دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
با توجه به تعداد‌ صفحات من انتظار یک کتاب بسیار کامل در این زمینه رو داشتم، اما الان که بدستم رسیده در‌ کمال تعجب ۱۷۶ صفحه است!!!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی دنبال اینم!
دیگه نمیارید؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آرتور میلر در سال۱۹۴۹ با نمایشنامه‌ی «مرگ فروشنده» جایزه‌ی پولیتزر را از آن خود کرد. نمایش فاجعه‌ی زندگی مردی است که به گفته‌ی نویسنده «بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد.» داستان تأملی بر زندگی انسان‌هایی است که تنها وقتی مطرح هستند که سود می‌رسانند و سپس در خلاء رها می‌شوند. خانه‌ی او در حصار دیوارهای بلند آسمان‌خراش‌ها به زندانی می‌ماند که زندگی در آن جریان ندارد. ولی او به رغم از دست دادن تکیه‌گاه مادی زندگیش می‌کوشد ثابت کند که وجود دارد و زندگی می‌کند. او به خاطراتش متوسل می‌شود و سعی میکند با مرور گذشته به چراهای زندگی‌اش پی ببرد. ولی بیشتر به رویا فرو می‌رود و بیهوده به دیگران دل می‌بندد. تضاد میان واقعیت و آرزوهای او بسیار است. تضادها به روشنی در صحنه‌های مختلف نمایش‌نامه نشان داده می‌شود.

این نمایش‌نامه در سال‌۹۳ با بازی درخشان «حمیدرضا آذرنگ» و «رحیم نوروزی» به روی صحنه رفته. در فیلم جدید «اصغر فرهادی» به نام «فروشنده» (با بازی درخشان «شهاب حسینی») نیز اشاراتی به آن شده است.

دی‌وی‌دی ... دیدن ادامه » تئاتر این نمایش‌نامه را نیز می‌توانید از لینک زیر خریداری نمایید:
http://shahreketabonline.com/products/323/118315/مرگ_فروشنده_نمایش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان
این کتاب توسط سه‌تا انتشارات چاپ شده و این سه چاپ از نظر تعداد صفحات خیلی اختلاف دارن!
کسی میدونه علت این تفاوت چیه و مال کدوم انتشارات بهتره؟
ممنون میشم راهنمایی کنید.
سلام. همانگونه که روی جلد کتاب چاپ شده توسط انتشارات کاوش پرداز نوشته شده است، این کتاب تاریخ کامل هنرهای تجسمی را به صورت کامل و مبسوط شرح می دهد. ضمن اینکه آخرین ویرایش این کتاب در ایران است. مترجم نیز که محمدتقی فرامرزی است که در رشته ی هنر نامی کاملا ... دیدن ادامه » آشناست با کوله باری از تجربه در زمینه ترجمه آثار هنری.
۴ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب چرا مترجم داره؟!!!!!
نویسنده‌ش هم مگه نباید «خواجه عبداللّه انصاری» باشه؟!!!!!!
سرکارخانم پروین اربابی
باسلام

کتاب حاضر با مقدمه:عبدالرضا قریشی زاده،نگارگر:غلامرضا اسماعیل زاده،تذهیب:فرید هنرور،خطاط:حسن ملائی تهرانی،نوع خط:نستعلیق،گلاسه،باقاب می باشد.

باسپاس از همراهی شما
شهر کتاب آنلاین
۲۸ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این کتاب گزارشگر نیویورک تایمز Charles Duhigg برای ما اکتشافات علمی ارائه می‌دهد که توضیح می‌دهند چرا عادت‌ها وجود دارند و چگونه می‌توانند تغییر داده شوند. Duhigg به تمام نظرات جدید در مورد طبیعت انسان و پتانسیل تغییر آن می‌پردازد.

در طول راه ما یاد می‌گیریم که چرا برخی از مردم و شرکت‌ها در تلاش برای تغییر هستند، در حالی که با وجود سال‌ها تلاش، دیگران به نظر می‌رسد که یک شبه خود را بازسازی می‌کنند. ما به آزمایشگاه‌هایی سر خواهیم زد که دانشمندان علوم اعصاب بررسی می‌کنند که عادت‌ها چگونه کار می‌کنند و دقیقاً در کجای مغز هستند. ما کشف خواهیم کرد که چگونه عادت‌های درست عامل موفقیت شناگر المپیک مایکل فلپس، مدیر عامل شرکت استارباکس هوارد شولتز و قهرمان حقوق مدنی مارتین لوتر کینگ بودند. 

مطالعه ... دیدن ادامه » این کتاب را به همه‌ی دوستان با هر شغل و رشته‌ی تحصیلی توصیه می‌کنم.
سعید زمانی این را خواند
فاطمه نوروزی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفاً اینو موجود کنید؛ من یه جلدِ دیگه لازم دارم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
لطفاً کتابِ «هنر همچون درمان» نوشته‌ی «آلن دوباتن» و «جان آرمسترانگ» که توسط «نشر چشمه» چاپ شده هم بیارید. چند روزِ دارم توی سایت دنبالش می‌گردم.

باتشکر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج صفحه‌ی آغازین کتاب:

تایلر یک شغل پیشخدمتی برایم پیدا می‌کند و بعد تفنگی در دهانم می‌چپاند و می‌گوید که اولین قدم برای رسیدن به جاودانگی مردن است. با این که من و تایلر از مدت‌ها قبل بهترین دوست هم بودیم باز هم مردم همیشه از من می‌پرسیدند که اسم تایلر دردن به گوشم خورده یا نه.
لوله‌ی ... دیدن ادامه » تفنگ به ته گلویم فشار می‌آورد. تایلر می‌گوید: ما واقعاً نمی‌میریم.
با زبانم شیارهای صداخفه‌کن لوله‌ی تفنگ را که خودمان مته‌شان کرده‌ایم حس می‌کنم. بیشتر صدایی که شلیک گلوله ایجاد می‌کند در اثر انبساط گازهاست. گلوله صدای زیر قابل شنیدنی هم تولید می‌کند که به خاطر حرکت بسیار سریعش است. برای خفه کردن صدا، فقط باید تعداد زیادی سوراخ داخل لوله‌ی تفنگ ایجاد کرد. این کار به گازها اجازه‌ی خروج می‌دهد و این‌طوری سرعت گلوله به کمتر از سرعت صوت می‌رسد.
اگر سوراخ‌ها را درست مته نکنی تفنگ در دستت منفجر می‌شود.
تایلر می‌گوید: این واقعاً‌ مرگ نیست. ما افسانه خواهیم شد. ما پیر نمی‌شیم.
با زبانم لوله‌ی تفنگ را به‌سمت لپم می‌رانم و می‌گویم: تایلر، ما که دراکولا نیستیم.
ساختمانی که بر آن ایستاده‌ایم تا ده دقیقه‌ی دیگر وجود نخواهد داشت. اگر در یک وان پر از یخ، مقداری اسید نیتریک نود و هشت درصد جوشان را با حجم سه برابری از اسید سولفوریک مخلوط کنید و قطره چکان گلیسیرین به آن اضافه کنید، آن وقت شما نیتروگلیسیرین دارید.
من این را می‌دانم چون تایلر این را می‌داند.
نیتروگلیسیرین را با خاک اره مخلوط کنید. حالا یک جور ماده‌ی منفجره‌ی خمیری خوشگل دارید. خیلی‌ها به نیتروگلیسیرین‌شان پنبه اضافه می‌کنند و به آن سولفات دومنیزی می‌زنند. این ترکیب هم بدک نیست. بعضی ها هم از نیترو مخلوط شده با پارافین استفاده می‌کنند. ولی پارافین هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به دردم نخورده.
من با تفنگی در دهانم به همراه تایلر روی پشت بام ساختمان پارکر - مویس ایستاده‌ام که صدای خرد شدن شیشه به گوشم می‌رسد. از لبه‌ی پشت‌بام نگاه کن. آسمان ابری است. حتا این بالا. این بلندترین ساختمان جهان است و این بالا باد همیشه سرد است. این‌جا آن‌قدر ساکت است که احساس می‌کنی یکی از آن میمون‌هایی هستی که فرستادندشان به فضا. کارهای کوچکی را انجام می‌دهی که یادت داده‌اند.
اهرمی را بکش.
دکمه‌ای را فشار بده.
هیچ درکی از کارهای که می‌کنی نداری و بعد هم می‌میری.
صد و نود و یک طبقه بالاتر، از لبه‌ی پشت‌بام سرک می‌کشی و خیابان را می‌بینی که با مردمی که ایستاده‌اند و به بالا نگاه می‌کنند فرش شده است. پنجره‌ی شکسته درست زیر پای ماست.
صد و نود و یک طبقه پایین پای ما پنجره‌ای در یک ضلع ساختمان می‌شکند و بعد یک قفسه‌ی بایگانی شش‌کشویی به بزرگی یک یخچال سیاه از نمای صخره‌مانند ساختمان پایین می‌افتد و در حالی‌که به‌آهستگی می‌چرخد، در حالی‌که کوچک و کوچک‌تر می‌شود، در حالی‌که کم‌کم ناپدید می‌شود، به‌سمت انبوه جمعیت فرو می‌افتد.
صد و نود یک طبقه پایین‌تر از ما، میمون‌های فضایی خراب‌کار پروژه‌ی میهم دارند از خپد بی‌خپد می‌شوند و مشغول نابود کردن تمام پس‌مانده‌های تاریخ‌اند.
ضرب‌المثلی قدیمی می‌گوید همیشه کسی را می‌کشی که از همه بیشتر دوستش داری، خُب، اگر‌ درست نگاه کنی از هر دو طرف صادق است.
وقتی یک لوله‌ی تفنگ بین دندان‌هایت است، فقط می‌توانی با حروف صدادار حرف بزنی.
رسیده‌ایم به ده دقیقه‌ی آخر.
یک پنجره‌ی دیگر ساختمان می‌ترکد و خرده‌شیشه‌ها می‌پاشند بیرون. مثل یک دسته کبوتر قبراق و سر حال. بعد یک میز کار سیاه‌رنگ، ذره‌ذره توسط کمیته‌ی خراب‌کار از پنجره بیرون می‌آید تا این‌که کج می‌شود و به پایین سر می‌خورد و تبدیل به شی جادویی پرنده‌ای می‌شود که پر می‌کشد و در جمعیت گم می‌شود.
نه دقیقه‌ی دیگر ساختمان پارکر - موریس این‌جا نخواهد بود. به اندازه‌ی کافی ماده‌ی منفجره‌ی ژلاتینی بردارید و با آن ستون‌های اصلی هر چیزی را بپوشانید، هیچ ساختمانی در دنیا سر پا نخواهد ماند. باید حسابی دورشان را کیسه‌ی شن بچینید تا موج انفجار به‌سمت ستون‌ها هدایت شود نه پارکینگ اطراف ستون.
این چگونه پر کردن در هیچ کتاب تاریخی وجود ندارد.
سه راه برای درست کردن ناپالم: یک، می‌توانید به اندازه‌ی مساوی بنزین و کنسانتره‌ی یخ‌زده‌ی آب‌پرتقال را باهم مخلوط کنید. دو، می‌توانید به اندازه‌ی مساوی بنزین و کوکاکولای رژیمی را باهم مخلوط کنید. سه، آن‌قدر مخلوط بنزین و شن مخصوص دفع گربه‌ها را به‌هم بزنید تا غلیظ شود.
نه دقیقه.
تمام صد و نود و یک طبقه‌ی ساختمان پارکر - موریس فرو خواهد ریخت. به آرامی درختی که در جنگلی بر زمین می‌افتد. تیمبر. می‌توانی هر چیزی را سرنگون کنی. عجیب است تصور این‌که ساختمانی که در آن هستیم به ذره‌ی غباری در آسمان بدل خواهد شد.
من و تایلر کنار لبه‌ی پشت‌بام هستیم و تفنگ در دهانم است و من وسواس گرفته‌ام که آیا تفنگ تمیز هست یا نه.
وقتی قفسه‌ی دیگری را نگاه می‌کنم که از ساختمان پایین می‌افتد و کشوهای آن در هوا باز می‌شوند و می‌روند، یک لحظه تمام کارهای جنایت‌آمیز خودکشی‌گونه‌ی تایلر را که همه‌مان را به کشتن می‌دهد، فراموش می‌کنم.
هشت دقیقه.
بعد دود، دود از پنجره‌های شکسته بیرون می‌زند. گروه تخریب احتمالاً تا هشت دقیقه‌ی دیگر خرج اولیه را منفجر خواهد کرد. خرج اولیه خرج اصلی را منفجر می‌کند و بعد ستون‌های اصلی فرو خواهند ریخت و سری عکس‌های ساختمان پارکر - موریس وارد تمام کتاب‌های تاریخ خواهند شد.
سری زمان‌بندی پنج‌عکسی. در عکس اول ساختمان سر جایش ایستاده. در عکس دوم در زاویه‌ی هشتاد درجه خواهد بود. بعد در زاویه‌ی هفتاد درجه. در عکس چهارم، ساختمان در زاویه‌ی چهل و پنج درجه است و اسکلتش در حالی‌که قوس برداشته در حال فرو ریختن است. در عکس آخر تمام صد و نود و یک طبقه‌ی برج بر روی موزه‌ی ملی فرو ریخته است. هدف واقعی تایلر.
تایلر می‌گوید: حالا این دنیای ماست، دنیای خود ما. تمام اون آدمای عتیقه مرده‌ن.
اگر می‌دانستم که کار قرار است به این‌جا بکشد ترجیح می‌دادم مرده بودم و در بهشت سر می‌کردم.
هفت دقیقه.
این بالا روی پشت‌بام ساختمان پارکر - موریس با تفنگ تایلر در دهانم. میزهای کار و قفسه‌های بایگانی و کامپیوترها مثل اجرام آسمانی بر جمعیت اطراف ساختمان فرو می‌ریزند و دود از پنجره‌های شکسته بیرون می‌زند و چند خیابان پایین‌تر اعضای تیم تخریب ساعت را نگاه می‌کنند. من می‌دانم که وجود این تفنگ و آنارشی و انفجار به خاطر مارلا سینگر است.
شش دقیقه
ما اینجا یک جور مثلث عشقی ترتیب داده‌ایم. من تایلر را می‌خواهم، تایلر مارلا را و مارلا من را.
من مارلا را نمی‌خواهم و تایلر هم دوست ندارد که من دوروبرش باشم. دیگر دوست ندارد. این قضیه ربطی به نقش عشق در رابطه‌ی عاشقانه ندارد. بیشتر شبیه نقش مایملک در مقوله‌ی مالکیت است.
تایلر بدون مارلا هیچ‌چیز ندارد.
پنج دقیقه.
شاید ما افسانه خواهیم شد. شاید هم نه. من می‌گویم نه، ولی صبر کن. اگر انجیل‌ها را ننوشته بودند مسیح الان کجا بود؟
چهار دقیقه.
لوله‌ی تفنگ را با زبانم کنار می‌زنم و می‌گویم، تو دوست داری افسانه بشی تایلر؟ من تو رو افسانه می‌کنم. من از اولش همین جا بودم.
همه‌چیز یادم می‌آید.
سه دقیقه.


باشگاه مشت‌زنی - چاک پالانیک - مترجم: پیمان خاکسار
از بهترین کتاب‌هایی بود که در زندگیم مطالعه کردم! فوق‌العاده بود!
۱۶ خرداد ۱۳۹۵
فیلمش رو هم دیدید؟
۶ روز پیش، جمعه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سال اسپاگتی

1971، سالِ اسپاگتی بود. در آن سال اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخار مواجی که از قابلمه‌ٔ آلومینیومی بلند می‌شد و صدای قُل‌قُل کردن سس گوجه‌فرنگی که در حال جوش آمدن بود، به من حس خوبی می‌داد و سرحالم می‌کرد. از سوپر مارکتی که مخصوص غذاهای وارداتی بود، قابلمه‌ای آنچنان بزرگ خریدم که یک سگ ژرمن شپرد هم می‌توانست در آن حمام کند، یک تایمر مخصوص پخت غذا و ادویه‌ها و چاشنی‌هایی با اسم‌هایی عجیب و غریب خریدم. یک کتاب آشپزی مخصوص روش‌های پخت اسپاگتی خریدم و دهْ دوازده عدد گوجه‌فرنگی. بوی سیر، تره‌فرنگی و روغنِ سالاد همگی در هم می‌آمیخت و فضای آپارتمان تک‌خوابه‌ی مرا انباشته می‌کرد و جذب هر گوشه و کناری می‌شد. خانه انگار بوی فاضلاب‌های قدیمی (رُم) را گرفته‌بود.

در ... دیدن ادامه » دوران اسپاگتی در سال 1971 اتفاق ویژه‌ای افتاد. معمولاً به تنهایی اسپاگتی می‌پختم و در تنهایی آن را می‌خوردم. در واقع نیاز نداشتم که کسی همراهی‌ام کند. تنها غذا خوردن را دوست داشتم. احساس می‌کردم اسپاگتی را باید تنها خورد. توضیح دادن این مطلب برایم راحت نیست. همیشه اسپاگتی را همراه با سالاد و چای سیاه می‌خوردم. سه پیمانه چای در قوری و سالادی تشکیل شده از کاهو و خیار. سپس سرخوشانه روزنامه‌ام را می‌خواندم و به تنهایی از اسپاگتی لذّت می‌بردم. از یکشنبه تا شنبه، هر روز اسپاگتی می‌خوردم. وقتی شنبه به پایان می‌رسید چرخه اسپاگتی در هفته جدید باز هم شروع می‌شد. معمولاً اسپاگتی را تنهایی می‌خوردم ولی بعضی وقت‌ها این فکر به سرم می‌زد که شاید کسی در را به صدا در بیاورد و وارد آپارتمانم شود. این حس در روزهای بارانی شدیدتر هم می‌شد. حسی که با دعوت کردن از کسی به کلی فرق داشت. بعضی اوقات یک آشنای قدیمی و گاهی دیگر یک غریبه. شاید دختری با پاهایی لاغر که یک‌بار در زمان دبیرستان با او قرار گذاشته بودم. زمانی دیگر نسخه جوان تر خودم، بعضی وقت‌ها هم ویلیام هولدن با جنیفر جونز. ویلیام هولدن؟

به‌هرحال هیچ کس در عالمِ واقعیت به آپارتمان من نیامد. همگی جلوی در ورودی پرسه می‌زدند اما هرگز در نمی‌زدند. بیرون از خانه باران می‌آید. تمام بهار، تابستان و پاییز را اسپاگتی پختم، مثل کسی که می‌خواهد انتقام چیزی را بگیرد. مثل عاشقی که مشتی نامه‌های عاشقانه قدیمی را درون شومینه می‌اندازد و می‌سوزاند، دسته‌های اسپاگتی را به درون آبِ در حال جوشیدن می‌انداختم. اسپاگتی‌های خرد شده را داخل ظرفی می‌ریزم و آن را به شکل یک سگ ژرمن شپرد در می‌آورم. بعد آنها را داخل آب در حال جوشیدن می‌ریزم و به آن نمک اضافه می‌کنم. با یک جفت چاپ‌استیک (چوب غذاخوری ژاپنی) در برابر قابلمه آلومینیومی ایستاده‌ام و انتظار صدای " دینگ " غم انگیز تایمر را می‌کشم. بسته‌های اسپاگتی بازیگوش و حیله‌گرند و دائم از در و دیوار قابلمه بالا می‌روند، به همین علت نمی‌توانم از آنها چشم‌بردارم. در آن لحظه به آرامی از کناره‌های قابلمه به درون تاریکی مطلق شب سقوط می‌کنند. مثل پروانه خوش رنگ و لعابی که در ابدیّت بی‌انتهای یک جنگل گرمسیری بلعیده می‌شود. عصرگاهان به آرامی در انتظار یک بسته دیگر اسپاگتی نشسته است.

اسپاگتی ساده، اسپاگتی با ریحان، اسپاگتی با گوشتِ زبان، اسپاگتی با صدف، اسپاگتی و سیر. بعضی وقت‌ها باقی مانده‌ی غذاهای درون یخچال را برمی‌دارم و با آن‌ها اسپاگتی‌هایی درست می‌کنم که متاسفانه هرگز اسم به‌خصوصی ندارند. اسپاگتی‌های بی‌نام‌ونشان. دسته‌های اسپاگتی که میان بخارهای سال 1971 متولد می‌شوند و بعد به دریا می‌ریزند و بعد ناپدید می‌شوند. برایشان سوگواری می‌کردم. برای تمام دسته‌های اسپاگتیم در سال 1971.

وقتی سر ساعت 3 و 20 دقیقه تلفن زنگ‌زد، بر روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. در میان دریاچه‌ای از نور گرم زمستان بر روی زمین که برای چنین حال و فراغت خاطری، بسیار مناسب بود. مثل مگسی مرده در نور خورشید دسامبر سال 1971. اول صدای زنگ تلفن را به عنوان صدای زنگ نشناختم. دراز کشیده بودم و صدای زنگ مثل تکه ای از یک خاطره غیرقابل تشخیص به نظرم می‌آمد. با بالا رفتن طنینش، صدای زنگ کم‌کم در مغزم به شکل زنگ تلفن درآمد. دست آخر هوای داخل آپارتمان با لرزش تلفن در حال زنگ زدن، به ارتعاش و صدا درآمد. صددرصد و بدونِ شک صدای زنگ تلفن بود. در همان حال که دراز کشیده‌ام و بین خواب و بیداری، دستم را دراز می.کنم و تلفن را برمی‌دارم.

آن طرف خط زنی است که به سختی او را به خاطر می‌آورم چرا که هرگز تاثیر به یاد ماندنی در ذهنم از خودش به جای نگذاشته است. آن قدر جزئی و کم اهمیت است که تا ساعت 4 و نیم، بخار می‌شود و از یاد می‌رود. دوست‌دختر یکی از آشناهایم. ولی خود آن آشنا را هم چندان نمی‌شناختم. اگر جایی همدیگر را می‌دیدیم، نهایتا حال و احوالی با هم می‌کردیم. همان دلیل عجیبی که چند سال قبل آن‌ها را با هم آشنا کرده بود، چند ماه پیش باعث جداییشان شده بود.

دختر از من پرسید: "چرا به من نمی‌گی اون کجاست؟"

به گیرنده تلفن نگاه کردم و آن را با چشمانم دنبال کردم. سیم تلفن به خوبی به دستگاه متصل شده بود. آن قدرها هم حوصله‌ام سر نرفته بود، فقط می خواستم اتصال سیم و تلفن را چک کنم.

"چرا از من می‌پرسی؟"

با صدایی سرد جواب داد: "چون کس دیگه‌ای بهم چیزی نمی‌گه. اون کجاست؟"

جواب دادم: "خبر ندارم."

با این که جوابش را دادم، ولی صدای خودم را نمی‌شنیدم. انگار صدای من نبود.

چیزی نگفت. همان‌طور ساکت ماند.

دستگاه تلفن به قالبی از یخ بدل شد. همه چیزهای دور و برم انگار داشتند یخ می‌زدند. مثل یکی از رمان‌های علمی- تخیلی جی.جی.بالارد. به او گفتم: "واقعاً نمی‌دونم کجاست. بدون این که حرفی بزنه ناپدید شد."

آن‌سوی خط، دختر خندید و گفت: "فکر نکنم آن‌قدر باهوش باشه که بتونه به سادگی ناپدید بشه."

دقیقاً همین را گفت. با او موافق بودم. آن‌قدرها هم باهوش نبود. اما دلیل آن که به دختر نمی‌گفتم کجاست این بود که اگر آشنایم می‌فهمید به او گفته‌ام، احتمالا به من زنگ می‌زد و من باز بین زندگی آن‌ها گیر می‌افتادم. هنوز هم از دست تجربه‌های قبلیِ مشابهم راحت نشده بودم. درون سوراخی در حیاط پشتی، تمام آن اتفاقات و خاطراتم از آن‌ها را دفن کرده بودم. نمی‌خواستم دوباره به سراغشان بروم. هیچ‌کس نباید دوباره سراغشان برود.

گفتم: "متأسفم."

پرسید: "مگه از من خوشت نمیاد؟"

نمی دانستم چه پاسخی بدهم. در واقع چندان مرا تحت تاثیر قرار نمی‌داد.

تکرار کردم: "متأسفم. الان دارم اسپاگتی درست می‌کنم."

"چی گفتی؟"

"دارم اسپاگتی درست می‌کنم."

مقداری آب خیالی را دورن قابلمه ریختم و با کبریتی خیالی، اجاق را روشن کردم.

گفت: "خوب که چی؟"

مقداری اسپاگتی خیالی را درون آب جوشان ریختم و به آن نمک اضافه کردم. زمان‌سنج خیالی را بر روی 15 دقیقه تنظیم کردم. چیزی نگفت.

"الان به جای مهم و سخت پختنش رسیدم."

در خیالم، درجه حرارت دستگاه تلفن کمتر و کمتر می شد.

با عجله اضافه کردم: "پس می‌تونی بعداً بهم زنگ بزنی؟"

گفت: "که‌این‌طور، پس وسط کار پختن اسپاگتی هستی؟"

"آره درسته."

"تنهایی غذا می‌خوری؟"

"آره"

آهی کشید و گفت: "من واقعاً مشکلی دارم."

"متأسفم که نمی‌تونم کمکی بهت بکنم."

"موضوع سرِ پوله، متوجهی؟"

"جدی؟"

"می‌خوام که پولمو برگردونه."

"حق داری."

"گفتی اسپاگتی؟"

"آره."

به زور خنده ضعیفی از پشت سیم تحویلم داد و گفت: "بعدا می‌بینمت."

گفتم: "خداحافظ."

بعد از این که قطع کرد متوجه شدم که دریاچه نور بر روی کف زمین چند سانتیمتری جا به جا شده است. به جای خودم در وسط نور بازگشتم و به سقف خیره شدم.

تصور تمام آن دسته‌های خیالی اسپاگتی که هرگز پخته نمی‌شوند ناراحت کننده است. شاید باید به او می‌گفتم. حالا پشیمان شده بودم. به‌هرحال آن آشنا، چندان آدم مهمی در زندگی من نبود. یک نقاش آبستره متوسط که کاری جز حرف‌های قلمبه‌وسلمبه زدن نداشت. آن دختر احتمالاً واقعاً به پولش احتیاج داشت. با خودم فکر می‌کنم این روزها چه کار می‌کند. به نظرم تا ساعت 4 و نیم بعدازظهر، سایه‌های او محو شده‌اند و دیگر فکرم را درگیر نکرده‌است.

سامولینا، نوعی گندم طلایی رنگ است که در ایتالیا می‌روید. واکنش ایتالیایی‌ها چه بود اگر می‌دانستند به جای صادرات اسپاگتی، تنهایی را در سال 1971، سال اسپاگتی صادر می‌کرده‌اند؟ شرط می‌بندم که شگفت‌زده می‌شدند.


سال اسپاگتی - هاروکی موراکامی -مترجم: شهاب حبیبی
احمد خواجوی این را خواند
فرشته حسین پور ، فاطمه حبیبی و فاطمه نوروزی این را دوست دارند
هاروکی موراکامی نویسنده مورد علاقم
عاشق کافکا در کرانشم.
۱۵ خرداد ۱۳۹۵
من فقط 1q84 رو از این نویسنده دوست دارم.
۱۵ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ژولیوس در شمال سوئد به دنیا آمده بود؛ تنها فرزند اندش و الوینا یونسن‌. ژولیوس در مزرعه‌ی خانواده‌اش کار می‌کرد و هر روز از پدرش که معتقد بود او به درد هیچه‌کاری نمی‌خورد، کتک میخورد. ژولیوس بیست‌و‌پنج‌ساله بود که مادرش از سرطان مرد و او بسیار اندوهگین شد. کمی بعد پدرش، وقتی تلاش میکرد ماده‌گوساله‌ای را از باتلاق نجات بدهد، در باتلاق گیر افتاد و مرد. ژولیوس باز هم اندوهگین شد چون خیلی به ماده‌گوساله انس گرفته بود. (ص۲۱)

آلن در این فکر بود که آن‌ها چه‌چیزی تولید می‌کنند. ژولیوس می‌دانست که این کارخانه تارخچه‌ای دارد. آن‌ها در قرن هفدهم به روش ریخته‌گری توپ ‌نظامی می‌ساختند و در جنگ سی‌ساله به هرکسی که می‌خواست کشتار مؤثرتری انجام بدهد می‌فروختند.
آلن ... دیدن ادامه » فکر کرد اصلٱ لازم نبود مردم قرن هفدهم همدیگر را بکشند. اگر کمی صبور بودند، همه‌شان به هر حال آخر سر می‌مردند. (ص۶۴)

به نظر استبان، «نخست‌وزیر» لفظ مؤدبانه‌ای برای «دیکتاتور» بود. (ص۸۳)

انتقام خوب‌چیزی نیست. انتقام مثل سیاست می‌مونه، همیشه یک چیز باعث یک چیز دیگه می‌شه تا اینکه بد به بدتر تبدیل می‌شه و بدتر به بدترین. (ص۸۵)

سونگمای‌لینگ، درست مانند آن دلقک، چیزی را فهمیده بود که چیانگ کای‌شک هنوز نفهمیده بود؛ اینکه برای حکومت کردن بر مردم بهتر است که آن‌ها حامی‌ات باشند. (ص۱۵۲)

وقتی آلن بچه بود، پدرش به او یاد داده بود که به آدم‌هایی که وقتی فرصتش پیش می‌آید مشروب نمی‌نوشند مشکوک باشد. کمی بیش از شش سالش بود که روزی پدرش دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: "پسرم، تو باید از کشیش‌ها حذر کنی. همین‌طور از کسانی که ودکا نمی‌نوشن. از همه بدتر، از کشیش‌هایی که ودکا نمی‌نوشن"
پدر آلن به این پند خودش پایبند بود و بی‌شک آن روزی که با مشت به صورت یکی از مسافران زد و بلافاصله از شرکت راه‌آهن ملی اخراج شد چندان هوشیار نبود. این باعث شد که مادر آلن هم پندهایی از طرف خودش به او بدهد: "آلن از آدم‌های مست حذر کن. این کاریه که خودمم باید می‌کردم."
پسرک بزرگ شد و عقاید خودش را نیز به پندهای والدینش اضافه کرد. آلن فکر می‌کرد که کشیش‌ها و سیاست‌مدارها به یک‌اندازه بدند، فرقی هم نمی‌کند که کمونیست باشند یا فاشیست، کاپیتالیست یا هر "ـیست" سیاسی دیگری. اما با پدرش موافق بود که آدم‌های قابل اعتماد آب‌میوه نمی‌نوشند. و با مادرش هم موافق بود که در هر حالی، حتی اگر کمی بیش از حد عاقلانه نوشیده باشی، باید درست رفتار کنی. (ص۱۵۶)

آلن نگاهی به سرباز چینیِ بی‌هوش که پیش پایش افتاده بود انداخت: "هیچ‌وقت با یه سوئدی مسابقهٔ نوشیدن نذار، مگه اینکه خودت فنلاندی یا دست‌کم روس باشی." (ص۱۵۷)

آلن اعتراف کرد که تفاوت میان دیوانه‌بودن و نابغه‌بودن بسیار ظریف است و در این موردِ به‌خصوص او نمی‌تواند بگوید با کدام‌یک طرف است. (ص۱۸۹)

حاصل کار شرکت نفت ایران- انگلیس رکوردشکن شده و نفتْ ایران و انگلستان را بسیار ثروتمند کرده بود؛ البته حقیقتش را بخواهید، بیشتر انگلستان را ثروتمند کرده بود که البته منصفانه بود؛ چون تنها سهم ایران در این شراکت نیروی کار ارزان و البته خود نفت بود! (ص۲۰۸)

اگر زندگی فقط یک‌چیز به آلن آموخته بود، این بود که مردم اصرار داشتند یا چپ باشند یا راست. (ص۲۰۹)

به نظر او قانون همیشه یک چیز می‌گفت، درحالی‌که اخلاق به نتیجه‌ای متفاوت می‌رسید و او فکر نمی‌کرد لازم است فراتر از فعالیت‌های کوچک‌مقیاس خودش نگاه کند تا مثالی بیابد از کارهایی که بتوان در آن‌ها قانون را، به شرط بالا گرفتن سر، نادیده گرفت. (ص۲۲۶)

آلن وسط حرف دو برادر پرید و گفت همهٔ دنیا را گشته و اگر یک‌چیز یاد گرفته باشد این بوده که بزرگ‌ترین و ظاهراً ناممکن‌ترین نبردها روی زمین بر اساس این گفته شکل می‌گیرند که: "تو احمقی... نه، تویی که احمقی... نه، این خودتی که احمقی..." (ص۲۲۷)

به این ترتیب، پیکه فقط با تهدید به استفاده از سلاح (و بدون هیچ سلاحی) تصمیم گرفت که هیچ‌کس چیزی را نزد پلیس یا دادستان اعتراف نکند. تجربهٔ او نشان می‌داد که عدالت به‌ندرت به اندازه‌ای که باید، عادل بود! دیگران موافقت کردند. یک علتش مثلاً این بود که اگر این بار عدالت اتفاقاً عادل بود چه ممکن بود بشود. (ص۲۷۲)

آلن به‌خاطر حُسن انجام کار و خوب بازی کردنِ نقش، هربرت را تحسین کرد. هربرت از خجالت سرخ شد و، درحالی‌که تحسین آلن را رد می‌کرد، گفت بازی کردن نقش احمق‌ها وقتی احمق باشی اصلاً کار سختی نیست. آلن گفت که نمی‌داند این کار چقدر سخت است چون تمام احمق‌هایی که آلن تا به حال در زندگی‌اش شناخته سعی می‌کردند برعکس عمل کنند. (ص۲۸۲)

هرکسی که می‌خواست با نخست‌وزیر کیم ایل سونگ ارتباط برقرار کند، نخست باید با جانشین او ملاقات می‌کرد؛ با پسرش.
کیم جونگ ایل.
راهنمایی کیم ایل سونگ به پسرش این بود: "و تو باید مهمون‌هات رو دست‌کم هفتاد‌ودو ساعت منتظر بذاری. اینطوری اقتدارت رو حفظ می‌کنی، پسرم."
کیم جونگ ایل به‌دروغ گفته بود: "فکر کنم فهمیدم، پدر." و بعد لغت‌نامه‌ای برداشته بود تا معنی واژه‌هایی را که نفهمیده بود پیدا کند. (ص۲۹۹)



پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد
یوناس یوناسُن / مترجم: شادی حامدی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی می‌خواستم این کتابُ بخرم، بینِ دوتا ترجمه‌ای که ازش موجوده مونده بودم. با هیچ‌کدوم از مترجم‌ها آشنایی نداشتم! آخرش تنها به‌دلیل اینکه این ترجمه ارزون‌تر بود (با وجود اینکه انتشارات نیلوفر رو خیلی قبول دارم) این کتاب رو خریداری کردم.
باید اعتراف کنم که از انتخابم راضی‌ام؛ کتابِ خیلی خوبی بود و ترجمه واقعاً عالی بود و لذت مطالعه ... دیدن ادامه » رو دوچندان کرد.
ممنون از خانم شادی حامدی. امیدوارم ترجمه‌های بیشتری از ایشون بخونم.
یوسف نیک نژاد ، یوسف حبیبی سوها و آتنا تقوی این را خواندند
parisa zendebudi و فاطمه نوروزی این را دوست دارند
اتفاقن من هم همین مشکل رو داشتم ولی دوستم که قبلن اون یکی ترجمه اش رو خونده بود اون یکی رو بیشتر پسندید و گفت که اون رو بگیرم.
منم از اون راضی بودم ترجمه اش خوب بود انصافن.
۱۳ تير ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چهار صفحه‌ی آغازین کتاب:


یک‌دوم ... دیدن ادامه » هالوپریدولِ ۵،
هر شب قبلِ خواب

دراز کشیده‌ام روی تخت و روزبه دارد نوار مرزی کمرم را ماساژ می‌دهد و مرتب مزخرف می‌گوید. برای همین گاهی مجبورم صدایی در‌بیاورم شبیه صدای خنده. کیسه‌ی آب‌گرم هم چند سانت بالاتر گرمای سوزانش را سخاوتمندانه فرو می‌کند توی مُهره‌ها و غضروف‌های فشرده‌شده و معیوبِ میان‌شان. روزبه دو شَستش را گذاشته آن‌جا و حول محور ثابتی می‌چرخاندشان. می‌پرسد این مشکل کمرت را از پدرت ارث برده‌ای. باز برایش می‌خندم. حالی‌ام می‌کند این‌دفعه جدی بوده سؤالش.
«نه. فاصله‌ی سه چهارتا از مُهره‌هام کم شده… احتمالاً وقتی بچه بودم از جایی افتاده‌م زمین یا یه همچین چیزی. یه‌بار هم درِ یه چاه رو…»
«حالا افتاده‌ی واقعاً؟»
«نمی‌دونم… یادم نیست.»
«این‌که فاصله‌ی مُهره‌هات کم شده، یا مال ضربه‌ای بوده که از پایین بهت وارد شده یا از بالا. احتمال ضربه از بالا بیشتره. فکر کنم اِن‌قدر توی زندگیت تحقیر شده‌ی و زده‌ن توی سرت فاصله‌ی مُهره‌هات کم شده.»
لبخند می‌زنم چون ممکن است این یکی را هم جدی گفته باشد. به‌زحمت بر‌می‌گردم تا گوشه‌ای از لبخند و نشانه‌ای از درک عمیقم از حرف معنادار و فیلسوفانه‌اش را بتابانم بر چهره‌ی متفکرش. آقا همان‌طور که سوارم شده و مثل خمیر نانوایی پشتم را ورز می‌دهد، زل زده به صفحه‌ی مانیتورِ کنار تخت یک‌نفره. صفحه‌ی فیس‌بوکش باز است و انگار کسی آن‌لاین شده و چیزکی نوشته برایش.
داد می‌زند «اِ… اردلانه.»
این جانور زنده است هنوز؟ اگر عرضه داشتند باید تا‌به‌حال دخلش را می‌آوردند و جسد تاکسیدرمی ‌شده‌اش را به عنوانِ یوزپلنگی بیش‌فعال می‌گذاشتند توی موزه‌ای، دانشگاهی جایی. دستِ‌کم می‌توانستند به عنوان گونه‌ای نادر از حاملان ژنِ حرامزادگی تشریحش کنند برای دانشجویانِ سربه‌زیرِ چینی و هندی. روزبه من و مُهره‌های ناجورم را رها می‌کند ومی‌نشیند پشت میز کامپیوتر. دستش روی صفحه‌کلید این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و روبه‌مانیتور می‌گوید «تموم شد ماساژت... پنج دقیقه شد. نرمش‌هات رو انجام بده تا بیام ماساژ آخرت رو واسه‌ت... ژ نداره لپ‌تاپِت؟»
وقتی با یک نفر در استرالیا چت می‌کنی «ژ» به چه دردت می‌خورد آخر؟ ژاژخایی؟ ژیلبرت؟ احتمالاً ماساژ! به‌پشت می‌خوابم و زانوی راستم را جمع می‌کنم توی سینه.
«چی می‌گه اردلان؟... شیفت رو بزن با ز.»
سرگرم اردلان شده و جوابم را نمی‌دهد. سیگار روشن کرده و طبق معمول زیرسیگاری دوروبرش نیست. دوبار مچش را گرفته‌ام در حال تکاندن خاکستر سیگار پشت رادیاتور. می‌روم از آشپزخانه برایش زیرسیگاری می‌آورم. هفت هشت‌تا بشقاب و چندتا قابلمه و ماهی‌تابه‌ی چرب و نشُسته افتاده‌اند توی سینک ظرف‌شویی. عوارض غذا درست کردنِ دیشب حضرت آقاست. پای‌بند متد خاصی است در آشپزی که دو اصلِ اساسی اروپای دارد: بی‌مزه بودن غذا و کثیف کردن ظرف‌های فراوان. تمام‌شان هم باید پوره‌ی سیب‌زمینی و کلم‌بروکلیِ پخته داشته باشند. منتظر هم می‌مانَد ببیند کِی اسم کلمَش را اشتباه تلفظ می‌کنم. یک‌جور حس مالکیت دارد به این کلم. مثل بعضی گروه‌های قدیمیِ راک و جاز که حتماً سکته می‌کند وقتی ببیند مثلاً یک راننده مسافرکش دارد توی ترافیکِ نیایش باهاشان حال می‌کند. از توی اتاق داد می‌زند «توفان شن اومده استرالیا... کل سیدنی تعطیل شده.»
الان است لخت بدود توی خیابان و همین را فریاد بزند. درست است نیم‌کره‌ی جنوبی است و هیچ‌چیزش به آدمیزاد نمی‌ماند، ولی این توفان شن دیگر بهش نمی‌چسبد. کم مانده سروکله‌ی هلیکوپترهای امریکایی هم پیدا بشود.
روزبه دو سه ماه است منتظر نامه‌ی سفارت مانده و دارد کم‌کم مشاعرش را از دست می‌دهد طفلک. هر روز با اردلان چَت می‌کند و سراغ اطلاعات دم‌دستی و روزانه‌ی زندگی در سیدنی را می‌گیرد. قیمت یک کیلو گوشت گاو، ورودیِ دیسکو، سیگار، گوشت اردک، از آن خرچنگ‌های درازِ ترسناک. اردلان هم احتمالاً بی‌کار شده و مانده خانه، کناردست زنش. توی یک خانه‌ی سی‌متری در حومه سیدنی باشی و حداکثر فاصله‌ای که بتوانی از زنت بگیری پنج یا شش متر باشد و پولی هم در بساط نداشته باشی و به یک بیمار روانی خطرناک در تهران مُدام بگویی بلند شو بیا این‌جا. تازه آب‌گرم هم فقط سه ساعت داری در طول روز. راست می‌گویند رفاقت‌ها بوی شاش گرفته. از دست سازمان ملل هم کاری برنمی‌آید.
تلفنِ توی حال زنگ می‌زند. مادر حضرت آقاست. می‌خواهد خیالش راحت شود گل‌پسرش شیرش را خورده باشد، آروغ بعد از شیرش را هم زده باشد، پوشکش را عوض کرده باشم، سردش نشده باشد، گرمش نشده باشد، سیگار زیاد نکشیده باشد. فکر کنم یک چیزش می‌شود مادموازل. احتمالاً به من نظر دارد. خانم معتقد است روزبه باید این چند هفته‌ی باقی‌مانده‌ی قبلِ سفرش را با اعضای خل‌و‌مشنگ و غیر‌قابل‌تحمل خانواده‌اش بگذراند. ایشان همچنین در ادامه افزودند یک پسر الدنگ سی‌ساله نباید از خانواده‌اش قهر کند و برود کناردست دوستش تا برایش زیرسیگاری بیاورند و جای حرفِ «ژ» را روی صفحه‌کلید نشانش بدهند. به گفته‌ی ایشان، روزبه دیگر چه می‌خواهد بهتر از یک‌پدر خشک‌مغزِ بازنشسته‌ی آموزش‌وپرورش و یک مادر وسواسی و بداخلاقِ معتاد به وایتکس و بک خواهر لوسِ دانشجوی مشکوک به افسردگی مزمن؟ خانم مامان بیانیه‌ی تاریخی - اجتماعی‌اش را پایان می‌برد و با تأکید بر نکشیدن سیگار از سوی پسرش، راضی می‌شود تلفن را قطع کند. رویش نمی‌شود مثل دفعه‌ی قبل بگوید «حامد جان، یه وقت کوکائین مصرف نکنید دوتایی!»
اساساً خانه‌مجردی داشتن خیلی چیز خطرناکی است. حتا ممکن است به‌‌جای «سه یا چهارتایی» آدم به سرش بزند برود «دوتایی» کوکائین مصرف کند. این بلای گسترش ارتباطات و کوچک شدن دنیاست که یک کدبانوی کلاسیکِ وایتکس‌باز که تا چهارسال پیش چشم‌های شاخه‌شمشادش را وارسی می‌کرد نکند از حشیش قرمز شده باشد، حالا افتاده به وسواس فکری کوکائین. باید کارِ یکی از این سریال‌های پلیسیِ جدید تلویزیون باشد. اسم باقی مخدرات و محرکات هنوز به گوشش نخورده. خیلی دوست دارد یک روز بیاید و درِ این خانه‌ی فساد را که توی تلویزیون بهش می‌گویند «خانه تیمی» گِل بگیرد. برود سراغ یخچالم و از پایین شروع کند و تمام مشروبات الکلی و نوشیدنی‌های غیرمجاز را جمع کند. بعد برود بالاتر سراغ بسته‌های بزرگ حشیش. و طبقه‌ی آخر یخچال هم آن چهار پنج بسته ده‌کیلویی کوکائینم را بکشد بیرون و چاقویی فرو کند توی یکی‌شان و پودر سفید را مزه‌مزه کند و سری تکان بدهد. بعد هم برود سراغ فریزرِ کوچک پایین یخچال و جیغ بزند از دیدن دست و پا و روده‌ی قربانیانی که در مراسم شیطان‌پرستی شبانه‌مان می‌کُشیم و می‌خوریم.


پاندای محجوب بامبوبه‌دست با چشم‌هایی دورسیاه، در اندیشه‌ی انقراض
جابر حسین‌زاده نودهی
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مامان‌جانِ حضرت آقا برای‌مان چند ظرف خورش سنتی ایرانی فرستاده بلکه پسرش به یاد سنت‌ها و تاریخ دیرین و باشکوهِ مملکتش از مهاجرت منصرف شود. روی یکی از ظرف‌های دربسته نوشته: قرمه‌سبزی دونفره. واقعاً آدم توی دهه شصتُم عمرش خجالت می‌کشد برود بنشیند و توی چشم روان‌کاو نگاه کند بگوید «من مبتلا به وسواس شدید فکری هستم.» قرمه‌سبزی دونفره را می‌گذارم روی پیشخان آشپزخانه تا یخش باز بشود. قرمه‌سبزی‌ها همیشه دیر یخ‌شان باز می‌شود. اعتماد‌به‌نفسِ رو‌به‌رو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرون‌تان بیاوردند و کم‌کم چشم‌تان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما. حتا نمی‌دانید چند سال یا چند قرن یخ‌زده بوده‌اید. ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. تنها ابزار دفاعی‌تان این خواهد بود که جریانِ باز شدن یخ‌تان را قدری کُندتر کنید. توی خانه مایکرووِیو ندارم و قرمه‌سبزی از این موضوع خوشحال است. (ص۱۳)

توی کاسه‌ی روشویی چند تارِ موی کوتاهِ زخیم افتاده. مال اردلان نیست با آن ساعدهای کم‌موی سفیدش. آب را باز می‌کنم. یکی‌شان چسبیده به لبه‌ی فلزیِ سوراخ و نمی‌خواهد برود پایین. شیر را تا ته باز می‌کنم و کمی تکانش می‌دهم. کارِ ناتمامی دارد این‌جا، سفت چسبیده. باید یک نفر بیاید بایستد بالا سرش و کفشش را فشار بدهد روی انگشت‌هاش تا درحالی‌که فریاد می‌زند، لبه‌ی پرتگاه را ول کند و صدایش کم‌کم محو شود توی دره. لبخند یک‌طرفه‌ی رذیلانه هم نباید فراموش شود. به دوروبر نگاه می‌کنم. مسواک را برمی‌دارم و با دسته‌اش مو را هل می‌دهم. نمی‌رود. باید زنگ‌بزنم آتش‌نشانی. آقا این موی کثافتِ سیاه براق که نمی‌دانم مال کدام پول‌دار دهاتیِ بدسلیقه‌ای بوده، افتاده توی روشوییِ توالت ما. به پلیس هم زنگ‌زدم، گفتند آتش‌نشانی را خبر کن. نمی‌خواهم نجاتش بدهید، فقط آن شلنگِ پُرفشارتان را بیاورید بگیرید رویش. جو عمومی توالت‌مان را به‌هم زده. نه، مطمئنم که مسلح نیست. (ص۳۲)

پاندای ... دیدن ادامه » محجوب بامبوبه‌دست با چشم‌هایی دورسیاه، در اندیشه‌ی انقراض
جابر حسین‌زاده نودهی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه مشت چرت و پرتِ دوست داشتنی!
کتاب بعدی این نویسنده رو حتماً خواهم خواند...
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک واقعیت کوچک:
تو میمیری

این ... دیدن ادامه » کتاب، داستانی کوچک درباره‌ی خیلی چییزهاست، از جمله:
یک دختر
+
چند کلمه
+
یک نوازنده‌ی آکاردئون
+
چند آلمانی متعصب
+
یک بوکس باز
+
کلی دزدی

واکنش به واقعیت ذکر شده در بالا نگرانت میکند؟
مصرانه تقاضا دارم نترسی.
اگر هیچ چیز دیگری نباشم، حداقل منصفم.

و یک چیز دیگر که شما باید بدانید:
روایتگر این داستان مرگ است.
او سه بار کتاب دزد را می‌بیند.

این کتاب فوق‌العاده توانسته در سایت goodreads از بین بیش از یک میلیون رأی، امتیاز ۴.۳۵ از ۵ را کسب نماید!

مطالعه‌ی این کتاب را به همه‌ی دوستان توصیه می‌کنم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زشتی کاری جز پیشرفت نمی‌تواند بکند. همیشه غافلگیر می‌کند. به همان اندازه که وقت خاموشی‌اش می‌بازد، وقت خوش‌مشربی‌اش خوب عمل می‌کند: جسورانه‌تر، چابک‌تر، عاشق‌تر، متملقانه‌تر، مست‌تر و در یک کلمه، مؤثرتر عمل می‌کند. زشتی‌ها، معشوق‌های دلپذیری هستند. همیشه در عشق پیروزند...
...زیبایی، لعنتی است که جز کاهلی و رخوت به‌بار نمی‌آورد. و زشتی، برکتی که باعث استثنائات می‌شود و می‌تواند سرنوشت یک زندگی را شکوهمندانه رقم بزند. (ص۳۳)

زئوس ... دیدن ادامه » پترلاما از همه هیجان‌زده‌تر بود، برای مهمانانش توضیح داد این کبوترها با هم رنگ شده‌اند در یک گروه هستند و با هم زندگی می‌کنند، بی‌آن‌که با گروهی دیگر، ارتباط داشته باشند. در واقع، رنگ برای آن‌ها در حکم نژادشان است و این مسأله، این اعتقاد را که می‌گویند، حماقت فقط مخصوص بشر است را نقض می‌کند. (ص۷۱)

روزهای اولی که آن‌ها از تو عکس می‌گرفتند به این دلیل بود که تو چیز متفاوتی بودی و حالا به این دلیل که تو مشهور شده‌ای. شهرت جانوری است که از خودش تغذیه می‌کند. (ص۸۱)

- وقتی با تو برخورد کردم، از چه چیزی رنج می‌بردی؟ از داشتن آگاهی. برای این‌که رنج نبری، به تو پیشنهاد می‌کنم که به یک شئ تبدیل شوی، کاملٱ یک شئ، و در همه‌ی موارد از من اطاعت کنی. خودت را منسوخ کن. فکر و اندیشه‌ی من باید جانشین فکر و اندیشه‌ی تو باشد.
- این یعنی می‌خواهید من برده‌ی شما باشم.
- نه بیچاره! برده خیلی بالاتر از شئ است. برده می‌خواهد که آزاد باشد؛ نه، من می‌خواهم تو چیزی کمتر از یک برده باشی. اجتماع ما طوری سازمان‌دهی شده‌است که اگر در آن یک شئ باشی، خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه. می‌خواهم که تو یک شئ باشی از آن من. (ص۹۶)

هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت. بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. وجود دوم که اگاهی ماست...
...خیلی فریبنده و گول زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و طرفدارانی می دهد...! (ص۹۸)

برای شنیدن سکوت باید سر و صدا کرد. (ص۱۱۲)

موفقیت معمولٱ چیزی نیست که هنرمند آن را به‌وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می‌آفریند. (ص۱۳۱)

صدایت، حضورت، عکس‌العمل‌هایت، مهربانی‌ات، از هرچه که درباره‌ات می‌دانستم، استفاده کردم و صورتت را تصور کردم. (ص۱۷۷)


هنر برای انسان به‌وجود آمده، توسط انسان. مطمئنٱ هنر نمی‌تواند خود انسان باشد. (ص۲۱۷)

شهرت بیشتر برازنده‌ی مردگان است. لباس عاریه‌ای است که به تن زندگان مضحک می‌نماید. (ص۲۳۵)

جوان که بودم، می‌خواستم که زیبایی در من باشد. احساس بدبختی می‌کردم. حالا پذیرفته‌ام و دریافته‌ام که زیبایی همه‌جا هست. همه‌جا دور و بر من. (ص۲۳۹)


زمانی که یک اثر هنری بودم
اریک امانوئل اشمیت
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از پشت شیشه‌ی خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روزهای بارانی مردم کمتر کتاب می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی.

کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون (صفحه ۲۱)
محسن پور رمضانی
دانش قمریان و حسین دهقان این را خواندند
فرشته حسین پور ، فاطمه نوروزی و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌خواهم با کتاب‌ها تنها باشم. کرکره را پایین می‌کشم و در مغازه را می‌بندم‌. دوست دارم با کتاب‌ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چقدر دوست‌شان داشته‌ام، ولی به جای این کار از پوشه‌ی film musik آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش و صدای بلندگوی کامپیوتر را بلند می‌کنم. مثل آنتونی کوئین دست‌هایم را باز می‌کنم و هم‌ریتم با آهنگ پاهایم را عقب‌وجلو می‌برم. صدای دست زدن کتاب‌ها بلند می‌شود. همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری، سروانتس، فالاچی، برونته و بقیه‌ی نویسنده‌ها می‌آیند وسط کتاب‌فروشی و هر کدام یک دور می‌رقصند و برمی‌گردند توی کتاب‌های‌شان تا جا برای نویسنده‌های جدید باز شود. حافظ و سعدی و چند نویسنده‌ی ایرانی را هم می‌بینم که ته مغازه روی صندلی نشسته‌اند و فقط دست می‌زنند.
کسی می‌زند روی شانه‌ام. اسمرالداست. دستش را دراز کرده و از من برای رقص دعوت می‌کند. با خوشحالی دعوتش را قبول می‌کنم و می‌خواهم دستش را بگیرم که کسی با سکه روی کرکره‌ی مغازه می‌زند...

کتاب‌فروش ... دیدن ادامه » خیابان ادوارد براون (صفحه۱۴۶)
محسن پوررمضانی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
192 صفحه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"روزی روزگاری سه نفر به نام‌های آبل، بیکر و چارلی تنها در جزیره‌ای زندگی می‌کردند. این جزیره‌ی دور از بهشت استوایی، جایی پر از پستی و بلندی و بی‌هیچ ناز و نعمتی بود، به‌ویژه اینکه تنوع غذایی نداشت و فقط یک نوع خوراکی در منو بود: ماهی..."

