دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بی‌نظیر هست این کتاب. بی‌نظیر. بخوانی، با خود خواهی گفت، سهراب چرا کم نوشت و بیش سرود!
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسکاتی عزیز؛

دارم با ماشین‌تحریری امریکایی می‌نویسم و هیچ بعید نیست چندتا اشتباه تایپی هم داشته باشم. بابت‌شان معذرت می‌خواهم.
....

اول ... دیدن ادامه » از زندگی‌ام بنویسم: زندگیِ رهبانی‌ای برای خودم ساخته‌ام؛ روزی شش ساعت درسِ انگلیسی می‌خوانم؛ اتاقِ کوچولویی هم مخصوصِ خودم دارم که خیلی راحت است و هر روز خودم را این‌جا زندانی می‌کنم و خیلی کِیف دارد؛ مثل امروز که با فیلم‌های سیاه‌وسفیدِ تلویزیون عشق می‌کردم [۱۱۱].
حمید رضایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی‌دانم چرا نتوانستم از نیمهٔ کتاب عبور کنم. خشک، بی‌روح. یکی از دلایلی که تا نیمه یا نزدیک به نیمه خواندم نجف دریابندری به عنوان مترجم بود.
نمی‌دانم شاید فاصلهٔ زمانی دورهٔ ما با زمان داستان زیاد باشد. اثری ضعیف بود برای من. نپخته و ساده. ساده‌ای که همیشه به یاری همینگوی آمده در این کتاب بیشتر بلای جان و روح داستان شده. شاید همینگوی آمده بود پیرمرد و دریا را بنویسد و برود؛ شاید.
توصیف صحنه‌های عاشقانه بیش از حد تصور فاقد بُعد بود. توصیف‌ها و دیالوگ‌های بی‌خود و سطحی. مثل این می‌مانْد که نویسنده در حال به رخ کشیدن ضعفِ خود در توصیف عشق است. از صحنه‌های جنگ نیز چیز خاصی حاصل نمی‌شود، به دل نمی‌شیند، زیاده گویی‌ست بیشتر تا چیزی دیگر.
نتیجه: ... دیدن ادامه » اگر امکان داشت بازمی‌گشتم، کتاب را پس می‌دادم و پولش را خرج کتاب دیگری می‌کردم.
پ.ت.: کتاب را تا به آخر خواندم؛ امّا کماکان همان نظر را دارم.
سیدمحمدحسین طباطبایی بالا این را خواند
محمدرضا نجفیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جالب این است که همین کتاب از نشر اطلاعات (*) با ۹۲۰ صفحه می‌باشد و این کتاب ۵۷۲ (هر دو هم در قطع وزیری).
*.http://shahreketabonline.com/products/32/147494/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی برایِ دیوانه‌هایِ کتاب. آن‌ها که بعد از مرگِشان هر چه نمانَد، یک قفسه پُر از کتاب که می‌مانَد. قفسه‌هایی که کتاب‌هایی را در خود به یادگار دارند که حاصلِ پرسه‌هایِ این دیوانه در کتاب‌فروشی‌ها، چه از نوع ِ مغازه‌ای و چه از نوعِ کنارِ خیابان‌ها و میدان‌هاست. کتاب‌هایی که گاهی برایِ بدست آوردنِشان کیلومترها کوچه‌گردی و پُرسِ‌جویی ... دیدن ادامه » را به این دیوانه تحمیل کرده‌اند. تحمیلی سرخوشانه، مستانه. مستانه. کتاب‌هایِ این دیوانه این‌گونه‌اند؛ و کتاب‌هایی این‌چنینی چرا باید میراث نباشند و چون میراث از آن‌ها مراقبت نشود؟ بله این کتاب‌ها چنین حکایتی با خود دارند، امّا گاهی. کتاب‌هایی که در قفسه‌ها جا خوش کرده‌اند. قفسه‌هایی که هر روز از مقابلِ چشمان این دیوانه باید بگذرند. دیوانه‌ای که هر چند وقت با پارچه‌هایی خشک و مرطوب به سراغِ این قفسه‌ها هجوم می‌آورد. برایِ زدودنِ گَردهایِ خاکی که خود را به مکانِ قدیسِشان رسانده‌اند. برایِ دمار از روزگار درآوردنِ مهاجمینِ کتاب‌هایَش. برایِ تمیز کردنِ ورق‌ها و جلدهایی که معلوم نیست کِی و کجا، و به دستِ چه کسی، آلوده و کثیف گشته‌اند.
ساناز شفیع پور و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی‌دانم، با خود چه فکر کردند، هم نویسنده، هم ناشر. دویست و پنجاه هزار تومان؟ اینان اهالی کجایند؟
مجید حاج حسینی و علیرضا پورنعمت این را دوست دارند
عزت الله انتظامی آدم کمی نیست، ولی خب بهای کتاب بسیار بسیار است!
۱۲ تير ۱۳۹۵
به بزرگی ایشان شکی نیست، دوست گرامی.
۱۲ تير ۱۳۹۵
:)
ببینو بگذره
۱۴ تير ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اجازه می‌خواهم که دل‌نوشته‌ای را اینجا و در این زمان-جشن امضای کتاب- بنویسم.

