:  افق
:  ۱۰۷۹
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آدم اگر حرف نزند، نامرئی می شود!

سوزی بهترین دوستش فرنی را از دست داده است. فرنی در دریا غرق شده است، در حالی که همه می دانند بهترین شناگر مدرسه بوده است. سوزی نمی تواند این حادثه را بپذیرد و پذیرش جریان زمانی برایش مشکل تر می شود که به آخرین روزهای دوستی شان و دلخوری فرنی فکر می کند.

آیا ... دیدن ادامه » ممکن است مرگ بهترین دوستش علت دیگری داشته باشد که همه از آن بی خبرند؟

سعیده شفیعی و امیرحسین آل عوض این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با خودم می گفتم اگر بتوانیم هرکدام از این جنبه ها یا در فردی با هویت مجزا جا بدهین، همه از رنج های طاقت فرسای زندگی راحت می شوند؛ شر می تواند به راه خودش برود و خودش را از همه خواسته ها و دل رحمی های جفت صاف و صادق ترش راحت کند و خیر هم می تواند با عزمی راسخ و با اطمینان به راه رو به صعودش برود و کارهای نیکی را که دوست دارد انجام بدهد و دیگر ... دیدن ادامه » خودش را در معرض کارهای شرم آور و ندامت بار شر بی ارتباط با خودش قرار ندهد. این بلای بشریت است که این دو جنبه ناسازگار در یک فرد به هم چسبیده اند و این جفت متضاد در زدان آکنده از درد و رنج ضمیر ناخودآگاه، دائم در حال کشمکش با یکدیگرند.حالا سوال این است که چگونه می توان آن ها را از هم جدا کرد؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما به هم می رسیم، برای سه بهار دوستدار همیم
و بعد دوباره
و تا جاویدان
از هم جدا می افتیم...
رضا صادقی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابش رو میشه به پرواز یه هواپیما تشبیه کرد! شاید در ابتدا که شروع می کنی به خواندن خسته بشی و حتی منصرف !! ولی بعد از گذشت چند فصل تازه می فهمی واقعا ارزش خواندنش رو داره .
شاید در حالت کلی ببشه گفت داستان حول محور حدیث «من عشق و عف ثم مات ....» می چرخه و سخنان درویش مصطفی هم نکات تکمیلی و تفسیری این حدیثه .
از طرفی هم میشه گفت تصویرسازی از ... دیدن ادامه » حکومت رضا شاه و چگونگی شکل گیری انقلابه چون بعضی جاها به سید مجتبی (نواب صفوی) و تشکل فداییان و ... اشاره کرده (هر چند توضیح مفصل نیست)
به نظر من کتاب عالی ای هست و تاثیر خوبی هم می تونه رو خواننده داشته باشه .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این که حکم مرگ کسی را صادر کنی به اندازه کافی بد است اما نماینده آدم مرده بودن هم چنگی به دل نمی زد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا معرفی بیشتر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار عالی است. ملموس و دوست داشتنی و در عین حال مخوف و وحشتناک. گراهام گرین هنرمندانه شخصیت می سازد که این شخصیتها از دام عقل می گریزند...
مرتضی فرخ زاد این را خواند
فرزاد تاران این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمانی کوتاه و امروزی که نتونستم زمین بگذارم و حدودا سه ساعته خوندمش .مملو از جملات زیبا . بسیار لذت بردم از خوندنش.
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جایی که پای قمار عاطفی وسط می آید، بازی صفر یا یک شروع می شود، سفید یا سیاه. خاکستری وجود ندارد.
یا بَرنده ای یا بازنده.
وقتی هم ببازی، جمع و جور کردن خرده های روح، زمان و انرژی می بَرد.
جدا کردن زندگی گذشته از حال و آینده شدنی نیست. مثل نیمرویی که به هم زده ای، زرده و سفیده با هم قاطی می شوند. گاه خاطرات دیروز جوری به امروز وصله پینه ... دیدن ادامه » می شوند که مجبوری روزهای تقویم را منکر شوی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کدام ما به نوعی پس از مرگ مون به زندگی ادامه می دیم . در یاد سایر آدم ها ، در یاد بچه های مان و در چیزی که خلق کردیم .

* اگنس- پتر اشتام

گرچه ... دیدن ادامه » دوستش داشتم و کنارش خوشبخت بودم ، اما بدون او احساس آزاد بودن می کردم . برای من همیشه آزادی مهم تر از خوشبختی بوده . شاید این همان چیزی بودکه دوست دخترهایم اسمش را گذاشته بودند خودخواهی .

* اگنس -پتر اشتام

بچه که بودم بهترین دوست هام شخصیت های کتاب هایی بودن که می خوندم ، در واقع تنها دوست هام . بعدها هم .بعد از خوندن سیذارتا تا یک ساعتی پا برهنه در باغچه خونه ایستادم تا احساس هام رو از بین ببرم . تنها حسی که موفق شدم از بین ببرم ، حسی بود که در پاهام داشتم . زمین رو برف پوشونده بود .

* اگنس - پتر اشتام

زن های آمریکایی همیشه بیمارن ، اما نمی میرن . میخوان که آدم مدام عذاب وجدان داشته باشه .وقتی هم با یه مرد می خوابن ، بعد طوری حرف می زنن که انگار وظیفه ای رو انجام دادن ، انگار با سگ شون رفته باشن بیرون . چون سگ باید از خونه بره بیرون .

* اگنس - پتر اشتام

مجتبی علی پور این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجمه ضعیفی بود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«آقای «گیدئون» شغل ثابتی ندارد، و دائم در حال مسافرت است. او دختر خود «آبیلین تاکر» را با خود به سفر می‌برد. در یکی از سفرها، پدر مجبور می‌شود آبیلین را به شهر «مانیفست» بفرستد. شهری پر از رمز و راز. در آنجا دوشیزه «سادی» پیشگوی شهر داستان‌هایی برای آبیلین تعریف می‌کند که همه مردم مانیفیست در آن‌ها حضور دارند، بجز پدرش. این پیشگویی ... دیدن ادامه » آبیلین را وارد ماجراها و معماهای زیادی کرده و مشکلات و تجربیاتی برای وی به ارمغان می‌آورد."
یوسف نیک نژاد این را خواند
امیرحسین آل عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اول کتاب گفته میشه که یه نویسنده عرب کتابی پیدا میکنه و ... اما اینجا فقط اسم نویسنده هست یعنی به اسم مترجم نوشته نشده که برام عجیبه اسم نویسنده اصلی چی بوده؟
سبحان معصومی و فرشته حسین پور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلى زیبا بود
دست به قلم خوبى داشت آقاى خواسته
میم امیری و سبحان معصومی این را خواندند
مهدی نیازی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیتر کری نویسنده «زندگی جعلی من» متولد سال ۱۹۴۳ در استرالیا و یکی از ۳ نویسنده‌ای است که دو بار جایزه بوکر را از آن خود کرده‌اند. این رمان در سال ۲۰۰۳ براساس زندگی ارنست مالی شاعر دورغین میانه قرن بیستم استرالیا نوشته شد.

در رمان «زندگی جعلی من» شاعری جوان و سنتی به نام کریستوفر چاب، از مبلورن به خیابان های کثیف و مرطوب کوالالامپور فرار کرده است. اما مثل فرنکشتین توسط موجودی که خودش خلق کرده تعقیب می‌شود... این رمان در ۵۰ فصل نوشته شده که فصل اول آن، در سال ۱۹۸۵ در کلیسای قدیمی ثورنتون، برکشایر آغاز می شود.

پیتر ... دیدن ادامه » کری در بخشی از یادداشتی که برای این کتاب نوشته، خطاب به خوانندگان کتاب می گوید: این مطلب برای شما یک سرگرمی جالب است و معنی خاصی ندارد. اما من اِرن مالی را باور داشتم. در کمال سادگی باور داشتم که چنین فردی وجود داشته و قبل از اینکه در سرتیتر روزنامه ها به من حمله شود، ماه ها به این موضوع معتقد بودم. ارن مالی نماینده غم و تاثر زمانه ماست. کسی حس کرده بود که جایی در یکی از خیابان های هر شهری یک ارن مالی... یک فرد تنها، به دور از محافل ادبی، با آثار چاپ نشده، رو به موت، جدا از انسان ها اما بخشی از آن‌ها... وجود دارد.

