:  نشر مرکز
:  ۸۰۳
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
پس چرا آمدی قبرستان؟ جای خوبی است برای ملاقات، نه؟ اگر بالای سر قبر بی‌بی روبروی هم بنشینیم، هیچ کس به ما شک نمی‌کند، نمی‌آید بپرسد شما چکاره‌ی همدیگر هستید. توقع ندارم خیلی نزدیک تو بنشینم. با‌هاله‌ی تو که مماس باشم برایم بس است. دوباره باید سرکار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌کار خوبی هستم. چند ماه پشت سر هم که کار کنم خرج پنج شش ... دیدن ادامه » ماه را در می‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بیایم اینجا. ممنون که چسب‌های شیشه‌ی پنجره ات را کندی. نصف شب‌ها، فکر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند. دیشب که آمدی کنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریکی. ندیده می‌دیدمت. رفتی لبه‌ی تختتت نشستی. یک آینه هست روبروی تختت، یک قالی ابریشمی‌هم می‌بینم کف اتاقت. نشستی یک طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش کردی. طره پیچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سایه ات آبی‌ست. آبی افتاد روی آبیِ رنگ اتاقت. بلند شدی رفتی آب بخوری. صدای ریختن آب توی لیوان، نصف شبی پیچید توی شهر. برق برق شره‌ی آب افتاد روی دیوارها. سرکشیدی. سفیدی زیر گلویت شد مهتاب. نصفه آب را آوردی توی اتاقت. گذاشتی جلو آینه. خوابیدی. وقتی به پهلو می‌خوابی، رو به دیوار نخواب، من به چشم‌هایم نجیب بودن را یاد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه می‌کنم. سحر که شد، از پایین تخت خوابت بلند می‌شوم و می‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توی کتابی؟


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روی زییایی دیدم. پرسیدم: "خانم اسم شما ارغوان نیست؟" هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت. گفت: "نه." گفتم: "ارغوان هستی، نمی‌دانی." چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش "آه". انگار که دیوانه‌ای باشم نگاهم کرد. گفتم: "نمی‌دانی، اگر بدانی هستی. رمزی به روبت لبخند می‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ... دیدن ادامه » ارغوانی می‌شود." ریاضی می‌خواند. روی برگرداند از صدایم. گفتم: "آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک."


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بی عطری می‌گفت بگو اگر کسی به دلت هست، بگو کجاست بروم خواستگاری. می‌گفتم تو با این پاهای علیلت کجا می‌خواهی بروی. دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما.

شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم.


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسم نویسنده ی این کتاب رضا کاظمی است نه رضا کرمان...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی ساده - اما بدیع - داستان با یک نامه‌نگاری ایمیلی شروع می‌شود و ادامه پیدا می‌کند و بعد... با هر نامه بیش‌تر وارد دنیایی می‌شوید که تصورش را هم نمی‌کردید. عنوان کتاب هم چیزی به شما نمی‌گوید. آخرش هم نمی‌گوید. شبیه اثری از دیوید لینچ است. آرام آرام به درون دنیایی دیگر می‌لغزید، بی‌شتاب اما مشتاقانه. آخرش می‌پرسید چرا تمام شد؟ ... دیدن ادامه » پس بقیه نامه‌ها چه شدند؟ آن‌ها چه شدند؟ این‌ها از کجا آمدند؟ ...اما این لغزیدن بطئی به درون چنین دنیایی به شکلی طبیعی اتفاق افتاده؛ بدون آکروباسی‌های آزاردهنده فرمی. و بعد نمی‌پرسید: کاپوزی؟ چرا کاپوزی؟ ....چون تجربه‌ای دلپذیر است.

از نوشته ی استاد هوشنگ گلمکانی در صفحه اینستاگرام ایشان
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میدانى چرا اغلبِ مردم در اطراف و اکناف جهان پرسه مى زنند، بدون آنکه از بابت چیزهایى که مى بینند شگفت زده شوند؟
چون جهانْ به یک عادت تبدیل شده است. هیچکس جهان را باور نمى کرد، اگر سالها به آن عادت نکرده بود. این را مى توان در کودکان دید. آنها چنان تحت تأثیر همه ى چیزهایى که در اطرافِ خود مى بینند قرار مى گیرند که نمى توانند چشمان خود را ... دیدن ادامه » باور کنند. به این دلیل است که به اینجا و آنجا اشاره مى کنند، و درباره ى هر چیزى که مى بینند سؤال مى کنند. این قضیه در مورد ما بزرگ ها فرق مى کند. ما همه چیز را آنقدر دیده ایم که واقعیت را بدیهى مى دانیم...
محمد حسین حاجی شمسی حقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر علاقه به خواندن داستان های کوتاه دارید این کتاب عالیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نظرمن درباره ی مفهوم عشق چیست؟ من عملا ،نظری درباره ی مفهوم عشق ندارم . خوش حال می شوم بدانم "عشق چیست" اما من ِدرخود نگر، تنها وجود عشق را می بینم ، نه ماهیت آن را . آن چه من میخواهم بشناسم (عشق) همان جوهره ای است که برای سخن گفتن (سخن عاشق) به کارش می گیرم . تأمل قطعا جایز است . اما از آن جا که آناً به دام تعمق در تصاویر می افتد هرگز به مرز درخود نگری نمی رسد :من مطرود از منطق (منطقی که زبان هایی عاری از هرگونه اشتراک را مسلم می گیرد.) نمیتوانم ادعا کنم که دارم درست فکر میکنم پس سالها هم سخن عشق سر داده باشم باز نمی توانم امیدوار باشم که به مفهوم عشق پی برم ، مگر از راه "دنباله" های همان سخن :بارقه ها ، قاعده ها ،نکات نغز که در سیلاب سهمگین تصویرستان پخش و پراکنده اند؛
من درمکان نامناسب عشق ایستاده ام . مکان مبهوت کننده ی آن :"تاریک ترین جا همیشه زیر چراغ است ."
... دیدن ادامه »