در این کتاب با خلق کشوری به نام یوسینیا و واحد پول ماهی به بیان تاریخچه اقتصاد و دلایل افول ... دیدن ادامه » آن(با توجه به تاریخ واقعی) پرداخته است.کتاب بسیار شیرین و همراه با تصاویر کارتونی جالب می باشد.
بهترین کتابی بود که در عید خواندم...
۱۲ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر در داروخانه باشی اما دارو نخواهی، یا در فرودگاه اما نه به دلیل سفری یا بدرقه‌ای یا استقبالی، یا در گورستان اما نه به خاطر مرگ خویشی، آشنایی، دوستی، و اگر اصلا جایی باشی که لازم نیست باشی، از نوعی استغنا برخورداری. رها از شادی یا اندوه یا اضطراب یا خشم یا انتظار یا هر حس انسانی دیگری که بقیه‌ی حاضران آنجا درگیرش هستند. این اتلاف ... دیدن ادامه » وقتهای مفید از جنس همان کارهای دوست داشتنی/احمقانه‌ای هستند که مرزهای با شکوه تلاقی خرد ناب و جنون را می سازند.

رساله درباره‌ی نادر فارابی (صفحه۲۹)
مصطفی مستور
سلام خانم ارباب،
سال نو مبارک. کتابی رو که گفته بودم خوندین؟
۰۸ فروردين ۱۳۹۵
سلام آقای صفاری
سال نو شما هم مبارک.
خیلی دوست داشتم بخونم ولی متأسفانه نه کتابشو پیدا کردم و نه پی دی افشو!
بازم تلاشمو میکنم چون واقعا علاقمند شدم که بخونمش.
امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین
۱۲ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نویسنده‌ای سوئیسی در کتابخانه‌ی ملی شیکاگو با اگنس آشنا می‌شود: دانشجوی فیزیک و زنی بسیار حساس.
اگنس از نویسنده می‌خواهد تا رمانی درباره‌ی او بنویسد. زن مانند مدلی می‌نشیند و مرد می‌نویسد؛ ابتدا از سر تفریح و بعد انگار که سرنوشت بخواهد، تخیل مرد آغاز می‌شود تا واقعیت را دگرگون کند.

پتر ... دیدن ادامه » اشتام نویسنده‌ی جوان و مطرح سوئیسی با زبانی موجز و ساختاری نو، یکی از تکان‌دهنده‌ترین رمان‌های عاشقانه‌ی سال‌های اخیر را نوشته است.

ادبیات سوئیس حق دارد که برای این سبک و لحن منحصر به‌فرد به خود تبریک بگوید.
Fueus (weekly)


اگنس (نوشته‌ی پشت جلد)
پتر اشتام
میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
شهرزاد فیروزبخت و سپیده شوهانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس، جز این داستان چیزی برایم نمانده. شروع داستان بر‌می‌گردد به روزی در نه ماه پیش، که برای اولین‌بار در کتابخانه عمومی شیکاگو هم‌دیگر را‌ دیدیم...

اگنس (سطرهای آغازین)
پتر اشتام
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مدتی ساکت نشسته بودیم که یک‌دفعه اگنس گفت: «من از مرگ می‌ترسم.»
متعجب پرسیدم: «چرا؟ بیماری؟»
گفت: «نه، الان نه، ولی به هر حال زمانی آدم می‌میره.»
ــ ... دیدن ادامه » فکر کردم داری جدی می‌گی.
ــ البته که جدی می‌گم.
برای این‌که او را آرام کنم، گفتم: «فکر می‌کنم اون زن دردی نکشیده بود.»
ــ منظورم این نیست که اون درد کشیده. تا وقتی آدم درد می‌کشه حداقل زنده است. از مُردن نمی‌ترسم. از مرگ می‌ترسم ـ همین. چون همه چیز تموم می‌شه.
اگنس نگاهی به گوشه‌ای انداخت، انگار آشنایی را دیده باشد، ولی وقتی من به آن سمت نگاه کردم، فقط چند میز خالی بود.
گفتم: «تو که نمی‌دونی چه وقت تموم می‌شه»، و وقتی اگنس جوابی نداد، «همیشه فکر می‌کردم که آدم زمانی خسته گوشه‌ای می‌افته و در مرگ آرامش رو پیدا می‌کنه.»
اگنس به سردی جواب داد: «ظاهرا خیلی در این‌باره فکر نکردی.»
ــ نه، موضوع‌هایی هستند که از آن‌ها بیش‌تر خوشم می‌آد.
اگنس گفت: «اگر آدم قبلش بمیره چی؟ قبل از اون‌که خسته بشه؟ اگه به آرامش نرسه؟»

اگنس (ص۲۳)
پتر اشتام
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نفرت آدم‌ها را کور می‌کند و آنگاه که ایدئولوژی جای خود را به عقل می‌دهد، هر جنایتی حکم مصلحت را پیدا می‌کند.

برگ اضافی (ص۸۴)
منصور ضابطیان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم‌ها به آن اندازه‌ای که مهربان هستند، احمق نیستند.

مادربزرگت رو از اینجا ببر (ص۱۳۹)
دیوید سداریس
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
سهیل میراحمد ، درسا نجاری و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گه‌گاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
"شاید ... دیدن ادامه » سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."

چهل نامه کوتاه به همسرم (بخشی ار نامه چهلم) / نادر ابراهیمی
من این کتابو با همین ترجمه و همین جلد دارم ولی ناشرش «نشر چشمه»ست!
در زمان توقف نشر چشمه، این کتاب با همکاری نشر به نگار منتشر شده است.
۲۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی کتاب:

ذهن و گیتی بزرگ‌ترین رازهای طبیعت‌اند. به یاری همه‌ی تکنولوژی گسترده‌ای که در خدمت داریم، توانسته‌ایم از کهکشان هایی در میلیاردها سال نوری دورتر عکس بگیریم، در ژن‌های کنترل کننده‌ی حیات دست ببریم و در قلمرو درونی اتم به کاوش بپردازیم ولی ذهن و گیتی هنوز هم ما را سرگرم و مبهوت می‌کنند. آنها مرموزترین و افسون کننده‌ترین مرزهای شناخته شده‌ی علم به شمار می‌روند.

خواننده ... دیدن ادامه » این اثر، در کنار آشنایی با ساختار و ساز و کار مغز، با تکنولوژی‌های مرتبط رو به رو می‌شود و می‌فهمد که دانشمندان در این وادی چگونه پیش می‌روند و آخرین دستاوردها چیست، چگونه می‌توان به مدد این تجهیزات، بر ناتوانی‌های جسمانی ناشی از بدکاری مغز چیره شد، آیا تله‌پاتی و روان‌جنبانی شدنی است؟ سپس کاکو، ما را به گوشه‌های وهمناک مغز راهنمایی می‌کند و مغاک بیماری‌های روانی را نشانمان می‌دهد. آگاهی و خویشتن که همواره مورد توجه بشریت بوده، در این کتاب تعریفی نو، از دید یک فیزیکدان پیدا می‌کند: «نظریه فضازمانِ آگاهی» و نیز موضوعی به نسبت بحث‌برانگیز پیش کشیده می‌شود که عامل کج‌فهمی‌های بسیار بوده است: ارتباط نظریه کوانتوم و آگاهی.


فهرست مطالب:

پیش گفتار

دفتر یکم: ذهن و آگاهی
۱- گشودن ذهن
۲- آگاهی – دیدگاه یک فیزیکدان

دفتر دوم: ذهن روی ماده
۳- تله پاتی: یک پاپاسی برای اندیشه هایتان
۴- روان جنبانی: ماده در دستان ذهن
۵- خاطرات و اندیشه های سفارشی
۶- مغز اینشتین و بهسازی هوش مان

دفتر سوم: آگاهی دگر گشته
۷- در رویاهای تان
۸- آیا می توان ذهن را کنترل کرد؟
۹- حالت های دگر گشته ی آگاهی
۱۰- ذهن مصنوعی و آگاهی سیلیسیمی
۱۱- مهندسی معکوس
۱۲- آینده: ذهن ورای ماده
۱۳- ذهن در نقش انرژی محض
۱۴- ذهن فضاییان
۱۵- نکات پایانی

پیوست: آگاهی کوانتومی؟
یادداشت ها
خواندنی های بیشتر
سعید زمانی این را خواند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 16