:  هیلا
:  ۶۶
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داستان شهرزاد چاه، داستانی است سرشار از زندگی، از تولد تا مرگ، پویا و سرزنده و البته توأم با شاعرانگی آمیخته با کلام گیلکی در جای جای داستان. دوازده راوی، داستان را به روانی و بدون آن که آب در دل داستان تکان بخورد، در 94 فصل – وضعیت نقل می‌کنند. شیوه‌ای بدیع در روایت داستان. هم اول شخص و هم سوم شخص. راویان شکرشکن شیرین گفتار داستان، در یک روح هستند و گرچه هر کدام روایت خود را از داستان دارندة اما کل روایت 94 گانه در یک رج و ردیف، رویدادهای به هم متصل داستان را به روانی پیش می‌برند. تصاویر بدیع در قالب آرایه‌های ادبی و توصیفاتی شگرف، حرف اول و آخر را در داستان می‌زنند و آن را پیش می‌برند؛ چون تابلوی نقاشی شمال. در اپیزود اول – شاهناز که نقش اول داستان است، روایت را آغاز می‌کند؛ کودکی قصه که تصاویری افسانه‌ای، بدیع و تازه برای خوانندگان به وجود می‌آورند. داستان‌هایی که همواره شنیده و خوانده شده‌اند، اما شیوه خوب داستان‌گویی و کشش رویدادهای آن که با هنر نوشتاری مژده ساجدین – نویسنده داستان همراه شده، هماهنگی و روایتی بدیع از شهرزاد چاه را به تصویر می‌کشد.

نویسنده تلاش شایسته‌ای دارد تا با بهره‌گیری از کلمات، واژگان، اصطلاحات و افسانه‌های محلی خطه شمال، داستانی بدیع و امروزی خلق کند که خواننده را چون بندبازی بر فراز آن قرار داده و نمی‌گذارد در وادی کلام و گویشش غرق شود. رسم‌های قدیمی که تاکنون هم قوام و دوام داشته‌اند: «... پسران جوان با کله قند، پارچه و انگشتری که از شهر آورده بودند به خواستگاری دختران نوجوان می‌رفتند و عروس‌ها در پیراهن ابریشم سفید، مغرور از زردی درخشان طلا زیرِ تور سر، به خانه‌های نوبنای خود که بوی شیره افرا و صمغ صنوبر می‌داد پا می‌گذاشتند. اما، پیش از آن، همراه سفیدبخت‌ترین زنان روستا، فانوسی پر از نفت، کاسه‌ای شیر تازه، زنبیل کوچکی پر از تخم مرغ و ظرفی از غذای عروسی را به کشته چراغ می‌بردند. فانوس را به یکی از سه شاخِ شوکای نر کوبیده بر درخت می‌آویختند که تا صبح بسوزند و نذری‌ها را پای آقادار می‌گذاشتند.»(صفحات 16 و 17).

شخصیت‌ها ... دیدن ادامه » ویژگی‌های افسانه‌ای دارند، اما شیوه روایت داستان، آن‌ها را کاملاً باورپذیر کرده است: «... خانم خانم‌ها شب‌ها نمی‌خوابد. روزها هم. می‌گوید مَلِک خواب نشانی او را گم کرده است و وقتی می‌بیند بغض کرده‌ام، می‌خندد: «چیزی نیست شاهناز جون، در عوض دو برابر دیگران زندگی می‌کنم. به علاوه، دزد و شبرو هم نمی‌تونه به خونه بزنه. میرِ شبِ خودم هستم و خانم روزهای خودم.» ... »(صفحه 23). نویسنده در تلاشی دیگر و درست یک پاراگراف پس از این توصیف داستانی، توصیفی امروزی از شخصیت آقانصیر فردخت ارائه می‌دهد: «... مرحوم آقانصیر فردخت، پدربزرگت، تاجر عمده بود. با کشتی‌های بزرگ و قطارهای باری، سوار شترها و اسب‌های عربی، از هند، شال و چای و جواهر می‌آورد و از این جا پسته و قالی می‌برد ... »(صفحه 23). علاوه بر آن، نویسنده تلاش کرده است از اسطوره‌های مشترک در نواحی مختلف ایران و جهان (موتیفوم) در قالب روایات داستانی‌اش بهره بگیرد: «... گیلاک از پدربزرگش شنیده بود باباارسو چیره‌دست‌ترین و مغرورترین شکارچی سیاه آتش، که زاده‌شدنش با مرگ مادر همراه شد، شیرِ ماده پلنگ نوشیده و در پوست خرس تازه کشته قنداق شده بود، هرگز نه از زخم دندان گرازهای دیوانه خم به ابرو آورده بود و نه از ضربه شاخ شوکاهای نر. او که آن روزها نام دیگری داشت، آن قدر سر چاه عروسش را صدا می‌زند که از گلویش خون می‌چکد.»(صفحه34).

شاهناز نیز به عنوان یکی از راویان دوازده‌گانه، با نقل کاسه بینی‌هایی که داستان را در مسیر درست پیش می‌برد، خوانندگان را همراه می‌سازد: «... می‌دانم فایده ندارد. سه ماه تمام در آبِ قدح هیچ چیز بجز سه کلاغ سیاه و سفید نمی‌بینم. کلاغ‌ها از این سر تا آن سر کاسه پَرمی‌کشند، می‌روند و می‌آیند و هیچ چیز به فکرم نمی‌رسد. هیچ چیز به زبانم نمی‌آید. خود خانم خانم‌ها یک بار گفت: «شاید کبوتر می‌بینی مادر، که نشونه نومه است. از آقامیر خبری به ما می‌رسه. اگه زاغچه هم باشن، حتماً خبر خوشی در راهه. خوب نگاه کن شاهناز!».»(صفحات 47 و 48). با گذر زمان، شخصیت‌های داستان هم بزرگ می‌شوند و تغییر لحن می‌دهند. مثلاً شاهناز: «... هر بار بعد از شنیدن این حرف‌ها انگار دوپاره می‌شوم. یک پاره‌ام می‌خواهد به دست‌های ننه و دامن خانم خانم‌ها بچسبد و پاره دیگرم می‌خواهد فرار کند و به سوی کسی برود که شبیه تمام مردان عاشق پیشه فیلم‌ها و رمان‌هاست. چه گوژپشت نتردام، چه رت باتلرِ بر باد رفته، فقط آن قدر عاشق که وجودم را با گرمایش ذوب کند. اما هر چه هست، از این که میمنت خانم این طور نگاهم کند بدم می‌آید ...»(صفحه 69). شاهناز با یکی از اعضای یک خانواده سرشناس ازدواج می‌کند: «... مسعود تور صورتم را بالا می‌زند و گوشواره‌ها را جلو می‌آورد. طلای سرخ و فیروزه...»، اما مسعود برای ثروت او خواب‌ها دیده و برای تصاحب هر آنچه شاهناز اختیارش را به او داده، از فرصت ماه عسل در فرانسه بهره می‌گیرد و یک‌یک اعضای خانواده او را به قتل می‌رساند و چون بختک بر زندگی او سایه می‌افکند: «... شوهر دلبندم، همه کسم، که مادربزرگ تنی و مادربزرگ ناتنی‌ام را کشت تا ثروت و سرنوشتم را در دست بگیرد، که خواهرم را کشت تا برایش پسری به دنیا بیاورم. یک دوجین پسر، وارث نام پرافتخار شه میر و سه ستاره درخشان سرشانه‌ها ...» و بالاخره صفحه آخر زندگی: « ...از زیر بوته خاردار ماری علفی بیرون می‌آید. کنار پایم حلقه می‌زند و دیوانه‌وار دٌم خودش را گاز می‌گیرد. از کمی دور، صدایی می‌آید ... بر نمی‌گردم. حس می‌کنم وقتی برایم نمانده است. آن‌ها منتظرند.».

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سندروم زندگی نامعتبر شاید بامسماترین عنوانی باشد که بتوان برای داستانی با این درون‌مایه غنی که روایت زندگی انسان هایی با ویژگی‌های کم و بیش مشترک می‌باشد، انتخاب کرد. صفر تا صد زندگی آنان در 5 تمثیل ابتدایی داستان خلاصه شده و در طول داستان، نویسنده دائماً رجعتی به آن‌ها دارد. برخی از شخصیت‌ها دل به این تمثیلات می‌بندند و با از بین رفتن اعتبار و مفهوم آن‌ها، اعتماد به نفسشان نیز دچار تزلزل می‌شود. مثل آدم‌هایی که در کشاکش روزگار ایمان از دست داده و باز باایمان می‌شوند.

زندگی مجردی، خاطرات دوران حملات موشکی به شهرها و مرگ عزیزان، تجاربی است که در طول داستان مخاطبان آن پا به پای شخصیت ها مرور می‌کنند و به خوبی با آن‌ها همذات‌پنداری دارند. گله از حضور مزاحم دنیای مجازی که ما را بیش از پیش بیگانه کرده است نیز در این داستان موج می‌زند و همان ابتدا، نویسنده می‌گوید: «... دیروز پیامک بانک روز تولدم را تبریک گفت. فقط پیامک بانک. این حقیرترین شکل تنهایی است ... تبریک تولد در خط سریع و پیوسته، به نشانه ارتباطی عاطفی و صمیمی، مونتاژ می‌شود و برای من ارسال می‌شود تا ترکیب «35 سالگی»، مثل طنین یک سنج ... توی سرم بپیچد ...» (صفحه 7).
... دیدن ادامه »
نویسنده می‌کوشد بی‌نیاز از هر نقدی، خودْ مخاطب آگاه اثرش را به لایه‌های ژرف داستان رهنمون سازد. داستانی که گرچه عنوان سندروم زندگی نامعتبر را یدک می‌کشد، اما میثم خیرخواه با این شیوه کوشیده است درجه پیام و آموزه‌های داستان را به نحو چشمگیری افزایش بدهد و آن را غنایی دوچندان ببخشد. رضا، قهرمان داستان با تمثیلاتی برای خوشایند کردن زندگی و به دور از کهن نمون‌های (Archetypes) یونگی که معتقد است انسان صرفاً از آن‌‌ها به واسطه رسوبات ذهنی‌اش بهره می‌گیرد، در تلاش است تا مخاطبان داستان را با خود همراه سازد. داستانی پرکرانه از جرقه های ذهنی در آبان 85 تا پایانی رویایی در آذرماه 94 توسط میثم خیرخواه. نویسنده با آشنایی زدایی که در جای دیگری از این یادداشت به آن پرداخته خواهد شد، اثر را که شاید صورت یک تک‌نگاری شخصی جلوه کند، تبدیل به تجربه‌ای جمعی برای طیفی از مخاطبان 4 دهه اخیر در جامعه ایران می نماید. این متن داستانی، نشان می‌دهد که نویسندگان برجسته ایرانی چون او دوران معاصر و دهه‌ها پیش از آن را هم جامعه‌شناسی و جامعه کاوی کرده‌اند.

قهرمان داستان تلاش می‌کند در مسیر آن، از خود شخصیتی یاغی ارائه بدهد؛ یاغی که نه تنها سرناسازگاری با خود و محیط پیرامونش دارد بلکه با این ناسازگاری به گونه‌شناسی شخصیت‌های مشابه خود که در برخورد با جامعه، جلوه‌ای از خشونت بهنجار و منطقی که اعتراضی به سنت‌شکنی‌ها و تنزل‌ شأن و شخصیت انسانی در آن است، می‌پردازد: «... حس می‌کنم من بیشتر از بقیه مهم شدن مسئله پول را درک می‌کنم. برخلاف نظر هامون که این دعوا را تاریخی می‌داند، من فکر می‌کنم طی این سال‌ها جنون دارا بودن بیشتر شده و سرعت فراگیر شدنش هر روز بیشتر می‌شود.»(صفحات 37 و 38). هامون نیز در طول داستان، حدیث حاضروغایب است که: هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده‌ای؟ ...که من اینجا و دلم جای دیگر است. هامون دائم در طول داستان به رضا تشر می‌زند و به نوعی کشمکش رضا را با خودش برجسته می‌کند. گرچه این شاید ادای دینی باشد به هامون فیلم به یادماندنی داریوش مهرجویی با بازی بی‌نظیر زنده‌یاد خسرو شکیبایی و هامون بازی دهه هفتادی‌ها با آن فیلم تاثیرگذار که کم و بیش در این اثر جا افتاده و گاه موفق عمل می کند. در هرحال، نویسنده از زبان رضا درباره هامون چنین می‌نویسد: «... هامون استاد جور کردن دلایل بزرگ برای چیزهای کوچک است. بوی جورابش را تنها شاهدی می‌داند که می تواند نسبت او و پدرش را ثابت کند، چون ظاهراً هیچ شباهت دیگری با پدرش ندارد...» (صفحه 81). انتقاد مستقیم دیگر داستان از زبان قهرمانانش، موضوع نان به نرخ روز خوری آدم‌های این زمانه است: «... اما روایت شهر ما از مرتضی چیز دیگری است. نوادگانش سوار بر موج محبوبیت نام خانوادگی‌شان عضو شورای شهر و مجری ساختمان‌های قوطی کبریتی مسکن مهر شده‌اند و برای ترقی شهر یک مجتمع تجاری بزرگ از روی نمونه‌ای در دبی کپی کرده‌اند و کنار بیابان ساخته‌اند و هزار تا کار دیگر کرده‌اند که دورادور درباره‌شان می‌شنوم ...»(صفحه 69).

قهرمان داستان در جای دیگری با پیش کشیدن زندگی مجردی، به آسیب‌شناسی آن می‌پردازد و بیش از پیش سرناسازگاری‌اش را برای ایجاد اصلاح در برخی از پدیده‌های مخرب اجتماعی که این رویداد، علل اصلی آن‌هاست، نشان می‌دهد: «... زندگی مجردی تا حدود زیادی حکایت «آواز دهل شنیدن» است. اولین قدم برای کسب آزادی و استقلال است، اما به سرعت به شلختگی و کلافگی تبدیل می‌شود. هرچند اگر ادامه پیدا کند، این استعداد را دارد که به سمت یک زندگی درست و حسابی برود. من هنوز وارد مرحله انتظام نشده‌ام. شلخته و آسیمه می‌گذرانم. روزهای من و هامون را شاید بشود در یک صفحه کوچک دفترچه جیبی خلاصه کرد. همین لحظه های تکرارشونده اما جذبه عجیبی دارد که هرروز وامی‌داردم که خودم را در چرخه ساعت‌های بیهوده آن غرق کنم تا وقت خواب برسد.» (صفحات 81 و 82).

همچنین، نویسنده در اواخر داستان، تلاش می‌کند آشنایی‌زدایی بکند و متن آن را به یک تاریخ‌نگاری روایی نزدیک‌تر نماید: «... رضا پارسی تا بیست سالگی رضا نیک‌پی بود ... نام خانوادگی‌اش به پارسی ارتباطش را با گذشته‌ای که بیشتر دوست داشت محکم کرد و خودش را از دعوای بی‌پایان ارث و میراث جدا کرد. خان جان تا پیش از مرگش تنها پشتیبان سهم رضا از ماترک خلیل خان بود. اما جوان شیدا عوالم خودش را داشت و نمی‌خواست مثل آدم‌های بی‌خاصیت اطرافش اموراتش را با سهم ارث و زندگی معمولی بگذراند.»(صفحات 115 و 116).

«سندروم زندگی نامعتبر» اثر میثم خیرخواه، کتابی است که می تواند مخاطب را جذب خود کند تا با همراهی هم تجربه ای دلنشین را رقم بزنند.

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«... نمی‌دانم برای چی این را گفته بودم. شاید درس دادن ادبیات زندگی و اختیار آدم را ازش می‌گیرد. شاید من و باد و پنجره درددل‌هایی با هم داریم که تمام نشدنی است. شاید هم می‌خواستم بهش بفهمانم در حد و اندازه پرسیدن این سوال نیست...»(صفحات10 و 11 داستان). هنوز هم که هنوز است، فضای اجتماعی شهرستان‌ها با فضای تهران پایتخت تفاوت‌های معناداری دارد. جوّ اجتماعی در شهرستان‌ها شاید در 2 تا 3 دهه پیش تهران متوقف شده است. ساختار و ریخت شهرها شبیه‌تر است تا رفتارها و منش‌های ‌آدم‌ها. باهم بودن، خون گرم بودن و البته سر در کار یکدیگر داشتن. ظاهراً، این سبک زندگی در دهه های 20 و 30 هم همین طور بوده است؛ داستان اپرای مردان سبیل استالینی رمانی است که بخش های مهمی از آن از حال و هوای شهری برخوردار است اما نه در تهران امروز که در تهران شصت سال پیش می گذرد. در بحبوحه کودتای 28 مرداد 1332که همچون داغی بردل مردم امیدوار آن روزگار نشست و هیچگاه التیام نیافت.

محمداسماعیل حاجی علیان از نویسندگان جوان و پرکار این سالها بوده که رمانهایی با حال و هوای گوناگون به خوانندگان ادبیات داستانی ارائه کرده است. تازه ترین رمان او اما اثری است با تمی تاریخی که به گفته نویسنده حاصل گرایشی شخصی به تاریخ معاصر ،مخصوصا مقطع کودتای 28 مرداد بوده است. دورانی که به زعم او چنان که باید در ادبیات داستانی منعکس نشده و ضرورت پرداختن به این واقعه مهم تاریخ معاصر به ویژه در این ایام که بحث مذاکرات هسته ای در میان بوده توسط این نویسنده بسیار احساس شده است. احساسی که باعث شده قلم بگیرد تا داستانی را با مایه های تاریخ معاصر روایت کند برای اینکه تلنگری باید برای خوانندگان که تاریخ تکرار می شود و باید از آن درس گرفت.
... دیدن ادامه »
رمان در سه فصل و براساس سه نگاه به این واقعه شکل گرفته است. فصل اول (بختِ توران شاهی)، در توایل دهه سی و با ماجرای سور و سات عروسی توران شاهی آغاز می شود:«... آشور محمد شادمان فریاد زد: «بختم باز شد!» آن قدر که همه مردم آبادی از خانه‌هاشان زدند بیرون و دنبال صدا به گندمزار رسیدند. اوشانان کنار آشور محمد ایستاده بود و به سنجاق قفل شده بر پوستش نگاه کرد و بعد به آشور محمد و مردم. سرش را زیر انداخت و دوباره اَویاس [به آه همراه یأس می‌گویند] کشید.»(صفحات 12 و 13 داستان).

در ادامه داستان به تهران بازمی گردد. آبنوس همسر شاعر و توده‌ای توران شاهی، قهرمان و راوی بخش اول داستان، به خانه همسر در خیابان ری می‌آیند و همان ابتدا 3 نظامی را که به حزب توده گرایش دارند، در خانه خود پنهان می‌کنند و در هجوم مأموران امنیتی رژیم، به خیابان چراغ گاز فراری شان می‌دهند. آبنوس و توران دستگیر و به زندان می‌روند و تلاش می‌کنند در خلال شکنجه، نشکنند. نماد هویت واقعی آنان، اوشانان است: «...یاد اکبر نژاد و قصه اوشانانش افتادم که آخر عمری اوشانان نگذاشت آشورمحمد آزادش کند.» (صفحه 40 داستان). پس از مدتی که آنان به گناه کرده و نکرده خود اعتراف نمی‌کنند، آبنوس اعدام می‌شود. سرنوشت توران مانند سرنوشت اوشانان داستان می‌شود؛ آزاد اما حیران: «...هنوز شش ماه از زندگی مشترکم با آبنوس نگذشته بود که آبنوس تیرباران شده بود و من هم نه ماه آزگار توی سلول انفرادی بودم... خوشحال گفتند سازمان افسران حزب از بین رفته و مهره‌های سوخته‌ای مثل من که نه توی سازمان افسران کاره‌ای بودم و نه توی حزب جایگاهی داشتم، تهدیدی برای اعلی‌حضرت همایونی و ملت ایران محسوب نمی‌شوم. » (صفحه 59 داستان). او هم مانند سایر توده‌ای های هم‌عصرش سرخورده می‌شود: «...حرف آبنوس توی گوشم جاخوش کرده بود: «سیاست بچه بازی نیست که یکی قهر کنه و بخواد مردم بیان دنبالش تا برگرده سرصندلی‌ش. باید صندلی رو هرطور شده نگه داره کسی که شخص اول سیاست می‌شه!» (نقل به مضمون از صفحات 62 و 63 داستان) و در دی ماه 1334 به تبعیدگاه دکتر راستی [مصدق] – که توده‌ای ها به او دل بسته بودند - در احمدآباد می‌رود و بالاخره، به خیانت آنان علیه کابینه او پی‌می‌برد. توران، دکتر راستی را مقصر بروز رویدادهای ناگوار زندگی‌اش می‌داند و می‌خواهد او را ترور کند. به احمدآباد می‌رود: «...من دیگر از حزب بریده بودم و فقط برای گرفتن آدرس دکتر راستی به جلسه حزب رفته بودم ... انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته باشد.»(صفحات 64 و 65 داستان). اما میان مرز ترور و فرار: «...وقتی داشتم کمری را پرت می‌کردم، نامه آبنوس هم با کمری پرت شده بود. نمی‌دانم برای چی مثل دیوانه‌ها لای درخت‌ها دنبال نامه می‌گشتم ... چشمم روی نامه مانده بود که آخرین دست خط آبنوس روی قایق کاغذی محو می‌شد و کاغذ را سیاهی می‌گرفت. نشستم روی زمین و به اندازه سه سال گریه کردم».

فصل دوم رمان با عنوان بخت اصغر خالدار ، نویسنده به سالهای انقلاب اسلامی می رود، اما در عین جال رجعت هایی به کودتای 28 مرداد از زاویه ای دیگر دارد. این فصل نیز همانند قسمت اول آن به شیوه روایت اول شخص نوشته شده است. در این فصل سرنوشت عموی یکی از شاگردان تورات شاهی روایت می شود که عناصر ساواکی تعلیم دیده در خارج از ایران است و با ژنرال هایزر به ایران آمده است. سال‌ها قبل کارگر کارگاه بلندیان‌ها بوده که عمال بریتانیا بوده‌اند و حالا در ردای جاسوسی بلندپایه دستیار ویژه برژینسکی، رئیس شورای امنیت ملی وقت آمریکا برای رصد جریان‌های مربوط به انقلاب ایران است.

حاج علیان نویسنده ای است که عناصر بومی زادگاه خود را همواره در داستانهایش به اشکال گوناگون به خدمت می گیرد و بر غنای کار خود می افزاید. در این رمان نیز آنجا که نیاز داشته داستان را به شهرستان ببرد، از اقلیمی استفاده می کند که به واسطه اشراف بر جنبه های زبانی و فرهنگی می توانند آن ها به شکلی غیر تحمیلی مورد استفاده قرار دهد.

داستان به صورت موازی به نقل این رویدادها و زندگی و عاشق‌شدن او در شهرستان سنگسر، می‌پردازد که در مسیری غلط و به قولی از بد روزگار قرار می‌گیرد. توصیفات نویسنده از زبان اصغر خالدار، پرده از نیرنگ بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها در کودتای 28 مرداد 32 و بهره‌گیری از تجارب آن در به شکست کشاندن انقلاب اسلامی بهمن 57، برمی‌دارد که ریشه در نفت دارد. به قول اسفندیار برادر اصغر:«...امان از این درد! تو فهمیدی نفت به درد می خوره، ولی بزرگترا عین خیالشون نیست. یکی نشسته بشکه بشکه نفت مردمو داره می‌بره و تفم کف دستشون نمی‌ندازه!»(صفحه 103 داستان). نویسنده داستان، علاوه بر تأکید به این ثروت ملی، ثروتی پنهانی که همان ثروت فرهنگی و لهجه و اصطلاحات روح نواز سنگسری و سمنانی است، به رخ خواننده‌هایش می‌کشاند؛ از غذاهایی که با بادمجان پخته می‌شوند تا مجموعه‌ای زیبا از اصطلاحات کلامی و زبانی در این شهرستان. به‌کارگیری زبان و نثری شکسته در داستان که در کمتر داستان ایرانی می‌توان سراغی از آن گرفت:«...فصل بادمجان سمنان بود و هر وقتی توی خانه غذایمان به بلای خانمان سوز بادمجان گرفتار می‌شد، پدرم ترش می‌کرد و لیچار بار مادرم می‌کرد و خواهرم را دست‌وپاچلفتی می‌گفت و زن داداشم را کردک [زبر و زرنگ]. اسفندیارمان نان و ماست چکیده می‌خورد و من نان خالی سق می‌زدم، ولی خودشان آن چنان لذتی از بادمجان می‌بردند که انگار گوشت آهو بره باشد. زن بودن و مرد بودن توفیرهای زیادی دارد که یکی‌اش همین آفت بادمجان است.» (صفحه 126 داستان).

حاج علیان با کنار هم قرار داردن این روایت ها در واقع از نقش تاریخی مشابه انگلیس و آمریکا در خلاف جهت خواست و آرمانهای مردم این پرده برمی دارد. رمان حاضر اثری ست خوشخوان با زبانی به دور از پیچیدگی و برخوردار از روایتی داستانگو که کم و بیش مبتنی بر شیوه های کلاسیک داستان گویی ست؛ اما در پایان و فصل سوم، نویسنده به شیوه آثار نامتعارف از خواننده دعوت می کند تا او روایت کند.

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :

کیان دستی به صورتش می کشد. نوک ریش های تازه جوانه زده کف دستش را سوزن سوزن می کند. چندبار خودکار را با ضرب آهنگ یکنواختی روی میز می زند. پیرمرد که به خاطر قوز کمرش تا نزدیکی های میز خم شده، آه و ناله ای می کند و برای چندمین بار از درد گردن و ستون فقراتش می گوید. هنوز صحبت هایش تمام نشده که کیان از روی صندلی ... دیدن ادامه » چرخانش نیم خیز می شود.
سمانه خانی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من اصلاً کتاب جالبی نیست البته به نظر میاد برای نوجوانان مناسبه ولی با توجه به کلماتی که استفاده شده خوندنش برای اون رده سنی هم مناسب نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیر زمانی است که ما در عکس ها زندگی می کنیم . عکس هایی از زمان های دور و نزدیک که شادی های کوچک و اندوه های بزرگ را به خاطرمان می آورند. اندوهبارترین لحظه ها برای من لحظه ای است که مردی را با صورتی خندان و نگاهی زنده در عکسی نشان بدهم و بگویم که این مرد زمانی عاشق من بوده . کوچک کردن لحظه ها در عکس ها و نگه داشتن آدم ها در قاب های شیشه ای هیچ ... دیدن ادامه » گاه از سنگینی حضور آن ها کم نکرده ؛ بر عکس آن ها را مثل عصاره ای تلخ یا شیرین یا سایه ای پر رنگ از تمام روزهای رفته برای من نگه داشته است.
ما در عکس ها زندگی میکنیم
پری ناز رئیسی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها، به همین سادگی چیزی رو فراموش نمی کنن. هیچ وقت نباید گول ِ خنده هاشون رو بخوری. ساکت که شدن باید بدونی آرامش قبل از طوفانه. هرچی ساکت تر، خطرناک تر. اون وقته که باید بیشتر ازشون بترسی.
کیوان ارزاقی-زندگی منفی یک
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حمید اباذری به سال ۱۳۵۹ در اصفهان زاده شده است. پیش از این بیشتر به واسطه نوشتن داستانهایی برای کودکان و نوجوانان، به عنوان نویسنده‌ای برای این گروه سنی شناخته می‌شد. خائن دوجانبه (سروش ۱۳۹۱) هوشا در جست‌وجوی راز زیست گنبد (امیرکبیر ۱۳۹۲) و آرمان در جست‌وجوی دوست (چکه ۱۳۹۳) از جمله آثار نوشته شده توسط او برای کودکان و نوجوانان هستند.

در سال‌های اخیر اباذری با انتشار داستانهایی پراکنده در فضای مجازی نوشتن برای مخاطبان بزرگسال را نیز تجربه کرد و
سرانجام ... دیدن ادامه » با انتشار مجموعه داستان «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» در این حوزه رسما اعلام حضور کرد. اباذری هم اکنون در حال نوشتن رمانی برای این طیف از مخاطبان است.

«عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» از هشت داستان کوتاه با عناوین زیر تشکیل شده است: «آنا»، «تکیه‌ام سال‌هاست به کُنار است»، «بزک یا خودآرایی؛ یا واژه‌بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟»، «حافظه اول؛ حافظه دوم»، «سونات اُرس»، «شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن»، «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» و «کودکانه». در آثار اباذری حال هوای جنوب و زندگی مردمان این خطه جایگاه بخصوصی دارد. داستانهای او به زبان اول شخص و به شکلی ساده و روان روایت می شوند که موجب راحتی ارتباط خواننده با آنهاست.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
حمید اباذری و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشتن داستان به نیت ثبت و ضبط گوشه‌ای از آداب و رسوم و فرهنگ اهالی تهران، اولین بار توسط مرحوم جعفر شهری تجربه شد. جعفر شهری علاوه بر پژوهش‌های سترگش که یک‌تنه، به مدد حافظه و تجربه زیستن با مردم تهران و مهم‌تر از همه از روی عشق به این شهر و مردمانش به سرانجام رساند و در قالب مجموعه پنج‌جلدی تهران قدیم، مجموعه شش‌جلدی تهران در قرن سیزدهم هجری و کتاب قند و نمک (فرهنگ اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها مردم تهران) به چاپ سپرد؛ چند اثر روایی در قالب سفرنامه، خاطرات شخصی و نهایتاً آثار داستانی منتشر کرد که رد علایق او در این حوزه را در این کتاب‌ها نیز می‌توان مشاهده کرد. در این میان رمان بلند «شکر تلخ» مشخصا به نیت ثبت پاره‌ای آداب و رسوم و باورهای مردم تهران نوشته‌شده است. نویسنده در این کتاب به بهانه‌های مختلف موقعیت‌هایی را تدارک می‌بیند که به دل‌مشغولی‌هایش درزمینهٔ شرح و توضیح آداب و باورهای مردم تهران بپردازد و باوجود دست‌اندازهایی که این مسئله در روایت داستان به وجود آورده از هیچ جزئیاتی فروگذار نکرده حتی گاه خط اصلی داستان را رها کرده و چندصفحه‌ای درباره بیماری‌های رایج در میان کودکان محلات جنوب شهر دلایل ابتلا و نحوه درمان آن‌ها می‌پردازد و...

مرتضی احمدی و کتاب «مردی که هیچ نبود» از پاره‌ای جنبه‌ها نزدیکی‌های درخور توجهی با این رویکرد در داستان‌نویسی دارند. مرتضی احمدی نامی آشنا برای چند نسل از مردم تهران در گروه‌های سنی مختلف از پیر تا جوان است. بیش از شش دهه حضور مستمر در حوزه‌های گوناگون هنری از پیش‌پرده خوانی، بازیگری تئاتر، سینما و تلویزیون تا نهایتاً صدای گرم او که در دوبله بسیاری از کارتون‌های بچه‌ها و یا فیلم‌های مناسب بزرگ‌ترها و ... استفاده شده او را به یکی از نام‌های ماندگار بدل کرده است؛ با صدایی که برای همه آشنا بود. صدایی که اگرچه در اذهان ما ماندگار است اما متأسفانه سال پیش خاموش شد و مرتضی احمدی در نودسالگی درگذشت.

صرف‌نظر ... دیدن ادامه » از کتاب «مردی که هیچ بود»، بین مرتضی احمدی و جعفر شهری یک نقطه مشترک بسیار پررنگ وجود دارد و آن عشق و علاقه آن‌ها به تهران است. عشقی که باعث شده در روزگاری که اکثر نمادها و یادگارهای تهران قدیم بابی توجهی مردم و مسئولین به ورطه نابودی کشیده شده لااقل آن‌ها با تلاش‌هایشان کوشیده‌اند خاطرات آن را به شکل مکتوب ثبت و ضبط کنند. نکته جالب این است که رویکرد آن‌ها ناخودآگاه نه موازی که به‌طور عمده مکمل یکدیگر بوده. درواقع آنچه در پژوهش‌های جعفری شهری بیش از هر چیز پررنگ بوده جنبه تاریخی تهران درگذر زمان و ثبت و ضبط آداب و رسوم و باورهای فرهنگی، سنتی و مذهبی مردم در این زمینه بوده اما مرتضی احمدی بیشتر از جنبه زبانی این مسئله را دنبال کرده است هر چند که هر دو اشاراتی به حوزه تخصصی دیگری نیز داشته اند.

مرتضی احمدی بیشتر دغدغه زبان دارد. او درواقع کوشیده نحوه گویش تهرانی اصیل را که در سال‌های دور مورداستفاده بوده ثبت و ضبط کند؛ نخست واژه‌های رایج و معمول و دیگری نحوه بیان آن‌ها.

بنابراین احمدی گذشته از تجربیات هنری‌اش به‌عنوان یک بازیگر و صداپیشه، در دو سه دهه آخر عمر پژوهش‌هایی در حوزه فرهنگ و خاصه زبان رایج در بین مردم تهران انجام داده است که در قالب دو کتاب «پرسه در احوالات تِرون و تِرونیا» و «فرهنگ بروبچه‌های تِرون» (با عنوان فرعی کلمه‌های ویژه، واژه‌ها، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های تهرانی) توسط نشر هیلا منتشرشده است.

کتاب مردی که هیچ بود در ادامه همین رویکرد پژوهشی جای می‌گیرد با این تفاوت که او این بار ساحت داستان را برای ثبت و ضبط زبان و تا حدی فرهنگ جاری در بین توده مردم تهران برگزیده است. این رمان کوتاهِ تقریباً صدصفحه‌ای به شیوه اول‌شخص روایت می‌شود. نویسنده با این تمهید بستری مناسب‌تر برای هدفی که در این رمان دنبال می‌کرده تدارک دیده است؛ چراکه علاوه بر دیالوگ‌ها که متضمن واژه‌ها و نحوه گویش تهرانی هستند، برای روایت کل داستان هم از زبان محاوره رایج در میان توده مردم تهران در نیم‌قرن پیش‌ازاین بهره برده و کل حجم کتاب را به منبع مناسبی برای استخراج این واژه‌ها و نحوه بیان آن‌ها بدل ساخته است. برای نمونه او در بخش‌هایی از داستان خود آورده است:

«تو خاک و خُل و گل و شلای جنوب ترون، لول می‌خوردیم و روز به روز لَندوک‌تر و دیلاق‌تر می‌شدیم. پَن شیش نفرمون مال یه محل و یه کوچه بودیم و توی مدرسه درس می‌خوندیم. کلاس شیشم مدرسه قندی توی خانی‌آباد پشت نیمکتای زوار دررفته و رنگ و رو باخته، که تا روشون می‌شستیم، یا جا به جا می‌شدیم، جرق و جروق و ناله‌اش درمی‌اومد، اونم آخرای کلاس هیچی‌مون مِث هم نبود، و کلی با هم فرق داشتیم.»

راوی با زبانی این چنین داستان را با معرفی چند تن از شخصیت‌های اصلی رمان آغاز می‌کند. دوستانی که دوران مدرسه را باهم می‌گذرانند به دلیل رفاقت تصمیم می‌گیرند به دانشکده افسری بروند. اما سرنوشت برای آن‌ها آینده‌ای دیگر رقم‌زده است. بیوک یکی از آدم‌های اصلی قصه در کودکی پدر و مادرش را ازدست‌داده خود حکم مرد خانه را پیدا می‌کند. مردی عقیم که بچه‌دار نشدن زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و عاقبت کارش به کافه‌داری کشیده و یکی از جاهل‌های دوران قدیم می‌شود.

البته این داستان از شخصیت‌های متعدد و فرازوفرودهای داستانی بیشتری برخوردار است و درمجموع روایت آدم‌هایی‌ از این شهر در روزگاری سپری‌شده است. حکایت مردمانی با آداب‌ورسوم و زبان خاصی که همانند معماری ازدست‌رفته تاریخی آن، امروز بقایای زیادی از آن برجای نمانده است. شهری که درگذشته گستره کل آن به‌اندازه دو سه منطقه فعلی آن نبود و امروزه چنان رنگ و رو عوض کرده که یادگار ها و یادبودهایی از گذشته‌اش را تنها در کتاب‌هایی نظیر «مردی که هیچ نبود» و یا دیگر آثار مرتضی احمدی می‌توان سراغ گرفت. با این نگاه کتاب حاضر دارای ارزش‌هایی انکار نشدنی است و به دلیل جذابیت زبان و روایت سرراست این رمان، می‌توان در یک نشست چندساعته آن را خواند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نخستین مجموعه داستان او با عنوان «ساعت از مرگ گذشت» منتشر شد، اما پخش نشد! همانند بسیاری از نویسندگان شهرستانی که مجبورند برای اعلام حضور خودشان هزینه انتشار نخستین اثرشان را بپردازند، مجبور شد همه نسخه کتاب را با خود به خانه ببرد و آن‌ها را به دوستانش هدیه کند.

اما تقدیر این‌گونه بود که همین مجموعه داستان مهجور پخش نشده، نام نویسنده‌اش را سر زبان‌ها بیندازد. کتاب دست‌به‌دست شد و به داوران جایزه هوشنگ گلشیری هم رسید و این اقبال را داشت که به‌عنوان یکی از کاندیداهای بهترین مجموعه داستان سال انتخاب شود.

چنین ... دیدن ادامه » توفیقی راه را برای او باز کرد که دومین مجموعه داستانش (زن ژان پل سارتر) را توسط نشر چشمه به بازار کتاب عرضه کند، اما این بار بخت با او راه نبود علاوه بر مشکلات پیش‌آمده برای کتاب، نشر چشمه نیز در آن زمان با تعلیقی مقطعی روبه‌رو شده بود که باعث شد این کتاب با تغییراتی توسط نشر هیلا و با عنوان «برای پیرهنت می‌میرند» منتشر شود.

ناتاشا محرم زاده در سال۱۳٥۸ در مشهد به دنیا آمد، اندکی بعد خانواده آن‌ها به دلیل شغل پدر برای همیشه در لاهیجان ساکن شدند. بااینکه از کودکی شوق داستان نوشتن داشت، در دانشگاه رشته مهندسی الکترونیک خواند.

از اوایل دهه هشتاد به داستان‌نویسی به‌طورجدی پرداخته و حالا او یکی از نویسندگان مستعد نسل حاضر به شمار می‌رود که علاوه بر داستان، نمایشنامه هم می‌نویسد و حالا مدتی ست که به ترجمه نیز روی آورده و جوایز متعددی که به‌طور پراکنده برای داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش دریافت کرده است.

«برای پیرهنت می‌میرند» مجموعه یازده داستان کوتاه است با عناوینی همانند: نهال نازک انار، عشق سگی آیینه از اولش لق بود، گلدکوئست، نوشتن بدون دماغ، سوسک‌ها، عزیز خواب است و...

آنچه کار ناتاشا محرم زاده را از دیگر مجموعه داستان‌ها متمایز و دارای جذابیت می‌سازد استقلال و وابستگی توأمان داستان‌های این مجموعه از یکدیگر است. کاری که اگرچه تجربه منحصربه‌فردی نیست و در ادبیات داستانی این سال‌ها نمونه‌های مشابه داشته اما این مانع از آن نیست که دشواری به سرانجام رساندن چنین آثاری را که نیازمند طراحی ساختاری حساب‌شده هستند، نادیده گرفت؛ به‌خصوص اینکه کتاب حاضر ازجمله نمونه‌های موفق به‌کارگیری این شیوه به‌حساب می‌آید.

درواقع داستان‌های این مجموعه به لحاظ مضمونی مستقل دچار خلائی نیستند، داستان‌هایی هستند کامل با خط روایی جدا از دیگر داستان‌ها. اما خوانده این داستان‌ها را به ترتیب بخواند در لایه‌های درونی هر اثر خط و ربطی خواهد یافت که آن را به دیگر داستان‌ها مرتبط می‌کند. شخصیت‌های فرعی هر داستان در داستانی دیگر ممکن است به شخصیتی اصلی بدل شوند که با مسائل و چالش‌های خاص خود روبه‌رو هستند. این تمهید باعث شده که داستان‌ها فراتر از حد معمول ذهن خواننده را به خود مشغول کنند تا به کشف خط‌وربط جهان واحدی که در کنار هم ساخته‌اند نائل شوند و جالب اینکه گویی نویسنده عامدانه و به‌طورجدی این طرح را دنبال می‌کند تا درمجموع اثر خود را به کاری چندلایه بدل سازد و حتی در داستان آخر به شیوه‌ای عمل می‌کند که گویی قرار است این این داستان‌ها در کنار هم به پایان برسند. همین نکته به‌عنوان ایده‌ای که داستان‌ها را میان مستقل بودن و پیوستگی در نوسان قرار می‌دهد موجب تمایز و تازگی داستان در قیاس با نمونه‌های مشابه می‌سازد.

داستان‌های این کتاب درمجموع از تمی رئال برخوردارند، اما رویکرد محرم‌زاده به آن‌ها بیشتر از بعد روان‌شناسانه است. او چندان شیفته داستان‌گویی به نظر نمی‌رسد و داستان‌هایش به‌جای حرکت بیرونی بیشتر از حرکت درونی برخوردارند و دگرگونی شخصیت‌ها جنبه ذهنی و روانی دارد و همین باعث می‌شود که او روی اتفاقات به ظاهر ساده‌ای تمرکز کند بیشتر چالش های درونی می آفرینند.

http://www.alef.ir/book
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید