:  ماهی
:  ۳۹۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
انسان همیشه درباره انچه نمی داند غلو میکند.
۱۶ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد
۱۶ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پشت جلد می خوانید :

آن شب خواب وحشتناکی دیدم. خواب دیدم این جماعت تا ابدالآباد توی خانه ی من می مانند، یکسر این می رود و آن یکی می آید، نسل پشت نسل، بی توجه به سرنوشت فردفرد آدم ها، به سرنوشت وکیل شیک پوشی که من باشم، یعنی این بچه قرتی لاس لوماس دچاپولتپک. آن قدر می مانند تا من بمیرم. شما هم بخواهید یا نخواهید باید گوش کنید. اگر من زندانی ... دیدن ادامه » لاس لوماس هستم، شما زندانی تلفن من اید; به من گوش می دهید.
۰۷ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من آزادی ام را گم کردم و اکنون جهنم برایم دارد شروع می شود ...
از متن کتاب
۰۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبیه به ویژه از اواسط داستان. شخصیت مرد داستان آدم جذابیه و دلش میخواد یک بار هم که شده با صراحت از زندگی و تجربه هاش بگه.جالب اینجاست که یک نویسنده زن به این خوبی احساسات یک مرد را روایت میکنه. ترجمه کتاب هم خیلی خوبه
۲۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب بسیار خوبیه آدمو به فکر وا میداره درباره ی زندگی یک فرد خودخواه و شرور و همچنین عاشقیه که بسیار شنیدنیه و حتما حدود ۱۴۰ صفحه رو توی ۳ روز تموم خواهید کرد و جذب این کتاب میشید. ممنون
۱۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشقی که سراسر اعتماد باشد عشق حقیقی نیست، بیشتر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار. و این در نهایت به بی خیالی می انجامد. پس شاید من باید ممنون آن بگومگوهایی باشم که قبلا میان من و کنستانسیا پیش می آمد، چون اینها نشانه آن است که ما زندگی زناشویی ما را محک می زدیم و آن را به بی خیالی محض که زاییده امنیت کامل است نمی سپردیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
<<... ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما نه دیوانه ایم و نه ساده لوح . فرصتی به دست آورده ایم تا فرانسه را نابود کنیم . و نابودش هم خواهیم کرد ؛ نه تنها قدرت مادی فرانسه را، بلکه روحش را هم . مخصوصا روحش را ، چون بزرگ ترین خطر است . در حال حاضر این تنها وظیفه ی ماست .اشتباه نکنی ، دوست عزیز ! ما لبخند زنان و محتاط کاری می کنیم تا فرانسه بگندد . ما آن را بدل به هرزه ای پست خواهیم کرد ... دیدن ادامه » .
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنها هیچوقت تغییر نمی کردند چون شخصیتشان خیلی زود شکل گرفته بود؛ اتفاقی که مثل یک شبه پولدار شدن باعث بی تناسبی در شخصیت می شود....آنها را تجسم می کردم که سالها بعد در رستورانی نشسته اند.میلدرد داشت ارزش غذایی چیزهایی که در منو آمده بود بررسی می کرد و هالی می خواست همه شان را بخورد.
مجتبی نوروزی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زنها مثله زاغچه نمکنشناس و پستند.
خانواده پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسه سلا
رضا صادقی ، سید محمدرضا مهدوی و مجتبی نوروزی این را خواندند
امید نیک بخت این را دوست دارد
دوست عزیز
من این کتاب رو نخوندم اما میدونم از کتب مطرح ادبیات اسپانیاست.
ایا جمله ای غیر از این برای معرفی چنین کتاب و نویسنده ای وجود نداشت؟
۰۱ آبان
ناراحت نشید سرکار خانم برعکس نام کتاب که از نام خانواده داخلش استفاده شده بسیار کتاب خشنیه!!!
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نباید از عـشـق خجالت کشید
و
عـشـق به وطــــــن هنوز هم یکی از بهترین عـشـق هاست.
فقط باید عـشـقـی باشد با قاعده و انتقادی ، وگرنه تبدیل به یک عـشـقِ خَـرَکی می‌شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... پس این روزهایی که با مباهات می‌گوید برای خودش شوکت و دولتی داشته، کی بوده‌است؟ مادر با لبخندی ترحم‌آمیز گفت امان از این آدم خل. منظورش آن روزهایی است که هیچ خودش را نمی‌شناخت. به این روزهاست که حسرت می‌برد، آن روزهایی که در کنج تیمارستان بود. آن روزها که نمی‌دانست کیست و کجاست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی خوب در قالبی ...
این کتاب دلتون رو بدرد میاره اونقدر دردناک که ممکنه فقط برای تموم شدن کتاب قسمتهایی از کتاب رو نخونین، برای کسانی که تجربه نگهداری از بیمار و بیمار شدن رو دارن و در صدد فرار از اون هستند زجر آوره.
- اما مگر در این دنیا لذتی هم بود که بشود آن را با لذت صبحی رخوت انگیز در رختخواب مقایسه کرد، وقتی در گرمای پتو پناه گرفته ای و مواجهه با سرمای بیرحم را یک دقیقه دیگر عقب می اندازی و بعد آن یک دقیقه را میکنی پنج دقیقه؟.... پنج دقیقه جایش را به ده دقیقه داد و ده دقیقه به بیست دقیقه. دیگر شکی نبود که دارد با بختش بازی میکند.
فکر ... دیدن ادامه » کنم از همین تکه متن از کتاب هم میشه فهمید که با متن قوی ای روبرو هستیم و ترجمه خوبی هم داره و همین چالش برانگیزه و خواننده رو تو دل کتاب میکشونه
- موهای پیتر ریخته بود و بسیار چاق شده بود. داشت زیر آن کت پشمی گرانقیمتش خود را برای حمله قلبی سنگینی آماده میکرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- انسانها در زمان درماندگی، شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنند.
- شادی و شیرین‌کامی، انسان را خوشرو و زیبا می‌کند، طوری که می‌خواهد هر چه در دل دارد در دل دیگران بریزد و همه را شادمان کند. اما اینک درباره کتاب:
- رمانی کوتاه از داستایفسکی، که جزئی‌ترین وجوه تنهایی‌های انسان‌ها را بسیار دقیق، شاعرانه و روانشناسانه به تصویر می‌‌کشد. از خواندنش لذت بردم.

- ... دیدن ادامه » داستان انسانهایی که به تنهای‌هایشان سنجاق شده‌اند تا شاید روزی یک نفر پیدا شود و زندگی ایشان را زیر و رو ‌کند.

- عمیق‌ترین پرسش این رمان: خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

- پاسخ به این پرسش، قدری تامل را می‌طلبد و به سادگی نمی‌توان از آن عبور کرد. یاد باد چنین دورانی در آوان جوانی زندگی هر کس، که تکرارش احتمالا محال است.
مشتاق حسین و ناصر یُلمه این را خواندند
روژیتا احمدی ، مژگان خراسانیان و مریم جمالی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدای من ،یک دقیقه ی تمام شادکامی !آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
به کسانی که این داستان رو دوست دارن توصیه می کنم فیلم شب های روشن به کارگردانی اقای فرزاد موتمن رو هم ببینن.
۰۱ شهريور
البته فیلم اقتباسی از کتابه اما فوق العاده
یادمه اون زمان فیلمشو که دیدم دوباره همون لحظه دیدمش، یه حس عجیبی داشت، اون زمانها منم شب گردی میکردم و خیلی برام دلچسب بود.
۰۲ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خوبی بود با یه ترجمه عالی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
_ هر وقت دیدی که می خواهی از کسی ایراد بگیری فقط یادت باشد که آدم های دنیا همه این موقعیت هارو نداشتن که تو داری

_ بله، آدم های بی خیالی بوند تام و دیزی، اشیا و موجودات را له و لورده می کردند و بعد بر می گشتند سر پولشان، یا بی خیالی بی حد و حصرشان، یا هر چیزی که آن ها را پیش هم نگه می داشت، و بقیه را ول می کردند که گند و کثافت آن ها را تمیز کنند

_ ... دیدن ادامه » فردا تندتر خواهیم دوید، دست هایمان را بیشتر خواهیم گشود...و روی در صبحی خوش- پس همچنان می کوبیمم، مانند قایق هایی خلاف جریان، و همچنان به گذشته رانده می شویم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجمه اصلا خوب نبود.
خواندم ولی خوشم نیامد شاید ایراد از مترجم بود
۱۷ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز که هنوزه از این اسم مستعار استفاده میکنم منم مساح
ایمان انصاری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار دیگر خواستند مشخصات شخصی ام را بیان کنم ، و اگر چه این می رفت رو اعصابم ، متوجه بودم این کاملا طبیعی است ، چون هیچ چیز بدتر از محاکمه یک آدم به جای آدم دیگر نبود ...
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن وقت بود که متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند . آن قدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصله اش سر نرود .
ناصر یُلمه این را خواند
بهار موسوی و سهیل میراحمد این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است
مشتاق حسین و روژیتا احمدی این را خواندند
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر تابستان رو قشنگ توصیف میکنه
چقدر فضای زندان رو قشنگ توصیف میکنه
و چقدر جالب و بی پروا راجب اعدام حرف میزنه
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مریم جمالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اینو خوندمش البته ناشرش حوض نقره بود و اسمش خاطرات یک بچه ی چلمن بودش :)
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت نتوانستم به نمایش این مردهایی که بدون اینکه تو را ببینند، نگاهت میکنند، عادت کنم.

خیابان مثل جنگل است . برای ضعیف ها ، بزدل ها و ترسوها فردایی وجود ندارد . اگر مقاومت نکنی و نشان ندهی که آماده ی کتک کاری هستی ، تازه کارها برای کوبیدنت و کش رفتن پس اندازت شک نمیکنند. آن زمان برای ناله کردن خیلی دیر است.

من ... دیدن ادامه » یک گدای حرفه ای هستم . بلاخره این هم شغلی مثل بقیه کارها نیست؟ این حقیقتی است که گاهی سخت تر از بعضی شاغل است. ولی با مردم سر و کار داریم، دوست پیدا میکنیم ،در این شغل میتوانیم ملاقات های دلچسبی داشته باشیم. در یک دفتر کار زندانی نیستیم و زمان مان دست خودمان است.

هیچ وقت جلوی کلیسا گدایی نکردم روش من نیست آدم معتقدی هستم ولی خب ، مرتب کلیسا نمیروم.

من موقع انتخابات رای میدهم و کمی هم به روزنامه های سیاسی علاقه مندم.

گدایی وقتی همه چیز خوب باشد با روزی ده تا سیزده ساعت کار کردن به علاوه ی یک شنبه ها ، تقریبا ماهی هزار یورو برایم درآمد دارد .... موقع سال نو درآمد روزانه ام به سیصد یورو هم میرسد.

خیابان دیگر مثل قبل نیست، همه چیز هیجان زده و عصبی و آشفته است. به آدمهایی برمیخورید که تلفن بدست یا به گوش، دیگر ما را نمیبینند. ما را نادیده میگیرند نه به خاطر اینکه نمیخواهند نگاهمان کنند، چون در دنیای دیگری هستند.
سیدمحمدحسین طباطبایی بالا این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
احساسم این بود که این جملات گویاتر از نظرات بنده خواهد بود، برداشتم این بود که واقعا گدایی شغل سختی است همت بلند میخواهد و روحیه بالا
این کتاب از دنیای دیگری است شاید شنیدنش خالی از لطف نباشد
۰۶ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصیت افسر آلمانی را فوق العاده زیبا بیان میکند. مخصوصا حالت های چهره و ژست هایش. یاد کتاب طعم نان هاینریش بل افتادم .

ساکت شد. نفس بریده به نظر می آمد. رگ پیچ خورده ی کلفتی شبیه کرم زیر گیجگاهش می تپید. ناگهان همه ی پوست صورتش شروع به لرزیدن کرد. بسان زلزله ای بود در اعماق زمین یا امواجی که باد بر پهنه ی دریاچه ای می گسترد ، چیزی شبیه کف ... دیدن ادامه » شیر جوشان که همراه با اولین حباب ها بالا می آید.
روژیتا احمدی و فرشته حسین پور این را خواندند
رضا صادقی و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا در مورد ترجمه هم توضیح بدید؛ آیا ترجمه خوبی داره یا نه؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 9