:  ماهی
:  ۳۷۸
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نباید از عـشـق خجالت کشید
و
عـشـق به وطــــــن هنوز هم یکی از بهترین عـشـق هاست.
فقط باید عـشـقـی باشد با قاعده و انتقادی ، وگرنه تبدیل به یک عـشـقِ خَـرَکی می‌شود.
علیرضا اعرابی این را خواند
روح اله نوروزی سوته این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... پس این روزهایی که با مباهات می‌گوید برای خودش شوکت و دولتی داشته، کی بوده‌است؟ مادر با لبخندی ترحم‌آمیز گفت امان از این آدم خل. منظورش آن روزهایی است که هیچ خودش را نمی‌شناخت. به این روزهاست که حسرت می‌برد، آن روزهایی که در کنج تیمارستان بود. آن روزها که نمی‌دانست کیست و کجاست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی خوب در قالبی ...
این کتاب دلتون رو بدرد میاره اونقدر دردناک که ممکنه فقط برای تموم شدن کتاب قسمتهایی از کتاب رو نخونین، برای کسانی که تجربه نگهداری از بیمار و بیمار شدن رو دارن و در صدد فرار از اون هستند زجر آوره.
- اما مگر در این دنیا لذتی هم بود که بشود آن را با لذت صبحی رخوت انگیز در رختخواب مقایسه کرد، وقتی در گرمای پتو پناه گرفته ای و مواجهه با سرمای بیرحم را یک دقیقه دیگر عقب می اندازی و بعد آن یک دقیقه را میکنی پنج دقیقه؟.... پنج دقیقه جایش را به ده دقیقه داد و ده دقیقه به بیست دقیقه. دیگر شکی نبود که دارد با بختش بازی میکند.
فکر ... دیدن ادامه » کنم از همین تکه متن از کتاب هم میشه فهمید که با متن قوی ای روبرو هستیم و ترجمه خوبی هم داره و همین چالش برانگیزه و خواننده رو تو دل کتاب میکشونه
- موهای پیتر ریخته بود و بسیار چاق شده بود. داشت زیر آن کت پشمی گرانقیمتش خود را برای حمله قلبی سنگینی آماده میکرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- انسانها در زمان درماندگی، شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنند.
- شادی و شیرین‌کامی، انسان را خوشرو و زیبا می‌کند، طوری که می‌خواهد هر چه در دل دارد در دل دیگران بریزد و همه را شادمان کند. اما اینک درباره کتاب:
- رمانی کوتاه از داستایفسکی، که جزئی‌ترین وجوه تنهایی‌های انسان‌ها را بسیار دقیق، شاعرانه و روانشناسانه به تصویر می‌‌کشد. از خواندنش لذت بردم.

- ... دیدن ادامه » داستان انسانهایی که به تنهای‌هایشان سنجاق شده‌اند تا شاید روزی یک نفر پیدا شود و زندگی ایشان را زیر و رو ‌کند.

- عمیق‌ترین پرسش این رمان: خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

- پاسخ به این پرسش، قدری تامل را می‌طلبد و به سادگی نمی‌توان از آن عبور کرد. یاد باد چنین دورانی در آوان جوانی زندگی هر کس، که تکرارش احتمالا محال است.
ناصر یُلمه این را خواند
روژیتا احمدی ، مژگان خراسانیان و مریم جمالی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدای من ،یک دقیقه ی تمام شادکامی !آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
ناصر یُلمه و نوید سیادت این را خواندند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
به کسانی که این داستان رو دوست دارن توصیه می کنم فیلم شب های روشن به کارگردانی اقای فرزاد موتمن رو هم ببینن.
۰۱ شهريور
البته فیلم اقتباسی از کتابه اما فوق العاده
یادمه اون زمان فیلمشو که دیدم دوباره همون لحظه دیدمش، یه حس عجیبی داشت، اون زمانها منم شب گردی میکردم و خیلی برام دلچسب بود.
۰۲ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خوبی بود با یه ترجمه عالی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
_ هر وقت دیدی که می خواهی از کسی ایراد بگیری فقط یادت باشد که آدم های دنیا همه این موقعیت هارو نداشتن که تو داری

_ بله، آدم های بی خیالی بوند تام و دیزی، اشیا و موجودات را له و لورده می کردند و بعد بر می گشتند سر پولشان، یا بی خیالی بی حد و حصرشان، یا هر چیزی که آن ها را پیش هم نگه می داشت، و بقیه را ول می کردند که گند و کثافت آن ها را تمیز کنند

_ ... دیدن ادامه » فردا تندتر خواهیم دوید، دست هایمان را بیشتر خواهیم گشود...و روی در صبحی خوش- پس همچنان می کوبیمم، مانند قایق هایی خلاف جریان، و همچنان به گذشته رانده می شویم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجمه اصلا خوب نبود.
خواندم ولی خوشم نیامد شاید ایراد از مترجم بود
۱۷ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز که هنوزه از این اسم مستعار استفاده میکنم منم مساح
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار دیگر خواستند مشخصات شخصی ام را بیان کنم ، و اگر چه این می رفت رو اعصابم ، متوجه بودم این کاملا طبیعی است ، چون هیچ چیز بدتر از محاکمه یک آدم به جای آدم دیگر نبود ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن وقت بود که متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند . آن قدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصله اش سر نرود .
ناصر یُلمه این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است
روژیتا احمدی این را خواند
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر تابستان رو قشنگ توصیف میکنه
چقدر فضای زندان رو قشنگ توصیف میکنه
و چقدر جالب و بی پروا راجب اعدام حرف میزنه
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مریم جمالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اینو خوندمش البته ناشرش حوض نقره بود و اسمش خاطرات یک بچه ی چلمن بودش :)
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت نتوانستم به نمایش این مردهایی که بدون اینکه تو را ببینند، نگاهت میکنند، عادت کنم.

خیابان مثل جنگل است . برای ضعیف ها ، بزدل ها و ترسوها فردایی وجود ندارد . اگر مقاومت نکنی و نشان ندهی که آماده ی کتک کاری هستی ، تازه کارها برای کوبیدنت و کش رفتن پس اندازت شک نمیکنند. آن زمان برای ناله کردن خیلی دیر است.

من ... دیدن ادامه » یک گدای حرفه ای هستم . بلاخره این هم شغلی مثل بقیه کارها نیست؟ این حقیقتی است که گاهی سخت تر از بعضی شاغل است. ولی با مردم سر و کار داریم، دوست پیدا میکنیم ،در این شغل میتوانیم ملاقات های دلچسبی داشته باشیم. در یک دفتر کار زندانی نیستیم و زمان مان دست خودمان است.

هیچ وقت جلوی کلیسا گدایی نکردم روش من نیست آدم معتقدی هستم ولی خب ، مرتب کلیسا نمیروم.

من موقع انتخابات رای میدهم و کمی هم به روزنامه های سیاسی علاقه مندم.

گدایی وقتی همه چیز خوب باشد با روزی ده تا سیزده ساعت کار کردن به علاوه ی یک شنبه ها ، تقریبا ماهی هزار یورو برایم درآمد دارد .... موقع سال نو درآمد روزانه ام به سیصد یورو هم میرسد.

خیابان دیگر مثل قبل نیست، همه چیز هیجان زده و عصبی و آشفته است. به آدمهایی برمیخورید که تلفن بدست یا به گوش، دیگر ما را نمیبینند. ما را نادیده میگیرند نه به خاطر اینکه نمیخواهند نگاهمان کنند، چون در دنیای دیگری هستند.
سیدمحمدحسین طباطبایی بالا این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
احساسم این بود که این جملات گویاتر از نظرات بنده خواهد بود، برداشتم این بود که واقعا گدایی شغل سختی است همت بلند میخواهد و روحیه بالا
این کتاب از دنیای دیگری است شاید شنیدنش خالی از لطف نباشد
۰۶ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصیت افسر آلمانی را فوق العاده زیبا بیان میکند. مخصوصا حالت های چهره و ژست هایش. یاد کتاب طعم نان هاینریش بل افتادم .

ساکت شد. نفس بریده به نظر می آمد. رگ پیچ خورده ی کلفتی شبیه کرم زیر گیجگاهش می تپید. ناگهان همه ی پوست صورتش شروع به لرزیدن کرد. بسان زلزله ای بود در اعماق زمین یا امواجی که باد بر پهنه ی دریاچه ای می گسترد ، چیزی شبیه کف ... دیدن ادامه » شیر جوشان که همراه با اولین حباب ها بالا می آید.
روژیتا احمدی و فرشته حسین پور این را خواندند
رضا صادقی و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا در مورد ترجمه هم توضیح بدید؛ آیا ترجمه خوبی داره یا نه؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من فقط برای لحظه ای شادی مطلق را به چنگ آوردم... و در همان لحظه این حس تمام شد و من رها شدم . در دستان چی؟ همه ی وحشیگری ام، همه حرارتم، مثل گلبرگ های گل رز پرپر شد. سرد و بی رمق رها شدم، لبریز از حسرت های بیهوده. در آن حال منزجر کننده ای که داشتم حتی برای دختر که روی زمین افتاده بود دلم سوخت. تهوع آور نیست که ما باید اسیر چنین احساسات حقیری ... دیدن ادامه » شویم؟ دیگر حتی به دختر نگاه هم نکردم. فقط می خواستم از آنجا فرار کنم... هوا تاریک بود و به شدت سرد، خیابان ها خالی بودند، سنگفرش های خیابان با طنینی پوچ و غم انگیز زیر کفشم صدا می کردند. همه پولم از دست رفته بود و حتی پول تاکسی هم نداشتم. تا اتاق سرد و خالی ام تنها راه رفتم.
دانیال فرزانه ثابت این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در واقع وقتی شما فقیر می شوید به کشفی می رسید که مهم تر از بعضی اکتشافات دیگر شماست. شما ملال و دردسرهای حقیر و آغاز گرسنگی را کشف می کنید، اما خاصیت رهایی بخش فقر هم بر شما آشکار می شود : این واقعیت که فقر آینده را از بین می برد. این حرف کم و بیش واقعیت دارد که هر چقدر پولتان کمتر باشد، نگرانی تان هم کمتر است. وقتی از دار دنیا سیصد فرانک ... دیدن ادامه » دارید، بزدلانه ترین ترس ها احاطه تان می کند. وقتی فقط سه فرانک دارید، همه چیز برایتان علی السویه است، چون این سه فرانک شما را تا فردا زنده نگه می دارد و اساسا نمی توانید به بعد از فردا فکر کنید. حوصله تان سر رفته، اما ترسی ندارید... و حس دیگری هم به همراه فقر به آدم دست می دهد که بسیار مایه دلگرمی است. فکر می کنم هر کسی که بی پول شده این حس را تجربه کرده است. این که ببینی بالاخره پاک مفلس و آس و پاس شده ای یک جور حس آرامش و حتی لذت به آدم می دهد. بارها و بارها از بدبختی حرف زده اید، حالا بفرمایید این هم بدبختی، شما می توانید از پسش بربیایید. این واقعیت کلی از اضطراب آدم کم می کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طبق محاسبه من، در طول روز حدود 24 کیلومتر راه می رفتیم یا می دویدیم. تازه فشار کار بیشتر ذهنی بود تا جسمی. اگر براساس ظاهر کار قضاوت می کردی، هیچ کاری از این پادویی احمقانه ساده تر نبود. اما وقتی عجله داشته باشی، همین کار هم به طرز حیرت انگیزی سخت می شود... بعضی وقت ها اوضاع جوری بود که فکر می کردیم فقط 5 دقیقه دیگر زنده ایم.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیفش سخت است اما آن زندگی که آنقدر ساده شده بود، یک جور حس رضایت عمیق به من می داد، درست مثل رضایت حیوانی که سیر غذا خورده. واقعاً هیچ زندگی نمی تواند ساده تر از زندگی یک ظرفشور باشد؛ در چرخه ای بین کار و خواب زندگی می کند، بی آنکه وقتی برای فکر کردن داشته باشد، و با کم ترین آگاهی از دنیای پیرامونش. پاریس او خلاصه شده در هتل، مترو، چند ... دیدن ادامه » کافه، و تختخوابش. اگر هم از این دنیا بیرون برود، فوقش می رود کافه ای چند خیابان آن طرف تر با دختر خدمتکاری که روی زانویش نشسته و صدف و آبجو می خورد. روزهای تعطیل تا ظهر در رختخواب می ماند، بعد لباس تمیزی می پوشد، تاس می اندازد، و می نوشد و بعد از ناهار دوباره به رختخوابش برمیگردد. هیچ چیز برای او واقعی نیست، جزء وظیفه، مشروب، و خواب. و از این سه تا خواب مهم ترین است.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم اولین چیزی که باید گفت این است که ظرفشور یکی از برده های دنیای مدرن است. نمی گویم باید برایش ناله کرد، چون اوضاعش از خیلی کارگرهای دیگر بهتر است. با این حال الان همانقدر آزاد است که اگر خرید و فروش میشد. کارش نوکری است و هیچ ظرافتی ندارد؛ حقوقش به اندازه ایست که فقط زنده بماند و نه بیشتر؛ فقط وقتی تعطیلی دارد که اخراج شود. نمی تواند ... دیدن ادامه » ازدواج کند و اگر ازدواج کند، زنش هم باید کار کند. راه فراری از این زندگی ندارد مگر اینکه شانس حسابی بیاورد یا به زندان بیفتد. همین حالا در پاریس کسانی هستند که مدرک دانشگاهی دارند، اما روزی ده تا پانزده ساعت ظرف میسابند. کسی نمی تواند بگوید دلیلش فقط تنبلی خودشان است، چون یک آدم تنبل نمی تواند ظرفشور شود؛ آنها صرفاً در دام یک زندگی یکنواخت افتاده اند که فکر کردن را برایشان غیرممکن می کند. اگر ظرفشور ها کمی فکر می کردند، مدت ها پیش برای بهتر شدن وضعیتشان اعتصاب کرده بودند. اما آنها فکر نمی کنند، چون وقت آزاد برای فکر کردن ندارند؛ زندگی تبدیلشان کرده به یک سری برده.
