دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
چرا قبلا هشت جلد بوده الان هفت جلده؟ کسی می دونه؟
دوچلد در یک چلد ادغام شده است تا مانند نسخه ی فرانسوی 7 جلدی باشد
۲۷ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در گنجینه ی آثار پاموک،موزه بی گناهی،شگفت انگیزترین کتابی ست که تابه حال از او خوانده ام،حتی شگفت تر از ((نام من سرخ))، که در گذشته خلاف تصورم بود اثری دیگر از پاموک یارای برابری با آن را داشته باشد،اما این کتاب خوشخوان تا ساعت ها مرا در حالت اغما نگه داشت، دلیل زیبایی این کتاب چیست؟در بخش نامزدی کمال، فسون به سیبل می گوید(( اگر دل تان برای عزیزی خیلی تنگ شود،چه چیزی را ترجیح می دهید،احضار روحش یا داشتن وسیله ای که او قبلاً از آن استفاده کرده،مثل یک قوطی سیگار...) این سرآغاز ورود به موزه ی بی گناهی ست،اگر در نام من سرخ،پاموک از راویان متعددی استفاده می کند،در موزه بی گناهی،اشیا را برای روایت کردن انتخاب می کند،اشیا جان دارند چون حامل خاطره هستند و خاطره مربوط به عزیزترین است،تداعی آزاد اشیا ابتکار پاموک در این ماجرای عاشقانه(نه به شیوه ی معمول) است، این اولین بار نیست که پاموک روایت چند لایه را در کنار هم قرار می گیرد،نباید فراموش کرد که در ((زندگی نو)) ما همزمان با سه روایت روبرو هستیم،اول داستان دانشجویی که با خواندن کتابی متحول شده و به دنبال آن می رود،دوم کتابی که از قبل جستجوی آنها را روایت می کند،سوم اشعاری که تولید کننده ی کارامل در وصف فرشته سروده بود و هر کدام از این روایت ها به وسیله ی تعدادی سرنخ در کنار هم قرار می گیرند،در موزه بی گناهی شرایط بسیار پیچیده تر است،این بار ما با بی نهایت راوی روبرو هستیم،غیر از اینکه آگاهیم وارد موزه شده ایم اطلاعات ما برابر با اشیای روایت کننده است و به مرور تکمیل می شود و زمانی که هشت سال زندگی کمال در خانه فسون به پایان می رسد،می توانیم ادعای کنارهم گذاشتن سرنخ ها را مطرح کنیم.اما چطور می توان این طیف وسیع اطلاعات را هضم کرد؟غیرممکن است،اما باید از کار آقای پاموک سردربیاوریم.چند سطر قبل به تداعی خاطره اشاره کردم،تداعی خاطره ساختار کتاب را تعیین می کند،خاطرات معمولاً براساس وقایع مستند روزانه نوشته می شوند،ما بارها به کتاب های شرح حال،خاطرات و حسب حال برخورد کرده ایم،می دانیم نوشتن جزییات زندگی روزانه،اعمال و کنش ها سند عینی برای دوران آینده است،یکی از دلایلی که ساختار این کتاب را با داستان های عاشقانه ی دیگر متمایز می کند،ترکیب داستان عاشقانه با ژانر خاطره نویسی است،مورخان، خاطره نویسی را مبنای اطلاعات خود قرار می دهند و سپس با ارائه ی جزییات وضعیت کلی دوره ی تاریخی را تحلیل می کنند،این کاری ست که پاموک در موزه بی گناهی انجام می دهد،چون تعداد اشیای روایت گر اگر نه بینهایت،بلکه بسیار زیاد است،اگر ما یک دوربین فیلم برداری در اتاق خصوصی یک شخص نصب کنیم و بتوانیم ادعا کنیم اعمال روزانه،وقایع و احساسات فرد را به طور دقیق یادداشت می کنیم،تقریباً ادعای مهملی است چون در ثانیه با هزاران جزییات مهم روبرو می شویم و ثبت همه ی آنها ممکن نیست،اما وظیفه ی رمان عینیت بخشیدن به غیرممکن هاست و دوربین حساس کمال از کوچک ترین جزییات هم غافل نیست،جزییات در موزه بی گناهی همه چیز است چون اشیا را به واقعیت آدم ها ارتباط می دهد،زمانی که به این زنجیره ی سیال اشیا نگاه می کنیم متوجه جزییات ناهمگونی می شویم که در درون شی واحدی جریان دارد،برای مثال سیگارهایی که فسون کشیده است،جزییاتی مربوط به محبت،کودتای سیاسی،برنامه های تلویزیون،تلاقی دو نگاه،دلمه ی بادمجان و هزاران جزییات بی ربط دیگر را به خاطر می آورد و ممکن است اطلاعاتی که در یک صفحه روایت می شود ارتباط موضوعی با هم نداشته باشند اما کلیت اشیا آنها را به هم مربوط می سازد،سیگار تنها نمونه ی کوچکی از موزه ی پاموک است اگر به تک تک اشیا و خاطرات آن دقت کنیم آیا موزه ی کمال بی شباهت به یک کهکشان عظیم نمی شود؟
نکته بارز دیگر این است که بدانیم این داستان عاشقانه چه فرقی با عاشقانه های دیگر دارد و چرا یک رومنس نیست؟در داستان عاشقانه چند حالت وجود دارد،اول، عشاق پس از سختی های بسیار عشق شان تحقق پیدا می کند،(نمونه ای از یک خروار پایان خوش) دوم، عشاق وارد مسیر مصیبت باری می شوند و مرگ آنها را از هم جدا می سازد و سوم،شرایطی ست که وارد داستان عاشقانه می شود و عشاق را در مسیر دیگری می اندازد،موزه بی گناهی هیچکدام از این نمونه ها نیست چون فرجام یا پایان که مهم ترین بخش داستان عاشقانه است در این داستان، جا به جا شده است،ما در همان صفحات اول کتاب متوجه می شویم کمال که درحال ازدواج با سیبل است عاشق فسون شده و موزه ای را برای زنده ماندن عشقش به وجود خواهد آورد،گوشواره اولین شی ای است که به مخاطب معرفی و در موزه خود را نشان می دهد،پس ما از همان اول با فرجامی که در داستان های عاشقانه مشتاقانه انتظارش را می کشیم، روبرو هستیم،اما مهم تر از فرجام در این داستان این است که آیا اشیا می توانند شاهدی برای شور درونی انسان باشند؟موزه بی گناهی تنها یک روایت معمول عاشقانه نیست هرچند که سرشار از شور عشق است،موزه بی گناهی سند التهاب درونی یک انسان است،موزه بی گناهی روایت زوال چند خانواده در دهه های ماقبل هزاره ی دوم است،تک نگاری دقیق سنت و برخورد آن با تمدن اروپایی که همیشه از موضوعات مورد علاقه ی پاموک است،موزه بی گناهی شرح وقایع تاریخی چند دهه از تاریخ ترکیه است،همچنین عقاید،خرافات،رسوم اجتماعی،سینمای عامه پسند و هرچه را که در جستجویش هستید در موزه بی گناهی پیدا می شود، بی دلیل نیست که طرفداران رومنس ممکن است پس از اتمام نیمه ی کتاب آن را کنار بگذارند چون دیگر خبری از عشق بازی نخواهد بود و طرفداران رمان هم شاید به آخر نرسند زیرا که تصور و درک این همه جزییات تمرکز فراوانی می طلبد،از این منظر موزه بی گناهی برایم بی شباهت به لولیتا نیست،آنجا هم شور راوی نسبت به لولیتا یک روایت عاشقانه را می طلبد اما جستجوی راوی پا را از حریم داستان های پورنوگرافی بیرون می کشد و با زنجیره ای از سرنخ های روایی مرتبط می سازد،اما با همه این ها چه چیزی در این رمان اینقدر برایم غریب است؟چه رازی در زبان پاموک وجود دارد که لحظه ها را طلسم می کند،در این مورد بسیار فکر کردم و دیدم زبان این اثر ((خلسه آور)) است.در رمان ((نام من سرخ)) ارتباط وقایع اهمیت زیادی دارد،یک اتفاق حادثه ی بعدی را رقم می زند و چون از پایان رمان خبر نداریم،دلهره آور است.اینجا درست برعکس عمل کرده است،ما از همان اول با وارد شدن به موزه پایان را می دانیم،پاموک اتفاقات را پشت سر هم ردیف نمی کند،بلکه حال و هوای اتفاقات را شرح می دهد،در ((نام من سرخ)) یک نقاشی یافت شده در جیب جسد،سیلی از حوادث را رقم می زند،ولی اینجا حوادث اهمیتی ندارد،در عوض اهمیت اشیا در احساسی ست که در فرد زنده می کند،زمانی که با زنجیره ی اشیا و تلاطم احساسات روبرو می شوم آنوقت می فهمم چرا زبان پاموک در این کتاب خلسه آور است،من ساعت های متوالی به کتاب خیره شدم،گاه نوع احساسات متفاوت بود و بر حالت فیزیکی ام تاثیر می گذاشت،(مانند خنده ای از شوق،یا پیچاندن موهایم)گاهی دقائقی از کتاب خارج می شدم و به عکس سیاه و سفید پاموک که در مقابلم بود خیره می شدم و دوباره به کتاب بازمی گشتم،تاثیر این کتاب آنقدر در وجودم نفوذ کرد که پس از اتمام آن فهمیدم مدت زیادی است خشکیده به دیوار روبرویم نگاه می کنم،منجمد و بهت زده،آن وقت بود که فهمیدم از شب قبل یک نفس این کتاب را بلعیده ام.


مریم محمدی وند و محمدرضا کشاورزی این را خواندند
آیلار آیلار و سامان کاشی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نویسنده درجه یک و یک ترجمه افتضاح
روژیتا احمدی این را خواند
در این حد افتضاح هست که ادمو از خوندن خسته کنه؟
۲۸ بهمن ۱۳۹۴
بله. ترجمه ای که توی ایران چاپ شده قابل خواندن نیست. به طرز وحشتناکی کتاب سلاخی شده!
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید