دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نمی‌دونین پایین‌اومدن و سقوط‌کردن چقدر آسونه. وقتی می‎فهمی که پایینِ پایینی و هیچ‎کی دوروبرت نیست. مثل یه خواب می‎مونه که یهو نمی‎فهمی از کجا سر در آوردی. بعد یهو می‎بینی هیچ‎کی رو نداری که کمکت کنه یا نه حتا دلداری‎ت بده که آره می‎تونی برگردی و حرفاش یه نوری باشه تو قلبت که می‎شه برگشت. تو اون پایین، تو اون تاریکی محض دوست داری ... دیدن ادامه » داد بزنی: «لعنتی‎ها، من هنوز زنده‎م.»
سید محمدرضا مهدوی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
سیدامین قریشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با خودم فکر کردم، بله. اعتمادبه‌نفس. بالاتر از ارزش خالص، بالاتر از نقدینگی، این چیزی است که هر مردی به آن نیاز دارد.
آرزو می‌کردم از این اکسیر در من بیش‌تر وجود داشت. آرزو می‌کردم می‌شد کمی از آن قرض گرفت؛ اما اعتمادبه‌نفس مثل پول نقد است. باید مقداری داشته باشی تا مقدار دیگری به آن اضافه کنی. و مردم از دادن آن به دیگران بیزارند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اون‌جا، تو دفتر، وقتی فهمیدم هیچ‌کی نمی‌دونه زندگی من چه شکلیه، فهمیدم افکارم نسبت به دنیا کاملاً اشتباهه.
مثل راننده‌ای که تو جاده‌ی پر‎دست‌انداز رانندگی می‌کنه و کنترل فرمون رو از دست می‌ده و شما رو از جاده بیرون می‌ندازه. چرخ‌ها خاک بلند می‌کنن، ولی بعد موفق می‌شین ماشین رو به جاده برگردونین؛ ولی هر قدر هم که دو دستی فرمون ... دیدن ادامه » رو بگیرین، هر قدر هم که مستقیم برونین، باز هم یه چیزی راه‌تون رو کج می‌کنه و به گوشه می‌کشه. دیگه کنترل هیچی دست‌تون نیست. و یه وقتی می‌رسه که تلاش‌کردن هم فایده‌ای نداره ـ خسته کننده‌س ـ و به این فکر می‌کنین که همه‌چی رو رها کنین. بذارین تراژدی... یا هر چیزی که شما بگین... اتفاق بیفته.
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
فرشته حسین پور و رباب شجاعی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آسان‌ترین راه برای این‎که بفهمی در مورد کسی چه حسی داری، اینه که بگی خداحافظ و بری.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از متن کتاب:
هر دونده‌ای این‌را می‌داند؛ کیلومترها می‌دوی و می‌دوی، بدون آن‌که واقعاً دلیلش را بدانی. به خودت می‌گویی به‌خاطر هدفی این کار را می‌کنی یا دنبـل جمعیتی هستی؛ اما دلیل حقیقی دویدنِ تو آن است کـه جایگزین آن ـ یعنی ایستادن ـ تو را تا سرحد مرگ می‌ترساند. به‌این‌ترتیب، در آن صبح سال ۱۹۶۲ به خودم گفتم: بگذار همه بگویند ... دیدن ادامه » که ایده‌ات ابلهانه است… تو ادامه بده. نایست. حتا به ایستادن فکر هم نکن تا این‌که به آن‌جا برسی و فکرت را زیاد مشغول این نکن که "آن‌جا" کجاست. هرچه پیش آمد فقط نایست. این پندی استثنایی، پیش‌گویانه و ضروری بود کـه به‌طور غیرمنتظره‌ای موفق شدم بـه خودم بدهم و از خودم بگیرم. نیم‌قرن بعد از آن‌ روز، اکنون بر این باورم کـه این بهترین و یا شاید تنها پندی است که می‌توانیم و باید به خود و به دیگران بدهیم.
سلام.این کتاب واقعا عالیه. پیشنهاد میکنم حتما بخونید.ممنونم
۱۱ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بهترین کتاب مدیریتیِ سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون

بهترین کتاب سال ۲۰۱۶ به انتخاب بیل گیتس و وارن بافت

فیل ... دیدن ادامه » نایت مؤسس و بنیان‎گذار نایکی که پانزدهمین ثروتمند دنیاست، در این کتاب فـوق‎العاده داستـان خلق برند نایکی را نوشته است: از زندگی در خانواده‎ای معمولی تا خلق برند میلیارد‎دلاریِ نایکی، مسیرِ شگفت‎انگیزِ مؤسس یکی از بزرگ‎ترین شرکت‎های جهان؛ مسیرِ تسخیرِ موانع و عبور از مشکلات و قدم به قدم جلورفتن. مسیرِ بهترین‎شدن. فارغ از این‎که چه کسب‎وکاری داشته باشید یا این‎که در چه رشته‎ای درس خوانده باشید، این کتاب داستان رسیدن به خواسته‎ها و آرزوهاست، راهنمای از هیچ به‎همه‎چیز‏رسیدن، راهنمای گوش‎دادن به صدای قلب و دویدن دنبال آرزوهاست، داستان شکست‎خوردن و برگشتن از عمق تاریکیِ شکست، داستانِ هدرندادنِ استعداد. این کتاب نه‎تنها راهنمایی برای اهالی کسب‎وکار و مدیریت است، بلکه برای هر خواننده‎ای که به خود و آرزوهایش ایمان دارد خواندنی است؛ زندگی‎نامه‎ای که جنگیدن و دست‎نکشیدن را به ما می‎آموزد.
سید محمدرضا مهدوی و فرشته حسین پور این را خواندند
سیدامین قریشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر مرگی ناعادلانه است، و هر کسی‌که در عزاست، دنبال مقصر می‌گردد. اما خشم ما تقریباً همیشه با این بینشِ بی‌رحمانه مواجه می‌شود که هیچ‌کس مسئول مرگ کسی نیست. ولی اگر کسی مسئول باشد چه؟ اگر می‌دانستی چه کسی _ شخصی را که عاشقش بوده‌ای _ از تو ربوده چه؟ آن‌وقت چه کار می‌کردی؟
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«می‎ترسم هیچ‎کی، هیچ‌وقت، اون‎شکلی عاشقم نشه.»
خیلیامون این تو ذهنمونه
۲۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزیزترینم و تنها عشقم. پای حرفم هستم. به این نتیجه رسیدم که تنها راه پیش روی ما اینه که یکی از ما تصمیم بزرگی بگیره...
من به‌اندازه‌ی تو قوی نیستم. وقتی اولین‌بار تو رو دیدم، به ‌نظرم خیلی شکننده اومدی؛ کسی‎که باید ازش مراقبت کنم، ولی متوجه شدم کاملاً در اشتباه بودم. تو یه زن قوی هستی، کسی‌که می‎تونه یه زندگی رو با چنین عشقی تحمل کنه، ... دیدن ادامه » و این واقعیت رو که ما هرگز برای این زندگی حقی نداریم.
بدون که قلبم و همه‌ی امیدم در دستان توست.
شیدا بخشی و مانیا ستوده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق اتفاقِ تاوان‌پذیری‌ست. باید عاشق باشی تا بتوانی مرگ را شجاعانه بپذیری و از خودِ خسته‌ی بی‌رمق‌ات، "قهرمان" بسازی... تا متفاوت‌بودن را بپذیری و تا آخرین لحظه به معجزه مؤمن بمانی.
هر تجربه ای تاوان داره...تاوان عشق بس بزرگ است...
۱۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«نسخه‎ی مدرن ناطور دشت» روزنامه‎ی گاردین
پرفروش‎ترینِ نیویورک‎تایمز در 71 هفته‎ی متوالی

«مزایای ... دیدن ادامه » منزوی‎بودن» یکی از زیباترین کتاب‎های عاشقانه‎ی دهه‎ی اخیر است که زندگی جوانان را بررسی می‌کند. رمان یک اثر جوانانه‎ی جذاب و در عین حال خاص است. در زیر لایه‎ی عاشقانه کتاب با چنان داستان تلخی در مورد سوءاستفاده جنسی طرف هستیم که هر خواننده‌ای را شوکه می‌کند.
«مزایای منزوی‎بودن» نگاهی‎ست هوشمندانه با طنینی احساسی، به برهه‎ای از زندگی که بسیاری از ما درباره‎ی آن خاطرات خاص خود را داریم. دیدن این دوران از خلال چشمان یک شخص دیگر به ما یادآور می شود که برخی تجربیات شخصی می توانند تا چه حد فراگیر و جهان‎شمول باشند.
«مزایای منزوی‎بودن» از آن دسته کتاب‎هاست که یا عاشقش می‎شوید یا بالعکس. این کتاب به عمیق‎ترین و در عین حال ساده‎ترین نیازهای انسان می‎پردازد. شخصیت چارلی در این رمان یادآور شخصیت هولدن کالفیلدِ ناطور دشتِ جی.دی سلینجر است. پس از مدت‎ها استیون چباسکی با الهام از شخصیت هولدن کالفیلد شخصیت چارلی ـ فردی منزوی، کسی که احساس می‎کند کوله‎باری از بدبختی روی دوش دارد و با این‎که از هوش بالایی برخوردار است اما دوستی ندارد و به‎نوعی از جامع طرد شده است ـ را خلق کرده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین کتابهایی که در عمرم خوانده ام.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب چیزی بیش‎تر از داستانِ یک‎شبه‎پولدار‎شدن من است. این داستان خلق چیزی از نیستی و هیچی است، در مورد هماهنگ‎کردن توانایی‌های خود با آرزوهای‎تان، و این‌که وقتی با دوربین احتمالات بی‌پایان به جهان نگاه می‌کنید، چه چیزهایی را یاد می‌گیرید. سخت‌کوشی هم مهم است، ولی بیش‎تر این ایده‌ها هستند که ما را به‎عنوان انسان، شرکت، ... دیدن ادامه » کشور و جامعه‌ی جهانی به جلو می‌رانند. خلاقیت است که ما را متفاوت، دارای انگیزه و سرشار از حس رضایت‌مندی می‌کند. این کتاب می‌گوید چطور خلاقیت خود و محیط اطراف را مهار کرده و از آن بهره ببرید.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی بیش‎تر افراد پر از محدودیت است؛ مثلاً از خیر چیزی گذشتن در قبال به‎دست‎آوردن یک چیز دیگر. ولی اگر شما از ایکس‌باکس خود بگذرید، تمامی ساعت‌هایی را به دست می‌آورید که ممکن بود جلوی این دستگاه تلف کنید. محدودیت‌ها را بپذیرید. چیزی که در مقابل به دست می‌آورید، هنر تغییر زندگی خود و هرس‎کردن چیزهایی است که برایتان ضروری نیستند.
سید محمدرضا مهدوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من نابغه نیستم، ولی همیشه به خودم ایمان داشته‌ام و به‎عنوان یک انسان، این چیز خیلی مهمی است. مهم‌ترین مهارت من که در طول سال‌ها آن‎را بالاتر هم برده‎ام، توانایی گوش‎سپردن به دیگران است: گوش‎کردن به خوره‌های گوگل، کاربران شاکی توئیتر، همکاران مهم‌ترم، همسر عزیزم. چیزی که کار در طول پنج سال تأسیس توئیتر و قبل از آن در آن استارتاپِ ... دیدن ادامه » شکست‌خورده به من یاد داد، این بود که تکنولوژی در ظاهر زندگی ما را تغییر می‌دهد، ولی این تغییر در اصل معجزه‌ی نوآوری و مهندسی نیست. ما هر چقدر هم که کامپیوترهای بیش‎تری به شبکه اضافه کنیم یا هر چقدر هم که الگوریتم‌ها پیچیده‌تر شوند، آن‌چه که در توئیتر دیدم و رویش کار کردم، همچنان چیزی فراتر از موفقیت تکنولوژی می‌ماند؛ این چیز انسانیت است. من در آن‌جا با آدم‌های خوبی روبه‌رو شدم و فهمیدم یک شرکت می‌تواند تجارت کند، برای جامعه مفید باشد و در‎عین‎حال خوش هم بگذارند. این سه هدف در کنار هم پیش می‌روند و هیچ‌وقت اسیر و برده‌ی سودآوری نمی‌شوند. انسان‌ها اگر ابزار مناسبی در اختیار داشته باشند، می‌توانند به چیزهای بزرگی دست پیدا کنند. ما می‌توانیم زندگی‎مان را تغییر دهیم. ما می‌توانیم دنیا را تغییر دهیم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سبحان معصومی این را خواند
parisa zendebudi این را دوست دارد
خیلی جالب بود :))
۲۰ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
Emile آژار این را خواند
سیدامین قریشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی دیگر از یادداشت تنسی ویلیامز بر کتاب تراموایی به نام هوس که خیلی برام جالبه:
«در‌‌کُل هیچ‌وقت دیر نیست، مگر این‌که خودتان را غرق این موفقیت بکنید و تا خرخره در آن فرو بروید و در نوازش خفقان‌آورش همان چیزی را بجویید که پسربچه‌ی همیشه‌رنجور و بی‌ایده‌ای می‌جوییده، محافظتِ همه‌جانبه و راحتیِ مطلق. به نظرم امنیت نوعی مرگ محسوب ... دیدن ادامه » می‌شود و فقط می‌تواند خودش را وقتی کنار استخرِ قلبی‌شکلی توی بورلی‌هیلز یا هر جای دیگری دراز کشیده‌اید از دلِ طوفانِ چک‌های رقم‌بالای بی‌امان که به حساب‌تان واریز می‌شود، به‌تان برساند و آن‌وقت شما دیگر از موقعیتی که هنرمندتان کرده جدا شده‌اید. البته اگر ازش راضی هستید که هیچ. از هر کسی که چنین موفقیتی را تجربه کرده بپرسید، بپرسید خوبی‌اش چیست؟ البته لازم است به‌شان آمپول راست‌گویی بزنید ولی مطمئن باشید کلامی که از زیر زبان‌شان در می‌رود را هیچ‌جایی ممکن نیست بتوانید منتشر کنید.»
سیدامین قریشی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخش از یادداشت تنسی ویلیامز که بی‎نظیره:
«آدمی نمی‌تواند به‌سادگی و به شکل نافرجامی از زندگی فرار کند. نمی‌توانی دل‌به‌خواه بگویی حالا دیگر زندگی‌ام را عین قبل ادامه می‌دهم. موفقیت برای من رخ داده. ولی وقتی بتوانی تمام‌و‌کمالِ تهی‌بودنِ زندگیِ بدون کشمکش را درک و دریافت کنی، آن‌وقت خودت را تازه برای رسیدن به رستگاری آماده ... دیدن ادامه » کرده‌ای. وقتی این واقعیت را می‌شود فهمید‌ که قلب، جسم و ذهن آدمی عین ماده‌ی گداخته‌ی داغی نیازمند کشمکش و درگیری است (کشمکش و درگیریِ خلق اثر) و وقتی این کشمکش از بین برود، انسان عین شمشیری شده که گُل آفتاب‌گردان را سر می‌بُرَد و بفهمید که تجمل، نه محرومیت، دشمن منتظر‌نشسته‌ی شماست و آماده‌ است که هر لحظه دندان‌ بطالت‌های بی‌ارزش و غرور و سستی را در بدن‌تان فرو کند، دشمنی که موفقیت به کارش گمارده؛ آن‌وقت با این دانش، حداقل می‌دانید خطر کجا به کمین نشسته.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی دلنشین و زیبا:
«زراره ایستگاه سبلان از اتوبوس پیاده شد و رفت طرف پیاده‌روی آن طرف رودخانه، جایی که ماشین‌ها از نارمک می‌پیچیدند تو تهران‌نو، زیر سایه‌بان یک مغازه‌ی آرایش و بهداشتی ایستاد. ده دقیقه از ده گذشته بود و هنوز پنج دقیقه وقت داشت. به ویترین مغازه نگاه کرد. بیانی که از راه برسد به او تک زنگ می‌زند. رفت تو مغازه. برای ... دیدن ادامه » خودش یک خمیردندان کوچک و مسواک تاشو و یک نخ دندان پنجاه متری و یک دهان‌شویه و دو صابون مسافرتی خرید و همه را گذاشت تو کیف.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی دلنشین و زیبا:
«زراره ایستگاه سبلان از اتوبوس پیاده شد و رفت طرف پیاده‌روی آن طرف رودخانه، جایی که ماشین‌ها از نارمک می‌پیچیدند تو تهران‌نو، زیر سایه‌بان یک مغازه‌ی آرایش و بهداشتی ایستاد. ده دقیقه از ده گذشته بود و هنوز پنج دقیقه وقت داشت. به ویترین مغازه نگاه کرد. بیانی که از راه برسد به او تک زنگ می‌زند. رفت تو مغازه. برای ... دیدن ادامه » خودش یک خمیردندان کوچک و مسواک تاشو و یک نخ دندان پنجاه متری و یک دهان‌شویه و دو صابون مسافرتی خرید و همه را گذاشت تو کیف.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوان‌ها خیال می‌کنند تا آخر دنیا وقت دارند. پسربچه‌ای که تازه ده ساله شده، تولد بعدی خود را به اندازه‌ی ابدیتی دور می‌بیند؛ چرا که سال پیش‌روی او، تنها ده درصد از زمانی است که تا آن موقع در زندگی‌اش سپری کرده است. در پنجاهسالگی، اوضاع فرق می‌کند؛ چرا که فاصله‌ی زمانی تا تولد پنجاه‌ویک سالگی برابر دو درصد درصد زمانی است که زندگی ... دیدن ادامه » کرده‌اید. هر چه پیرتر و باتجربه‌تر می‌شوید، بیش‎تر به استفاده‌ی درست‌تر از زمان خود فکر می‌کنید. کم‌کم می‌بینید یک ساعت، یا یک آخرهفته‌ی خالی و بی‌استفاده هم فرصتی است که دیگر هیچ‌وقت تکرار نخواهد شد.
استدلالش واقعا قابل قبول و منطقی ایه مثل برنامه ریزی هاش برای مسابقات.
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اولی، بد‌یُمنی‌ست! دو‌می، خوش‌خبری‌ست!‌ سومی، نویدِ یک دختر! سومی نویدِ یک دختر... روی سومی می‌مانم. دیگر نمی‌توانم چیزی اضافه کنم. سرم از صداها سنگین است، دهانم طعم تلخ خون می‌دهد. سومی برای یک دختر... می‌توانم وراجیِ‌ کلاغ‌ها را بشنوم. با قارقاری خشن می‌خندند، مسخره‌ام می‌کنند. از چیز شومی خبر می‌دهند، چیزهای شوم. حالا می‌توانم ... دیدن ادامه » آن‌ها را ببینم، سیاهی‌شان روی خورشید را گرفته. پرنده‌ی دیگری نیست. همه می‌آیند. همه با من حرف می‌زنند.
«حالا ببین! حالا ببین مرا به چه روزی انداختی!»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید