به جای ادامه ی راه سروانتس،کافکا،بروخ و نظایر آنان،به پرگویی و داستانسرایی محض می پردازد.
بروخ می گوید:«رمانی ... دیدن ادامه » که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند،غیراخلاقی است.شناخت،یگانه اخلاق رمان است.»
ساهره مشکین قلم و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
هومن یزدان نجات این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر بار که خطری انسان را از خویشتن خویش و از هویت متعالیش دور می کند،هنر رمان "همواره و وفادارانه" به یاری او می شتابد...
ساهره مشکین قلم این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- دوست دارم با بچه هات بازی کنم.
برادرم می گوید: بچه های من بازی نمی کنند.
- پس چی کار می کنند؟
-خودشان ... دیدن ادامه » را برای گذشتن از زندگی آماده می کنند.
می گویم: من از زندگی گذشتم و هیچی پیدا نکردم.
برادرم می گوید: چیزی واسه پیدا کردن نیست.دنبال چی می گشتی؟
- تو.من واسه تو برگشته ام.
برادرم می خندد: واسه من؟ خودت خوب می دانی که من فقط یک رویا هستم.باید این را قبول کنی.هیچ کجا،هیچی نیست.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 10