:  نشر مرکز
:  ۸۵۸
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
سه شخصیت که در عرصه انسانیت، تفکر و فلسفه اخلاق زندگی اندیشه‌های جاویدانشان تاکنون منشأ و الهام‌بخش نظریات مدرن در دویست سال اخیر بوده‌اند: سقراط، افلاطون، ارسطو. از این سه نفر هر چه گفته شود، کم است.

روش دادگاه سقراط و ... را در 2500 سال پیش نظاره کنید و نتیجه‌ها را خود بگیرید. سقراط همیشه سقراط خواهد ماند.
۱۵ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبی بود اما جز بهترین ها نبود. بنظر من ترجمه چندان خوبی نداشت و بعضی جاها انگار مجبور به سانسور شده بود. با انکه داستان بسیار زیبا و دقیق روایت شده بود و زوال یک عاشق مفلوک را به خوبی به تصویر کشیده بود اما بازهم از نظر من عالی نبود. فقط میگم خوب بود
۱۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی کتاب را میخوانید بارها و بارها اعصابتان از دست شخصیت اصلی داستان خرد میشود ولی در واقع خود ما هم در جایگاه و موقعیت شخصیت اصلی که عاشق است همین کارها را میکنیم چه بسار بدتر
حتما بخوانید
کتابی بسیار زیبا و واقع گرایانه
۱۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"نشناختنی"
من اسیر این تناقض ام : از یک سو ، باور دارم که دیگری را بهتر از هرکسی میشناسم و دانش ام را پیروزمندانه به رخ اش می کشم (من تورا می شناسم _من تنها کسی هستم که تورا خوب میشناسد!) ؛ و از سوی دیگر ، اغلب ازاین واقعیت ِآشکار جا میخورم که دیگری نفوذناپذیر، سرکش و درنیافتنی است . من نمیتوانم در ِ"دیگری" را به روی خود بگشایم . به کنه دیگری پی برم ، و راز این معما را کشف کنم: دیگری از کجا می آید؟ دیگری کیست؟ من فقط خودم را خسته میکنم من هرگز این را نخواهم دانست .
149ص

سخن ... دیدن ادامه » عاشق
رولان بارت
ترجمه : پیام یزدانجو
۰۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو قبلا در سایت https://yektabook.com/ دیده بودم اما خواستم بخرم تا اینکه دیگه پیداش نکردم ولی الان به صورت اتفاقی در سایت شما دیدمش حتما یه روزی این رو تهیه میکنم و میخوانم.
۰۷ بهمن
به امید اون روز
۲۲ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار کتاب فوق العاده ای بود
حس یقینی که ناگهان به شک و بعد کم کم به یقین مبدل می شود

۱۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آرتوش از دم در اتاق برگشت، آمد ایستاد روبه‌رویم و زل زد توی صورتم. «فاجعه هر روز اتفاق می‌افتد. نه فقط پنجاه سال پیش که همین حالا. نه خیلی‌دور که همین‌جا، ور دل آبادان سبز و امن و شیک و مدرن.» ساعتش را بست. گفت «در ضمن حق با توست. طفلک خاتون. طفلک همه‌ی آدم‌ها.» و از اتاق بیرون رفت.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم - زویا پیرزاد
۰۸ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اجازه می‌دادم کتاب‌ها وارد رویاهایم شوند و گاهی رویاپردازی می‌کردم و خودم را وارد کتاب‌ها می‌کردم
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو هفته بعد سرو‌کله‌ی پدر و مادر جری پیدا شد (بعد از مرگ جری و برای جمع کردن وسایلش)... دیدم که چطور همه چیز را جمع کردند... نسبت به دفترچه‌های جری رفتار محترمانه‌ای نداشتند (چیزهایی که برای جری اهمیت داشت). تنها چیزی که به نظر می‌رسید برای‌شان جالب است جعبه کفشی پر از نامه بود... نامه‌ها را یکی‌یکی از پاکت‌ها در می‌آورد و بلند بلند ... دیدن ادامه » می‌خواند... این‌ها نامه‌های خود آن‌ها به جری بود... هر سه‌تایشان زدند زیر گریه... هیچ یک از چیزهای جری گریه‌ی آنها را در نیاورده بود، حتی لباس‌زیرهای پاره‌پوره‌اش و علل‌الخصوص دفترچه‌های نیمه‌خالیِ تأسف‌بارش. به نظرم چیزی که واقعن به خاطرش گریه می‌کردند خودشان و گذشته‌ی از دست رفته‌ی خودشان بود.
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت رفتن بود. جری همیشه می‌گفت آدم اگر دلش نخواهد زندگی‌اش را دوباره زندگی کند، یعنی آن را هدر داده است. راستش نمی‌دانم. هر چه قدر فکر می‌کنم من بخت آن را داشتم که این‌طور زندگی کرده باشم. دلم نمی‌خواست دوبار این‌قدر خوشبخت باشم.
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر می‌کردم آیا ممکن است من با آن هیکل قناسم <<سرنوشتی>> داشته باشم؟ و منظورم از سرنوشت آن چیزی بود که مردم توی داستان‌ها دارند. داستان‌هایی که در آن‌ها وقایع زندگی، هر طور که بالا و پایین شوند، در نهایت چنان چرخ می‌خورند که طرحی پیدا کنند. زندگی‌ها توی داستان‌ها جهت و معنی دارند، حتی زندگی‌های احمقانه و بی‌معنی.
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه اصلا با این کتاب ارتباط برقرار نکردم و نصفه کاره رهاش کردم>_<
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

مردی که زنی را دوست دارد ، تنها به نقص های معشوق ، به هوس ها وضعف های او نیست که وابسته است : چین های صورتش ، خال هایش ، لباس های ژنده اش ، و یک وری راه رفتن اش ، اورا استوار تر و بیرحمانه تر از هرگونه زیبایی به زن وابسته میکند


خیابان ... دیدن ادامه » یک طرفه
والتر بنیامین
مترجم: حمید فرازنده
۰۴ دى
دقیقا" همینطوره
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
البته به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه . شرط می بندم محاله توی کیف دستی زن ها قرار داد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی .
توی کیف دستی زن ها احتمالا یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و رژ لب و چند تا عکس و یه ذره پول .
اما تو کیف مرد ها چی هست ؟ تا حالا بهش فکر کردی ؟
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا تبریک میگم به آقای مستور قلم بی نظیرشون جای هیچ نقدی رو باقی نمیگذاره
بسیار روان و عمیق
فضای داستان و ارتباط شخصیت ها با هم من رو به شدت یاد رادیو چهرازی میندازه کسانی که چهرازی رو دنبال کرده باشن متوجه این شباهت خواهند شد
خلاصه عالی بود
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر کتاب ایلیاد درباره قدرت است، ادیسه اما بر روی زیرکی تمرکز می کند. این تفاوت در همان اولین خطوط این کتاب مشخص می شود. در ایلیاد داستان خشم آشیل، قوی ترین قهرمان ارتش یونان روایت می شود. ولی ادیسه همان طور که در داستان هم اشاره می شود داستان «مردی با پیچیدگی ها و مسیرهای پر پیچ و خم است.» شخصیت ادیسیوس در این داستان قدرت خارق العاده ای ندارد. به جای زور بازو بیش تر بر روی قدرت ذهنش تمرکز می کند. این مساله در مواجهه او با افراد مختلف بارها مطرح می شود. برای مثال او می داند که نمی تواند حریف پولیفموس شود. حتی اگر از پس او برآید، باز هم برای کنار زدن تخته سنگ عظیم جلوی غار به مشکل می خورد. به این ترتیب ادیسیوس تصمیم می گیرد که از حماقت پولیفموس استفاده کند. او اگرچه با قدرت خود چشم پولیفموس را کور می کند، ولی باز هم این اقدام او تمهیدی برای نقشه زیرکانه بزرگ تری است که در سر دارد.

همچون ... دیدن ادامه » ایلیاد، ادیسه هم به دنبال این است که قهرمانی بزرگ خلق کند که اعمالی قهرمانانه انجام می دهد و در این حین، خدایان به دنبال گذاشتن موانعی بر سر راه او هستند. ولی ادیسه را نمی توان صرفا دنباله ای بر ایلیاد در نظر گرفت. ادیسه ماجرای بازگشت به خانه است با داستانی پیچده تر، شخصیت هایی از طبقه های پایین تر جامعه و با تمرکز بر روی شخصیت های زنی که در خانه منتظر بازگشت همسران خود هستند. بخش های زیادی از داستان با معرفی موجودات و ماجراهای خیالی و اساطیری، به نوعی بر روی فرهنگ فولکلور هم تمرکز می کند. همچون تمام حماسه ها، ادیسه هم داستان یک سفر است. ادیسیوس هدفی در سر دارد و در زمانی معین باید به آن برسد.
ادامه نقد در سایت نقد روز: http://naqderooz.ir/er

فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی فوق العاده ولی باید دوباره بخونمش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میتونه یک مقدمه خیلی خوب برای ورود به دنیای « در جستجوی زمان از دست رفته» باشه.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با درودِ فراون،
آیا امکانِ فروش و فرستادنِ کتاب به خارج از کشور وجود دارد؟
پیشاپیش از پاسخِ شما مراتبِ سپاسِ خود را اعلام میدارم.
Bakhtiar@cox.net
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
عصر پاییزیتون بخیر!
من این کناب رو خوندم ، راستش کتاب خوبی نبود برای کسایی گه دنبال کناب خوندنن و مبتدی هستند کتابهای مارگز و پیشنهاد. نمیکنم چراکه خیلی خیلی دشواره و شخصیت زیاد داره و روتین و محاوره ای نمیگه .
البته ... دیدن ادامه » این نظر شخصیه منه
این کتاب سرگذشن یک مرد و از دهان یک راوی میگه مردی که خوش گذرونه مردی که در عصر دوشنبه ای نحص میمیره و داستان دختری که دروغ نمیگه و ادعا نمیگنه باکره است . و پارگراف سنگین و تا حدودی نا مفهوم این دختر : " زندگیمان از ان دوشنبه ی نحس زیر و رو شد و تا سالیان دراز نتونستیم درباره چیز دیگری حرف برنیم و ان روز همه چیز بوی سانتیاگو ناصر را میداد
هیچکس بین ما نبود که بتواند بی این که دقیقا جا و ماموریتی را که تقدیر به او محول کرده بود بداند ، به زندگی ادامه دهد هرگز مرگ این چنین خود را از پیش اعلام نکرده بود."

موفق باشید با تشکر از شهر کناب
رضا صادقی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حس این کتاب و کشش رو دوست داشتم اما دوست داشتم یه جور دیگه تموم شه و حس میکردم قوی تر از این حرفا میتونه تموم شه.
ولی ترجمه این کتاب عالی بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- مگه زن قحط بود؟
- برای هر کی که انسیه رو شناخته بود آره.

... دیدن ادامه » مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور


- هاشم نامردی کرد. حقش بود.
- آره. خیلی هم نامردی کرد. همون موقع که می گفت خواهر انسیه رو می گیره، داشت با انسیه نقشهء فرار می کشید. از همین نامردیش بیشتر دیوونه شدم. تو کلبه که با هم گیرشون آوردم خون جلو چشمامو گرفت. ولی خدا شاهده که نمی خواستم بکشم. داد زد سرم. جلو انسیه خفیفم می کرد. بهش گفتم نگو هاشم. بگو اشتباه کردی. برو خواهره رو بگیر. بازم با همیم. گفت انسیه رو می خواد. گفتم تو چی انسیه؟ من یا او؟ نگاه او می کرد. از همین شاید هاشم شیر شد دیگه شرم و غیرت رو گذاشت کنار. مسخره ام کرد. می خواسم فقط ساکتش بکنم. اگه کوچیکم می کرد که دیگه انسیه دودلیش رو هم می ذاشت کنار. زدم که ساکتش بکنم. بعد گفتم مال منی انسیه. اول من تو رو خواسم. ببین چقدر می خوامت... زدم خودمو بدبخت کردم که بفهمه چقدر می خوامش.

|¤ مهمان(انسیه) | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو قشنگی، خیلی قشنگی. چشم هات مثل یک دشت ناشناس که مرد شب مهتاب به آن رسیده باشد. مرد دوست دارد که به آن زل بزند و توی سیاهی اش دنبال رد چشمه ای، یا پریدن" پری شاهرخ" ی بگردد تا سپیدهء سحر. از این چشم ها مرد هیچ وقت خسته نمی شود. فهمیدن دارند، ستاره دارند. ستارهء خنکا هستند در اوج گرمای بی پیر.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



