:  نشر مرکز
:  ۸۰۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
میتونه یک مقدمه خیلی خوب برای ورود به دنیای « در جستجوی زمان از دست رفته» باشه.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با درودِ فراون،
آیا امکانِ فروش و فرستادنِ کتاب به خارج از کشور وجود دارد؟
پیشاپیش از پاسخِ شما مراتبِ سپاسِ خود را اعلام میدارم.
Bakhtiar@cox.net
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
عصر پاییزیتون بخیر!
من این کناب رو خوندم ، راستش کتاب خوبی نبود برای کسایی گه دنبال کناب خوندنن و مبتدی هستند کتابهای مارگز و پیشنهاد. نمیکنم چراکه خیلی خیلی دشواره و شخصیت زیاد داره و روتین و محاوره ای نمیگه .
البته ... دیدن ادامه » این نظر شخصیه منه
این کتاب سرگذشن یک مرد و از دهان یک راوی میگه مردی که خوش گذرونه مردی که در عصر دوشنبه ای نحص میمیره و داستان دختری که دروغ نمیگه و ادعا نمیگنه باکره است . و پارگراف سنگین و تا حدودی نا مفهوم این دختر : " زندگیمان از ان دوشنبه ی نحس زیر و رو شد و تا سالیان دراز نتونستیم درباره چیز دیگری حرف برنیم و ان روز همه چیز بوی سانتیاگو ناصر را میداد
هیچکس بین ما نبود که بتواند بی این که دقیقا جا و ماموریتی را که تقدیر به او محول کرده بود بداند ، به زندگی ادامه دهد هرگز مرگ این چنین خود را از پیش اعلام نکرده بود."

موفق باشید با تشکر از شهر کناب
رضا صادقی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حس این کتاب و کشش رو دوست داشتم اما دوست داشتم یه جور دیگه تموم شه و حس میکردم قوی تر از این حرفا میتونه تموم شه.
ولی ترجمه این کتاب عالی بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- مگه زن قحط بود؟
- برای هر کی که انسیه رو شناخته بود آره.

... دیدن ادامه » مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور


- هاشم نامردی کرد. حقش بود.
- آره. خیلی هم نامردی کرد. همون موقع که می گفت خواهر انسیه رو می گیره، داشت با انسیه نقشهء فرار می کشید. از همین نامردیش بیشتر دیوونه شدم. تو کلبه که با هم گیرشون آوردم خون جلو چشمامو گرفت. ولی خدا شاهده که نمی خواستم بکشم. داد زد سرم. جلو انسیه خفیفم می کرد. بهش گفتم نگو هاشم. بگو اشتباه کردی. برو خواهره رو بگیر. بازم با همیم. گفت انسیه رو می خواد. گفتم تو چی انسیه؟ من یا او؟ نگاه او می کرد. از همین شاید هاشم شیر شد دیگه شرم و غیرت رو گذاشت کنار. مسخره ام کرد. می خواسم فقط ساکتش بکنم. اگه کوچیکم می کرد که دیگه انسیه دودلیش رو هم می ذاشت کنار. زدم که ساکتش بکنم. بعد گفتم مال منی انسیه. اول من تو رو خواسم. ببین چقدر می خوامت... زدم خودمو بدبخت کردم که بفهمه چقدر می خوامش.

|¤ مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو قشنگی، خیلی قشنگی. چشم هات مثل یک دشت ناشناس که مرد شب مهتاب به آن رسیده باشد. مرد دوست دارد که به آن زل بزند و توی سیاهی اش دنبال رد چشمه ای، یا پریدن" پری شاهرخ" ی بگردد تا سپیدهء سحر. از این چشم ها مرد هیچ وقت خسته نمی شود. فهمیدن دارند، ستاره دارند. ستارهء خنکا هستند در اوج گرمای بی پیر.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



بعضی ... دیدن ادامه » مردها برای رنج کشیدن به دنیا می آیند. حتا وقتی به نظر بقیه همه چیز داشته باشند.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




توی دنیا هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هرجا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می ترسد. هر جا کینه ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می شود. تو هم در عوض کابوس در دنیا هستی. وقتی به طرفم می آیی، وقتی خش خش دامنت را که گل های آفتابگردان دارد می شنوم، همه چیز پشت سرت محو می شود به چشم هایم، فقط تو را می بینم. نزدیک می شوی، بوی عطرت را می شنوم... با هر قدمت، بال بال می زنند موهایت. صدای افشان شدنشان را می شنوم. انگار صدای نسیم توی بوتهء بادام کوهی می شنوم. هر وقت نیستی، که یادت هستم، صدای شانه زدن موهایت را می شنوم. و صدای جرقه ها در براقی اش... توی کوه هم هست، توی نسیمی که از قله می آید.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




رذل ها! چکارم دارید؟ بروید دور از من. دست از سرم بردارید. می خواهم که اصلا یادم نیفتید. کجا جایتان را تنگ کرده ام؟ کی هوا و نانتان را گرفته ام؟ بروید دور، به چشم هایم نگاه نکنید تا دروغتان را نخوانم. بروید دور حرف بزنید تا دورویی تان را رو نکنم. خونتان چربی حرص و تیزاب کینه دارد. توی گوشتان بخل و بد خواستن پیله کرده. خواری همه را می خواهید. به عاشق رشک دارید، به دلیر رشک دارید، به مهربان رشک دارید، به دانا رشک دارید، به مرد رشک دارید. به قوچ و آهو رشک دارید، به سگ حتا رشک دارید. همیشه دارید نقشه می کشید که از پشت بزنید...

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور






فهمیده ام که چرا پدر تیر خلاص را نزد به شیر خودش. اگر می زد فقط مردانگی اش را به دیگران ثابت می کرد. نزد، لولهء تفنگ را برگرداند به سینهء خودش که گور همهء رجزها و دروغ ها و ستم هاست، تا بفهمد و بفهماند...

|¤ ناربانو | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نامه ها زیاد هم که باشند، یا عکس ها، برعکس، خیلی چیزها را به جای نشان دادن، پنهان می کنند.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور



این ... دیدن ادامه » جا هر کار غیرمعمول مشکوک است. مامور نمی فهمد، وقتی نفهمد فکر می کند حتما'' یک اقدامی ضد امنیت ملی است.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




همیشه یکی مثل تو را صدا می زدم. برایم فرقی نداشت کجایی باشد. فقط بشنود... ولی حالا که تو را دیده ام، حس می کنم که دارم نگاه می شوم. به من خیره اند. صدایی نیست. فقط دیده می شوم و... توی رودخانهء خشک دیگر قانع شدم، تو نفهمیدی که سیل مرده ها تو را نمی برد... من نباید بگویم بمان خودت باید بخواهی.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طوفان شن است آیلار، و هرم تیره پشت مه شن، سایه ای است که عشق را می ترساند.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چشم ... دیدن ادامه » هات سبز و عسل، مثل چشم های زن غمگین شاه، صورتت ماه، مثل صورت خواهر بلبل سرگشته، و لبات، لب یار حافظ، سرخ گیلاس های خراسان خیام...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


نیست، نیست توی چشم هام، نه شعر هست، نه دانایی هست، که لایق شما باشد خانم، و برای من که هر شامگاه زنم را به خاک می سپارم در قبرستان این شهر تراخم و وبا، همیشه هیچ وقت امیدی نبوده... سایهء عسل و اقاقیاست ته چشم هات... چطور بگویم؟ خانم چقدر آن قدر که قشنگید، فرشته و شیطان می فهمند فقط.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


مرا ببخش که سردار نیستم، مرا ببخش که " خیام " نیستم، " حلاج " نیستم که برایم حق شوی، لایقت باشم، حقت شوم...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


تو که می خندی فاخته خاموش می شود روی کنگرهء باروی ویران. دستت را به من بده برویم، چون عطر عرق بناگوشت می شود عطر گل های بنفش وحشی... هزاربار می گویم عشق به خوابم آمده تنهایی، و صدای تو که می پرسی چقدر دوستت دارم به خوابم آمده و من آن قدر دوستت دارم که کفشدوزی شده ام روی کفش سفیدت و دوستت دارم که در خانه را برای تو باز می کنم. خانه، فرشش من، خانه، ظرفش من، خانه، اجاقش من که...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



کاش عاشق نان نمی خواست، لباس نمی خواست. اگر نان نمی خواست، اگر اجاره خانه نداشت، غمش خالص می شد غم عشق.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چه خوب که هر وقت گنجشکی ببینی افتاده روی برف مهتابی خانه ات، به یاد من بیفتی. چه خوب که هرگاه به کسی بگویی دوستت دارم، به یاد ناامیدی من بیفتی.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



و بیشتر که می خواهم خودم را گول بزنم که عاشق نیستم، بیشتر عاشقت می شوم.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور




از پنجرهء سردابی، صدای دختر بچه ای که در باغ بازی می کرد، به یاد من و برای من مانده بود. حالا من فقط می خواهم بدانم که پاداش جوانی بر باد رفتهء من است یافتن تو و یا مجازاتم است حسرت بر آن سال هایی که زنده بوده ام بی عشق تو...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


تو ... دیدن ادامه » باورم کن بانوی خاموش. ما را نمی یابند. در امنیم و امان هوش من که خون داغ هفت روباه سرخ را نوشیده ام و آن قدر به چشم مار کبرا خیره مانده ام که گر گرفته است. ثروتم را از همه پنهان کردم، داناییم را از همه پنهان کردم، تا مرا نبینند اما تو، بانوی رویاهای مردان تنها و گرگ زاد، روز و شب شاهدم که باشی، باورم می کنی، و کینه ای که شاید از من به دل گرفته ای به شادکامی یگانگی بدل خواهد شد. به سخن بیا که اگر سکوت کنی دست هایم و پاهایم، سینه ام و چشم هایم آتش می شوند. می سوزم و از کالبدم خارای داغی می ماند که تو در آن اسیر خواهی بود. پس چرا اندوه از تغییر جسم...؟

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


مضحک است این دنیایی که کورکورانه خودش را تغییر می دهد. کجا می رود؟ چه می کند؟ خوش ندارم بوی گند ماشین ها را. خوش ندارم این درخت های بیمار و خاک گرفتهء کنار خیابان را. مفلوکند، و این آدم های پیاده روها... چه می دانند از من و عشقی که ساخته ام؟ اینها فقط به درد این می خورند که آدم لابلایشان خودش را پنهان کند و دیگر هیچ.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب موش کتابخوان ماجرای موشی است که کرم کتاب است و در نهاد و باطن خویش خود را موش نمی داند . ولی وقتی به آینه می نگردد از خیالات خود بیرون می آید و خود را موشی می یابد که نمی تواند هیچ ارتباطی با انسان ها داشته باشد و نمی تواند منظور خویش را به انسان ها برساند .البته طرح جلد کتاب هم خلاقانه بود
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود، اوایل نتونستم با متن ارتباط برقرار کنم، اما هرچی جلوتر رفتم برام‌ جذابتر شد، و بیشتر متوجه شدم راوی چقدر شبیه منه، و‌ شاید شبیه شما.
parisa zendebudi این را دوست دارد
آلبر کامو؟ دارمش ولی نخوندم کتاب بعدی شاید این باشه
۱۳ آبان
بله، کتاب خوبی بود، ممکنه اوایلش بی تفاوت باشید ولی به مرور خوب میشه
۱۸ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از مدت‌های طولانی و برای اولین‌بار به مامان فکر کردم. انگار حالا می‌فهمیدم چرا آخر عمری برای خودش «نامزد» گرفته بود. چرا دوباره شروع را بازی کرده بود. در آنجا، در آنجا هم، در اطراف آن آسایشگاه هم که زندگی‌ها در حال خاموشی بودند، شب به مثال وقفه‌ای ملال‌آور بود. اگر مامان در جوار مرگ‌ حس رهایی کرده‌بود و حاضر شده‌بود از نو زندگی ... دیدن ادامه » کند، پس هیچ‌کس، هیچ‌کس نباید برایش‌ گریه می‌کرد. من هم همین‌طور، من هم حس می‌کنم حاضرم از نو زندگی کنم. در برابر این شب مملو از نشانه‌ها و ستاره‌ها، انگار این خشم عظیم مرا از بدی منزه و از امید تهی کرده بود. برای اولین بار خودم را به دست بی‌تفاوتی پرمهر دنیا سپردم آن‌را بسیار شبیه خودم و بسیار برادرانه دیدم و حس کردم خوشبخت بوده‌ام و هنوز هم خوشبختم. برای اینکه همه چیز کامل شود، برای اینکه کمتر خودم را تنها حس کنم، برایم‌ می‌ماند تا آرزو کنم تماشاگران بسیاری در روز اعدامم حضور داشته باشند و با فریادهایی از نفرت به پیشواز من بیایند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

میشل فوکو میگوید:

... دیدن ادامه » " مرگ ِتأویل ، به معنای ایمان آوردن به هستی نشانه هاست ، نشانه هایی که به گونه ای نخستین،آغازین، راستین ، درمقام علامت هایی منسجم ، مناسب و نظام مند ، وجود دارند... زندگی ِتاویل، از سوی دیگر به معنای ایمان آوردن به این ست که چیزی وجود ندارد بجز تأویل ...
(مقدمه ی کتاب)

این یک جپق نیست
میشل فوکو
مانی حقیقی
علیرضا اعرابی این را خواند
روزبه جعفری و مریم جمالی این را دوست دارند
نیلوفر جان سلام میشه لطفا" به من بگی لیست علاقه مندیهاتو چطور و کجا نوشتی که در پروفایلت نمایش داده میشه
۲۹ مهر
در صفحه ی کتاب یه ایکون قلب هست که بتونید علاقمندی هاتونو با روشن کردنش مشخص کنید .
۰۲ آبان
ممنون مهربون امتحان میکنم
۰۳ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

عشق عاجز ازبیان خود ،عاجز از سخن گفتن،با اینهمه میخواهد که خود را اظهار کند ،خود رافریاد بزند ، همه جا بنویسد "...."..عاشق هرکار کند ، به هرکاری دست بزند ، اسیر اشتیاقی به پیشکش کردن ان است .هرچه می کند ،بی درنگ و حتا پیشاپیش میخواهد انرا به معشوق هدیه کند: برای اوست که عاشق کاری کرده یاخواهد کرد این بنام کردن همچون راهی ،برای بیان بخشیدن به هدیه ها عمل میکند . ص89


سخن ... دیدن ادامه » عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
علیرضا اعرابی این را خواند
روزبه جعفری و عادل خالدی کلهر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

بارت درعین برقراری پیوند بین تعهد و نوشتار ، بی درنگ خاطر نشان میکند که نوشتار هنوز و همچنان مقید است ، یعنی مجال آزادی نامحدود نمی دهد :" نویسنده این اختیار را ندارد که شیوه ی نوشتارخود را در نوعی مخزن بی زمان و جاودان اشکال ادبی جسته و از آن میان انتخاب کند . زیر فشار تاریخ و سنت است که شیوه های نوشتار ِممکن برای یک نویسنده مطرح می شوند ؛ این است که یک تاریخ نوشتار وجود دارد ".

رولان ... دیدن ادامه » بارت
گراهام آلن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب را باید خواند
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی پر از احساسات دخترانه و گویای یک واقعیت که دخترها هرجا که باشن اون جا پر میشه از احساس و احساس و احساس ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چندی پیش تصورم بر این بود که ناشرهای معتبر آنقدر شرافت دارند و آنقدر به اصول حرفه‌ای در نشر پایبند و معتقد هستند که آبرو و نام و اعتبار خود را در پای سود مالی و بالا بردن تیراژ قربانی نمی‌کنند. از همین رو همیشه کتاب‌های این ناشران را با اطمینان می‌خریدم،‌ بدون اینکه دغدغۀ دستکاری و جرح و تعدیل در متن را داشته باشم. این تصور با خواندن ... دیدن ادامه » کتاب «ایران بین دو انقلاب»‌ نشر نی و دستکاری‌هایی که جا و بیجا در ترجمه صورت گرفته بود تا حدی متزلزل شد تا اینکه چشمم به جمال کتاب مستطاب «اشنایی با صادق هدایت» روشن شد. خوشبختانه نسخۀ اصلی کتاب در اینترنت موجود است و خوانندگان خود می‌توانند قضاوت کنند که نشر مرکز چگونه نسخه‌ای مثله‌شده را تحویل خوانندۀ بی‌خبر از همه جا می‌دهد و تازه در مقدمۀ‌ کتاب منّتی هم بر سر خواننده می‌گذارد که کتابی را که فقط در پانصد نسخه چاپ شده بود اینک به شعبدۀ نشر مرکز به خوانندۀ دست از همه جا کوتاهِ ایرانی عرضه کرده است. سخن کوتاه، بهترین توصیفی که برای نسخۀ نشر مرکز به ذهنم می‌رسد همان «شیر بی یال و دم و اشکم» معروف مولوی است و گمان می‌کنم که این تعبیر به روشنی همه چیز را دربارۀ این کتاب بی‌ارزش نشر مرکز واگویی می‌کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس چرا آمدی قبرستان؟ جای خوبی است برای ملاقات، نه؟ اگر بالای سر قبر بی‌بی روبروی هم بنشینیم، هیچ کس به ما شک نمی‌کند، نمی‌آید بپرسد شما چکاره‌ی همدیگر هستید. توقع ندارم خیلی نزدیک تو بنشینم. با‌هاله‌ی تو که مماس باشم برایم بس است. دوباره باید سرکار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌کار خوبی هستم. چند ماه پشت سر هم که کار کنم خرج پنج شش ... دیدن ادامه » ماه را در می‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بیایم اینجا. ممنون که چسب‌های شیشه‌ی پنجره ات را کندی. نصف شب‌ها، فکر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند. دیشب که آمدی کنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریکی. ندیده می‌دیدمت. رفتی لبه‌ی تختتت نشستی. یک آینه هست روبروی تختت، یک قالی ابریشمی‌هم می‌بینم کف اتاقت. نشستی یک طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش کردی. طره پیچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سایه ات آبی‌ست. آبی افتاد روی آبیِ رنگ اتاقت. بلند شدی رفتی آب بخوری. صدای ریختن آب توی لیوان، نصف شبی پیچید توی شهر. برق برق شره‌ی آب افتاد روی دیوارها. سرکشیدی. سفیدی زیر گلویت شد مهتاب. نصفه آب را آوردی توی اتاقت. گذاشتی جلو آینه. خوابیدی. وقتی به پهلو می‌خوابی، رو به دیوار نخواب، من به چشم‌هایم نجیب بودن را یاد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه می‌کنم. سحر که شد، از پایین تخت خوابت بلند می‌شوم و می‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توی کتابی؟


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
بهار موسوی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روی زییایی دیدم. پرسیدم: "خانم اسم شما ارغوان نیست؟" هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت. گفت: "نه." گفتم: "ارغوان هستی، نمی‌دانی." چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش "آه". انگار که دیوانه‌ای باشم نگاهم کرد. گفتم: "نمی‌دانی، اگر بدانی هستی. رمزی به روبت لبخند می‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ... دیدن ادامه » ارغوانی می‌شود." ریاضی می‌خواند. روی برگرداند از صدایم. گفتم: "آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک."


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بی عطری می‌گفت بگو اگر کسی به دلت هست، بگو کجاست بروم خواستگاری. می‌گفتم تو با این پاهای علیلت کجا می‌خواهی بروی. دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما.

شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم.


شرق بنفشه | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسم نویسنده ی این کتاب رضا کاظمی است نه رضا کرمان...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی ساده - اما بدیع - داستان با یک نامه‌نگاری ایمیلی شروع می‌شود و ادامه پیدا می‌کند و بعد... با هر نامه بیش‌تر وارد دنیایی می‌شوید که تصورش را هم نمی‌کردید. عنوان کتاب هم چیزی به شما نمی‌گوید. آخرش هم نمی‌گوید. شبیه اثری از دیوید لینچ است. آرام آرام به درون دنیایی دیگر می‌لغزید، بی‌شتاب اما مشتاقانه. آخرش می‌پرسید چرا تمام شد؟ ... دیدن ادامه » پس بقیه نامه‌ها چه شدند؟ آن‌ها چه شدند؟ این‌ها از کجا آمدند؟ ...اما این لغزیدن بطئی به درون چنین دنیایی به شکلی طبیعی اتفاق افتاده؛ بدون آکروباسی‌های آزاردهنده فرمی. و بعد نمی‌پرسید: کاپوزی؟ چرا کاپوزی؟ ....چون تجربه‌ای دلپذیر است.

از نوشته ی استاد هوشنگ گلمکانی در صفحه اینستاگرام ایشان
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میدانى چرا اغلبِ مردم در اطراف و اکناف جهان پرسه مى زنند، بدون آنکه از بابت چیزهایى که مى بینند شگفت زده شوند؟
چون جهانْ به یک عادت تبدیل شده است. هیچکس جهان را باور نمى کرد، اگر سالها به آن عادت نکرده بود. این را مى توان در کودکان دید. آنها چنان تحت تأثیر همه ى چیزهایى که در اطرافِ خود مى بینند قرار مى گیرند که نمى توانند چشمان خود را ... دیدن ادامه » باور کنند. به این دلیل است که به اینجا و آنجا اشاره مى کنند، و درباره ى هر چیزى که مى بینند سؤال مى کنند. این قضیه در مورد ما بزرگ ها فرق مى کند. ما همه چیز را آنقدر دیده ایم که واقعیت را بدیهى مى دانیم...
محمد حسین حاجی شمسی حقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر علاقه به خواندن داستان های کوتاه دارید این کتاب عالیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نظرمن درباره ی مفهوم عشق چیست؟ من عملا ،نظری درباره ی مفهوم عشق ندارم . خوش حال می شوم بدانم "عشق چیست" اما من ِدرخود نگر، تنها وجود عشق را می بینم ، نه ماهیت آن را . آن چه من میخواهم بشناسم (عشق) همان جوهره ای است که برای سخن گفتن (سخن عاشق) به کارش می گیرم . تأمل قطعا جایز است . اما از آن جا که آناً به دام تعمق در تصاویر می افتد هرگز به مرز درخود نگری نمی رسد :من مطرود از منطق (منطقی که زبان هایی عاری از هرگونه اشتراک را مسلم می گیرد.) نمیتوانم ادعا کنم که دارم درست فکر میکنم پس سالها هم سخن عشق سر داده باشم باز نمی توانم امیدوار باشم که به مفهوم عشق پی برم ، مگر از راه "دنباله" های همان سخن :بارقه ها ، قاعده ها ،نکات نغز که در سیلاب سهمگین تصویرستان پخش و پراکنده اند؛
من درمکان نامناسب عشق ایستاده ام . مکان مبهوت کننده ی آن :"تاریک ترین جا همیشه زیر چراغ است ."
... دیدن ادامه »

سخن عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
امیرحسین آل عوض و حمید رضایی این را خواندند
امین طباطبایی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
سلام خانم ثانی. شما همون دوستی هستین که نقد تئاتر هم می نویسین؟
۰۱ مهر
بسیار خوشحال شدم که در این محیط دوست داشتنی با شما آشنا شدم. چند نوشته ای از شما خوندم و همیشه توی ذهنم مونده، حدس می زدم که شخصی فهیم و پرمطالعه هستین. امیدوارم حتمن روزی ملاقاتی داشته باشیم.
۲۶ مهر
خیلی خیلی ممنونم باعث خوشحالیم هست جناب طباطبایی عزیز ولطف و توجه شما،با کمال میل مشتاق دیدارتون هستم و مطمئنم ازتون بسیارخواهم آموخت .
۲۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نظرمن درباره ی مفهوم عشق چیست؟ من عملا ،نظری درباره ی مفهوم عشق ندارم . خوش حال می شوم بدانم "عشق چیست" اما من ِدرخود نگر، تنها وجود عشق را می بینم ، نه ماهیت آن را . آن چه من میخواهم بشناسم (عشق) همان جوهره ای است که برای سخن گفتن (سخن عاشق) به کارش می گیرم . تأمل قطعا جایز است . اما از آن جا که آناً به دام تعمق در تصاویر می افتد هرگز به مرز درخود نگری نمی رسد :من مطرود از منطق (منطقی که زبان هایی عاری از هرگونه اشتراک را مسلم می گیرد.) نمیتوانم ادعا کنم که دارم درست فکر میکنم پس سالها هم سخن عشق سر داده باشم باز نمی توانم امیدوار باشم که به مفهوم عشق پی برم ، مگر از راه "دنباله" های همان سخن :بارقه ها ، قاعده ها ،نکات نغز که در سیلاب سهمگین تصویرستان پخش و پراکنده اند؛
من درمکان نامناسب عشق ایستاده ام . مکان مبهوت کننده ی آن :"تاریک ترین جا همیشه زیر چراغ است ."
... دیدن ادامه »

سخن عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
امیرحسین آل عوض این را خواند
امین طباطبایی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 11