:  افق
:  ۱۳۴۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زندگی احمقانه بود،
مردان برتر همان‌قدر معمولی و مبتذل به پایان راه می‌رسیدند که احمق‌ها!
۲۱ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی بود. حتما ارزش یکبار خواندن را دارد. زبان عامیانه را خوب و روان به نثر در آورده. با اشتیاق آن را خواندم. یاد دوران دانشجویی و تاکسی و راننده تاکسی ها و داستانها و رفتارهای عجیب تاکسی سوارها و انواع اخلاق و منش آدم ها را برایم زنده و تداعی کرد، واقعاً یادم رفته بود.
۱۵ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح‌ها سایه می‌افتاد تو خانه‌ی آن‌ها و بعدازظهرها سایه می‌افتاد تو خانه‌ی ما. آقای هم‌سایه صبح زود می‌رفت سرکار و بعدازظهرها چای را با خانم‌ش زیر سایه‌ی درخت بید خانه‌ی ما می‌نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می‌خوردیم، میز و صندلی‌ها را کمی می‌کشیدیدم آن سمت و صبحانه را زیر سایه‌ی درخت بید آن‌ها می‌خوردیم. صبحانه زیر سایه‌ی ... دیدن ادامه » آن‌ها بود و عصرانه زیر سایه‌ی ما. هم‌سایه بودیم دیگر.
۰۲ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شش روز پیش در کنار یکی از جاده های شمالِ ویسکونزین مردی خود را منفجر کرد . شاهدی در آنجا نبود،ولی ظاهراً مرد در کنار اتومبیلش که نزدیک چمن ها پارک شده بود ،نشسته بود و بمبی که در حال ساختن آن بود،تصادفاً منفجر شد.

این آغاز رمان "لویاتان" است که به فارسی هیولا ترجمه شده است. طبق یادداشت مترجم در ابتدای کتاب واژه ی لویاتان (یا در تلفظ صحیحش لِوای تِن) در انجیل به معنی حیوانی افسانه ای است،نوعی هیولای عظیم و بسیار نیرومند دریایی که هیچ قدرتی یارای برابری با آن را ندارد. نخستین بار در قرن هفدهم توماس هابز این نام را برای کتابی که درباره جامعه و سیاست نوشته بود برگزید و وام گرفتن این عنوان از سوی استر که به جامعه ی امریکا با دیدی انتقادی می نگرد هم جای تعجب ندارد . با این تفاوت که استر بر خلاف هابز در این کتاب منظورش از هیولا و قدرت مطلقی که هیچ نیرویی یارای برابری با آن را ندارد سیاست نیست بلکه مسئله ای است که استر در بیشتر رمان هایش به آن می پردازد و آن چیزی نیست جز تصادف.همانطور که در یکی از رمان هایش می گوید:

"آن چه ... دیدن ادامه » بر جهان حکومت می کند، پیشامد و احتمال است ،تصادف محض و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب می کند ..."

در وبلاگ درباره این کتاب بیشتر می توان خواند:
http://ketabnameh.blogsky.com/1396/11/17/post-41
۲۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر از من بپرسند بهترین جا برای تبلیغات کجاست، می گویم بدون شک پشت در توالت ها. هیچ جا نمی توان آن همه صداقت و صراحت پیدا کرد.
فریبی در کار نیست.
دورویی معنا ندارد.
مردم ... دیدن ادامه » هم می خوانند؛ بیشتر از صفحه ی "نیازمندی ها" و بدون استثنا، چرا که در آن لحظات سخت یا آسان، کار دیگری ندارند. برای همین هم می توان گفت، تبلیغات پشت در دست شویی ها، پر مخاطب ترین آگهی ها هستند. به نظرم نویسندگان آن ها، روانشناس های قابلی بوده اند، هرچند که شاید گاهی هم مریض بوده باشند، آن قدر که صداقت شان به وقاحت بزند.
ولی چه اشکالی دارد؟
از ریا که بهتر است این، یا از اغراق حتی. می فهمی با چه آشغالی طرفی. و این، از ارزش کارشان کم نمی کند، مگر اینکه باد واقعاً ربطی به شقیقه داشته باشد.
۱۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر
داستان دختر دانشجویی را روایت می‌کند که برای تحصیل به تهران آمده است و حین پیدا کردن خوابگاه، خوابگاهی را پیدا می‌کند که غیرمتعارف است و قوانین آن با سایر خوابگاه‌ها متفاوت است. این داستان سرنوشت دختری تنها و بی‌پناه را بیان می‌کند که خاطرات تلخ گذشته‌اش و بی‌اعتمادی و حس بدبینی که در وجودش ریشه دوانده، او را تبدیل به ... دیدن ادامه » انسانی گوشه‌گیر و فراری از جمع کرده است.
۱۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزل تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من، جدول نیمه تموم
همه ... دیدن ادامه » خونه هاش سیاه، روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشت های من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
عصرچهارشنبه ی من، عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من ، فصل جون سختی ما
روزپنجشنبه اومد، مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب، گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود.
۱۶ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تهران ام‌روز را با تعداد تاورهاش می‌شناسند. تو دنیا بعد از دوبی بیشترین تاور تو تهران است. این تاور ام‌روز تو زمین همسایه است،‌ فردا تو خونه‌ی ما. نیوفتد روی سر ما این جرثغول! جرثقیل! این خیلی گنده است، جرثقیل نیست، جرثغول است!
۰۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیچیدن‌اش [شمد] از روی عادت است، وگرنه حیاط مشرف ندارد، هنوز مشرف ندارد. بیدمجنون ما و برادرش که در خانه‌ی خالی کناری است، جلو دید هم‌سایه‌های آن‌سوی کوچه را می‌گیرند. تا قبل از ظهر ما می‌نشستیم زیر درخت هم‌سایه و بعدازظهرها هم‌سایه‌ها می‌نشستند زیر درخت ما.
۰۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تهران - با این نماهای رومی - شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی‌شده‌ی بی ریختی است منطقه یک تهران.
۰۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسم الله...

معتقدم عیار سنجش یک #رمان_نویس، میزان فروش و تیراژ رمان های او نیست؛ چه، «همه پسند بودن» اولین رکن کتاب های زرد است! همان ها که رکن دومشان «بی محتوا بودن» است!

أیضا ... دیدن ادامه » معتقدم عیار سنجش یک #رمان_نویس، صحیح بودن و خوب بودن محتوای داستان ها هم نیست؛ چه، اگر این بود، رمان چه فرق داشت با غیر رمان؟ و داستان را چه فرق با غیر داستان؟ رمان باید رمان باشد! و داستان نیز، داستان!

نه #جوآن_رولینگ یک #رمان_نویس خوب است نه #هری_پاتر یک رمان خوب! #رمان_نویس موفق کسی است مثل #لئو_تولستوی! که با اعتقادات خود در داستان هایش #رستاخیز به راه می اندازد، و بی آنکه «تو»ی خواننده متوجه شوی، آنها را در ناخودآگاهت می نشاند.

و معتقدم -أیضا- آنچه #رضا_امیرخانی را در نویسنده های معاصر خاص می کند، بیش از آنکه ادبیات نوشتاری یا ادبیات گفتاری یا شخصیت سازی یا هر چیز دیگری باشد، توانمندی ای است که او در پنهان کردن عقائد خود در لابلای پرده های داستانش دارد.

امیرخانی یک #رمان_نویس انقلابی است؛ مشافهتاً از او شنیدم که «اگر انقلاب امام خمینی (رحمه الله) نبود، شاید هیچ گاه #رمان_نویس نمی شدم!» دغدغه انقلابی او را نویسنده کرده و واقعا انقلابی است؛ و باورمندم ظرافت های اسلام ناب را در مقابل نگاه های سطحی به اسلام، خوب توانسته درک کند و مهم تر، خوب توانسته در داستان هایش با سوژه های مختلف نشان دهد.

«رهش» #رضا_امیرخانی هرچند در ظاهر به مسئله شهرسازی های جدید و مدرن پرداخته و در نگاهی سطحی، گمان می شود که مذهبیون را مقصر در این واقعه نشان می دهد، لیکن در حقیقت جدالی را به تصویر می کشد، بین گروهی با ظاهر مذهبی که خدمت به خلق را عبادت می دانند اما آن را در مدرنیته غربی تطبیق می کنند، و گروهی دیگر که در لابلای آسمان خراش های مدرن شهر، «زندگی» را گم کرده اند و با فریادهایی که بر سر «مذهبی نماها» می کشند، در جستجوی راهی به سمت #مدینه_فاضله هستند.

گروه دوم شاید ظاهر مذهبی را بعضا رعایت نمی کند، یا حتی نسبت به این ظواهر انزجار نشان می دهد، اما برخلاف گروه اول می داند که نباید در زمین وقفی تصرف کرد! می داند که نباید برای نماز جماعت مقابل درب منزل دیگران پارک کرد! و از همه مهمتر، به دنبال هدفی است که مقدس ترین اهداف انبیاست؛ #حیات_طیبه یا #مدینه_فاضله، تمام آن چیزی است «لیا» و «ارمیا» به دنبال آن هستند.

فریاد «لیا» که به شهری سبز می اندیشد بر سر «علا» که جز موقعیت شغلی خود و کمی رعایت ظواهر مذهبی، دغدغه ی دیگری ندارد، فی الواقع فریاد «اسلام انقلابی» امام روح الله است بر سر آنها که اسلام را در ظواهر آن دیدند و فهمیدند و معرفی کردند.

پیشنهاد می کنم این کتاب را هرچه زودتر بخوانید! با دقت و اندیشه بخوانید! ترجیحا بخرید و بخوانید!

#محمدمهدی_ادیب
#رهش
#رضا_امیرخانی
#اسلام_ناب

@stylemania
۲۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

رهش اثبات این مدعاست که امیرخانی دیگر نمی‌خواهد یک نویسنده باشد و ترجیح می‌دهد که یک روشنفکر یا مصلح اجتماعی نامیده شود. کتاب جدیدش رسما یک بیانیه و مقاله علیه معیارهای شهرسازی در تهران است که نهایتا چیزی بیشتر از یک حس نوستالژیک در حد خانه ی مادربزرگ و گلدان های شمعدانی به مخاطب اضافه نمی کند

مشکل ... دیدن ادامه » رهش این است که بنیاد و اساس خودش را بر مبنای شعار تعریف کرده و این حجم عظیم از شعارزدگی واقعا برای ساکنین پایتخت ملال آور و البته نوستالژیک و برای مخاطب غیرتهرانی، بی معنا و مفهوم است؛ نوعی «خوشا به حالت ای روستایی» است که انگار تبدیل به یک رمان شده است

فحش های بیجا و بدون دلیل امیرخانی به نمادهای مذهبی مثل سپاه و بسیج و حتی شخصیت احمق داستان - علا، شوهر لیا - که به طرز اسفباری مذهبی و ریاکار است و در ادامه، به مبتذل ترین و کلیشه ای ترین حالت ممکن قرار است از او متنفر شویم، واقعا غیرقابل درک است

نویسنده کتاب را در حالت عصبانیت نوشته و برای همین به همه فحش داده است؛ به بسازوبفروش ها، به مدیران شهرداری، به مردم، به همه و همه به جز مسئولان سفارت بریتانیا در تهران که اتفاقا مورد تمجید آقای امیرخانی قرار گرفته است؟ بابت چه؟ بابت سبز نگه داشتن بخشی از خاک اشغال شده ی تهران! حکایت همان جوک مسخره ی تلگرامی که خوب شد برخی از اشیا باستانی ایران به لوور فرانسه دزدیده شد تا سالم بماند

شخصیت صفورا دقیقا قرار است چه بخشی از روایت داستان را برای ما باورپذیرتر کند؟ مهندس که جز سیاهی چیزی ندارد، دقیقا مصداق کدام پدیده است؟ علا چرا اینقدر غیرمنطقی بد و اعصاب خردکن است و ارمیا چرا اینقدر غیرمنطقی، خوب و دوست داشتنی است؟ این تعابیر رویایی از دوشیدن شیر بز و مصداق های دیگرش، واقعا چه تناسبی با فحش های واقعی امیرخانی که به مسئولین شهری میدهد، دارد؟

رهش را در مجموع باید نقطه ی پایین منحنی نویسندگی امیرخانی دانست. اگر من او قله باشد که هست، بی وتن در حکم سراشیبی کوتاهی بود پس از آن؛ جانستان کابلستان و نفحات نفت را هم در کوهپایه ها باید جستجو کرد؛ قیدار هم رگه هایی از انحطاط قلم را برای ما به نمایش گذاشت و حالا رهش، تیر خلاصی است به تمام امیدهایی که به امیرخانی داشتیم
۲۳ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان با سلام
آیا این کتاب همون سفر در اتاق کتابت یا سفر در اتاق تحریرِ؟
۱۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما رو پیشونی‌شون ننوشته که کی‌اَنو چی‌کارَن. حرف که می‌زنن، مث یه پل ذهناشون تازه به هم وصل میشه. اینه که باید حرف زد با هم.
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این رمان که در سال 2006 برنده جایزه ملی کتاب آلمان شده است داستان زن و مردی به نام ایزابله و یاکوب را روایت می‌کند که روز 11 سپتامبر سال 2001 بعد از سالها با هم ملاقات می‌کنند، علاقه دیرین بینشان احیا می‌شود و ازدواج می‌کنند. زوج جوان هر چیزی را که برای خوشبختی لازم است در اختیار دارند اما دیری نمی‌گذرد که با وحشت شاهد به هم ریختن زندگیشان می‌شوند.

هاکر که در دانشگاه فرایبورگ تاریخ و فلسفه خوانده است در "بی چیزها" وضعیت یک نسل را با نگاهی انتقادی و تحلیلگرانه تصویر می‌کند.

سقوط ... دیدن ادامه » برجهای دوقلو در یازدهم سپتامبر 2001 نقطه عطفی در سرگذشت شخصیتهای رمان است. خانواده سارا یکی از شخصیتهای داستان به خانه‌ جدید کوچ می‌کنند، جیم عشق خود را از دست می‌دهد و یاکوب به همسر دلخواهش ایزابل می‌رسد و موفق می‌شود شغل همکارش را که در حادثه یازده سپتامبر کشته شده به دست بیاورد. ایزابل و یاکوب گمان می‌کنند بهشت گمشده خویش را یافته‌اند اما گویی سرنوشت آنها چنین نیست.

"بی چیزها" به اعتقاد منتقدان رمانی هوشمندانه است که مشاهدات تیزبینانه‌اش پرده از رازی برمی‌دارد که در زمانه ما اغلب غایب است: استعداد همدردی.

یوسف نیک نژاد این را خواند
معین محبی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این رمان که در سال 2006 برنده جایزه ملی کتاب آلمان شده است داستان زن و مردی به نام ایزابله و یاکوب را روایت می‌کند که روز 11 سپتامبر سال 2001 بعد از سالها با هم ملاقات می‌کنند، علاقه دیرین بینشان احیا می‌شود و ازدواج می‌کنند. زوج جوان هر چیزی را که برای خوشبختی لازم است در اختیار دارند اما دیری نمی‌گذرد که با وحشت شاهد به هم ریختن زندگیشان می‌شوند.

هاکر که در دانشگاه فرایبورگ تاریخ و فلسفه خوانده است در "بی چیزها" وضعیت یک نسل را با نگاهی انتقادی و تحلیلگرانه تصویر می‌کند.

سقوط ... دیدن ادامه » برجهای دوقلو در یازدهم سپتامبر 2001 نقطه عطفی در سرگذشت شخصیتهای رمان است. خانواده سارا یکی از شخصیتهای داستان به خانه‌ جدید کوچ می‌کنند، جیم عشق خود را از دست می‌دهد و یاکوب به همسر دلخواهش ایزابل می‌رسد و موفق می‌شود شغل همکارش را که در حادثه یازده سپتامبر کشته شده به دست بیاورد. ایزابل و یاکوب گمان می‌کنند بهشت گمشده خویش را یافته‌اند اما گویی سرنوشت آنها چنین نیست.

"بی چیزها" به اعتقاد منتقدان رمانی هوشمندانه است که مشاهدات تیزبینانه‌اش پرده از رازی برمی‌دارد که در زمانه ما اغلب غایب است: استعداد همدردی.

فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تیمبوکتوی استر در واقع یک مکان است .یک سرزمین موعود . همانطور که در متن کتاب در این باره می خوانیم :
"آدم ها بعد از مرگشان به آنجا می رفتند ،وقتی روح آدم از بدنش جدا می شود ،جسمش راخاک میکنند و روحش به آن دنیا می رود ،هفته های گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف می زد و حالا دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود دارد . اسمش تیمبوکتو بود .... جایی که دنیا تمام می شود تیمبوکتو شروع می شود ."
خواننده این جملات را از زبان شخصیت اصلی داستان که " مستر بونز " یا آقای استخوان نام دارد می خواند. مستربونز یک سگ است البته استر رمان را دانای کل روایت می کند اما از زاویه دید مستربونز.سگی که ملغمه ای از نژادها بود با پوست پشمالو و چشمانی همیشه خون گرفته وظاهری که هیچکس رغبت نمی کرد دوستش داشته باشد ،اما با همه اینها سگ باوفایی بود و ویلی هم او را دوست داشت.

در وبلاگ ... دیدن ادامه » بیشتر درباره این کتاب نوشتم:
ketabnameh.blogsky.com
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام من این کتابو برای پسرم خریدم اما متاسفانه داخل کتاب با روی جلد تفاوت داشت روی اون ماشینهاست اما داخلش حیوانات جنگل هستش اما در کل کتاب خوبیه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هـمـیـشـه نـظـرِ خودت را بـگـو وگـرنـه یـک نـفـر دیـگـر بَـرایَـت مـی‌گـویـد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو اینجا هستی.
می خواهی آنجا باشی.
ولی یادت باشد از اینجا نمی توانی به آنجا برسی.
سارا رخسارنیا و آ آرش این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نیمه‏ شب، پدر، نورى از جایگاهِ سر مبارک امام حسین، تا دوردستِ آسمان دید.
از بالاى دِیر به آن قوم، رو کرد و گفت:
شما ... دیدن ادامه » کیستید؟
گفتند: ما یاران ابن زیاد هستیم.
پدر گفت: این سرِ کیست؟
گفتند: سرِ حسین بن على بن ابى طالب پسر فاطمه، دختر پیامبر خدا (ص)
مسیحی گفت: پیامبرتان؟!
گفتند: آرى.
گفت: قوم بدى هستید!
اگر مسیح علیه السلام، فرزندى داشت، او را بر بالاى چشمانمان جاى می دادیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جالوت به خلیفه گفته :
تو کسی را متهم به بی دینی و خروج از دین میکنی که جد تو را مسلمان کرده.
وای بر تو و بر دین تو!
دین ... دیدن ادامه » من بهتر از دین شماست.
زیرا پدر من از نوادگان داوود بوده و بین من و او، پدران بسیاری فاصله هستند و نصرانی‌ها مرا بزرگ می‌شمارند و خاک پای مرا برای تبرک برمی‌دارند؛
ولی شما فرزند دختر پیغمبر خود را می‌کشید، در صورتی که بین او و پیغمبر شما یک مادر بیشتر فاصله نیست.
این چه دینی است که شما دارید؟...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سرباز پناهنده گفت : مال باخت رفته باز می گردد ،
اما باور فروخته شده هرگز باز نمی گردد
در این جنگ من باورم را به معامله گذاشته بودم در حالی که خود نمی دانستم
- ... دیدن ادامه » کدام باور؟؟
- ما فکر کردم شمشیر از پی حق می زنیم به خود آمدیدم دیدیم شمشیر از پی جهل می زنیم.
-ولی چند لحظه پیش گفتید به طمع رفته بودید!
-شما نپرسیدید به طمع چه من هم نگفتم
طمع که فقط سکه و زن نیست بدترین طمع مفت خریدن بهشت است....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ، می خواهم تو را به زانو در آورم، شکست نا پذیر و به زانو در نیامده.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
Sana Azadi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به کی بسپارم؟ گل هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد- آه! به کی؟

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی وقت ها نمی دانم مَردم یا زن ، برنارد، نویل ، لوئیس ، سوزان ،جینی یا رودا_ تماس یکی با دیگری چه عجیب است .

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشا سکوت؛ فنجان قهوه، میز٫ خوشا تنها نشستن چون مرغ دریایى که بر چوبکى بال مى‏گشاید. بگذار تا ابد اینجا با اشیاى ساده بنشینیم؛ این فنجان قهوه، این کارد، این چنگال، اشیا در خودشان، منِ مرا مى‏سازند…

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی من یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم؛ آدم های زیادی هستم.

|¤ موج ها | ویرجینیا وولف
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 8