بعضی ... دیدن ادامه » مردها برای رنج کشیدن به دنیا می آیند. حتا وقتی به نظر بقیه همه چیز داشته باشند.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور



از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




از نگاهم فرار می کنند. از سوال هایم. می گویند تو چقدر متوقعی که آدم همیشه خودش را محکم بگیرد، مغرور، بدون حقه، جاهایی آدم مجبور می شود خم بشود، نگوید حرف دلش را. سر راست کار آدم پیش نمی رود.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




توی دنیا هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هرجا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می ترسد. هر جا کینه ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می شود. تو هم در عوض کابوس در دنیا هستی. وقتی به طرفم می آیی، وقتی خش خش دامنت را که گل های آفتابگردان دارد می شنوم، همه چیز پشت سرت محو می شود به چشم هایم، فقط تو را می بینم. نزدیک می شوی، بوی عطرت را می شنوم... با هر قدمت، بال بال می زنند موهایت. صدای افشان شدنشان را می شنوم. انگار صدای نسیم توی بوتهء بادام کوهی می شنوم. هر وقت نیستی، که یادت هستم، صدای شانه زدن موهایت را می شنوم. و صدای جرقه ها در براقی اش... توی کوه هم هست، توی نسیمی که از قله می آید.

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور




رذل ها! چکارم دارید؟ بروید دور از من. دست از سرم بردارید. می خواهم که اصلا یادم نیفتید. کجا جایتان را تنگ کرده ام؟ کی هوا و نانتان را گرفته ام؟ بروید دور، به چشم هایم نگاه نکنید تا دروغتان را نخوانم. بروید دور حرف بزنید تا دورویی تان را رو نکنم. خونتان چربی حرص و تیزاب کینه دارد. توی گوشتان بخل و بد خواستن پیله کرده. خواری همه را می خواهید. به عاشق رشک دارید، به دلیر رشک دارید، به مهربان رشک دارید، به دانا رشک دارید، به مرد رشک دارید. به قوچ و آهو رشک دارید، به سگ حتا رشک دارید. همیشه دارید نقشه می کشید که از پشت بزنید...

|¤ نار بانو | شهریار مندنی پور






فهمیده ام که چرا پدر تیر خلاص را نزد به شیر خودش. اگر می زد فقط مردانگی اش را به دیگران ثابت می کرد. نزد، لولهء تفنگ را برگرداند به سینهء خودش که گور همهء رجزها و دروغ ها و ستم هاست، تا بفهمد و بفهماند...

|¤ ناربانو | شهریار مندنی پور

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نامه ها زیاد هم که باشند، یا عکس ها، برعکس، خیلی چیزها را به جای نشان دادن، پنهان می کنند.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور



این ... دیدن ادامه » جا هر کار غیرمعمول مشکوک است. مامور نمی فهمد، وقتی نفهمد فکر می کند حتما'' یک اقدامی ضد امنیت ملی است.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




همیشه یکی مثل تو را صدا می زدم. برایم فرقی نداشت کجایی باشد. فقط بشنود... ولی حالا که تو را دیده ام، حس می کنم که دارم نگاه می شوم. به من خیره اند. صدایی نیست. فقط دیده می شوم و... توی رودخانهء خشک دیگر قانع شدم، تو نفهمیدی که سیل مرده ها تو را نمی برد... من نباید بگویم بمان خودت باید بخواهی.

|¤ سالومه | شهریار مندنی پور




برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طوفان شن است آیلار، و هرم تیره پشت مه شن، سایه ای است که عشق را می ترساند.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چشم ... دیدن ادامه » هات سبز و عسل، مثل چشم های زن غمگین شاه، صورتت ماه، مثل صورت خواهر بلبل سرگشته، و لبات، لب یار حافظ، سرخ گیلاس های خراسان خیام...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


نیست، نیست توی چشم هام، نه شعر هست، نه دانایی هست، که لایق شما باشد خانم، و برای من که هر شامگاه زنم را به خاک می سپارم در قبرستان این شهر تراخم و وبا، همیشه هیچ وقت امیدی نبوده... سایهء عسل و اقاقیاست ته چشم هات... چطور بگویم؟ خانم چقدر آن قدر که قشنگید، فرشته و شیطان می فهمند فقط.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


مرا ببخش که سردار نیستم، مرا ببخش که " خیام " نیستم، " حلاج " نیستم که برایم حق شوی، لایقت باشم، حقت شوم...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


تو که می خندی فاخته خاموش می شود روی کنگرهء باروی ویران. دستت را به من بده برویم، چون عطر عرق بناگوشت می شود عطر گل های بنفش وحشی... هزاربار می گویم عشق به خوابم آمده تنهایی، و صدای تو که می پرسی چقدر دوستت دارم به خوابم آمده و من آن قدر دوستت دارم که کفشدوزی شده ام روی کفش سفیدت و دوستت دارم که در خانه را برای تو باز می کنم. خانه، فرشش من، خانه، ظرفش من، خانه، اجاقش من که...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



کاش عاشق نان نمی خواست، لباس نمی خواست. اگر نان نمی خواست، اگر اجاره خانه نداشت، غمش خالص می شد غم عشق.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور


چه خوب که هر وقت گنجشکی ببینی افتاده روی برف مهتابی خانه ات، به یاد من بیفتی. چه خوب که هرگاه به کسی بگویی دوستت دارم، به یاد ناامیدی من بیفتی.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



و بیشتر که می خواهم خودم را گول بزنم که عاشق نیستم، بیشتر عاشقت می شوم.

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور




از پنجرهء سردابی، صدای دختر بچه ای که در باغ بازی می کرد، به یاد من و برای من مانده بود. حالا من فقط می خواهم بدانم که پاداش جوانی بر باد رفتهء من است یافتن تو و یا مجازاتم است حسرت بر آن سال هایی که زنده بوده ام بی عشق تو...

|¤ آیلار | شهریار مندنی پور



برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


تو ... دیدن ادامه » باورم کن بانوی خاموش. ما را نمی یابند. در امنیم و امان هوش من که خون داغ هفت روباه سرخ را نوشیده ام و آن قدر به چشم مار کبرا خیره مانده ام که گر گرفته است. ثروتم را از همه پنهان کردم، داناییم را از همه پنهان کردم، تا مرا نبینند اما تو، بانوی رویاهای مردان تنها و گرگ زاد، روز و شب شاهدم که باشی، باورم می کنی، و کینه ای که شاید از من به دل گرفته ای به شادکامی یگانگی بدل خواهد شد. به سخن بیا که اگر سکوت کنی دست هایم و پاهایم، سینه ام و چشم هایم آتش می شوند. می سوزم و از کالبدم خارای داغی می ماند که تو در آن اسیر خواهی بود. پس چرا اندوه از تغییر جسم...؟

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


وقتی نتوانی نگاهت را سرسری و سبکسرانه روی دنیا بچرخانی، مجبور می شوی به همه چیز خیره بشوی و آن وقت روان تولد و مرگشان را می بینی.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور


مضحک است این دنیایی که کورکورانه خودش را تغییر می دهد. کجا می رود؟ چه می کند؟ خوش ندارم بوی گند ماشین ها را. خوش ندارم این درخت های بیمار و خاک گرفتهء کنار خیابان را. مفلوکند، و این آدم های پیاده روها... چه می دانند از من و عشقی که ساخته ام؟ اینها فقط به درد این می خورند که آدم لابلایشان خودش را پنهان کند و دیگر هیچ.

|¤ شام سرو و آتش | شهریار مندنی پور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب موش کتابخوان ماجرای موشی است که کرم کتاب است و در نهاد و باطن خویش خود را موش نمی داند . ولی وقتی به آینه می نگردد از خیالات خود بیرون می آید و خود را موشی می یابد که نمی تواند هیچ ارتباطی با انسان ها داشته باشد و نمی تواند منظور خویش را به انسان ها برساند .البته طرح جلد کتاب هم خلاقانه بود
آرمان حیدری ارجلو این را خواند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود، اوایل نتونستم با متن ارتباط برقرار کنم، اما هرچی جلوتر رفتم برام‌ جذابتر شد، و بیشتر متوجه شدم راوی چقدر شبیه منه، و‌ شاید شبیه شما.
parisa zendebudi این را دوست دارد
آلبر کامو؟ دارمش ولی نخوندم کتاب بعدی شاید این باشه
۱۳ آبان
بله، کتاب خوبی بود، ممکنه اوایلش بی تفاوت باشید ولی به مرور خوب میشه
۱۸ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 11