چند وقتی‌ست که خیلی از مسئولین و خیلی از صاحبان کُرسی! دل‌نگران میزان مطالعه پایین مردم ایران‌زمین هستند و در سال‌های اخیر این امر شدت گرفته. هر کدام هم با راه‌کاری برای حل مشکل! پای بر این میدان گذاشته‌اند. یکی از نمونه‌های مشهود و قابل بیان این روزها چیزی به اسم «جشن امضا» چه مجازی و چه حضوری‌ست. اما به راستی مشکل با چنین راه‌کارهای از این دست قابل حل است؟ تا کنون چند نویسنده و مترجم را دیده‌اید که از کم مطالعه بودن مردم اظهار نگرانی کرده‌اند؟ من که بسیار دیده‌ام.
در ... دیدن ادامه » مصاحبه‌ای با خشایار دیهیمی سوال شد که چرا مردم ایران با مطالعه فاصله بسیار دارند؟ او چنین پاسخ داد که مبحث مطالعه چیزی نیست که بتوان تک بعدی آن‌را تحلیل کرد اما باید گفت مردم ما احساس نیاز نمی‌کنند و به نوعی خود را همه چیز‌دان می‌دانند. این را پروفسور عدل و علی بهزادی نیز به نوعی در شماره صد و هفت و شماره یک بخارا به آن پرداخته است (۱و۲و۳).

با تمام این تفاسیر نمی‌دانم چرا باید جشن امضای کتاب، آنهم نوع ترجمه‌ای اینقدر اهمیت داشته باشد و آیا یک راه‌کار برای افزایش و شاید آشتی مردم با کتاب‌خوانی‌ست؟ و اصلاً معنی و مفهوم جشن امضا آیا یک توهین به خواننده و حتی نویسنده نیست؟ وقتی که افکار یک فرد به صورت مکتوب در دست است، امضا چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ شاید برای مستند کردن این افکار؟

آنچه که برای من اهمیت دارد این‌ست که چرا هر مشکل و نقصی در این مملکت ایجاد می‌شود مقصر اصلی، مردم هستند؟ مشکل کمبود آب پدید می‌آید، «مردم درست مصرف کنید، مردم ما باید الگوی مصرفی خود را تغییر دهند، باید فرهنگ استفاده از مصرف آب را بین مردم شکل دهیم و همه نهادهای دولتی و غیردولتی باید هم قسم و هم فکر شویم ...» فراوان‌اند این جمله‌های تهفن انگیز. فراوان.

نمی‌دانم چرا مترجمی فکر می‌کند مردمانی که برای بدست آوردن لقمه نانی، خورشید طلوع نکرده باید برخیزند و دویدن را آغاز کنند و زمانی قدم بر فرش خانه گذارند که دیگر توش و توانی و تمرکزی برای آنها باقی نمانده نیاز به کتابی در مورد سرخ‌پوست‌های امریکایی دارند و یا نیاز به نوشته‌های نویسنده‌ای که برای نشان دادن دنیای منجلاب کنونی در حال خام گویی و فلسفه سرایی‌ست. نمی‌داند که کم‌اند مردمی که در مترو و یا هر وسیله عمومی و یا در هر نیم‌وقت بدست آمده در حال کلیپ دیدن یا ... هستند و بسیارند مردمی که در این موارد در فکر پرداخت شهریه فرزند خودند یا اجاره خانه و یا هر بدبختی از این دست و یا مغتنم شمردن این نیم‌وقت‌ها برای چُرت زدن. حال نویسنده و یا مترجم هر چه که خود دوست دارد را می تواند بر روی ورق‌های کاغذی و یا مانیتور کامپیوتر خود بنگارد و آن را در قفسه‌های کتابخانه خود جای دهد اما اگر می‌خواهد برای مردم خود بنویسد نیاز است که از جنس آنها باشد. از آنها بسراید و آنها را التیام دهد نه ملتهب و گنگ و یا دارای ژست روشنفکری.

۱-
http://www.honaronline.ir/Pages/Printable-News-46728.aspx

۲-
http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/205114/%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87

۳-
http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/276094/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86--%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF--(1)
کتاب چکیده ایست از تجربیات هر کس ... ما کتاب را بر اساس علاقه و نیازمندی خود میخوانیم ؛ بنابراین دلیلی ندارد کسی که نیازی به کتابی مثل هنر شفاف اندیشیدن ندارد ان را بخرد و این مساله چه با جشن امضا و چه بدون ان پایدار میماند یعنی کسی اگر نیازی به کتابی ندارد ... دیدن ادامه » اگر صد ها جشن امضا هم بگذارند نمیگیرد چون دلیلی برای خرید نیست ؛ جشن امضا برای انست که اگر کسی در خرید کتاب تعللی دارد اما کتاب را نیاز دارد این تعلل بر طرف شود و به نوعی یک جنبه ی مثبت در خرید کتاب ایجاد شود ... اینکه ما بگوییم ای مترجم وای بر تو که کتابی به ظاهر روشن فکری را ترجمه کرده ای نه کتابی کاربردی اشتباه محض است ،چرا که هر کتاب مناسب هر نیازی است و درود بر مترجم برای ترجمه هر کتابی .... حرف شما به مانند ان است که اگر استاد دانشگاهی کتابی مثلا در باب رشته مهندسی برق بنویسد ما که پزشک هستیم او را سرزنش کنیم که وای بر تو کتابی نا مناسب برای من نوشته ای ... بنابراین نظر شما از دیدگاه من اشتباه است. در ضمن کتاب خواندن شغل نیست که اگر کسی فرضا در پرداخت شهریه مدرسه فرزندش مانده کتاب بخواند تا از این درد رهایی یابد ، کتاب علمی به انسان میدهد که بتواند خواسته های خود را از راه دیگر برطرف کند و باز هم تاکید میکنم اینها بر اساس نیازند .....
همه اینها به کنار کتاب هنر شفاف اندیشیدن کتاب بسیار مناسبی برای مسائل تجارت و بیزینس است و برای من بسیار کاربردی بود.
۰۶ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روزهای پوچ. آروزهای بر باد و رفتن‌های بی‌بار. دنیای سیاه. تاریک و امیدهای بی‌پایان. چیزی که مرگ را از انسان می‌راند. می ترساند. چیزی که مرگ را شکست می‌دهد. درهم می‌کوبد. آن را می‌چلاند. مرگ را. مرگ زندگی را. مرگ رنگ‌ها را. امید. امید به نور. آتش.
»گمانم در این لحظه آنها از جایی ما را زیر نظر گرفته‌اند. اما نمی‌دانند کسانی را زیر نظر ... دیدن ادامه » دارند که حتی مرگ هم از عهده‌ی آنها بر‌نمی‌آید.«
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وداع با اسلحه؛ خورشید همچنان می دمد؛ آفتاب طلوع می کند؛ پیرمرد و دریا. باور کردنی نیست. تپه های آفریقا پارادوکس همینگوی است. تناقض. به سلاخی کشیدن حیوانات درنده. کندن پوست شیرها. شاهان جنگل. شاهان قصه های ما. رؤیاهای کودکانهٔ ما با آنها گره‌ی نابی خورده. می شود شب را توصیف شاعرانه نمود. می شود جنگل را به خوابی ناز و یا وحشتناک جلوه نمود. مثل ... دیدن ادامه » یک خواب. می شود ساعت ها نشست و به سیخ کشیدن حیوانات را در پشت دوربین ها نگاه کرد. له کردن هم. چنگ زدن وحشیانه‌اشان. می شود بعد از آن لاشخورها را نیز دید. نظر اندازی. عبرتی گیری. رقّتی به دست آوری. می شود آفریقا را دید. بیایانهای‌اش. مردم لاغر و سیاه چرده‌اش. مردمی که شب را به یاد آدمی می اندازند. شب. نه آن آرامش. نه آن پرُ خوشگی‌اش. نه. تیره روزی را. سیه روزی را. سکوت زشت را. مشمئز کننده را. و شاید همینگوی در قالب تپه‌های آفریقا را. فیل هایِ غول جثه‌ای که دیگر نایی در تن خود حس نمیکنند. فیل‌ها، گوزن‌ها، شیرها. می شود همینگوی با خوی جغرافیایی‌اش را دید. می شود تپه‌های آفریقا در قالب و قامت یک کتاب را خواند. قلم زشت را. واژه های لعنتی را. بد ذات را. می شود انسان را به یاد آورد. می شود آفریقا را به یاد آورد. آفریقای لگدکوب شده را. سرزمین به تاراج رفته را. سرزمین عریان را.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چندین بار کوشیدم تا شاید بتوانم تصاویر موهوم رؤیاهایم را نقاشی کنم ولی هیچ وقت کامیاب نشدم.ــــــــــــــــــورقِ صد و پانزده.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من روی تکه کاغذی نوشتم: «رهبر مرا رها کرده است. من در تاریکی محض ایستاده‌ام. به تنهایی گامی نمی توانم بردارم. به من کمک کنید!».ــــــــــــــــــــورقِ صد و پنجاه و پنج.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در آن روزها من مثل یک نا‌بینا می دویدم. توفان در درونم غوغا به راه انداخته بود: هر گام با خطر قرین بود. من جز تاریکیِ ژرف و بی پایانی که تمامی راه‌های پیشین به آن پیوستند و در آن از میان می‌رفتند چیز دیگری پیشِ روی خود نمی‌دیدم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بُردن. پیروزی. هدف. و نوشتن. فردا بیست و چهارِ آبان ماه است. و شاید پایان چیزی مثل مسابقه‌یِ شهرکتاب. نقد. تشر زدن. کنایه زدن؛ به کنار. که هر ایده و فکری، طرحی، عیب‌های خود را دارد که بماند برای اهلَش. نزدیک به نوزده روز. شاید زمانی مناسب باشد. روزهای گذشته. کتاب های گذشته. گذرهای گذشته. خیابان هایی که طی شد. گام هایی که برداشته شد. پُرس پُرسان ... دیدن ادامه » هایی برای یافتن کتابفروشی های معرکه و گمنام؛ تا کتابی بیابی. بدست‌اش آوری. حس لذت بخشی ست. دوست داشتنی. قفسه های کتابی که طی می کردی و میکنی تا آنچه که می خواهی بدست آوری. کاغذها را بُو کنی. نوشته ها را نگاهی کنی و گاهی ماتشان شوی. بی پولی ها. گاهی از ضعف مالی و گاهی ناشی از زیاده روی در خرید. کتاب هایی که ناامیدوارنه به کنجی پرتاب کرده‌ای. و کتابهایی که هرگز قصد خواندشان را نداری ولی خریده‌ای. نویسنده هایی که شناختی. همه و همه. نوزده روز. ورقه هایی که خوانده‌ای را از نو آنهم برق آسا نگاهی می اندازی. وه که چه خاطرات تلخ و شیرینی به سیاه‌ی فکرت خطور می کند. برق آسا. تلخ و شیرین. اما همیشه تلخ‌اش پیشی می گیرد. تلخ کوفتی. تلخ. شاید تنهای جایست که این تلخ نیز شیرین است. حتی شیرین تر از شیرین. نوزده روز. نوزده روز لعنتی [شوخی با دیوید پِس] دوست داشتنی.
سپاس از شما. شهر کتابی ها.
۲۴ آبان ۱۳۹۴
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
غریبی که پر فتنه باشد سرش | میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بروی نگیری رواست | که خود خوی بد دشمنش در قفاست
و گر پارسی باشدش زادبوم | به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم ... دیدن ادامه » آن جا امانش مده تا به چاشت | نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین | کز او مردم آیند بیرون چنین.ـــــــــــــورقِ صد و هشتاد و نُه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کس از من سیه نامه‌تر دیده نیست | که هیچم فعال پسندیده نیست
جز این کاعتمادم به یاری توست | امیدم به آمرزگاری توست
بضاعت نیاوردم الّا امید | خدایا ز عفوم مکن نا امید.ـــــــــــــــورقِ سیصد و شصت و هفت.
*. بضاعت: دارایی. سرمایه. متاع.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوینی که از سعی بازو خورم | به از میده بر خوان اهل کرم [میده: آرد گندم که آن‌ را دو بار بیخته باشند.]
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش | که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش.ـــــــــــــورقِ سیصد و نُه.
داریوش ولیپور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی را ز مردان روشن ضمیر | امیر خُتَن داد طاقی حریر [خُتَن: شهری در چین. طاقی: نوعی کلاه]
ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت | بپوشی و دستش ببوسید و گفت
چه خوب است تشریفات شاه ختن | وز آن خوب‌تر خرقهٔ خویشتن
گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس | مکن بهر قالی زمین بوس کس.ــــــــــــــــورقِ سیصد و نُه.
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی قطره باران ز ابری چکید | خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟ | گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید | صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش ... دیدن ادامه » به جایی رسانید کار | که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کاو پست شد | در نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین | نهد شاخ پر میوه سر بر زمین.ـــــــــــــــــــورقِ دویست و هفتاد و دو.
سپیده شوهانی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در هم شکست طرح گمانهای من
در هم خزید باغ سکوتم ز بیم
نَز آن ترانه‌ای، که گریزد به شهر
نَز ... دیدن ادامه » آن پرنده‌ای، که رود به نسیم.ـــــــــــــــــورقِ پنجاه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو غمت را با من قسمت کن
علفِ سبزِ چشمانت را با خاک
تا مدادِ من
در ... دیدن ادامه » سَبَخْ زار سپید کاغذ [سَبَخْ: زمین رُس شور بسته. اصطلاح بومی استان بوشهر]
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه ی بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد.ــــــــورقِ صد و چهل.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- فراز آمده با خوشه های خرمنِ روز
نسیم های غروب، آهوانِ در بدرند
که می روند به سرچشمه هایِ روشن روز.ـــــــــورقِ صد و چهل و نُه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنک! زمانه می شکفد در تب نیاز
و پای دوست
از کوچه های شمشاد می آید.ـــــــورقْ سیصد و بیست و پنج.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای دوست!
تو کیستی که چنین ساده وار و بی تشویش
بر شانه های خسته ی من تکیه میکنی
و ... دیدن ادامه » بیمی از سقوط نداری
از ارتفاع این شب پتیاره؟
...
به راستی تو کیستی
ای دوست ای دوباره!ـــــــــورقِ سیصد و پانزده.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سخن از سینه ام -چون جان-
به لب می آید، اما برنمی آید.ـــــــورقِ دویست و شصت و چهار.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به دوردست نظر می دوزد
تا آخرین چکاوک دشتستان را
در لحظه ی درنگ سرود افشانش در باد
بر ... دیدن ادامه » جذبه ی عمودی "چاه مار"
به خاطر بسپارد...ـــــــــــــورقِ دویست و شصت و چهار.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من
- در کوچه باغ خاطره ای دور-
فانوس چربسوزی
در ... دیدن ادامه » دستِ خوابگردی غمناکم
شاید
فانوس نیستم من
من،
آفتاب امشب.ــــــــــــورقِ دویست و سی و شش.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باز می روم
با چراغ کورسوزِ شک:
"این صدف تهیست؟
آن ... دیدن ادامه » صدف پر است!"
یک پرنده ی هراسناک
می زند به سقف غار، پَر
"این پرنده ی غریب
دارد از دفینه های باستان خبر"
باز...ــــــــورقِ دویست و دوازده.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مصاحبه‌ای در سال هزار و سیصد و هشتاد و شش توسط اسدالله امرایی با نجف دریابندری انجام شده است و در آرشیو سایت همشهری موجود. دوست داشتید بخوانید چون در پیرامون «چنین کنند بزرگان» نیز سخن ها و مطالبی بس جالب رانده شده.
http://hamshahrionline.ir/details/47095
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 7