سخن عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
امیرحسین آل عوض و حمید رضایی این را خواندند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نظرمن درباره ی مفهوم عشق چیست؟ من عملا ،نظری درباره ی مفهوم عشق ندارم . خوش حال می شوم بدانم "عشق چیست" اما من ِدرخود نگر، تنها وجود عشق را می بینم ، نه ماهیت آن را . آن چه من میخواهم بشناسم (عشق) همان جوهره ای است که برای سخن گفتن (سخن عاشق) به کارش می گیرم . تأمل قطعا جایز است . اما از آن جا که آناً به دام تعمق در تصاویر می افتد هرگز به مرز درخود نگری نمی رسد :من مطرود از منطق (منطقی که زبان هایی عاری از هرگونه اشتراک را مسلم می گیرد.) نمیتوانم ادعا کنم که دارم درست فکر میکنم پس سالها هم سخن عشق سر داده باشم باز نمی توانم امیدوار باشم که به مفهوم عشق پی برم ، مگر از راه "دنباله" های همان سخن :بارقه ها ، قاعده ها ،نکات نغز که در سیلاب سهمگین تصویرستان پخش و پراکنده اند؛
من درمکان نامناسب عشق ایستاده ام . مکان مبهوت کننده ی آن :"تاریک ترین جا همیشه زیر چراغ است ."
... دیدن ادامه »

سخن عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
امیرحسین آل عوض این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو شارلوته را دوست داری : یا امید داری ، این تو را به کاری وا خواهد داشت ؛ یا امیدی نداری ، و در این صورت از تلاش دست خواهی کشید این سخن آدم "سالم" است : یا این ، یا آن ...
اما عاشق جواب می دهد : (جوابی که ورتر می دهد) : من دارم تلاش میکنم تا راهی بین این دو گزینه باز کنم : یعنی من هیچ امیدی ندارم ، اما بااین همه ... یا به تعبیر دیگر : من لجوجانه ، انتخاب نکردن را انتخاب میکنم . من سیالیت را انتخاب میکنم ؛ من ادامه می دهم . ص73

سخن ... دیدن ادامه » عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
امیرحسین آل عوض این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
راستش من بسیار از کارهای آقای مستور شنیده بودم و این کتاب را از ایشان خواندم ولی کتاب نتوانست من را اصلاً جذب کند. یک جور داستان پراکنده بود. توصیفات شرایط و لحظات، ساده و در خیلی موارد کم بود. بعضی شخصیت‌ها واقعاً بود و نبودشان در داستان تاثیری نداشت. در اصل یاد سریال‌های ایرانی افتادم که داستانی را نقل می‌کند و در قسمت آخر سعی دارند همه چیز را به اتمام برسانند. موقعیت ظاهری شخصیت اصلی داستان غیرواقعی بود! منظورم این است که این شخصیت دانشجویی توصیف شدند که در ماه‌های آخر تحصیلشان هستند و هیچ کار مفیدی برای پایان‌نامه‌اشان انجام ندادند! من دانشجو رشته علوم انسانی نیستم و هیچ تجربه‌ای در زمینه پژوهش‌های رشته‌های انسانی ندارم، ولی در صفحات اول داستان خودم را جای شخصیت داستان گذاشتم و پیش خودم گفتم اگر من دانشجو بودم چکار می‌کردم و کارهایی که این شخصیت در ادامه انجام داد به ذهنم آمد. سوالی که پیش می‌آید این دانشجوی سال آخر چرا تا به حال این کارها را انجام نداده است! پس اگر این شخصیت یک دانشجو سالهای میانی تحصیلش معرفی می‌شد با منطق بیشتر جور می‌آمد. شاید بعد از خواندن نظر من دوستان خواننده بگویند خیلی نظر سخت‌گیرانه‌ای بود ولی به نظر من وقتی کتابی به این تیتراژ می‌رسد یعنی کتاب والایی است و باید با کتاب‌های هم سطحش مقایسه شود یعنی کتاب‌هایی با تیتراژ بالا از نویسندگان بزرگ که همه موارد در کتاب‌های نویسندگان بزرگ با منطق به راحتی هم‌خوانی دارد. در مقام این مقایسه این کتاب واقعاً کم می‌آورد. در مقایسه با آثاری از بانو دانشور و یا آقای دولت آبادی.

بر ... دیدن ادامه » سر محور اصلی داستان که یک بحث فلسفی بود هم به نظرم نویسنده نتوانسته به خوبی آن را پرورش دهد. این که شخصیت اصلی داستان از دیدگاه قدیمی خود، یکهو برمی‌گردد و به یک دیدگاه جدید می‌رسد!! به نظر من تغییر نگرش و دیدگاه یکهو اتفاق نمی‌افتد! ولی نویسنده در طول داستان به این موضوع عمیق نپرداخته که چه اتفاقی افتاده که این چنین تغییر و تحولی در این فرد حاصل شد!

در مجموع به نظر من این چنین موضوع جذابی نیازمند پردازش بیشتر داشت و حدود 120 صفحه اصلاً نمی‌تواند جوابگو باشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من با کتاب ارتباط خوبی برقرار نکردم پس نظر خاصیم ندارم!! شاید ی روزی دوباره کتاب رو بخونم! ب نظرم نویسنده ته داستان رو رسمن ول کرده! ینی داستانو تا ی جایی آورده بعد پایان، بی هیچ نتیجه خاصی! اگ کتاب برداشت ازاده باید ی جهت فکری ب خواننده بده و بعد کتابو تموم کنه! در ضمن محور اصلی کتاب مرگ پارسا نبود که با کشف علتش کتاب تموم شد! اگ این بود ... دیدن ادامه » می تونست نویسنده کتابو با دو شخصیت جلو ببره اون همه ادم برا چی بود وقتی هیچ پایانی نداشتن؟
مینا حشمتی ، Samira Akrami و ناصر یُلمه این را خواندند
محمد مجرد و داریوش ولیپور این را دوست دارند
به نظرم این کتاب که کلا بر این محور بود که یک بحث و موضوع فلسفی عام رو در قالب داستان و چند متن که پتانسیل داشته باشند به عنوان متن ماندگار از کتاب باقی بمونه بیاره.ممکنه شما دنبال چیز دیگری توی کتاب بودید و با مقوله ای دیگر مواجه شدید.
۱۳ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دانستن اینکه بین این لوق ها و رادیکال ها چه نوع رابطه ای وجود دارد به چه درد می خورد؟ فرض کنیم که من روزی آنقدر ثروتمند شدم که حساب پول هایم را فقط می توانم با استفاده از لگاریتم و معادله داشته باشم یا یک کار دولتی انجام میدهم، یعنی من آنقدر احمق هستم که آن روز به فکرم نرسد برای انجام این کارها از یک منشی استفاده بکنم؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من گرگ را نوازش خواهم کرد و شاید گرگ دستی را که به پشتش کشیده می شود گاز نگیرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی در زندگی فقرا اثار تمول ظاهر می شود انها امیدهای واهی شان را به یک بند اویزان می کنند. بعد بند رادر حیاط خلوت زندگی شان مثل بند رخت به دو دیوار میخکوب و از دروغ هایشان به عنوان گیره استفاده می کنند.
امیرحسین آل عوض این را خواند
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی جذاب و پر کشش درباره زندگی زنان در ترکیه ی قدیم و شباهت های فراوان میان اداب و سنن انجا با ایران. باورهای دست و پاگیر و سختگیری های منزجر کننده درباره زنان و ازادی های بی حد و حصر مردان که منجر به گسستن ارتباط های عاطفی در بین همه اعضای خانواده می شود.

