:  مروارید
:  ۵۲۰
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

تو کار من را تمام کردی
با آن چشم های خوب
آن ... دیدن ادامه » دست های مهربان
آن نفس های گرم
تو کار من را ساختی
با زیباترین سلاح های تنت
و این مرگ
آسان نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتخاب داستانها و نویسنده‌ها اصلاً خوب نبود. این کتاب را به هیچ عنوان توصیه نمی‌کنم. برخی از آنها واقعاً بی‌محتوا بودند و زمان برایشان به هدر رفت. این کتاب شامل 35 داستان کوتاه است که حداکثر 10 تای از آنها نسبتاً خوب و قابل تأمل هستند. بنده فریب چاپ چهارم بودن کتاب را در عرض ده سال خوردم و همچنین عنوان شاهکارهای داستان کوتاه روی جلدش ... دیدن ادامه » را. چاپ چهارمش 550 نسخه بود. لابد روی هم در این ده سال حدود 2000 نسخه چاپ شده است.(البته احتمالاً) از انتشارات مروارید با این سابقه بالا و خوب انتظار بیشتری می‌رود که خود را وارد این روشهای نامناسب فروش و معروف کردن یک اثر از طرق نادرست، ننماید. البته اگر روی جلد می‌نوشت تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های کاملاً ناشناس (بغیر ازالبته موام، چخوف، مارک تواین و دو سه تای دیگر)، خیلی مناسب‌تر بود. در ضمن فهرست نام‌ها مربوط به داستانها را به انگلیسی در پانویس همان صفحه نیاورده و همگی را یکجا در پایان کتاب آورده که این خود نیز خیلی عجیب بود. ویراستاران و نظارتگران نشر مروارید باید اهتمام بیشتری در انتخاب نویسنده، مترجم، محتوا و صفحه‌آرایی کتابهایشان برای نشر در پیش گیرند.

لازم به ذکر است که اکثر ناشران از این ترفندهای نادرست ونازیبا برای فروش کتابهایشان، آنهم به قیمت گزاف استفاده می‌کنند و این کتابخوانها هستند که در زمان خرید باید دقت بیشتری مبذول دارند.
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بر اساس این داستان فیلمی هم ساخته شده که به دلیل زمان کوتاه و داستانهای پیچیده این کتاب متاسفانه فیلم خوبی از اب درنیومده و فروش فیلم بیشتر بخاطر بازیهای خوب تام هاردی و گری اولدمن بوده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موضوع خوب، متن و نگارش خوب، حس خوب.
جنس روابط بین شخصیتهای داستان محترم و جذابه
از حق نگذریم ترجمه هم خیلی خوب و روان هست.
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان که امیدت را از دست می‌دهی، دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
روژیتا احمدی این را خواند
امید نیک بخت این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط می توانم بگویم این کتاب عالی است.
یوسف نیک نژاد و علیرضا اعرابی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
--همه ی زخم ها درمان می شوند.به آرامی یا به سرعت،خوب یا بد.در نهایت زخم ها دوباره بسته می شوند.اثری از آن ها روی ما می ماند اما زندگی قوی تر از آن هاست.
.
.
" کمی قبل از خوشبختی "
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ی ما در اینجا با هم بودیم، در این دنیای باخت و شکست. همه ی ما، تک تک مان لحظه ای داشته ایم که دریچه ای باز شده، برای لحظه ای نگاه مان افتاده به دنیای باز و آفتابی فرا روی مان اما همه مان در این اتوبوس آن دریچه را بسته ایم و بسته نگاه داشته ایم.(هنر ناپیدایی، مترجم ترجمان، ص هشتاد و هشت)
یوسف نیک نژاد این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه سه داستان دلنشین : اولی درباره کارمندی که در دوره آموزشی موزه ای عجیب را در روستایی دور افتاده پیدا می کند،
داستان دوم که داستان موردعلاقه ام هم است درباره زنی معلم است که با پیشنهاد دوستش دست به ترجمه کتاب از یک نویسنده محلی به زبان انگلیسی می زند که با واکنشهای متفاوتی روبرو می شود.
داستان سوم هم درباره مردی منزوی است که با ... دیدن ادامه » سنگ و چوب باغی متفاوت می‌سازد که مورد توجه گروهی فیلم ساز قرار می گیرد
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کیت براون زنی خانه دار است که در یک روز معمولی به وی پیشنهاد مترجمی سازمان جهانی غذا داده می شود او هم قبول می کند. در ادامه او ضمن مرور زندگی خانوادگی و ازدواجش، با آدمهای متفاوتی هم آشنا می شود که به نوعی روی وی تأثیر می گذارند.
به نظر من که کتابی کسل کننده بود که کشش لازم را نداشت و از وسطای داستان خواندنش را نیمه تمام گذاشتم.
فرشته حسین پور و روژیتا احمدی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به جرات می گویم از بهترین داستان هایی ست که این روزها خواندم. یک کمدی سیاهِ تمام عیار و بسیار هوشمندانه. قلم علیرضا غلامی بدون هیچ حرف بیراه و اضافه ای تاثیر شگرفی دارد در این داستان. از دست ندهید دیوار را...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«اعتراف»

