:  مروارید
:  ۶۶۸
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
گریه نکن ری‌را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.
دوباره اردی‌بهشت به دیدنت می‌آیم.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم
بی‌راه ... دیدن ادامه » و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رویا.

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ری‌را
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند
من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام ری را،
شما، بانو که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید؟
می‌گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است.

چه حوصله‌ئی ری‌را
بگو رهایم کنند،‌
بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم
می‌خواهم سیگاری بگیرانم
می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو سیاسی ترین کتاب ژوزه ساراماگو میدونن، البته خیلی هم سیاسی نیست.
ساراماگو توی این کتاب اعتقاد راسخ به اخبار و رسانه ها رو زیر سوال میبره و تلاشهای دولت رو برای حفظ خودش نشون میده،‌ این تلاشها که چندان هم پاک نیستند در برابر مردمی آگاه قرار میگیره و واکنشهای مردم رو نشون میده، نشون دادن اینکه دولتها مردم آگاه رو دوست ندارند ... دیدن ادامه » و حفظ خودشون رو در کوری مردم میبینند و بجای تغییر درونی به تغییر بیرون اقدام میکنند.
با خوندن حداقل میفهمید کا هر چیزی رو باور نکنید و اگر باور کردید گسترش ندید، کور نباشیم و دید باز ببینیم.
اگر کتاب کوری رو نخوندید و قصد خوندن این کتاب رو دارید باید بگم برای اصلاح یک جامعه ابتدا باید از خودمان شروع کنیم، باید کوری رو بشناسیم و دردش رو بفهیم و درک کنیم چقدر کور هستیم و بعد به سراغ جامعه بریم و ببینیم چند درصد دچار کوری اجتماعی هستیم و چه باید کرد. برعکس این جریان هیچوقت اتفاق نمیافته
روژیتا احمدی این را دوست دارد
به نظر من بینایی اصلا یارای رقابت با کوری رو نداره و اگه جسارت به اقای ساراماگو نباشه فقط خواسته یه کتاب بنویسه که با یدک کشیدن پیشینه کوری پرفروش بشه.
۰۹ مرداد
تا حدودی موافقم کتاب کوری یه چیز دیگه است خیلی ملموس و دلهره آور و مهمتر از همه اینکه به راحتی خودتو جای یکی از قهرمانهای داستان میذاری و باش زندگی میکنی اما بینایی یه کتاب متفاوته خوندنش خیلی جذب کننده نیست به دولتها تلنگر میزنه و دغدغه اجتماعی خودشو ... دیدن ادامه » برای بیداری جامعه ش نشون میده مدام میگه گول نخورید متحد بشید و هیچ کار عجیبی نکنید.
۱۰ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که به شکل قابل اعتماد ترین انسان ها ظاهر می شوند، سزاوار بیشترین سوء ظن هستند. لئو این را به شکل یک بازی در نقل قول معروف استالین به خاطر آورد: اعتماد کنید، ولی بررسی کنید.
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اما زمان جانور طماعی است گاهی تمام جزییات را برای خودش کش می برد.
مژگان خراسانیان و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن جا ، هنوز نور هست . نوری که چهره ات را رنگ پریده خواهد کرد ، نوری که شبیه مرگ است . برو آن جا که مردم خوشبخت اند چون آن ها عشق را نمی شناسند . آن قدر سیرند که دیگر نه نیازی به کس دیگری دارند نه به خدا . شب ها ، درهاشان را قفل می کندد و با صبر و حوصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد .
فرشته حسین پور این را خواند
کتاب بسیار خوبی است. اما اگر سه گانه "دوقلو ها" را قبل از این کتاب خانم کریستوف خوانده باشید متوجه خواهید شد که "دیروز" رقیب سرسختی برای ان نیست.
۱۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر نیازی نخواهیم داشت دنبال چیزی بدویم یا منتظر چیزی باشیم . وقتی بیدار خواهیم شد که دیگر خوابمان نیاید . وقتی خواهیم خوابید که دلمان بخواهد .
فقط ، لین موافق نیست .
سفت و سخت می خواهد به کشورمان برگردد . نمی دانم چرا . این همه کشور دیگر توی دنیا هست !
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

تو کار من را تمام کردی
با آن چشم های خوب
آن ... دیدن ادامه » دست های مهربان
آن نفس های گرم
تو کار من را ساختی
با زیباترین سلاح های تنت
و این مرگ
آسان نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتخاب داستانها و نویسنده‌ها اصلاً خوب نبود. این کتاب را به هیچ عنوان توصیه نمی‌کنم. برخی از آنها واقعاً بی‌محتوا بودند و زمان برایشان به هدر رفت. این کتاب شامل 35 داستان کوتاه است که حداکثر 10 تای از آنها نسبتاً خوب و قابل تأمل هستند. بنده فریب چاپ چهارم بودن کتاب را در عرض ده سال خوردم و همچنین عنوان شاهکارهای داستان کوتاه روی جلدش ... دیدن ادامه » را. چاپ چهارمش 550 نسخه بود. لابد روی هم در این ده سال حدود 2000 نسخه چاپ شده است.(البته احتمالاً) از انتشارات مروارید با این سابقه بالا و خوب انتظار بیشتری می‌رود که خود را وارد این روشهای نامناسب فروش و معروف کردن یک اثر از طرق نادرست، ننماید. البته اگر روی جلد می‌نوشت تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های کاملاً ناشناس (بغیر ازالبته موام، چخوف، مارک تواین و دو سه تای دیگر)، خیلی مناسب‌تر بود. در ضمن فهرست نام‌ها مربوط به داستانها را به انگلیسی در پانویس همان صفحه نیاورده و همگی را یکجا در پایان کتاب آورده که این خود نیز خیلی عجیب بود. ویراستاران و نظارتگران نشر مروارید باید اهتمام بیشتری در انتخاب نویسنده، مترجم، محتوا و صفحه‌آرایی کتابهایشان برای نشر در پیش گیرند.

لازم به ذکر است که اکثر ناشران از این ترفندهای نادرست ونازیبا برای فروش کتابهایشان، آنهم به قیمت گزاف استفاده می‌کنند و این کتابخوانها هستند که در زمان خرید باید دقت بیشتری مبذول دارند.
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بر اساس این داستان فیلمی هم ساخته شده که به دلیل زمان کوتاه و داستانهای پیچیده این کتاب متاسفانه فیلم خوبی از اب درنیومده و فروش فیلم بیشتر بخاطر بازیهای خوب تام هاردی و گری اولدمن بوده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موضوع خوب، متن و نگارش خوب، حس خوب.
جنس روابط بین شخصیتهای داستان محترم و جذابه
از حق نگذریم ترجمه هم خیلی خوب و روان هست.
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان که امیدت را از دست می‌دهی، دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
روژیتا احمدی این را خواند
امید نیک بخت این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط می توانم بگویم این کتاب عالی است.
یوسف نیک نژاد و علیرضا اعرابی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
--همه ی زخم ها درمان می شوند.به آرامی یا به سرعت،خوب یا بد.در نهایت زخم ها دوباره بسته می شوند.اثری از آن ها روی ما می ماند اما زندگی قوی تر از آن هاست.
.
.
" کمی قبل از خوشبختی "
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ی ما در اینجا با هم بودیم، در این دنیای باخت و شکست. همه ی ما، تک تک مان لحظه ای داشته ایم که دریچه ای باز شده، برای لحظه ای نگاه مان افتاده به دنیای باز و آفتابی فرا روی مان اما همه مان در این اتوبوس آن دریچه را بسته ایم و بسته نگاه داشته ایم.(هنر ناپیدایی، مترجم ترجمان، ص هشتاد و هشت)
یوسف نیک نژاد این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه سه داستان دلنشین : اولی درباره کارمندی که در دوره آموزشی موزه ای عجیب را در روستایی دور افتاده پیدا می کند،
داستان دوم که داستان موردعلاقه ام هم است درباره زنی معلم است که با پیشنهاد دوستش دست به ترجمه کتاب از یک نویسنده محلی به زبان انگلیسی می زند که با واکنشهای متفاوتی روبرو می شود.
داستان سوم هم درباره مردی منزوی است که با ... دیدن ادامه » سنگ و چوب باغی متفاوت می‌سازد که مورد توجه گروهی فیلم ساز قرار می گیرد
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کیت براون زنی خانه دار است که در یک روز معمولی به وی پیشنهاد مترجمی سازمان جهانی غذا داده می شود او هم قبول می کند. در ادامه او ضمن مرور زندگی خانوادگی و ازدواجش، با آدمهای متفاوتی هم آشنا می شود که به نوعی روی وی تأثیر می گذارند.
به نظر من که کتابی کسل کننده بود که کشش لازم را نداشت و از وسطای داستان خواندنش را نیمه تمام گذاشتم.
فرشته حسین پور و روژیتا احمدی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به جرات می گویم از بهترین داستان هایی ست که این روزها خواندم. یک کمدی سیاهِ تمام عیار و بسیار هوشمندانه. قلم علیرضا غلامی بدون هیچ حرف بیراه و اضافه ای تاثیر شگرفی دارد در این داستان. از دست ندهید دیوار را...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«اعتراف»