جنون پاموک با نبوغ توام است! (اومبرتو اکو). پاموک اعتراف می‌کند تمام شخصیت‌ها در رمان «خانه خاموش» بازتابی از او و احوالات متفاوت درونی ‌اش است: «کودکی ‌ام همواره با این تصور گذشت که اورهانی دیگر در خانه ی دیگری است». اورهان پاموک، نویسنده نوبلیست ترک که در سال 1952 میلادی در خانواده ی پر جمعیتی در شهر استانبول ترکیه به دنیا آمد، تا ... دیدن ادامه » سن بیست و دو سالگی رویای نقاش شدن در سر داشت. «این ایده نخست مورد تشویق و حمایت خانواده ‌ام قرار گرفت و این درحالی بود، که بیشتر افراد خانواده ی من مهندس عمران بودند. پدر و مادرم در مورد خواهر و برادرهایم می‌گفتند: این یکی به همان مدرسه ‌ای خواهد رفت، که پدربزرگ ‌شان می‌رفت؛ آن یکی به مدرسه عمویش، و این یکی هم - که منظورشان من بودم – مهندس معمار خواهد شد». این ایده، بعد‌ها با یک تصمیم سریع و آنی به یکباره از ذهن او پاک شد، و به نقطه ی عطف زندگی ‌اش یعنی داستان نویسی انجامید. «همه ‌چیز را به یکباره کنار گذاشتم، تحصیل، نقاشی، معماری وهمه را...؛ خود را در اتاقم حبس کردم، و مشغول نوشتن شدم. حالا که مردم از من این سوال را می‌پرسند که چطور توانستم در دهه ی 30 زندگی، به عنوان یک رمان نویس در ترکیه شناخته شوم؛ یا اینکه چرا نقاشی و معماری را رها کردم، من درست مثل گوزنی که به چراغ جلو ماشینی، زل زده باشد، به آنها خیره می‌شوم، چرا که برای این پرسش پاسخی وجود ندارد.». او در سنین پایین دریافت که نقاشی کردن، نظم و انضباط درونی می‌طلبد و یک دنیا تنهایی... که از این منظر، تالیف هم کاملا شبیه به آن است، و با خلق و خوی او سازگار...؛ درست مانند خود پاموک که خیالپردازی جزو جدایی ناپذیر زندگی ‌اش است، شخصیت‌های داستان‌هایش نیز پیوسته در حال خیالبافی هستند. رمان «خانه خاموش» که دومین اثر وی ایشانست، و به باور خودش از دل رمان «جودت ‌بیک و پسران»، نخستین رمانش ‌زاده شده؛ حکایت آدم‌هایی است که هیچ یک از وضعیت فعلی خود راضی نیستند و رویای دیگری بودن را در سر می‌پرورانند. مراد گلسوی، نویسنده ی ترک در باره ی «دنیای ادبی اورهان پاموک» می‌نویسد: «ابتدا به نظر می‌رسد که شخصیت‌های رمان خانه خاموش رویاهایی از جنس رویاهای همه آدم‌ها در سر دارند، اما دلتنگی عمیقی که شخصیت‌های رمان آن را تجربه می‌کنند، هر قدر هم که این دلتنگی در رمان‌ها مشخصه ی دنیای شرق محسوب شود، بیشتر یک اندیشه و واهمه جهانی ست چرا که خواست دیگری بودن، منجر به این واهمه می‌شود که نمی‌توان خود بود!». انگین کیلیچ در مقاله ی خود به نام: «اصوات خانه خاموش»، می‌نویسد: «همه در خانه خاموش غمگینند و عقده‌ های حقارت آنها ازجنس فقر، عقب ‌ماندگی، شرقی بودن، بی ‌پدری و مسائلی از این قبیل است. بیشتر این شخصیت‌ها با ناامیدی، دلباخته فرد نامناسب خود هستند. اما تمام اینها نه در قالب رمانی مالیخولیایی و غمگین که گاه حتی به صورت رمانی شاد و سرزنده رو به ‌روی‌مان ظاهر می‌شود. با این وجود، همین که رمان به پایان می‌رسد، چیزی به نام خوشبینی برای خواننده باقی نمی‌ماند!». «خواب، در اثرِ یک فعل و انفعال شیمیایی، روی می‌دهد و مثل رویدادهای دیگر دلیل علمی و منطقی دارد. همان طور که روزی فرمول آب کشف شد، روزی فرمول خواب را هم کشف می‌کنند». اینها نخستین جملاتی هستند که ما را با تفکر پوزیتیویستی صلاح ‌الدین در «خانه خاموش»؛ آشنا می‌کند. همسرش فاطمه، درست در نقطه ی مقابل شخصیت او قرار دارد.». صلاح ‌الدین تمام عمرش را صرف تالیف دایرة ‌المعارفش می‌کند، چون عامل عقب ‌ماندگی شرق را، جهالت و عدم آگاهی مردم می‌داند. رویای او بیدار کردن شرق است حتی شده به زور...؛ فاطمه اما، به گذشته ی خود بسیار پایبند است؛ و رویای یگانه ‌اش بازگشت به گذشته، و گذران حیاتی عاری از گناه است. او از مدرنیته بیزار است، و هر چیز جدید را تصنعی و ساختگی می‌داند. فاطمه در بیان نفرت خود، از کلمه ی «پلاستیک» زیاد استفاده می‌کند. به گفته ی خودش، عطر‌ها دیگر نه در ظرف‌های شیشه ای، که در ظرف‌های پلاستیکی فروخته می‌شوند؛ و ماشین‌های پلاستیکی جای درشکه ‌ها را گرفته ‌اند. او حتی تا به آنجا پیش می‌رود، که قلب نوه ‌هایش را هم پلاستیکی می‌داند! از دیگر شخصیت‌های رمان «خانه خاموش»، که مولفه ی خیالپردازی در او به روشنی دیده می‌شود، شخصیت حسن است. او یک ناسیونالیست افراطی ست، که به خاطر بی ‌پولی از پولدارها متنفر است. جایی در قلب هیچ زنی ندارد، پس از زن‌ها هم بیزار است و چون خودش خوشحال نیست، از همه ی آدم‌های خوشحال هم بدش می‌آید. او هم مانند صلاح ‌الدین با این آرزو زندگی می‌کند، که روزی خواهد توانست کارهای بزرگی انجام دهد. حسن که درگیر عقده ‌های خود کم ‌بینی ست، روزی را تصور می‌کند که صاحب کارخانه ‌ای ست، و هفت هزار نفر کارگر به همراه یک زن دستیار مسلمان، زیر دست او کار می‌کنند؛ یا روزی که فرماندار شده است و نیلگون را در حالی که عجز و لابه می‌کند، کت ‌بسته پیش او می‌آورند، و او به دست و پای حسن می‌افتد، تا دستور دهد آزادش کنند. در طرفی دیگر متین را می‌بینیم که آن «دیگری» برای او یک میلیاردر معروف است. به زعم او پول حرف اول را در دنیا می‌زند. حتی می‌بینیم که بیش از مرگ پدر و مادرش، از اینکه مرگ آنها میراثی برای او به همراه نداشته، ناراحت و دلگیر است. رویای متین، گاه در قالب یک میلیاردر زن‌‌باره و گاه در قالب یک دانشمند فیزیک متبلور می‌شود. رجب، کوتوله خدمتکاری ست که همانند فاطمه، رویایش نه معطوف به آینده، که بازگشت به گذشته است. گهگاهی دلتنگ شنیدن قصه‌ های مادرش می‌شود، و دلش می‌خواهد تا دوباره به آن روزها بازگردد. او با اینکه به ظاهر به زندگی یکنواخت خود خو کرده، اما «دیگری ‌بودن» خوابی ست که همه در «خانه خاموش» آن را دیده‌اند...؛ درد فاروق اما، درد دیگری است. او که پیوسته خود را در کارزار جدال با روح دوگانه ‌اش می‌یابد، رویای داشتن روح واحد را در سر می‌پروراند؛ و همین وجه تمایز او با سایر شخصیت‌های رمان است که رویای پول، شهرت، و انجام کارهای مهم دارند. فاروق از این دوگانگی به ستوه آمده و با تمام وجود، وحدت و روح یگانه، طلب می‌کند؛ در زیرزمین نمور بایگانی نه به جست ‌و جوی تاریخ، که در اصل در پی یافتن خویشتن است. و اما نیلگون، یک انقلابی بی ‌تجربه و تازه کار، که خود راوی نیست و از زبان سایر شخصیت‌ها به مخاطب معرفی می‌شود. حتی شاید بتوان او را بداقبال‌ترین شخصیت این خانه معرفی کرد. نیلگون «پدرها و پسرها» را می‌خواند، و رویای تغییر اصول و قراردادهای اجتماعی در سر دارد، گرچه خوانشگر اینها را از زبان خود او نمی‌شنود. پاموک اعتراف می‌کند که: «تک‌تک جوان‌های این رمان، خود من هستند...»؛ و اذعان می‌کند از بین رمان‌هایی که تا به امروز نوشته، «خانه خاموش» بیشترین محبوبیت را در میان جوان‌ها داشته، و دلیلش را هم در این می‌داند که در این کتاب، چیزهایی در رابطه با دوران جوانی و احوالات درونی خود نوشته است: «برای نوشتن خانه خاموش، از اتفاقات زیادی الهام گرفتم، که یکی از آنها نامه ‌هایی بود که پدربزرگم در سال‌های جوانی، برای مادربزرگم می‌نوشت. پدربزرگم در آن سال‌ها برای تحصیل در رشته ی حقوق عازم برلین می‌شود. اما قبل از سفر، با مادربزرگم نامزد می‌شوند، و آن طور که می‌گویند، او در سال‌های تحصیل خود در آلمان، نامه ‌های زیادی برای نامزدش می‌نویسد، که مضمون و حال و هوای این نامه ‌ها بی‌شباهت به درس‌هایی نیست که آقای صلاح ‌الدین به همسرش فاطمه می‌دهد. این را هم می‌دانم که عکس ‌العمل مادر بزرگ من هم، درست مثل فاطمه، از جنس بی ‌توجهی و «گناه و حرام» بوده... با تصور رابطه سرد و ناموفقی که احتمالا بین آن دو می‌گذشته، من، نخستین جملات رمان خانه ی خاموش را نوشته ام.». پایان نقل از نوشتار مترجم رمان خانه خاموش. ا. شربیانی
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اکیداً توصیه می‌شود که این کتاب را بخوانید. شاهکاری ماندگار، حاوی داستان‌های کوتاه جدی با طعم شاعرانه. داستانهایی سورئال و پست‌مدرن پر از نماد و نشانه و تمثیل. واقعیت‌هایی به پرواز درآمده در وهم و فراواقعیت. داستانهایی سرشار از استعاره‌هایی سهراب سپهری‌وار، عارفانه و ادیبانه. نثری روان ولی معما‌گونه. به زعم نویسندگان معاصر، این کتاب از داستانهای کوتاه از زوایایی، در ردیف کارهای صادق هدایت، غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی، صادق چوبک و... قرار دارد.

بنابراین قطعاً این کتاب از آن دسته کتابهایی نیست که بی‌جهت به چاپ بالا رسیده باشد.(در حال حاضر چاپ 26)

خواندن ... دیدن ادامه » همراه با تأمل و تفکر و لذت این کتاب 80 صفحه‌ای که مشتمل بر ده داستان کوتاه است، به دوستداران داستان‌های شعرگونه به سبک سورئال، اکیداً توصیه می‌گردد.

همچنین با توجه به تجربه بدست آمده، بهتر است بعد از خواندن هر داستان، زمانی را به غور و تفکر درباره منظور اصلی نویسنده و زیباییهای تمثیلی آن، اختصاص دهید و البته از خواندن مسلسل‌وار داستانها جداً بپرهیزید. پیشنهاد می‌گردد این کتاب را بعد از یک فاصله زمانی حداقل یک هفته‌ای ، مجدداً با صبر و دقت مضاعف مطالعه نمایید تا از آن لذت بیشتری ببرید.

توجه داشته باشید که این اثر یکی از معدود آثار به زعم متخصصین بزرگ، از ادبیات معاصر بیست سال اخیر می‌باشد که روحی تازه در کالبد ادبیات داستان کوتاه ایرانی دمیده است. حتی یک جایزه ادبی در سال 1374 دریافت کرده است. حرف برای نوشتن درباره این کتاب بسیار زیاد است، که باشد شاید در یادداشتی دیگر.


اما کمی درباره محتوای فکری نویسنده در این کتاب و شخصیت‌ها:

درد نویسنده(بیژن نجدی فقید)، در انقراض افرادی که برای دست‌یافتن جامعه به آرمان‌های والاتر همواره برای سایر افراد جامعه دویده‌اند، به وضوح مشهود است. نویسنده فقید، تلاش و توان و بلند پروازی این انسانهای آرمان‌گرا را به یوزپلنگ اصیل ایرانی در حال انقراض، تشبیه کرده است.

نویسنده مشکل اصلی را دربی‌خیالی و بی‌هویتی نسل جدید که آن نیز ناشی از تقابل زندگی سنتی و مدرن است، می‌داند. نسلی که حاضر نیست تلاشی برای نجات جامعه در حال سقوط پیدا کند و خود را تسلیم مدرنیته و زندگی سرد شهری می‌کند.

برخی شخصیتهای داستانها دارای اسامی تکراری از داستانهای قبلی هستند که دلیل آن را می‌توان، تکرار انسانهای آرمان‌گرا در نسل‌های مختلف دانست.

محتوای داستانها با آنکه دلگیر و شخصیتهای داستان‌ها با آنکه عموماً غمگین هستند و یا در نهایت می‌میرند، اما تلاش این شخصیت ها نشانگر وجود روحیه‌ای سرشار از امید برای تغییر وضع موجود در زندگی خود و دیگران می‌باشد.

بررسی کوتاه و سریع و بسیار خلاصه از هر داستان:

در داستان اول، نقش کودک مرده که در ذهنیت مخاطب به پایان نسل اشاره دارد، به باور شخصیت های داستان مبنی بر عنصر تدوام نسل تغییر شکل می دهد .

در داستان دوم، قاتل بودن مرتضی به مثابۀ پیش انگاشتی که قاتل مجرم و محکوم است، در باور ستوان و مخاطب مبنی بر مظلوم بودن قاتل در شرایطی خاص تغییر ایجاد می کند .

در داستان سوم، دویدن اسب بسته شده به گاری به واسطۀ جابه جایی ضمیرها در متن، این باور را ایجاد می کند که انسان مانند اسب برای گذران زندگی و رسیدن به اهدافش می دود و از او بیگاری کشیده می شود.

در داستان بعد، باورنکردن مرگ طاهر از سوی پدر و ادغام مفهوم مرگ با یافتن پوتین در رودخانه، به بازنگری مقولۀ مرگ و زندگی می انجامد؛ چرا که طاهر در همۀ داستان ها حضور دارد: در برخی زندگی می کند و در برخی می میرد.

گفتمان داستان بعد، به صورت تلفیق جدال رستم و سهراب با جدال نقال و مرتضی (لال) صورت می گیرد، با این تفاوت که داستان نقال و مرتضی برخلاف رستم و سهراب به مرگ هر دو منجر می شود.