خارها
خوار ... دیدن ادامه » نیستند

شاخه‌های خشک
چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش، سرزنش کنی
خش‌خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه،
با زبان ساده اعتراف می‌کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می‌خورد!

«اعتراف ، آینه های ناگهان ، قیصر امین پور»
http://ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک رمان جنایی عالی بر بستری تاریخی. واقعا در حد یک شاهکاره
عاطفه قوامی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی برای خریدش شک داشتم.مخصوصا با اون جلد ی که شبیه کتابهای کودک بود.
اما داستان به داستان که جلو می رفتم به اون حس تردید موقع خرید خنده ام می گرفت.
دست آخر سر داستان "نهار" دلم می خواست زمان متوقف بشه و من در همین حال خوب باقی بمونم
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ایمان چیست ؟
آیا ایمان ضرورتا از خرد و تفکر خردمندانه مجزاست یا با آن مخالف ست ؟ حتی برای شروع درک ِمسئله ایمان لازم است که فرق بین ایمان خردمندانه و ناخردمندانه را تشخیص دهیم .
منظورمن از ایمان ناخردمندانه اعتقادی ( به یک شخص یا عقیده ) است که اساس آن تسلیم به مرجعی عاری از خرد است . بر عکس ایمان خردمندانه اعتقادی ست که از تجربه ی آدمی در فکر و احساس سرچشمه میگیرد .
مهمترین ... دیدن ادامه » جنبه ی ایمان خردمندانه این نیست که به چیزی خاص عقیده داشته باشیم بلکه عبارت ست از صفت یقین و قاطعی که در عقیده ی ما باید وجود داشته باشد . ایمان خصلت منش آدمی ست که در همه ی شخصیت آدمی نفوذ دارد و تنها محدود به عقیده ای مشخص نیست

هنرعشق ورزیدن
اریک فروم
ترجمه :پوری سلطانی
ابراهیم سالاریان این را خواند
مجید حاج حسینی و مجتبی علی پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شیرینی یک رمان دوستانه رو داشت...
عطا محمدیان این را خواند
سارا کوچکی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زند‌گی خیلی‌ پوچ است به قول هدایت ( همه آدم‌ها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در ‌یک کادر کثیف ) من نمیتوانم زشتی‌ها را تحمل کنم روحم مثل ‌یک پرنده محبوس بی‌ تابی می‌کند من دنیا‌های زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم‌های باز کثافت و تیرگی محیط زندگیم و اجتماع را تشخیص می‌دهم .

قدر مسلم این است که من هیجوقت نمی توانم از زند‌گی راضی‌ باشم چون در آن صورت زند‌گی برایم لطفی‌ نخواهد داشت .

تو ... دیدن ادامه » نمی دانی من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می‌‌کند روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی‌ معنی‌ اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می‌کنم که هر طور شده باید ‌یک قدم از سطح عادی أت بالاتر بگذارم من این زند‌گی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم .

من دلم میخواهد این لفظ ( باید ) از زند‌گی دور شود باید این کار را بکنی‌ ، باید این طور لباس بپوشی ، باید این طور راه رفت ، باید این طور حرف زد ، باید این طور خندید ، اه همه ش سلب آزادی و محدودیت چرا باید ، میدانم که به من جواب خواهند داد ، زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی‌ ، اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی‌ دیوانه و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شّد . من نمی فهمم این قوانین را چه کسی‌ وضع کرده کدام دیوانه‌ای بشر را به این زند‌گی تلخ و پر از رنج محکوم کرده است .

من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی کند و هسته زند‌گی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی‌ و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من میخواهم زند‌گی‌ام بگذرد . من زند‌گی می‌‌کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه‌ برای این که زند‌گی را دوست دارم .

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌‌کنم که به مذهب پناه آورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرمش برسم اما خوب می‌‌دانم که دیگر نمی توانم خود را گول بزنم ، روح من در جهنم سرگردانی می‌‌سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می‌‌شوم و به زن‌های خوشبختی‌ فکر می‌‌کنم که توی خانه شوهر‌هایشان با رویا‌های کودکانه‌ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی‌های گذشته هاشان را نشخوار می‌‌کنند .

هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه‌ای شانزده ساله‌ای می‌‌دانم که در هاله‌ای از شرم و حیای دوشیزگی به سوی تو آمد و اولین بوسه‌هایش را به روی لب‌های تو ریخت .

انسان همیشه در مقابل خوبی زانو خم می‌‌کند و شکست می‌‌خورد ، نه‌ در مقابل بدی .

من باید از میان مردمی که با نگاه‌ها و زخم زبان‌هایشان آزارم می‌‌دهند دور بشوم .

گفتم قفس ! ...ولی‌ چه باید بگویم که پیش از این

آگاهی‌ از دوروئی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای پر ز راز

با جلوه و جلای خود مرا ربود



اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس ! رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خود

جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده ام



پای مرا دوباره به زنجیر‌ها ببند

تا فتنه و فریب ز پایم نیفکند

تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم میروم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم .

خوشبختی در بلند پروازی نیست و آدم‌های قانع همیشه در زند‌گی راضی‌ تر هستند .

نه‌ من ضعیف هستم و نمی توانم قبول کنم که زند‌گی یعنی‌ شوهر و بچه و چشم دنبال خیالات و آرزو‌های واهی است .

خیلی‌ وقت است که دیگر تنم عرق نکرده و داغ نشده . خیلی‌ وقت است که بوسه‌های تو از روی لب‌هایم فرار کرده اند . برایم جز تو هیج کس دوست داشتنی نیست . دنبال عشق می‌‌روم و پشیمان برمی گردم . چون عشق و لذت من از وجود توست و نمی توانم خودم را گول بزنم .. وقتی‌ به لذت فکر می‌‌کنم و تنم کشیده می‌‌شود به یاد تن‌ تو می‌‌افتم و به یاد شب‌ها و روز‌ها و دقایقی که در وجود تو غرق می‌‌شدم و تو دستم را می‌‌گرفتی و دنیای زیبایی را که ساخته بودی نشانم می‌‌دادی و پیشانی‌ام عرق می‌‌کرد.

تنها گناهم این است که خیلی‌ زود وارد زند‌گی اجتماعی شدم . یعنی‌ وقتی‌ که دختر‌های دیگر توی خانه اسباب بازی می‌‌کند و ظرفیت تحمل حقایق زند‌گی را نداشتم .

در خیابان‌های سرد شب

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست .



ای خدا بر روی من بگشای

‌یک نفس در‌های دوزخ را

تا به کی‌ در دل‌ نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را





























































































مژگان خراسانیان این را خواند
فرشته حسین پور و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- برشی از کتاب:

متضاد زنده. مثل باغی در یک تابلوی نقاشی که گل‌ها و میوه‌هایش را در واقعیت چیده باشیم و رنگ و زیبایی‌شان دیگر فقط در بوم نقاشی باقی مانده باشند. مثل عکس‌های همسرش که او در آلبوم مرتب کرده بود و جایی میان کتاب‌های کتابخانه گذاشته بود. مثل طبیعت بی‌جانی که به یکی از دیوارهای زندگی یک پزشک روستا آویخته شده باشد. او از عذاب ... دیدن ادامه » کوبیدن میخ آن تابلو به دیوار، رنج می‌برد. میخ عمیقا در گوشتش فرو رفته و تبدیل به زخمی عمیق و تا ابد آزاردهنده شده بود...
فرشته حسین پور و فاطمه قربانزاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازمتن کتاب...

در زمان جادوگرها، اشک انسان ها خیلی خیلی با ارزش بود.اشک مثل آب دهان قورباغه چیزی کمیاب و نادر بود.این که حالا اشک به چه کارشان می آمده، من که نمی دانم.شربتی برای مهربان تر کردن؟انسان بهتری کردن؟برای کم کردن خساست در احساسات؟یا برای کمتر پشمالو بودن؟مردها همیشه به بهانه مردانگی شان، اشک های شان را حتی در بدترین لحظات ... دیدن ادامه » زندگی خود قورت می دادند.انگار که این کار واقعیت را تغییر می داد.بهر حال اشک ریختن حال انسان را بهتر می کند.مغز را می شوید و اندوه را از بین می برد.پس این فکر مضحک از کجا به ذهن مردها خطور کرده بود که چون مرد هستند نباید گریه کنند؟
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالیه توصیه میکنم بخونیدش
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر تنها کسانی که بر خاک افتاده‌اند، می‌توانستند حرف بزنند، و
نیز کسانی که که با آن چهره‌های تیره و غمگین و جیب‌های انباشته از نان مربایی،
سوار بر قطار یا چیز دیگری به سوی مرگ می‌رفتند. اگر مرده‌ها می توانستند حرف
بزنند، ... دیدن ادامه » دیگر جنگی در کار نبود. ولی به من نگاه کنید، فقط زبان‌بازها مانده‌اند،
زیرکاردرروها، پشت‌هم‌اندازها. در اروپا هیچ تله‌ای نمی تواند آنها را به دام
بیندازد.
روزبه جعفری و سبحان معصومی این را خواندند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان کوری رو که شروع میکنی، اولین سوال در ذهنت شکل میگیره، چرا کور شدند؟ و بعد به دنبال دلیل کوری هر یک از شخصیتها هستی ، سوال بزرگ دوم اینه که چرا زن دکتر کور نشد؟ و رفتارهای زن دکتر رو بررسی میکنی، مهمترین سوال و آخرین سوال اینه که آیا من کورم؟
نمیدونم شما چه جوابی خواهید داد.
این کتاب اگر باعث نشه به خودتون فکر کنید و به رفتارهاتون و باورهاتون، حداقل باعث میشه یه رمان هولناک با تصویر سازیهای اعجاز گونه از برابر چشمهاتون عبور کنه

بخش ... دیدن ادامه » کوتاهی از سخنان ژوزه ساراماگو در خصوص این کتاب که در مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات بیان شده:
من شاگرد و کارآموز شخصیتهای رمانم هستم. شاگرد فکر کرد، ما کور هستیم و نشست نوشت، کوری را ، تا به آخر. تا به آنها که میخوانند یادآوری کندکه وقتی زندگی را تحقیر میکنیم فرد را از بین میبریم، که کرامت انسانی را قدرتهای بزرگ هر روز لگد مال میکنند و دروغ جهانی جای حقیقت جمعی را میگیرد و انسان عزت خود را پاس نمیدارد و احترام و تکریم هم نوع را از یاد میبرد. آنگاه شاگرد گویی به احضار ارواح و شیاطین حاصل از کوری فرد مشغول می شود و به روایت ساده ترین داستان می پردازد.

کوری را بخوانیم شاید به بینایی بیاندیشیم.
ترجمه استاد امرایی ترجمه بسیار روان و خوبیست ، با در نظر گرفتن نوع نثر خاص ساراماگو ترجمه خوب تاثیر بسزایی در درک بهتر داستان داره.
میم امیری و ایرج پوراردشیر این را خواندند
حسین دهقان و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر کتاب رو نخوندید این نقد رو نخونید
نوشته ی پشت جلد کتاب و پیش گفتار مترجم در خواننده یک توقعی ایجاد می کند که به نظرم سیر کتاب به شکلی نیست که اون توقع برآورده بشه. یعنی فکر می کنم اگر مترجم اول کتاب ننوشته بود که این کتاب به طرز شگفت انگیزی حالتان را خوب می کند من خواننده سعی نمی کردم اون حال خوب را توی کتاب پیدا کنم و اون را با برداشت و احساس شخصی خودم می خوندم. یعنی انگار این حرف مترجم یه پس زمینه ذهنی به خواننده می ده که زیاد نمی گذاره خواننده احساسی رو که خودش پیدا می کنه کشف کنه.
یکی از تفاوت های کتاب با فیلم در اینه که ما در فیلم ها از تفکرات و جریان ذهنی بازیگرها باحبر نمی شیم. فقط اعمال اون ها رو می بینیم و حرفای اونا رو می شنویم اما نمی تونیم بفهمیم که در مغز اون ها چی می گذره. اما کتاب ما رو وارد فضای ذهنی شخصیت ها می کنه. بهمون می گه چه نفکراتی دارن و اینکه چه اتفاقاتی باعث می شه که دهنیت یا احساسشون عوض بشه اما این اتفاق توی این کتاب چندان نمی افته. گزارشی که ژولی از لودویک برای رومن می نویسه به ما نشون می ده که تا چه حد بچه اش رو دوست داره. اما بعد؟ نویسنده به ما نمی گه که ژولی چطور با غم از دست دادن کنار میاد. بهمون نشون می ده که کنار اومد اما چطور؟ ما اصلا وارد فضای ذهنی ژولی نمی شیم انگار یه تماشاگریم که داریم فیلم می بینیم. ما می بینیم که اون گریه می کنه. مدام گریه می کنه. با رومن بیرون می ره. اما در تمام این بیرون رفتن ها، در تمام این گریه کردن ها، چرا نویسنده مارو به داخل دهن ژولی نمی بره؟ یک اتفاق هایی هست. یک حس هایی هست. یک سری حرفا و تسلاهایی که از دوستانمون می شنویم. تلاشی که می کنیم همه ی این ها با گذشت زمان کم کم حال ما رو خوب می کنن.اما در این جا ما این جریان رو نمی بینیم اگر هم می بینیم اثری رو که بر ذهن ژولی می گذارند نمی بینیم. مترجم ابتدای کتاب می گه که بیشتر کتاب ها درماندگی انسان رو مطرح می کنند اما راه حلی براش پیدا نمی کنند. در صورتی که خود نویسنده در نوشتن این داستان داره از داستان های کودکانه استفاده می کنه ژولی منتظر یک شاهزاده اس. همون چیزی که داستان های پریان به دختر بچه ها یاد می دن. که یه شاهزاده میاد و اونا رو خوشبخت می کنه. ابتدای کتاب هم شبیه داستان پری هاست. یه مرد مسن می رسه و به ژولی کمک می کنه. آیا توی زندگی وافعی از این اتفاق ها می افته؟ آخر کتاب چطور تموم می شه؟ من نمی گم باید آخرش بد می شد. ولی آخرش هم شبیه داستان های بچگانه تموم می شه که اونا تا سال ها به خوبی و خوشی زندگی کردند. به نظزم اینکه کارولین و مانون و ژولی هر سه در انتهای کتاب حامله هستند یه چیزی شبیه فصه های سیندرلاگونه اس. زمان گذشت و همه چی حل شد و همه خوشبخت شدند. بله زمان می گذره. دردها آروم می شن. زخم ها درمان می شن. اما زندگی وافعی این طور نیست. آدم ها ممکنه در انتها خوشبخت بشن یا نشن. اما اون چیزی که مهمه انتهاش نیست. خوشبختی چیزی نیست که ته قصه ها اتفاق بیفته. یه جور تفکره. یه جور نگرش به زندگیه. آدم های زیادی توی دنیا هستن که هیچ وقت دوست داشته نمی شن. اما آیا اونا بدبختن؟
خوبه که ... دیدن ادامه » کتابی به آدم امید بده. اما اینکه چطور امید هم بده مهمه، ژولی همیشه یه شاهزاده کنارش داره که حالش رو خوب می کنه.(اول پل بعد رومن) همه ی ژولی ها تو تمام دنیا می تونن شاهزاده ای کتار خودشون داشته باشن؟
نمی خوام بگم اون کتاب هایی که سیاه نمایی می کنن خوبن ولی می خوام بگم ما رمانی می تونیم بگیم به یه نفر واقعا امید دادیم و احساس خوبی نسبت به زندگی درش به وجود آوردیم که امیدی که دادیم وابسته به وجود دیگری نباشه. طوری باشه که اگر اون ها هر سه هم ازدواج نمی کردند و حامله نمی بودند باز هم خوشبخت بودند.

پی نوشت: نکته ی خوب این کتاب به نظرم اینه که به ما میگه می تونیم اجازه بدیم که عزیزان از دست رفته مون برن. اما جایی در قلبمون، ستاره ای در آسمانمون برای همیشه برای اون ها و به یاد اون ها باشه.
مهدی موسوی و حورا یوسفی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با چشمان تو مرا به‌الماس ستاره‌ها نیازی نیست
ص84


باغ ... دیدن ادامه » آینه
احمد شاملو
طرح جلد: ضیاء الدین جاوید
چاپ هفتم 1371
انتشارات مروارید
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاشفانِ چشمه
کاشفانِ فروتنِ شوکران
جویندگانِ شادی
... دیدن ادامه » در مِجٌریِ آتشفشان‌ها
ص46

دشنه در دیس
احمد شاملو
طرح جلد: ضیاء الدین جاوید
چاپ دوم فروردین 2537
انتشارات مروارید
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«چشم گربه»، نهمین رمان منتشر شده مارگارت اتوود است که در سال 1988 برای نخستین بار روانه بازار کتاب شد. رمانی با درون‌مایه‌های اجتماعی که به بررسی زندگی زنی می‌پردازد که بعد از مدت‌ها دوری از زادگاهش، بدانجا باز می‌گردد و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند.

اتوود در این اثر از زندگی زنی می‌نویسد که در میانسالی، در جست‌وجوی گمشده‌ای می‌رود که کسی جز خودش نیست. به نظر می‌رسد اتوود در رمان «چشم گربه»، سعی دارد صدایی را به گوش خوانندگانش برساند که به بهترین شکل می‌تواند بیانگر فریاد دردناک تمام کسانی باشد که در جست‌وجوی شخصیت درونی آزاد و پاک خود هستند.

ماجراهای ... دیدن ادامه » رمان «چشم گربه» از آنجایی آغاز می‌شود که زنی میانسال، در یک نمایشگاه نقاشی، آثار قدیمی و جدیدش را به نمایش می‌گذارد. این نقاش، که راوی و شخصیت اصلی داستان هم هست، غرق در افکار خود می‌شود و به گذشته‌های دوری می‌اندیشد که حوادث اجتماعی و هنری خاصی در زندگی‌اش روی داده و بر شخصیت وی نیز تاثیر گذاشته بود. «چشم گربه» تنها داستان زندگی شخصیت‌هایی داستانی آن در طول سال‌های مختلف نیست؛ مخاطب این رمان، به خوبی با فضای اجتماعی و فرهنگی کانادا، در میانه قرن بیستم، آشنا می‌شود و با «چشم گربه» نگاهی می‌اندازد به عناصر فرهنگی این دوره و جنبش‌های فمینیستی که در آن زمان به وقوع پیوسته بود. «چشم گربه» را می‌توان بازتابی از دوران کودکی و نوجوانی شخصیت اول داستان دانست. اثری که نویسنده به وسیله آن، حس نوستالژی را در خواننده زنده نگه می‌دارد و احساساتی مشترکی را با وی ایجاد می‌کند. الین ریسلی در کودکی همواره مهره‌ای را در کیف قرمز خود نگه می‌دارد که شبیه چشم یک گربه است، چشمی که بعدها، به صورت ناخودآگاه، به یکی از محورهای نقاشی‌های او تبدیل شد. در حقیقت، ورود به محل زندگی دوران کودکی و نگریستن به همین چشم گربه است که به او کمک می‌کند خاطرات خود را بازیابد. خاطراتی گمشده در پسِ ذهن راوی، که در حقیقت پایه‌گذار تمامی زندگی‌ و شخصیت او نیز هست. شخصیت اول داستان، در نمایشگاه آثارش، چیزی بیش از تحسین منتقدان می‌یابد. خیابان‌های آشنا، مناظر قدیمی و عناصر موجود در نقاشی‌های او، خاطراتی را برایش زنده می‌کند که در طول سفرهایش در سرزمین مادری‌ خود، کانادا، تجربه کرده بود.

«چشم گربه» یکی از آثار معروف مارگارت اتوود، نویسنده‌ی مشهور کانادایی، است. در این رمان، راوی یک نقاش مسن است که آثارش در قالب یک نمایشگاه مرور آثار در شهر تورنتو، ‌ به نمایش درآمده است. این نقاش به موازات مواجهه با آثار قدیمی‌اش، ‌خاطرات و سرگذشت‌های هنری و سیاسی‌اش را در ذهن مرور می‌کند. کل این رمان فضای تاریکی دارد و به نوعی از تفکرات فمینیستی مؤلف نشأت گرفته است.

اتوود با «چشم گربه»، نگاهی دارد به زندگی نقاشی کانادایی، که بازگشت به محل تولدش برای او با یادآوری خاطراتی تلخ همراه است. شهری که وی برای گریز از خاطراتش، سال‌ها پیش از آن خارج شده بود و اکنون برای نشان دادن بخشی از آثار هنری‌اش، که از افکار و خاطرات او سرچشمه‌ گرفته‌اند، به آن باز می‌گردد؛ بازگشتی که برای او با یادآوری‌های تلخی از گذشته همراه می‌شود. ریسلی، شخصیت اول داستان اتوود، به تغییرات شهر تورنتو، در غیاب خود، می‌نگرد و به این می‌اندیشد که زادگاهش تا چه اندازه برای او با معنا و مهم است. سال‌های اولیه زندگی ریسلی در سفر می‌گذرد و او همواره در آرزوی ماندن در یک منطقه و یافتن دوستی صمیمی است؛ تمامی آن‌چه وی در آن سال‌ها داشت، برادری بود که البته بعد از مدتی از خانواده جدا شد و ریسلی را تنها گذاشت. اما این جابه‌جایی‌ها بالاخره به پایان رسید و ریسلی توانست وارد جمعی دخترانه شود و اولین گروه دوستانه زندگی‌ خود را تشکیل دهد. گروهی که شخصی به نام کوردیلا، در آن به گونه‌ای رفتار می‌کرد که گویی رهبر اعضای دیگر آن جمع است. چیزی نمی‌گذرد که مخاطب درمی‌یابد تمامی مشکلات ریسلی از همین برخورد‌های نادرست ناشی می‌شود. گرچه در داستان «چشم گربه»، ریسلی نقاشی مطرح و موفق است، اما او هیچ‌گاه به استقلال شخصیت و اعتماد به نفس لازم نمی‌رسد. اتوود داستان را به گونه‌ای پیش می‌برد تا به خواننده نشان دهد مشکلات شخصیتی ریسلی، در دوران کودکی‌ وی ریشه دارد.
مارگارت اتوود

در بخشی از رمان «چشم گربه»، ریسلی با تبلیغ نمایشگاه خود روبه‌رو می‌شود؛ پوستری که عکسی از وی هم روی آن حک شده بود و مردم شهر را به دیدن آثار او دعوت می‌کرد. او از این‌که چهره‌ای شناخته است به خود می‌بالد، اما مدت زمان زیادی طول نمی‌کشد که مخاطب داستان متوجه می‌شود چیزی که ریسلی از دست داده زندگی شخصی و گذشته وی است. گذشته‌ای که گویی زیر خاطراتی سرکوب شده، دفن شده‌اند. برای ریسلی، خاطرات تنها وسیله‌ای است که با آن می‌تواند دریابد کیست و حقیقت زندگی‌اش چیست. اما خاطرات، همیشه برای او قابل اتکا و اطمینان‌بخش نیستند... حوادث داستان «چشم گربه» همزمان با جنگ جهانی دوم در کانادا اتفاق می‌افتد و خواننده این اثر می‌تواند ردپای بسیاری از مسائل فرهنگی و اجتماعی این کشور را در رمان بیابد. از تشکل‌های اجتماعی و گروه‌های زنانه گرفته تا جنبش‌های هنر مدرن و طرز زندگی و برخورد مردن آن منطقه. همان‌طور که شخصیت اول داستان از خاطرات و تجربیات خود می‌گوید، می‌بینیم که چگونه دختری جوان و متکی به دیگران، به زنی تبدیل می‌شود که به چرایی انتخاب‌هایش در گذشته پی می‌برد و تبدیل می‌شود به نقاشی مطرح و مستقل. هر چند هنوز هم زخم‌هایی از گذشته، بر روح او باقی مانده است.

«چشم گربه» رمانی با درون‌مایه‌ای روانشناسانه است که از سطوح مختلف شخصیت‌ها و موضوعات مطرح شده در داستان لایه‌برداری می‌کند. داستانی که ریسلی در آن با گره‌های درهم زندگی‌ خود، دست و پنجه نرم می‌کند.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب جز دسته ای از کتابهاست که بعد از خوندن رهاتون نمیکنه و مدام تصاویری از کتاب تو ذهنتون روشن و خاموش میشه
کتاب بسیار تاثیر گذاری است و مطمئنا پس از خواندن نگاهتون به اتباع افغانی تغییر خواهد کرد
موضوع کتاب واقعا تکان دهنده است، نه اینکه ندانیم بلکه دوست نداریم باور کنیم . برای افغانها اتفاق افتاد شاید روزی گریبانگیر ما هم شود
فرشته حسین پور و مهنّا حسین زاده این را خواندند
Bita Amir ، رضا صادقی و ساناز مروتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت می کند تا اینکه از اول نداشته باشد.

ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.

آدم ... دیدن ادامه » هایی که دل و زبانشان یکی ست، اینجوری هستند. به خیالشان بقیه هم مثل خودشان هستند.
خیلی قشنگ بود..
۱۳ مرداد
"همیشه داشتن و از دست دادن به مراتب آدم را بیشتر ناراحت می کند تا اینکه از اول نداشته باشد."
بدیهیات
۱۳ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 7