در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:

هیچ چیز در زندگی چاب او را برای این وضعیت آماده نکرده بود. او بدون برادر و خواهر و حتی عموزاده و... بزرگ شده بود و حتی بچه قورباغه ای نداشت که از آن مواظبت کند، حالا با یک نوزاد کله شق تنها مانده بود که شیونش تمامی نداشت و می توانست سرش را با شدت طوری به عقب بیاندازد که تقریبا ممکن بود روی زمین بیفتد. او وحشی بود، خودش به من گفت. آنچه باید تحمل می کردند وحشتناک بود.

انتخاب کلمه «وحشت» عجیب بود. شکی نیست که وقتی سعی کرد ناراحتی مشهود در آن صورت کوچک را توصیف کند خیلی احساساتی شد و در عین حال اراده و انرژی نوزاد چاب را تحت تاثیر قرار داد. وقتی نوزاد را در آغوش گرفت مثل این بود که مسئولیت زندگی به او محول شده بود، در شب های پرکوران انگلیسی بیدار می ماند و به صدای نفس های نوزاد گوش می سپرد. این نفس، آن نفس، نفس بعدی، بعد از آن. از وقت خوابش می گذشت تا از او مراقبت کند.

ای این کار چیزی نمی دانست، اما کدام پدری می داند؟ از ترس سرماخوردگی آن قدر دورش پتو می پیچید و بخاری برقی روش می کرد که انگار می خواست او را بپزد. بچه از گرما و پوشک عرق سوز شد و قولنج روده ای داشت که از ساعت چهار بعد از ظهر شروع می شد و تا ساعت نه صبح روز بعد قطع نمی شد.
میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب قصه شکست ها و موفقیتها و تلاشها و بی احترامیهایی ست که قهرمان داستان با اون مواجه میشه ، قصه تلاشهایی که بتونه خودشو از محیطی که توش زندگی میکنه بیرون بکشه و باعث بشه به دیده احترام بهش نگاه کنن
کتاب شیرین و جذابیست
لحن کتاب صمیمی و دلنشین است و شما رو به خود نزدیک میکند، بطوریکه در آخر کتاب دلتنگ جونیور خواهید بود
به کسانی که ... دیدن ادامه » کمتر کتاب میخونن و نوجوانان بیشتر توصیه میشه
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنگام انتخاب این کتاب از کتابخانه ام به خود خندیدم و خودگویه کردم که :«مگر تو بچه ای !!!!» ولی پس از خواندن آن متوجه شدم که این کتاب جزو کتاب های زندگی ساز است .این کتاب با ترجمه ی زیبای خانم علی پور واقعأ ارزش خواندن را دارد چون شخصیت های این داستان بسیار با دنیای واقعی تناسب دارند.
زهرا قلی پور این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه این کتاب فقط مناسب کودکانه..بیشتر صفحات کتاب تصویریه،ک البته این موضوع ربطی ب کودکانه بودنش نداره،اما باعث شده داستان خیلی کم نقل بشه،و بدتر از همه اینه ک موضوع داستان خیلی کلیشه ایه..بنظره من ک اصلا مناسب رده سنیه نوجوان نیست،ولی برای کودکان مناسبه.!
من کتابشو نخوندم هنوز ولی فیلمش خیلی عالی بود. و چون همیشه کتابها از فیلمایی ک از روشون ساخته میشن بهترن، تصمیم گرفتم کتابشو بخونم.
البته خود کتاب هم نوشته مربوط به گروه کودکانه :)
۰۲ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چندی پیش در مورد کتاب «نمی‌توانم و نمی‌خواهم»، نوشتۀ لیدیا دیویس و ترجمۀ جناب اسدالله امرایی، نشر افق، در اینستاگرام اظهارنظری کردم که مؤدبانه نبود و البته بعداً از ایشان عذرخواهی کردم. آن موقع هنوز این کتاب را نخوانده بودم و اظهارنظرِ عجولانه‌ام بر پایۀ کتابی بود که پیش‌تر به ترجمۀ ایشان خوانده بودم. همان‌جا قول دادم که «نمی‌توانم و نمی‌خواهم» را تهیه کنم و بخوانم و نظر خودم را در مقام یک خواننده ذکر کنم. مدتی پیش کتاب را تهیه کردم، اما فرصت خواندنش دست نمی‌داد تا این‌که دیروز توانستم حدود چهل صفحۀ ابتدایی آن را بخوانم و با متن اصلی مطابقت دهم. نثر کتاب (یعنی ترجمه) ساده و بی‌تکلف است و مترجم به خوبی توانسته جملات کوتاه و زبان ساده و بی‌پیرایه و بی‌شیله پیلۀ نویسنده را به فارسی منتقل کند. البته، در این چند صفحه‌ای که خواندم، ترجمه عاری از مسامحه و بی‌دقتی هم نبود. این بی‌دقتی‌ها گاه در ترجمۀ واژگان رخ داده و گاه در ترجمۀ جملات که بعضاً باعث شده نتوان به خوبی به منظور نویسندۀ کتاب پی برد. در زیر نکاتی را که نظر بنده رسید می‌آورم (هر جا عبارتی بینِ گیومه «» آمده از بنده است):

صفحۀ 10(داستان سالامی‌های مسروقه)
پسرم ... دیدن ادامه » روز بعد قضیه را با صاحبخانه در میان گذاشت و سر قضیۀ سوسیس‌های ناپدیدشده با او همدردی کرد. صاحبخانه با لحنی «متفکرانه» وا داد که مسئله‌ای نیست.
متن اصلی:
My son talked to his landlord about it the next day, commiserating over the vanished sausages. The landlord was resigned and philosophical, but corrected him:

در اینجا، «متفکرانه» در برابر philosophical معادل چندان درستی نیست و با سیاق متن همخوانی ندارد؛ خواننده می‌ماند که صاحبخانه برای چه باید «متفکرانه» پاسخ دهد. ادامۀ متن هم چیز روشنگرانه‌ای در مورد حالِ متفکرانۀ صاحبخانه به ما نمی‌گوید. واقعیت آن است که «متفکرانه» یا «فیلسوف‌منشانه» معنی نخست این واژه است، اما معادلِ درست در اینجا البته «به‌خونسردی» یا «به‌آرامی» یا «با سعۀ صدر» است. این «خونسردی و آرامی و سعۀ صدر» از منش فیلسوفان، که قاعدتاً باید افرادی آرام و خوددار باشند، تسری پیدا کرده و باعث شده که این لغت معنای دومی پیدا کند. اما درست نیست که برای چنین بافتارهایی از معادل‌هایی همچون «متفکر بودن» استفاده کنیم و بقیۀ مطلب را به خواننده وا بگذاریم تا با ورزش و تقلای ذهنی متوجه شود که مرادِ نویسنده چه بوده است. در زیر معادل‌هایی را که برای philosophical در فرهنگ‌های مختلف آمده آورده‌ام:

دیکشنری لانگمن، در تعریف این لغت، در درآیند (مدخلِ) دوم خود چنین آورده:
calmly accepting a difficult or unpleasant situation which cannot be changed
و وبستر:
calm or unflinching in the face of trouble, defeat, or loss

فرهنگ هزاره:
2. آرام، متین، موقر
فرهنگ حییم:
آرام، معتدل

در ضمن، ظاهراً «وا دادن» در اینجا به جای «پاسخ دادن» آمده؛ چیزی که، دست‌کم بنده، تا حالا ندیده‌ام در این معنی به کار برود. در هیچ فرهنگ لغتی هم، اعمّ از معین و فرهنگ هشت جلدیِ سخن، چنین معنایی ضبط نشده بود.

صفحۀ 11: (داستان موی سگ)
«سگ رفته». دل‌مان برایش تنگ شده. وقتی زنگ در به صدا در می‌آید، صدای پارس بلند نمی‌شود. وقتی شب دیروقت به خانه می‌آییم، کسی منتظرمان نیست. اما موهای سفید او را اینجا و آنجای خانه می‌بینیم، یا روی لباس‌هامان. برشان می‌داریم. باید دور بریزم‌شان، اما از او تنها همین موها برای ما مانده. دورشان نمی‌ریزیم. «امیدواریم» که اگر به حد کفایت جمع کنیم، بتوانیم سگ را دوباره سرهم کنیم.

خوانندۀ نکته‌سنج و تیزبین متوجه می‌شود که «رفتن» سگ با لحن اندوهگین و سوگوار نویسنده همساز نیست؛ یک جای کار ایراد دارد. رفتن سگ چرا باید این چنین نویسنده را به رنج و الم دچار کند. مشکل البته در ترجمۀ جملۀ اول این داستان است: «سگ مُرده» تبدیل شده به «سگ رفته» و همین بدخوانیِ جملۀ اول موجب بدفهمی باقی جملات و در نتیجه بدفهمی این داستانک شده است. توجه داشته باشید که تفاوتی هست در فارسی میان «رفتن» و «گم شدن». سگ، که حیوان است و آدم نیست، نمی‌رود، بلکه گم می‌شود. اما در اینجا سگ گم هم نشده، بلکه مرده.

متن اصلی:
The Dog Hair
The dog is gone. We miss him. When the doorbell rings, no one barks. When we come home late, there is no one waiting for us. We still find his white hairs here and there around the house and on our clothes. We pick them up. We should throw them away. But they are all we have left of him. We don’t throw them away. We have a wild hope—if only we collect enough of them, we will be able to put the dog back together again.

و اما معنای gone در فرهنگ لانگمن:
to be dead or to no longer exist
  His wife's been gone for several years.
  Many of the old houses are gone now.

فرهنگ وبستر هم در مدخل دوم خود معنای «مرده» را برای gone آورده.
ضمن این‌که «امیدواریم» هم معادل دقیق و گویایی برای wild hope نیست و حقّ مطلب را ادا نمی‌کند. شاید ترجمۀ زیر بهتر می‌بود و منظور نویسنده را بهتر ادا می‌کرد:
امیدی سخت ناممکن داریم که...

صفحۀ 12 (داستان ادواری)
صبح زود هر چهارشنبه توی جاده سر و صدای «سنگینی» بلند می‌شود.

بنده تا حالا ندیده و نشنیده‌ام در زبان فارسی صفتِ سنگین برای سر و صدا به کار برود.

صفحۀ 20 (دو دیویس و قالیچه)
قالیچۀ پشمی، قرمز، سفید و سیاه با طرح گل‌درشتِ «الماس» و حاشیۀ سیاه و سفید بود. آن را از فروشگاه بومیان آمریکا نزدیک شهرک محل اقامتش خریده بود، اما بعد متوجه شد «فروشگاه بومیان آمریکا دیگر نیست». از قالیچه خسته شده بود...

کل این قسمت سرسری ترجمه شده. قالی «طرح الماس» ندارد، بلکه در اینجا منظور از bold design of diamonds «طرح‌های برجستۀ لوزی‌شکل» است. جملۀ بعد هم کاملاً تحت‌اللفظی ترجمه شده و همین ترجمۀ تحت‌اللفظی باعث شده که جملۀ پیروِ جملۀ اصلی کاملاً غلط ترجمه شود.
ترجمۀ درست این جمله:
قالیچه را از فروشگاهی نزدیک شهرکش خریده بود، فروشگاهی که محصولاتِ کارِ بومیان آمریکا را می‌فروخت. اما بعد متوجه شد که قالی کارِ دست بومیان آمریکا نیست...
در واقع، «بومی بودن» به قالی اشاره دارد نه به فروشگاه.

متن اصلی:
It was a brightly patterned wool rug, red, white, and black, with a bold design of diamonds and some black stripes. She had bought it at a Native American store near the town where she used to live, but now she found out it was not Native American.

ایرادی دیگر:
صفحۀ 21
لحظه‌ای تردید کرد، بیشتر به علت طرح گل‌درشت و رنگ‌های زندۀ سفید و سرخ و سیاه که به خانه‌اش نمی‌آمد، چون خانۀ او به شکل مدرن و تمیز تزیین شده بود.

متن اصلی:
He hesitated, however, because the pattern was so bold and the colors so starkly red, white, and black that he thought it might not look good in his house, though his house was furnished in a clean, modern way.
ترجمۀ درست:
اما دودل بود، چون طرح قالی آن‌قدر برجسته و رنگ‌های سفید و سرخ و سیاهش آن‌قدر تند بودند که با خود فکر کرد ممکن است با خانه‌اش جور در نیاید، هر چند که نحوۀ آرایش خانه‌اش امروزی و تر-و-تمیز بود.

صفحۀ 28 (داستانی که دوستم برایم تعریف کرد)
پس آنجا با دوست خود برای نخستین بار چهره‌به‌چهره روبرو می‌شود، با کسی که می‌خواست با او یک عمر دوستی کند.

متن اصلی:
and so it was here, face to face with a dead man, that he first laid eyes on the one who, he had been convinced, was to have been his companion for life.

شاید بهتر بود به جای «یک عمر دوستی» از ترکیب گویاتری استفاده می‌شد. مثلاً:
با کسی که می‌خواست تا آخر عمر شریک زندگی‌اش باشد.

صفحۀ 30 و 31 (بعد از رفتن تو)
در آن بخش شهر دو جا بود که می‌توانستیم «تاکسی اسبی» بگیریم. در جای دوم، گاریچی‌ها توی کلیسای قدیمی می‌ماندند.
هوا تاریک بود. در زدیم و «پیرزن» را بیدار کردیم که با شب‌کلاه دم در آمد. فکرش را بکن، نیمه‌های شب، کلیسای تاریک و پیرزن شمع‌به‌دست و خمیازه‌کشان با شالی که تا کمرش می‌رسید. اسب را باید «قشو» می‌کردند. «بند» یوغ «شکسته» بود و باید صبر می‌کردیم تا آن را با طنابی ببندند.
متن اصلی:
In that part of town there are two places where we could hire a hackney cab.
At the second place, the people live in an old church. It was dark. We knocked and woke the woman, who came to the door in her nightcap. Imagine the scene, in the middle of the night, with the interior of that old church behind her—her jaws gaping in a yawn a candle burning the lace shawl she wore hanging down below her hips. The horse had to be harnessed, of course. The breeching band had broken, and we waited while they mended it with a piece of rope.

با مطابقت این بند با متن اصلی متوجه می‌شویم که در همین چند خط چندین مسامحه و خطا صورت گرفته، خطاهایی که سر زدن‌شان از مترجمی باسابقه و پرکار به‌راستی عجیب به نظر می‌رسد. چنین اشتباهاتی را معمولاً مترجمان تازه‌کاری مرتکب می‌شوند که هنوز در بند ترجمۀ تحت‌اللفظی و ساختارهای زبان مبدأ اسیرند.

نخست، «تاکسی اسبی» برای hackney cab معادل نچسب و سردستی و ناجوری است، آن هم برای داستانی از نویسنده‌ای قرن نوزدهمی (یعنی گوستاو فلوبر). می‌شد خیلی راحت از معادل آشناترِ «درشکۀ کرایه‌ای» استفاده کرد یا نوشت که «درشکه‌ای کرایه کنیم».
دوم، معلوم نیست چرا مترجم، به جای «زن»، «پیرزن» آورده. در هیچ کجای متن اصلی از «پیرزن» اسمی آورده نشده. ظاهراً مترجم صفت قدیمی (old) را، که برای کلیسا به کار برده شده، به زن هم تعمیم داده و میان این دو خلط کرده.
سوم: «اسب را باید قشو می‌کردند». در اینجا خواننده می‌ماند حیران که چرا باید اسب را پیش از بستن به درشکه، آن هم آن موقع شب، قشو کرد! ظاهراً مترجم یا معنای «قشو» را درست متوجه نشده یا harness را. در اینجا، قرار است که اسب را از اصطبل بیرون بیاورند و برگ و یراقش را ببندند تا بتوان به درشکه بستش؛ این معنای harness کردن است. اتفاقاً هارنس کلمه‌ای است که به فارسی هم راه پیدا کرده و هنوز هم در بعضی جاها، به‌ویژه در ارتش، استفاده می‌شود. اما قشو، به گفتۀ فرهنگ معین، «آلتی [است] آهنی دارای دندانه که بدن چارپایان را بِدان خارند تا کثافات پوست آن‌ها پاک گردد.»
چهارم، ترجمۀ تحت‌اللفظیِ «بند یوغ شکسته شد» است. در فارسی، بند شکسته نمی‌شود، بلکه یا پاره می‌شود و یا می‌برد و یا قطع می‌شود و الخ. متأسفانه از این کم‌دقتی‌ها در کار جناب امرایی زیاد دیده می‌شود و همین به کیفیت ترجمۀ ایشان شدیداً لطمه زده.

نمونه‌ای دیگر:
صفحۀ 32 (بادیگارد)
هر جا می‌روم همراه من می‌آید. «موی لختی» دارد.

متن اصلی:
He goes with me wherever I go. He has fair hair

واضح است که معنای fair hair در اینجا موی بور یا بلوند است، نه موی لَخت.

و نمونه‌ای دیگر:
صفحۀ 35 (خواهر من و ملکۀ انگلستان)
پنجاه سال گذشته، حالا چطورش بماند. مهم نیست خواهرم چه کرده، کارهایش نه به درد پدرم خورده، نه به درد مادرم. به انگلستان رفت تا دور بماند، در آنجا با مردی انگلیسی ازدواج کرد، وقتی شوهرش مرد، با مرد انگلیسی دیگری ازدواج کرد، اما این هم کافی نبود.

پاراگرافی که در بالا آمد جملات آغازین این داستان هستند و چون خوب ترجمه نشده‌اند خواننده هم در کل منظور از این داستان را متوجه نمی‌شود (در واقع، به نظر می‌رسد که خود مترجم این جملات را درست نفهمیده و به همین علت بند اول داستان این‌چنین غیرگویا و ناروشن از آب در آمده).
متن اصلی:
For fifty years now, nag nag nag and harp harp harp. No matter what my sister did, it wasn’t good enough for my mother, or for my father either. She moved to England to get away, and married an Englishman, and when he died, she married another Englishman, but that wasn’t enough.

ترجمۀ بهتر:
الآن پنجاه سال می‌شود، همه‌اش هم به نق زدن و غرغر کردن گذشته است. خواهرم هر کاری کرده از دید مادرم و نیز پدرم رضایت‌بخش نبوده است. به انگلستان رفت که از اینجا فرار کند و با مردی انگلیسی ازدواج کرد. وقتی شوهرش مرد، با یک انگلیسیِ دیگر ازدواج کرد، اما هیچ‌کدام از این کارها کافی نبود.


بنده فقط تا اینجای کتاب (صفحۀ 35) را خواندم. باید اعتراف کنم که کار خواندن کتاب و همزمان نگاه کردن به متن انگلیسی روی تبلت و کامپیوتر کار وقت‌گیر و بسیار خسته‌کننده‌ای است. قصد بنده هم البته مچ‌گیری و ایراد گرفتن از مترجم پرکار و باسابقه‌ای مثل آقای امرایی نبود، چون به نظرم این کاری است بی‌هوده که جز اتلاف وقت هیچ برآیندی ندارد. (در واقع، منی که خودم هم هر از گاهی دست به کار ترجمه می‌زنم به خوبی می‌دانم که بروز خطا در ترجمه تقریباً اجتناب‌ناپذیر است. اصولاً وجود ویراستار برای پیشگیری از بروز همین خطاهاست. شاید بسیاری از این اشتباهات را بتوان متوجه ناشر، که باید ویراستاران را به کار ویراستاریِ کتاب‌ها بگمارد، دانست و نه مترجم.) فقط چون قولی داده بودم، احساس تکلیف می‌کردم که نظر خودم را دربارۀ ترجمه بیان کنم. امیدوارم که باعث آزردگی خاطر جناب امرایی نشده باشم. امید که شاهد کارهایی بهتر از ایشان باشیم.

علیرضا بابایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا عالی است!
علیرضا بابایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نقل از ویکی پدیا:
این رمان داستان عشق آتشین ولی مشکل‌دار میان هیث کلیف و کترین ارنشاو است.[۲] و این‌که این عشق نافرجام چگونه سرانجام این دو عاشق و بسیاری از اطرافیانشان را به نابودی می‌کشاند. هیث کلیف کولی‌زاده‌ای است که موفق به ازدواج با کاترین نمی‌شود و پس از مرگ کاترین به انتقام‌گیری روی می‌آورد.[۳]

داستان رمان برای مسافری تعریف ... دیدن ادامه » شده‌است و او آن را به اول شخص روایت می‌کند.
آزادی یعنی هوا! مهم نیست که بشناسی اش,مهم این است که در آن نفس بکشی.به غریقی که تازه از آب درش آورده اند نمی گویند که این هوا چند درصدش اکسیژن است چند درصدش نیروژن, می زنند توی سینه اش ,یعنی نفس بکش! این را به آنهایی می گویم که خیال می کنند با سخن رانی شان باید به ما آگاهی بدهند. آزادی بدیهی است , تعریف نمی خواهد...

متن کتاب-صفحه 442
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
رضا صادقی ، سعید زمانی و علیرضا پورنعمت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک کلام " عالی " حتما بخوانید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتاب را خواندم. در ابتدا داستان جذابی به نظر نمی آمد ولی جلوتر که رفتم، برایم جالب و هیجان انگیز شد. داستان در آینده اتفاق می افتد و گروهی که به تکنولوژی های بالا رسیده اند، بقیه را وحشی می دانند. اما بعضی بچه ها فکرهای دیگری دارند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این داستان هم مثل کتاب دیگر این نویسنده (دستگاه موزسازی)، درمورد دوستی با طبیعت است. خلاقیت بیلی در استفاده مناسب از زباله های شهر، داستان جالبی را ایجاد کرده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بالاخره فرصت شد این کتاب رو که دنباله دو اثر حیرت انگیز راز داوینچی و فرشتگان و شیاطین بود رو بخونم.
داستان طبق سنتی که در کتاب های دن براون هست، با قدرت شروع میشه و گیرایی خوبی داره. موضوع مورد بحث جذاب و شخصیت ها به خوبی پرداخته شدند. اما رفته رفته داستان جذابیت اولیه خودش رو از دست میده و کش دار شدن بعضی موضوعات، خستگی رو در پی داره. ... دیدن ادامه » بعضی از حقایق تحریف شدند تا در خدمت داستان باشند، لحظات شوکه آور و هیجان انگیز در مقایسه با دو کتاب قبلی به طرز قابل توجهی کاهش یافته اند و در نهایت علی رغم انتخاب پیش زمینه ای قدرتمند برای داستان سرایی، آن طور که شایسه است به آن پرداخته نشده و بعضی جاها حس می‌کردم هنوز چیزهایی برای پرداختن وجود داشته که که نویسنده عمدا یا سهوا از آن ها را نادیده گرفته است و انگار دن براون واقعا در راه خود برای نوشتن این اثر "گمشده" باشد!
در مقایسه با 2 اثر ذکر شده، واقعا از سطح پایین تری برخوردار بود.
جا داره در این حین به ترجمه بی نظیر حسین شهرابی و پانوشت های مفصل و کامل که به نظر بنده از نقاط قوت کارهای این مترجم هست نیز اشاره کنم.
عادل خالدی کلهر و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شیاد» به قلم «جان گریشام» داستان یک دادستان بازنشسته است که به خدمت زندان فدرال درآمده است همزمان با حضور او در زندان، قاضی زندان در اتاقش به قتل می رسد و از آنجا که دادستان مدرکی در دست ندارد، مجرم شناخته می شود. بین زندانیان مردی است که شاهد ماجرا بوده و برای کمک به دادستان از او می خواهد تا از مردی که عامل زندانی شدن او بوده، انتقام ... دیدن ادامه » بگیرد.


جان گریشام (1955_ آمریکا) ابتدا در رشته ی حقوق دانشگاه می سی سی پی تحصیل کرد و مدتی در شهر آکسفورد به وکالت مشغول شد. او به نوشتن رمان های حقوقی و دادگاهی پرفروش در آمریکا معروف است. بیشتر رمان های گریشام به زبان های زنده ی دنیا ترجمه و تبدیل به فیلم سینمایی شده اند.
سعید زمانی این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 6