دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
وقتی که فکر میکنی به پایان داستان رسیدی تازه داستان شروع میشه»
برای پیدا کردن یک به یک حروف این جمله، کل کتاب رو زیر و رو کردم...!

راستش ... دیدن ادامه » منو یاد‌ پستچی انداخت، مجموعه‌ای از متنای شیک و مناسب اینستاگرام!!
البته منصفانه نگاه کنم از پستچی بهتر بود.
فرشته حسین پور این را خواند
سلام جمله بالا رو از لکنت های سام بدست آوردین من واقعا وقتم محدوده نمیتونم بگردم اگه همینه که بیخود نگردم
۰۹ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوان تر که بودم، واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم، من اون جا گارسون بودم، رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود، البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت، خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود. صاحب رستوران مرد با انصافی بود، از اون سبیلوهای باحال، خیلی هوای زیردست هاش رو داشت، ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم، رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو، اون دختر مو بورِ با اون چهره معصوم، بدجور دیوونش شدم...
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا، میدونی که من خجالتیم، آمارش رو بگیر، جبران می کنم.
چند ... دیدن ادامه » دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم، شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه، بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و به دختر نگاه میکرد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم بو بردم که اونها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد، چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ' رو تو دستلل دختر مو بورِ دید، به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه، رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بود مرغ سرخ کنه، تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل، رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم، گفتن که اون رژیم گرفته، من هم که فهمیدم جریان از چه قراره، بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد.اوضاع همینطوری ادامه داشت، اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی نوشتن:
Est-ce que tu suis in règime?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدم‌ها رو بزرگ می‌کنه، کسی که تنها می‌مونه و فکر می‌کنه بزرگ می‌شه، کسی که سفر می‌کنه و از هرجایی چیزی یاد می‌گیره بزرگ می‌شه، کسی که با آدم‌های مختلف حرف می‌زنه و سعی می‌کنه اون‌ها رو‌درک کنه بزرگ می‌شه، واسه همین به این اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب می‌خونن می‌تونن ... دیدن ادامه » آدم‌های بزرگی بشن. چون اون‌ها تنها می‌مونن و فکر می‌کنن، با داستان‌ها به سفر می‌رن، چیزهای مختلف یاد می‌گیرن و سعی می‌کنن بقیه رو درک کنن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌دونی مریخی، وقتی هانوفر بودم یه سرباز می‌شناختم که اسمش هانس بود، هانس وقتی از جنگ برگشت فکر می‌کرد که خودش رو از دست داده، اون هر روز به ایستگاه قطار می‌رفت و منتظر قطاری می‌شد که از برلین می‌اومد، شنیدم بین اون همه مسافر دنبال خودش می‌گشته و انگار چندباری هم کسایی رو با خودش اشتباه گرفته بود! هانس روزهای آخر دیگه هیچ پولی نداشت، ... دیدن ادامه » چون تمام پس‌اندازش رو خرج اشتراک سالیانه‌ی روزنامه‌های کثیرالانتشار کرده بود و تو اون روزنامه‌ها دنبال اعلامیه فوت یا خبر گم‌شدگی خودش می‌گشت. دست آخر جنازه‌اش رو روی ریل‌های قطاری که از برلین می‌اومد پیدا کردن. به نظر من اون هم سال‌ها قبل از مرگش واسه خودش مرده بود، وجود داشتن تفاوت زیادی داره با زنده موندن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فارغ از بحث صحت اطلاعات و کتمان خیلی از واقعیتها از طرف شعبان جعفری، نکته های جالبی توی این کتاب هست که برای علاقمندان به تاریخ معاصر بسیار جذابه.
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آیت الله بروجردی خیلی آدم روشنفکری بود و مغزش خوب کار میکرد، خانوم. یه دفعه‌ام یه عده میرن پیش آقا، میگن: «آقا، دو تا عرق فروشی اینجا تو قم باز شده، اجازه بدین ما اینا رو آتیش بزنیم»
میگه: «چرا میخواین اینکارو بکنین و مال مردمو حروم کنین. شما نخرین بخورین خودشون میبندن!»
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موضوع خوب، متن و نگارش خوب، حس خوب.
جنس روابط بین شخصیتهای داستان محترم و جذابه
از حق نگذریم ترجمه هم خیلی خوب و روان هست.
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان که امیدت را از دست می‌دهی، دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
روژیتا احمدی این را خواند
امید نیک بخت این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سی و‌ پنج سال است که مداوم دکمه سبز و قرمز دستگاه پرس هیدرولیکم را می فشارم و همزمان سی و پنج سال است که مداوم نوشیدنی می خورم، نه این که از آن لذت ببرم، نه، از آدم‌های می خواره نفرت دارم، می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن‌چه می خوانم بروم، چون برای سرگرمی یا تلف کردن وقت یا خوابیدن، مطالعه نمی‌کنم.
کشیش میخواست بعد از مراسم خاکسپاری [پدر اوه] با اوه درباره کمک های یتیم خانه صحبت کند، ولی اوه جوری رفتار کرد که کشیش بلافاصله فهمید آن پسر صدقه قبول نمی کند. همان موقع، اوه به کشیش گفت دیگر از این به بعد برایش نیمکت خالی توی کلیسا نگه ندارد. به کشیش توضیح داد درست است‌ که به خدا اعتقاد دارد ولی به این نتیجه رسیده که خدا به او ‌نظر لطفی ... دیدن ادامه » ندارد.
فرناز تیمورازف و یوسف نیک نژاد این را خواندند
بابک عباس زاده و مریم جمالی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حیدر
یه کارگر زاده اس که ملا شده
البته ملا هم کارگرن
اونام ... دیدن ادامه » آقا بالاسر دارن
مجبورن حرف های مفت یکی دیگه رو به‌خورد یکی دیگه بدن
اون هنوزم یه ملاس
زنده اس سرحال و قبراق
ولی خوابه
همه مفت خورها خوابن
شاید یه روز بیدار شه
و بفهمه
کارگر دینی یعنی چی
سرمایه دار دینی یعنی چی!
روژیتا احمدی این را خواند
محمدرضا نجفیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در قرن بیستم
هنوز هستند کسانی
که به زندگی انسان ها اهمیت می دهند
برای ... دیدن ادامه » آزادی
بیانیه صادر می کنند
از حقوق کارگرها
و برابری زنان در سازمان ملل دفاع می کنند!
اما با وجود همه ی این ها
خون های زیادی باید ریخته شود
تا ساختمانی
افتخار ملی یک کشور محسوب شود!

می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم - سابیر هاکا
روژیتا احمدی این را خواند
زهره حیاتی و مژده پ این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مادر هرچه می خواست بگوید می گفت و مثل همیشه به صرافت غذا خوردن و ظرف شستنش می افتاد. و آیدین تا می آمد به پدر فکر کند که انگار همین دیروز با آن جسم کوچک از حجره به خانه بر می گشت، و با آن پاپاخ سیاه و پالتو طوسی رنگ، سنگین سنگین از پله بالا می رفت، ناگاه آن ابهت عجیب و آن حضور ماندنی، در خاطره اش محو می شد و در گورستان قدیمی شهر، زیر خاک به ... دیدن ادامه » چند تکه استخوان بدل می گشت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فوق العاده بود این کتاب، شخصیت پردازی بی نظیری داره... عالیه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسدالله میرزا عکس یک عرب چپیه الگالی را که از سالها پیش روی بخاری سالنش بود با انگشتش نشان داد.
...
-مومنت، مومنت. همیشه به تو می گفتم یکی از دوستان قدیم من است، در حالیکه دوست من نیست ناجی من است.

-ناجی ... دیدن ادامه » شما؟

-بله برای اینکه یک روز صبح زنم با این عرب نکره نتراشیده فرار کرد. بعد هم من طلاقش دادم زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

-عمو اسدالله، این عرب زن شما را دزدید بعد عکسش را قاب کرده اید بالای بخاری منزلتان گذاشته اید؟
...
بنظر من گذاشتن عکسش روی بخاری منزل یک کمی...

-مومنت، نظرت را صبر کن چندسال دیگر به من بگو... فقط میخواهم وضع و حال عبدالقادر را برایت تعریف کنم. امتیاز عبدالقادر به من این بود که من با ظرافت با زنم حرف می زدم و او با زمختی و خشونت، من روزی یکبار حمام می رفتم او ماهی یکبار، من حتی پیازچه نمی خوردم او کیلوکیلو پیاز و سیر و ترب سیاه می خورد، من شعر سعدی می خواندم او باد گلو می کرد... آن وقت در چشم زنم من بی هوش بودم او باهوش، من بی شعور بودم او با شعور. من زمخت بودم او ظریف... فقط ظاهرا مسافر خوبی بود... دست به سفرش خوب بود... یک پاش اینجا بود یک پاش سانفرانسیسکو و لوس آنجلس...
شهریار شهریاری و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام. نویسنده این کتاب کسی هست که گروه گلسرخی و دانشیان رو لو میده که باعث اعدام اونها میشه. خیلی حرفاش بنظرم درست نبود و میخواست خودشو‌ تبریه کنه اما در مجموع کتاب خوبی بود. پیشنهاد میکنم قبل از این کتاب، کتاب «من یک‌شورشی هستم» عباس سماکار بخونید، بسیار جالبه...
فاطمه زیتونی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل جوان های هم سن و سال خودم اهل جوانی نبودم و در گوشه اطاق به رادیو «پیک ایران» گوش می دادم و «غربزدگی» آل احمد را می خواندم و با غرور و بی اعتنایی از کنار دختران همسایه که مرا زیر چشمی نگاه می کردند، رد‌ می شدم.
فاطمه جلیلوند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متن جذابی داشت، البته نه بخوبی دایی جان ناپلیون.
انتخاب خوبیه برای یک روز تعطیل
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هرگز انتظار ندارم مرا همان قدر دوست داشته باشی که دوستت دارم. این توقعی ست غیرمنصفانه. من باید عاشق تو باشم - در حد ممکن عشق، و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی - هر قدر که می خواهی.
کتابی که خیلی سال پیش خوندمش اما باز هم جملات زیبای اون کتاب آدم رو به فکر می بره ...
۰۹ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام، «مثل خون در رگهای من» کتاب خیلی معرکه ایه، متن ادبی بسیار بسیار زیبایی داره...
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام. پستچی رو خوندم، با اینکه جز کتابهایی بود که دوس داشتم هرچه زودتر تمومش کنم اما یجاهایی خیلی نتیجه گیری سریعی داشت و بنوعی مطلب پرداخته نشده بود، بنظرم میومد مثل دستنوشته هایی هست که نویسنده ها تو شبکه های اجتماعی منتشر میکنن... اما در کل خوب بود.
تا اونجایی که میدونم ایشون این کتاب رو ابتدا به صورت پاورقی تووی صفحه اجتماعی خودشون منتشر میکرند. و کلا مثل بمب صدا کرده .
۵ ساعت پیش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبیه، حقایق مهمترین بخش تاریخ معاصر بدون جانبداری و سانسور
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید