:  کوله پشتی
:  ۱۹۱
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داستان این کتاب دلچسب درباره ی ای جی فیکری ، مردییست که عاشق کتاب ها و کتابفروشیش است و در یک جزیره ی دور زندگی میکند تا این که ناگهان و در یک شب زندگی یکنواختش دگرگون میشود.
قسمتی دلچسب از کتاب :
مایا یادت باشد، چیزهایی که مادر بیست سالگی به آن هاواکنش نشان میدهیم لزوما همان چیزهایی نیستند که در چهل سالگی به آن ها واکنش نشان میدهیم و ... دیدن ادامه » بالعکس ...این مسئله در مورد کتاب ها و آدم ها هم صدق میکند
مهنّا صحافی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
عاالی بود این کتاب.
۴ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد سالها دوری از کتاب خوندن از خوندن این کتاب لذت بردم و بیتشر به این نتیجه رسیدم برای قضاوت زندگی دیگران باید ببینیم پشت درهای اتاق خواب اون خونه چی می گذره
آرش رخش این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب فوق العاده ای است . ممنونم از شهر کتاب.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی بسیار جالب در مورد فرهنگ و آداب مردم چین است که با زبان طنز و تصاویری متعدد به چاپ رسیده است ، کتاب را من خواندم عالی بود. به شما هم پیشنهاد می کنم.
مریم جمالی و امیرحسین آل عوض این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه چیز مهم تر از این در زندگی وجود دارد! به غیراز این آمدوشد پر تقلای کسالت بار قایق های ماهی گیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد!
ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم.میتوانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. میتوانیم رهایی یابیم! میتوانیم پرواز را بیاموزیم.
سامان عباس پور این را خواند
یوسف نیک نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از بین رفتن ذهنش دردی ندارد . احساس می کند همین درد آور تر است.
یوسف نیک نژاد این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بله بابا، من بابا هستم . بابا همان چیزی ست که من شده ام . پدر ِمایا ‌ بابای مایا . بابا.. چه کلمه ای، چه کلمه ی کوچک ِبزرگی، چه کلمه ای و چه دنیایی ! او گریه می کند دلش پُر است و کلمه ای برای سبک کردنش وجود ندارد . فکر می کند و من میدانم کلمه ها چه می کنند ، کلمه ها باعث می شوند کمتر درد بکشیم.
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخشی از اولین داستان
حس می کردم برخی عشق ها و دلبستگی ها ذاتی اند، فراتر از انتخاب هامان، از این روست که با طعم تأسف و شرم و درد و نیاز و پوچی سراغ مان می‌آیند، با حسی چنان نزدیک به خشم که هرگز قادر به مهارش نخواهیم بود. (ص بیست و دو)
یوسف نیک نژاد این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خانواده تهی شامل پنج داستان است که دو تای اول کوتاه و مابقی بلندتر هستند. اولی و دومین داستان از زبان اول شخص و سه تای دیگر را دانای کل روایت می کند. داستان ها برشهایی از زندگی روزمره شخصیت ها را بیان می کند که خوش خوان و روان بوده با مضامینی چون عشق و مرگ و جدایی و به خصوص بازگشت به خانه(در معنای عام). به شخصه دو زن و مستعمره اسپانیا(داستان ... دیدن ادامه » سوم و چهارم) را خیلی دوست داشتم و کاش که تعداد داستان ها بیشتر از این بود.
یوسف نیک نژاد این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«به دیگر سخن» نوشته جومپا لاهیری(-۱۹۶۷)، نویسنده هندی-آمریکایی برنده جایزه ادبی پولیتزر است. این کتاب زندگی‌نامه خودنوشت نویسنده در سفر به ایتالیا و آموختن زبان ایتالیایی است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

هر ... دیدن ادامه » زبانی متعلق به جای خاصی است. می‌تواند مهاجرت کند، می‌تواند منتشر شود، اما معمولاً با یک جغرافیای خاص، و یک کشور، گره خورده است. ایتالیایی اساساً به ایتالیا تعلق دارد و من در یک قاره‌ی دیگر زندگی می‌کنم که به‌راحتی با آن روبه‌رو نخواهد شد.

به دانته فکر می‌کنم، که برای حرف زدن با بئاتریس نُه سال انتظار کشید. به اووید فکر می‌کنم که از رم به یک مکان دور تبعید شد. به یک پاسگاه زبانی، در محاصره‌ی صداهای بیگانه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه ی ۲۸۶: مادربزرگم همیشه می گفت فقط انسان های متفاوت قادرن دنیا رو تغییر بدن.

صفحه ی ۲۹۵ :،بزرگ ترین نیروی مرگ در این نیست که جان کسی را می ستاند، بلکه در این است که می‌تواند بازماندگان را به نقطه‌ای برساند که دیگر نخواهند به زندگی ادامه دهند.

صفحه ... دیدن ادامه » ی ۴۴۲: آدم می‌خواهد دوستش داشته باشند، اگر نشد، مورد ستایش قرار بگیرد، اگر نشد، از او بترسند، اگر نشد، از او متنفر باشند و او را تحقیر کنند. روح از خالی بودن گریزان است و می‌خواهد به هر قیمت که شده، با دیگران ارتباط برقرار کند.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر: اثری است خواندنی ؛ ماجراهای مادربزرگی هفتاد و هفت ساله، پزشکی پُر شَروشور که همسایه ها را به مرز جنون رسانده، با نوه اش السای هفت ساله.
السا عاشق ویکی پدیا و ابرقهرمانان است و در زندگی اش فقط یک دوست دارد: مــــــادربــــــزرگ. او با قصه های مادربزرگ و در عالم تخیل، مهیج ترین حوادث را تجربه می کند. تا سرانجام مادربزرگ او را ... دیدن ادامه » وارد بزرگ ترین ماجراجویی زندگی اش می کند ولی اینبار در دنیای واقعی.
فرشته حسین پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تکرار دوباره ی بخش شیرین زندگی سوفی و لیو ، << قهرمانان کتاب دختری که رهایش کردی >> .....
به نوعی قسمتی از داخل کتاب دیگر نوشته ی همین نویسنده است ....
حسین دهقان این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من اونقدر شیفته ی تو بودم که نمی تونستم خیلی چیزها رو ببینم
شیدا بخشی و Majid Abouzar این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادت باشه که من قبل از دیدن تو خوشبختی رو اصلا نمی شناختم

صفحه 32
Majid Abouzar این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان اول گیرا بود و با بقیه ی کتاب چندان ارتباط برقرار نکردم...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" خانم! به نظر شما ما واقعاً می توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟"
"شاید بتوانیم."
"اگر شخص نابینا باشد چه؟"
" ... دیدن ادامه » به نظرم اگر خداوند امر کند می توانیم ببینیم."
" عمو اتین می گوید بهشت درست مثل پتویی است که کودکان در آن پیچیده می شوند."
مهنّا حسین زاده و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چشمانت را باز کن و ببین می توانی چه چیزهای دیگری را، قبل از اینکه چشمانت را برای همیشه ببندی، ببینی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می دانی ورنر، همه می گویند من شجاع هستم. وقتی که بینایی ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم. وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم.
اما این شجاعت نیست. چون من چاره ی دیگری ندارم. من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم مگر تو همین کار را نمی کنی؟ مگر تمام مردم این کار را نمی کنند؟
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:

- واقعیات گذشته همیشه تها خوشی ها را به همراه دارند.

- ... دیدن ادامه » واقعیت گذشته هر قدر هم پرمصیبت و تلخ باشد، یادآوریش سراسر قند و عسل است و تلخی و بلا و سختی هایی که در گذشته تجربه شده در کام انسان کمرنگ می شود.

- آگاهی از اشتباهات گذشته، روح ایمان به آینده را در انسان می کشد و او را بیش از پیش سرگرم مزمزه کردن شیرینی های گذشته می کند.

- سکوت تنها برای آنهایی که حرفشان را زده اند و دیگر چیزی برای گفتن ندارند سهمگین است، برای آنهایی که هیچگاه چیزی برای گفتن نداشته اند، برای آنها آسان و ساده است.

- اندوه خسته ما، اندوه آدم های زنده ایست که نور آفتاب را از آنها دزدیده اند، اندوه بردگان است.

- زنده ماندن و زندگی کردن وقتی که هیچ چیز دور و بر آدم عوض نمی شود خیلی دشوار است و حتی اگر بتوانی روحت را از مرگ برهانی، هر روز که می گذرد بی حرکتی پیرامون برایت سخت تر و دردناک تر می شود.

- هر چیزی که زیبا باشد احترامش حفظ می شود، حتی نزد مردم بی تمدن.
علیرضا بابایی این را خواند
مجید حاج حسینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برترین رمان 2014 از طرف سایت آمازون.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن وقت ها همه می گفتن ما میمیریم. همه می میریم و تا سال 2000 هیچ بلاروسی ای باقی نمی مونه. دختر شش ساله ام رو توی تختش می خوابوندم و اون در گوشم می گفت: «بابا من نمی خوام بمیرم. هنوز خیلی کوچیکم.» منو باش که فکر کرده بودم اون چیزی نفهمیده. می تونی دختر بچه هفت ساله ای رو که دارن موهاش رو می تراشند تصور کنی؟ هفت تا دختر بچه تو یه اتاق... اما تا ... دیدن ادامه » همین جا کافیه! هر وقت راجع بهش حرف می زنم، انگار یه چیزی درونم میگه که داری بهشون خیانت می کنی؛ چون باید مثل یه غریبه و از دور راجع بهش حرف بزنم. همسرم از بیمارستان اومد؛ نمی تونست تحمل کنه. «بهتره بمیره تا این قدر زجر نکشه یا کاش من بمیرم و دیگه از این بیشتر نبینم». نه. دیگه کافیه! تا همین جا! من دیگه نمی تونم. نه. اونو روی همون در خوابوندیم... دری که پدرم روش خوابیده بود، تا وقتی که تابوت کوچولوش رو آوردن. خیلی کوچیک بود. اندازه ی جعبه یه عروسک بزرگ. بله! می خوام شهادت بدم: دخترم از قربانیان چرنوبیل بود و اونا می خوان ما همه چیز رو فراموش کنیم.