سوال این است که چرا این برده داری ادامه میابد؟ عموم مردم این نکته را بدیهی فرض می کنند که هرکاری که انجام میشود حتماً هدف منطقی دارد. می بینند یک نفر شغل ناخوشایندی دارد؛ میگویند وجود این شغل لازم است و فکر می کنند با گفتن این حرف همه چیز حل میشود. مثلاً کار کردن در معدن زغال‌سنگ خیلی سخت اما لازم است، چون ما به ذغال احتیاج داریم. کار کردن در فاضلاب نامطبوع است اما بالاخره یک نفر باید در فاضلاب کار کند. کار ظرفشور ها هم همین طور است.. بعضی ها باید در رستوران غذا بخورند و بنابراین عده ای دیگر باید هشتاد ساعت در هفته بشقاب بسابند. ضرورت تمدن است و نمیشود آن را زیر سوال برد. به نظرم این نکته ارزش بحث و بررسی دارد.
آیا کار یک ظرفشور واقعا برای تمدن ضروری است؟
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لباس های جدیدم بلافاصله مرا به دنیای تازه ای پرتاب کرده ‌بود. به نظر میرسید در طرفه العینی برخورد همه با من تغییر کرده است. به یک فروشنده دوره گرد کمک کردم، چرخ دستی اش را که چپه شده بود بلند کند. نیشش باز شد و گفت : مرسی داداش. تا آن موقع هیچکس در زندگی ام داداش صدایم نکرده بود؛ این هم کار لباس ها بود. همچنین برای اولین بار متوجه شدم رفتار ... دیدن ادامه » زنها متناسب با لباس مردها چقدر تغییر می کند. وقتی مردی با لباس بد از کنارشان میگذرد مورمورشان میشود و کاملاً رک نشان میدهند که حالشان دارد بهم میخورد؛ انگار آن مرد یک گربه مرده است. لباس چیز قدرتمندی است. روز اولی که لباس خیابان خواب ها را میپوشید، خیلی سخت است که احساس نکنید حقیقتا تحقیر شده اید. همین شرم زدگی را که نامعقول ولی کاملاً واقعی است، شب اول زندان هم حس می کنید.
مژگان چایچیان و سولماز عدالتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دلیل پاکدامنی اش بزدلی ناشی از گرسنگی بود. اگر فقط دو سه وعده غذای حسابی در شکمش داشت، جرئت دزدیدن شیر را پیدا میکرد.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی به زمزمه هایش گوش می دادی می فهمیدی که بیکاری برایش چه شکنجه سختی است. این اشتباه است که فکر کنیم وقتی کسی کارش را از دست می دهد، فقط نگران از دست دادن دستمزدش است. درست برعکس، یک مرد بی سواد که عادت به کار کردن با وجودش آمیخته، به خود کار کردن بیشتر احتیاج دارد تا به پول. آدم تحصیل کرده می تواند با بطالت تحمیل شده، که یکی از بدترین ... دیدن ادامه » مصیبت های فقر است، سر کند. اما مردی مثل پدی که هیچ وسیله ای برای پر کردن زمان ندارد، کارش را که بگیری همان قدر بدبخت است که وقتی سگی را به زنجیر می بندی. به همین دلیل حرف مفت است که وانمود کنیم که نسبت به کسانی که به خاک سیاه نشسته اند باید بیشتر از دیگران احساس ترحم داشت. کسانی که واقعاً لایق ترحم است آدمی است که از ابتدایی زندگی در خاک سیاه بوده و با ذهنی خالی و بی توشه با فقر رو به رو میشود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعاً عجیب است که تا درآمد شما از حد معینی کمتر شد، مردم کاملاً به خودشان حق می دهند شما را موعظه کنند و برای آمرزشتان دعا بخوانند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- گفت واقعاً خنده دار است، آنقدر خنده دار که حتی به درد پانچ (مجله ی طنز) هم میخورد. اگر گفتی همین الان چکار کردم؟!
- چکار کردی؟
- تیغم را فروختم بدون اینکه اول صورتم را بتراشم. ببین چقدر احمقم!
- او از صبح هیچی نخورده بود با آن پای ناقصش چندین کیلومتر راه رفته بود، لباس هایش خیس آب بودند و از دار دنیا کلا نیم پنی داشت. با همه اینها می توانست ... دیدن ادامه » به از دست دادن تیغش بخندد. واقعاً نمی توانستی این آدم را تحسین نکنی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس عشق حماقت است،نه؟ هیچ وقت به نتیجه نمی رسد؟
چرا، به نتیجه میرسد. اما باید برایش جنگید ...
چطوری؟
((یک کم جنگید. هر روز یک کم. باید شهامتش را داشته باشیم که خودمان باشیم و تصمیم بگیریم که خوش...))
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 9