دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داشت شروع می شد که خفه اش کردم .
درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم .
نمی خواستم کلام تمام شود . نمیخواستم جمله معنا پیدا کند .
نیمه ... دیدن ادامه » شب بود ، گمانم . ناگهان آمد .
یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پَس رفتم . نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم . نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه . حتی فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله .
نمیدانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم .
شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین .

۲۵ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد , آنقدر که اشک ها خشک شوند .
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد .
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کم حوصله ام
مثل گلی اول پاییز
قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

بر ... دیدن ادامه » شاخه تنهایی من
چند پرنده
دلگرم به ذکر غزلی رشک بر انگیز

من شاید دیواره ی یک غار قدیمی
آزرده ام از آدم ها
مثل تو , من نیز ...

از لای لبم , سرزده یک شاخه ی گیلاس
از لاله ی گوشت غزلی تازه بیاویز !
۰۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا عالی بود
با این که خودم دهه شصتی نیستم اما وقتی این کتاب رو میخوندم حس میکردم تو کوچه های دهه ی شصت تهران قدم میزنم حس فوق العاده ای بود
تبریک جناب افشاریان
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میان آن همه مسافر پرواز
چمدان تو خالی بود
کاش حافظه ات به اندازه ی طعم بوسه هامان کار می کرد
کاش بوسه هامان کار می کرد
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت های رفتن
درها موجودات بسیار غم انگیزی اند
چون نمی توانند نگهت دارند
و من دلم به اندازه ی تمام در های غمگین جهان تنگ است
۰۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من احساس میکنم همه خود جعلیشون رو نشون میدن
همه ی ما تو عمق وجودمون خراب و داغونیم
فقط بعضیامون میتونیم اینو بهتر از بقیه پنهان کنیم
۱۷ دى
چطور بود کتاب من دارمش ولی نخوندم هنوز؟
۱۷ دى
به نظرم خیلی جالب بود چیزی که توجه من رو بیشتر جلب کرد از فرش به عرش رسیدن یکی از شخصیت های داستان بود که شخصی رو که در این پیشرفت کمک شایانی بهش کرده بود رو از یاد نبرده بود که البته فکر میکنم هدف نویسنده نشون دادن این موضوع نبود در کل رمان خیلی خوبی بود ... دیدن ادامه » که شما هر چه جلوتر برید تمایل بیشتری برای ادامه دادن دارید
ضمنا ترجمه ی فوق العاده روانی هم داشت واقعا باید به سرکار خانم مسعودی تبریک گفت
۲۹ دى
در واقع بهتره بگم هدف اصلی نویسنده این بود که زن ها نباید همیشه در برابر آزار و اذیت های جسمی که از طرف همسرانشون بهشون وارد میشه سکوت و اون رو توجیه کنن و تا ابد باهاش کنار بیان و یک جایی باید تمومش کنن
۲۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
راستش دلم به حال خودم می سوزد .
این اولین باری است که توی زندگی دلم برای خودم می سوزد .
تا حالا بار ها خودم را با قساوت تمام آزار داده ام .
با ... دیدن ادامه » قساوت تمام کشته ام .
با بمب های کوچک و بزرگی که توی روحم جا سازی کرده ام .
بمب هایی که وقتی منفجر شده اند تا مدت ها نمی توانستم از جایم تکان بخورم
با عشق های نا ممکن و دوست داشتن های شدیدی که از همان اول می دانسته ام راه به جایی نمی برند
تا حالا هزار بار از خودم پرسیده ام که وقتی نمیتوانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می شوی ؟
۰۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از کف گور دری رو به دری وا کردند
و کسی فکر نکرد عمق زمین این همه است

فکر ... دیدن ادامه » اینجای بشر را چه کسانی کردند ؟
که کمی زیر تر از قلب زمین محکمه است !

۰۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من ایدز یا جذام ندارم, من عاشقم!
این درد لاعلاج به قرآن جهنم است ...
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
منتظر یک شب طوفانی ام
در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام
مثل ... دیدن ادامه » خودت درد خیابانی ام
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تورا دووو ... دهنه روی دهانم زد و رفت
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
البته به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه . شرط می بندم محاله توی کیف دستی زن ها قرار داد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی .
توی کیف دستی زن ها احتمالا یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و رژ لب و چند تا عکس و یه ذره پول .
اما تو کیف مرد ها چی هست ؟ تا حالا بهش فکر کردی ؟
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا تبریک میگم به آقای مستور قلم بی نظیرشون جای هیچ نقدی رو باقی نمیگذاره
بسیار روان و عمیق
فضای داستان و ارتباط شخصیت ها با هم من رو به شدت یاد رادیو چهرازی میندازه کسانی که چهرازی رو دنبال کرده باشن متوجه این شباهت خواهند شد
خلاصه عالی بود
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2