در داستان ششم، عروسکی با چشم های دکمه‌ای به مادر فاطی تبدیل می‌شود و پیش انگاشت مرگ به باور بی مرگی تغییر می کند؛ چرا که عروسک در پیش انگاشت مخاطب حیات ندارد و مادر فاطی هم مرده است، اما عروسک احساس دارد و حرف می زند؛ پس مادر فاطی هم نمرده است.

در داستان بعد، نقش تونل به محلی برای شناخت خود و بازیابی خاطر ات تبدیل می شود؛ به همین دلیل دکتر مرادی در تونل خاطرات می میرد تا ذهن خود را بشناسد .

در داستان هشتم، زندگی آدم ها به آلبوم عکس تبدیل می شود و این پیش انگاشت را نشان می دهد که زندگی امروز به خاطره ای برای فردا تبدیل می شود.

در داستان بعد، نعش چتر به نعش طاهر تبدیل می شود و مثل فضای گفتمانی دیگر داستان ها، جای انسان و اشیاء عوض می شود.

در داستان آخر نیز طاهر به گیاه تبدیل می شود و سپس او را قرنطینه می کنند. این رویداد با استفاده از پیش انگاشت مفهوم گیاه ساخته می شود و باور رواج بیماری در داستان شکل می گیرد تا طاهر مانند گیاه به قرنطینه فرستاده و در خود زندانی شود.

با اینکه نویسنده، بازگشت به قبل را راه حلی برای درمان و سربلندی نسل‌های جدید نسخه می‌کند، اما ادبیات شاعرانه و لطیف و نمادین آن، تم اصلی تفکر نویسنده را به حاشیه می‌راند.
بهمن امامی پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اکیاداً توصیه می‌شود که این کتاب را بخوانید. شاهکاری ماندگار، حاوی داستان‌های کوتاه جدی با طعم شاعرانه. داستانهایی سورئال و پست‌مدرن پر از نماد و نشانه و تمثیل. واقعیت‌هایی به پرواز درآمده در وهم و فراواقعیت. داستانهایی سرشار از استعاره‌هایی سهراب سپهری‌وار، عارفانه و ادیبانه. نثری روان ولی معما‌گونه. به زعم نویسندگان معاصر این کتاب داستانهای کوتاه از زوایایی، در ردیف کارهای صادق هدایت، غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی، صادق چوبک و... می‌باشد.

بنابراین قطعاً این کتاب از آن دسته کتابهایی نیست که بی‌جهت به چاپ بالا رسیده باشد.(در حال حاضر چاپ 26)

خواندن ... دیدن ادامه » همراه با تأمل و تفکر و لذت این کتاب 80 صفحه‌ای که مشتمل بر ده داستان کوتاه است، به دوستداران داستان‌های شعرگونه به سبک سورئال، اکیداً توصیه می‌گردد.

همچنین با توجه به تجربه بدست آمده، بهتر است بعد از خواندن هر داستان، زمانی را به غور و تفکر درباره منظور اصلی نویسنده و زیباییهای تمثیلی آن، اختصاص دهید و البته از خواندن مسلسل‌وار داستانها جداً بپرهیزید. پیشنهاد می‌گردد این کتاب را بعد از یک فاصله زمانی حداقل یک هفته‌ای ، مجدداً با صبر و دقت مضاعف مطالعه نمایید تا از آن لذت بیشتری ببرید.

توجه داشته باشید که این اثر یکی از معدود آثار به زعم متخصصین بزرگ، از ادبیات معاصر بیست سال اخیر می‌باشد که روحی تازه در کالبد ادبیات داستان کوتاه ایرانی دمیده است. حتی یک جایزه ادبی در سال 1374 دریافت کرده است. حرف برای نوشتن درباره این کتاب بسیار زیاد است، که باشد در یادداشتی دیگر.


اما کمی درباره محتوای فکری نویسنده در این کتاب و شخصیت‌ها:

درد نویسنده(بیژن نجدی فقید)، در انقراض افرادی که برای دست‌یافتن جامعه به آرمان‌های والاتر همواره برای سایر افراد جامعه دویده‌اند، به وضوح مشهود است. نویسنده فقید، تلاش و توان و بلند پروازی این انسانهای آرمان‌گرا را به یوزپلنگ اصیل ایرانی در حال انقراض، تشبیه کرده است.

نویسنده مشکل اصلی را دربی‌خیالی و بی‌هویتی نسل جدید که آن نیز ناشی از تقابل زندگی سنتی و مدرن است، می‌داند. نسلی که حاضر نیست تلاشی برای نجات جامعه در حال سقوط پیدا کند و خود را تسلیم مدرنیته و زندگی سرد شهری می‌کند.

برخی شخصیتهای داستانها دارای اسامی تکراری از داستانهای قبلی هستند که دلیل آن را می‌توان، تکرار انسانهای آرمان‌گرا در نسل‌های مختلف دانست.

محتوای داستانها با آنکه دلگیر و شخصیتهای داستان‌ها با آنکه عموماً غمگین هستند و یا در نهایت می‌میرند، اما تلاش این شخصیت ها نشانگر وجود روحیه‌ای سرشار از امید برای تغییر وضع موجود در زندگی خود و دیگران می‌باشد.

بررسی کوتاه و سریع و بسیار خلاصه از هر داستان:

در داستان اول، نقش کودک مرده که در ذهنیت مخاطب به پایان نسل اشاره دارد، به باور شخصیت های داستان مبنی بر عنصر تدوام نسل تغییر شکل می دهد .

در داستان دوم، قاتل بودن مرتضی به مثابۀ پیش انگاشتی که قاتل مجرم و محکوم است، در باور ستوان و مخاطب مبنی بر مظلوم بودن قاتل در شرایطی خاص تغییر ایجاد می کند .

در داستان سوم، دویدن اسب بسته شده به گاری به واسطۀ جابه جایی ضمیرها در متن، این باور را ایجاد می کند که انسان مانند اسب برای گذران زندگی و رسیدن به اهدافش می دود و از او بیگاری کشیده می شود.

در داستان بعد، باورنکردن مرگ طاهر از سوی پدر و ادغام مفهوم مرگ با یافتن پوتین در رودخانه، به بازنگری مقولۀ مرگ و زندگی می انجامد؛ چرا که طاهر در همۀ داستان ها حضور دارد: در برخی زندگی می کند و در برخی می میرد.

گفتمان داستان بعد، به صورت تلفیق جدال رستم و سهراب با جدال نقال و مرتضی (لال) صورت می گیرد، با این تفاوت که داستان نقال و مرتضی برخلاف رستم و سهراب به مرگ هر دو منجر می شود.

در داستان ششم، عروسکی با چشم های دکمه‌ای به مادر فاطی تبدیل می‌شود و پیش انگاشت مرگ به باور بی مرگی تغییر می کند؛ چرا که عروسک در پیش انگاشت مخاطب حیات ندارد و مادر فاطی هم مرده است، اما عروسک احساس دارد و حرف می زند؛ پس مادر فاطی هم نمرده است.

در داستان بعد، نقش تونل به محلی برای شناخت خود و بازیابی خاطر ات تبدیل می شود؛ به همین دلیل دکتر مرادی در تونل خاطرات می میرد تا ذهن خود را بشناسد .

در داستان هشتم، زندگی آدم ها به آلبوم عکس تبدیل می شود و این پیش انگاشت را نشان می دهد که زندگی امروز به خاطره ای برای فردا تبدیل می شود.

در داستان بعد، نعش چتر به نعش طاهر تبدیل می شود و مثل فضای گفتمانی دیگر داستان ها، جای انسان و اشیاء عوض می شود.

در داستان آخر نیز طاهر به گیاه تبدیل می شود و سپس او را قرنطینه می کنند. این رویداد با استفاده از پیش انگاشت مفهوم گیاه ساخته می شود و باور رواج بیماری در داستان شکل می گیرد تا طاهر مانند گیاه به قرنطینه فرستاده و در خود زندانی شود.

با اینکه نویسنده، بازگشت به قبل را راه حلی برای درمان و سربلندی نسل‌های جدید نسخه می‌کند، اما ادبیات شاعرانه و لطیف و نمادین آن، تم اصلی تفکر نویسنده را به حاشیه می‌راند.
نیلوفر ثانی این را خواند
بهمن امامی پور و محسن آبیار این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با توجه به فلسفه کامو، بسیار خوب نوشته شده است. شخص اول رمان، بازی زندگی را بازی نمی‌کند به همین دلیل در این جامعه بیگانه است و دلیل این بازی نکردن هم اینست که از دروغ گفتن ابا دارد. بیگانه رمان جابجا شدن، قطع رابطه و تغییر مکان شخصیتی یک انسان است، که همه اینها از پوچی نشأت می‌گیرند.
بیگانگی راوی، که همان شخص اول رمان است از یک بی تفاوتی اصولی و طبیعی ناشی می‌شود.
شخص اول رمان طوری به نظر می‌آید که انگار زندگی خودش به او ربطی ندارد.
همچنین ... دیدن ادامه » از طرف دیگر تعجب می‌کند که در جریان محاکمه، انسانهای دیگر کارهای مربوط به او را از خارج انجام می‌دهند و همیشه تسلیم چیزی می شد که رخ می‌داد.
در واقع رمان کامو در قالب "وجود" که بحثی متافیزیکی است، شکل می‌گیرد که آن هم با روش منطقی رمان کلاسیک تطابق ندارد و سبکی نو را پدیدار می‌گرداند.
ترجمه خانم لیلی گلستان از نشر مرکز را بسیار پسندیدم و به دیگران نیز یشنهاد می‌کنم. خواندن این رمان صد صفحه‌ای را قطعا به علاقمندان رمان فلسفی- روانشناسی توصیه می‌کنم.
حمید رضایی این را خواند
سعیده شفیعی و روژیتا احمدی این را دوست دارند
البته من این کتاب را با ترجمه ی "خشایار دیهیمی" در "نشر ماهی" خواندم که آن هم عالی بود. نگاه فلسفی مترجم برای ترجمه ی چنین آثاری بسیار کمک کننده است.
۱۶ خرداد
مزیت ترجمه خانم لیلی گلستان در اینست که ایشان علاوه بر زندگینامه کامو، حدود 12 مقاله ترجمه شده درباره رمان بیگانه و کامو و برخی نفدها و تفسیرهای خارجی معتبر متعلق به بزرگانی چون سارتر و رولان بارت و دیگر نشریات ادبی را به ابتدای کتاب اضافه کرده اند(چیزی ... دیدن ادامه » حدود 50 صفحه) که خواندن این مقالات بعد از خواندن رمان بیگانه واقعاً مفید می‌باشد.
۱۷ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ...
پگاه نیری و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مهنّا صحافی و بیژن امامی‌پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتظار فوق العاده ای از این کتاب با 63 بار چاپ در طی 17 سال می‌رفت.
داستان و موضوع خوبش، نسبتاً جذاب، فلسفی و متفکرانه شروع می‌شود. اما ناگهان جذابیت و گیرایی داستان فرو می ریزد و فلسفه و تفکر منطقی از متن رخت برمی‌بندد و دیگر با داستانی که خواننده را به تفکر وا دارد، روبرو نیستیم(حداکثر با شروع بخش 13). البته با کمی دقت موشکافانه در برخی جملات کلیدی و کددار نویسنده، می‌توان این سیر نزولی و غیرفلسفی شدن را در همان صفحات آغازین کتاب نیز پیش‌بینی کرد.