خارها
خوار ... دیدن ادامه » نیستند

شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش، سرزنش کنی
خش‌خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه،
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

«اعتراف ، آینه های ناگهان ، قیصر امین پور»
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک رمان جنایی عالی بر بستری تاریخی. واقعا در حد یک شاهکاره
عاطفه قوامی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی برای خریدش شک داشتم.مخصوصا با اون جلد ی که شبیه کتابهای کودک بود.
اما داستان به داستان که جلو می رفتم به اون حس تردید موقع خرید خنده ام می گرفت.
دست آخر سر داستان "نهار" دلم می خواست زمان متوقف بشه و من در همین حال خوب باقی بمونم
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ایمان چیست ؟
آیا ایمان ضرورتا از خرد و تفکر خردمندانه مجزاست یا با آن مخالف ست ؟ حتی برای شروع درک ِمسئله ایمان لازم است که فرق بین ایمان خردمندانه و ناخردمندانه را تشخیص دهیم .
منظورمن از ایمان ناخردمندانه اعتقادی ( به یک شخص یا عقیده ) است که اساس آن تسلیم به مرجعی عاری از خرد است . بر عکس ایمان خردمندانه اعتقادی ست که از تجربه ی آدمی در فکر و احساس سرچشمه میگیرد .
مهمترین ... دیدن ادامه » جنبه ی ایمان خردمندانه این نیست که به چیزی خاص عقیده داشته باشیم بلکه عبارت ست از صفت یقین و قاطعی که در عقیده ی ما باید وجود داشته باشد . ایمان خصلت منش آدمی ست که در همه ی شخصیت آدمی نفوذ دارد و تنها محدود به عقیده ای مشخص نیست

هنرعشق ورزیدن
اریک فروم
ترجمه :پوری سلطانی
ابراهیم سالاریان این را خواند
مجید حاج حسینی و مجتبی علی پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شیرینی یک رمان دوستانه رو داشت...
یوسف نیک نژاد و عطا محمدیان این را خواندند
سارا کوچکی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زند‌گی خیلی‌ پوچ است به قول هدایت ( همه آدم‌ها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در ‌یک کادر کثیف ) من نمیتوانم زشتی‌ها را تحمل کنم روحم مثل ‌یک پرنده محبوس بی‌ تابی می‌کند من دنیا‌های زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم‌های باز کثافت و تیرگی محیط زندگیم و اجتماع را تشخیص می‌دهم .

قدر مسلم این است که من هیجوقت نمی توانم از زند‌گی راضی‌ باشم چون در آن صورت زند‌گی برایم لطفی‌ نخواهد داشت .

تو ... دیدن ادامه » نمی دانی من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می‌‌کند روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی‌ معنی‌ اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می‌کنم که هر طور شده باید ‌یک قدم از سطح عادی أت بالاتر بگذارم من این زند‌گی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم .

من دلم میخواهد این لفظ ( باید ) از زند‌گی دور شود باید این کار را بکنی‌ ، باید این طور لباس بپوشی ، باید این طور راه رفت ، باید این طور حرف زد ، باید این طور خندید ، اه همه ش سلب آزادی و محدودیت چرا باید ، میدانم که به من جواب خواهند داد ، زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی‌ ، اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی‌ دیوانه و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شّد . من نمی فهمم این قوانین را چه کسی‌ وضع کرده کدام دیوانه‌ای بشر را به این زند‌گی تلخ و پر از رنج محکوم کرده است .

من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی کند و هسته زند‌گی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی‌ و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من میخواهم زند‌گی‌ام بگذرد . من زند‌گی می‌‌کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه‌ برای این که زند‌گی را دوست دارم .

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌‌کنم که به مذهب پناه آورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرمش برسم اما خوب می‌‌دانم که دیگر نمی توانم خود را گول بزنم ، روح من در جهنم سرگردانی می‌‌سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می‌‌شوم و به زن‌های خوشبختی‌ فکر می‌‌کنم که توی خانه شوهر‌هایشان با رویا‌های کودکانه‌ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی‌های گذشته هاشان را نشخوار می‌‌کنند .

هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه‌ای شانزده ساله‌ای می‌‌دانم که در هاله‌ای از شرم و حیای دوشیزگی به سوی تو آمد و اولین بوسه‌هایش را به روی لب‌های تو ریخت .

انسان همیشه در مقابل خوبی زانو خم می‌‌کند و شکست می‌‌خورد ، نه‌ در مقابل بدی .

من باید از میان مردمی که با نگاه‌ها و زخم زبان‌هایشان آزارم می‌‌دهند دور بشوم .

گفتم قفس ! ...ولی‌ چه باید بگویم که پیش از این

آگاهی‌ از دوروئی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای پر ز راز

با جلوه و جلای خود مرا ربود



اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس ! رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خود

جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده ام



پای مرا دوباره به زنجیر‌ها ببند

تا فتنه و فریب ز پایم نیفکند

تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم میروم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم .

خوشبختی در بلند پروازی نیست و آدم‌های قانع همیشه در زند‌گی راضی‌ تر هستند .

نه‌ من ضعیف هستم و نمی توانم قبول کنم که زند‌گی یعنی‌ شوهر و بچه و چشم دنبال خیالات و آرزو‌های واهی است .

خیلی‌ وقت است که دیگر تنم عرق نکرده و داغ نشده . خیلی‌ وقت است که بوسه‌های تو از روی لب‌هایم فرار کرده اند . برایم جز تو هیج کس دوست داشتنی نیست . دنبال عشق می‌‌روم و پشیمان برمی گردم . چون عشق و لذت من از وجود توست و نمی توانم خودم را گول بزنم .. وقتی‌ به لذت فکر می‌‌کنم و تنم کشیده می‌‌شود به یاد تن‌ تو می‌‌افتم و به یاد شب‌ها و روز‌ها و دقایقی که در وجود تو غرق می‌‌شدم و تو دستم را می‌‌گرفتی و دنیای زیبایی را که ساخته بودی نشانم می‌‌دادی و پیشانی‌ام عرق می‌‌کرد.

تنها گناهم این است که خیلی‌ زود وارد زند‌گی اجتماعی شدم . یعنی‌ وقتی‌ که دختر‌های دیگر توی خانه اسباب بازی می‌‌کند و ظرفیت تحمل حقایق زند‌گی را نداشتم .

در خیابان‌های سرد شب

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست .



ای خدا بر روی من بگشای

‌یک نفس در‌های دوزخ را

تا به کی‌ در دل‌ نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را





























































































مژگان خراسانیان این را خواند
فرشته حسین پور و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- برشی از کتاب:

متضاد زنده. مثل باغی در یک تابلوی نقاشی که گل‌ها و میوه‌هایش را در واقعیت چیده باشیم و رنگ و زیبایی‌شان دیگر فقط در بوم نقاشی باقی مانده باشند. مثل عکس‌های همسرش که او در آلبوم مرتب کرده بود و جایی میان کتاب‌های کتابخانه گذاشته بود. مثل طبیعت بی‌جانی که به یکی از دیوارهای زندگی یک پزشک روستا آویخته شده باشد. او از عذاب ... دیدن ادامه » کوبیدن میخ آن تابلو به دیوار، رنج می‌برد. میخ عمیقا در گوشتش فرو رفته و تبدیل به زخمی عمیق و تا ابد آزاردهنده شده بود...
فرشته حسین پور و فاطمه قربانزاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازمتن کتاب...

در زمان جادوگرها، اشک انسان ها خیلی خیلی با ارزش بود.اشک مثل آب دهان قورباغه چیزی کمیاب و نادر بود.این که حالا اشک به چه کارشان می آمده، من که نمی دانم.شربتی برای مهربان تر کردن؟انسان بهتری کردن؟برای کم کردن خساست در احساسات؟یا برای کمتر پشمالو بودن؟مردها همیشه به بهانه مردانگی شان، اشک های شان را حتی در بدترین لحظات ... دیدن ادامه » زندگی خود قورت می دادند.انگار که این کار واقعیت را تغییر می داد.بهر حال اشک ریختن حال انسان را بهتر می کند.مغز را می شوید و اندوه را از بین می برد.پس این فکر مضحک از کجا به ذهن مردها خطور کرده بود که چون مرد هستند نباید گریه کنند؟
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالیه توصیه میکنم بخونیدش
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر تنها کسانی که بر خاک افتاده‌اند، می‌توانستند حرف بزنند، و
نیز کسانی که که با آن چهره‌های تیره و غمگین و جیب‌های انباشته از نان مربایی،
سوار بر قطار یا چیز دیگری به سوی مرگ می‌رفتند. اگر مرده‌ها می توانستند حرف
بزنند، ... دیدن ادامه » دیگر جنگی در کار نبود. ولی به من نگاه کنید، فقط زبان‌بازها مانده‌اند،
زیرکاردرروها، پشت‌هم‌اندازها. در اروپا هیچ تله‌ای نمی تواند آنها را به دام
بیندازد.
روزبه جعفری و سبحان معصومی این را خواندند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 7