تنها ... دیدن ادامه » نکته مثبت کتاب را در برخی جملات آن که در قالب اندیشمندانه‌ای بیان شده می‌توان دید. هر چه جلوتر می‌رویم این جملات و سوالات چالش‌برانگیز هم، در سایه برخی جملات دیگر(از بخش حداقل 13 به بعد) خود را کمتر نمایان می کنند.

محتوای داستان کتاب درباره تحصیلکردگانی است که به معنای زندگی و هستی و بودن، نبودن و مرگ و خدا ....می‌اندیشند و در هزارتویی پیچ در پیچ و فلسفی و ... گرفتار می‌شوند.

هسته مرکزی کتاب بر مبنای معنای زندگی و وجود یا عدم وجود خدا و قضیه شر در جهان و انسانها برای شخصیت اول داستان است که شک و چرخش عقیدتی در اینگونه اعتقاداتش به دلیل تحصیل و مطالعه و تفکر همراه با وضعیت نابسامان اجتماعی، موجب پیش آمدن بی تفاوتی در زندگی معمولی و پدید آمدن حس پریشانی در زندگی او می گردد.

شخصیتها پرداخت کمی دارند و بدون پیشینه و حال مشخص می‌باشند. این تک داستان دارای 20 بخش کوتاه چند صفحه‌ای است که عدم انسجام برخی بخشها و وجود برخی شخصیتهای و گفتگوهای غیر ضروری در آن آشکار است. با این اوصاف، تا حداکثر پایان بخش 13 به طور نسبی می‌توان مثلاً مشتاقانه آن را خواند چون تصور خواننده بر این می‌شود که عاقبت یک نویسنده ایرانی پیدا شده که پای در وادی این تفکرات گذاشته، ولی باقیمانده کتاب نشان می‌دهد که خط فکری مشخصی را نویسنده قرار است به خواننده القاء کند. القای یک تفکر خاص به خواننده و مشابهت آن با سریالهای تلویزیونی، از مشخصات بارز این کتاب است که به هیچ وجه قابل چشم‌پوشی نیست.

از بخش 14 یعنی صفحه حدود 60، نه فقط پایان آن کاملا قابل حدس زدن می شود(کل کتاب 112 صفحه است.) بلکه روند ادامه جزئیات داستان نیز قابل پیش‌بینی می شود و خواننده حس می کند که دیگر نیازی به ادامه خواندن و اتمام کتاب نیست. حتی می توان درک کرد که از بخش 14 به بعد قرار نیست بیان تفکرات و رخ دادن اتفاقات در داستان، از چارچوب معینی خارج شود و همه چیز قابل پیش‌بینی می‌گردد.

در مجموع غیر از برخی جملاتش، چیزی نداشت که بخواهد تا کنون 63 بار چاپ شود. احتمالا این تعداد چاپ به دلیل شروع خوب و نسبتا جذاب، همرا با ورود به موضوعاتی تقریباً جدید و تابو در ادبیات بیست سال اخیر داخلی بوده است.

با توصیه به تحمل‌پذیری این نقد به طرفداران کتاب و نویسنده محترم، آخرین حرف این است که:

وقتی این کتاب را خواندید و تعداد چاپ آن را دیدید (که برای این جامعه کتاب نخوان واقعاً قابل توجه است ) بیشتر درک می شود که چقدر اوضاع نابسامان است که چنین کتابی میشود فوق العاده و از کتابهای دیگر همین نویسنده به عنوان شاهکار یاد می‌شود.
هزینه و وقتتان را بیشتر از این برای آثار این نویسنده هدر ندهید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همواره مقدار معینی هول و درد و هراس برای آدمی لازم است. کشتی بدون وزنه تعادل، سازه ای است ناپایدار و ناسودمند.
قدر مسلم این که، تقلا و اضطراب و زحمت و وحشت، خمیره اصلی زندگی اکثر انسان هاست. اما اگر تمامی آمالِ انسان به سرعت برآورده می شد، وی زندگی خود را صرف چه می کرد؟ با زمان و فرصت خود چه می کرد؟ اگر جهان بهشتی مملو از نعمت و التذاذ و آسایش می بود، سرزمینی با جوی های شیر و عسل، آنجا که هر مجنونی؛ لیلیِ خود را بی دردسر و به سهولت می یابد،
مردمان یا از کسالت و یکنواختی دق میکردند و یا خود را حلق آویز می ساختند، یا آن اندازه جنگ و جنایت و کشتار به راه می افتاد که عاقبت بشر به مراتب بیش از آنچه اکنون باید از دست طبیعت متحمل شود بر خود روا می داشت..

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

گرمی از اشیا دور میشود .اشیای روزمره به آرام اما مصرانه مارا پس میزنند. روز به روز برای غلبه بر مجموع مقاومت های پنهانی _و نه تنها مقاومت های آشکار_ که این اشیا سرراهمان قرار میدهند ،تلاش بزرگی از خود نشان می دهیم .اگر میخواهیم یخ نزنیم ونمیریم ،باید سردی آنهارا با گرمی خود جبران کنیم واگر میخواهیم از فرط خونریزی نمیریم ،باید تیغ وخار آنها را با مهارتی بی پایان به دست بگیریم.نباید انتظار کمکی از اطرافیانمان داشته باشیم ..

خیابان ... دیدن ادامه » یک طرفه
والتر بنیامین
مترجم: حمید فرازنده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از بهترین داستانهای کوتاه- بی همتاست این داستان
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر هنری تنها وسیله ی بازیافتن زمان از دست رفته است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در هر کشوری شمار احمق ها بسیار بیشتر است .

|| درجستجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست ||
روژیتا احمدی این را خواند
بنیامین اشرفی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 10