ideality.ir
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کس سرنوشتی مخصوص به خودش داره. جوونایی که اینجا رو ترک کردن، بعضی هاشون الان مُردن، تو همون شهرای جدید؛ درحالی که من هنوز این اطراف راه می رم، البته مطمئنا کندتر از گذشته. گاهی اوقات خیلی حوصله ام سر میره و گریه می کنم. روستا کاملا خالیه. اینجا همه نوع پرنده ای هست؛ این اطراف پرواز می کنند. حتی گوزن شمالی هم هست. اینجا همه چیز هست. هر ... دیدن ادامه » چی که بخواهید. [شروع به گریستن می کند.] همه چی رو یادمه. همه ناگهان رفتن؛ اما سگ ها و گربه هاشون رو اینجا جا گذاشتن. چند روز اول اینجاها می چرخیدم و برای گربه ها شیر می ریختم و به سگ ها یه تیکه نون می دادم. اونا تو حیاط منتظر صاحبشون بودن. خیلی منتظرشون موندن. گربه های گرسنه خیارها و گوجه ها رو می خوردن. تا پاییز از باغچه همسایه ام مراقبت کردم. پرچین شون شکسته بود، منم تعمیرش کردم. منتظر بودم مردم برگردن.

ideality.ir
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شب است. در یک سمت خیابان صدها اتوبوس متوقف شده و در سمت دیگر، کامیون های آتش نشانی که از همه جا آمده اند. شهر را برای تخلیه آماده می کنند. تمام سطح خیابان با کفی سفید پوشانده شده و ما روی آن راه می رویم. فقط فحش می دهیم و گریه می کنیم. در رادیو اعلام می کنند که ممکن است شهر برای مدت سه تا پنج روز تخلیه شود. می گویند لباس های گرم خود را همراه ... دیدن ادامه » بیاورید؛ زیرا در این مدت در چادرهایی در جنگل به سر خواهید برد. مردم حتی خوشحالی می کنند؛ انگار قرار است به پیک نیک بروند. می گویند تعطیلات ماه مه را اینطوری می گذرانیم؛ متفاوت با همیشه. آنها باربیکیوها را حاضر می کنند و گیتارها و رادیوهای شان را همراه می آورند. فقط زنی که همسزش را در راکتور از دست داده بود، می گریست.

ideality.ir
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من در پی مشاهدات، جزئیات و تفاوت های ظریف و جزئی زندگی هستم. دلبستگی من در زندگی، حادثه، جنگ، چرنوبیل، خودکشی، یعنی تک تک این عناوین به خودی خود نیست. من دوست دارم بدانم چه دارد بر سر انسان زمانه ی ما می آید و او در این وانفسا چطور رفتار می کند و از خودش چه واکنشی نشان می دهد. دوست دارم ببینم او چقدر به لحاظ بیولوژیکی انسان است، چقدر محصول زمانه خود است و چقدر از انسانیت بهره برده است.

سوتلانا الکسیویچ

ideality.ir
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدا به کودک کمک کند نوشته ى تونى موریسون ترجمه ى صالح خواجه دلویى
تونی موریسون در آخرین رمانش، سوال سختی را مطرح می کند: با گناهان یک کودک چه کنیم هنگامی که آن ها توسط نیرویی که کودک در مقابلش ناتوان بوده بوجود آمده اند؟
درد و رنج دوران کودکی چگونه می­تواند زندگی دوران بزرگسالی را شکل دهد یا بدشکل سازد.
رمانی ... دیدن ادامه » زیبا و لایق تحسین، که بُعد جدیدی به آثار بی­نظیر تونی موریسون می­بخشد.
موریسون یک نویسنده ی قدرتمند است که توجه را بدون نگاه به جهت داستان جلب می کند. در خدا به کودک کمک کند یک داستان از کودکی تا بلوغ یک زن با پیشرفت ذهنی متفاوت را داریم.
برنده ى جایزه ى نوبل ١٩٩٣ به ایجاد زیبایی از خشم و توصیف زخم های شخصیت هایش ادامه می دهد..... این رمان حامل خشم و اندوه به اندازه یک عمر است، که در ماهیت شخصیت هایش چکانده شده و با چنگ و دندان به آنان چسبیده است.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
خوشحالم آرش جان و سپاسگزارم که این کتاب رو پسندیدی...
۱۵ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوران عاشقی همینگوی به مقاطعی از زندگی عشقی اواشاره دارد و اتفاقاتی که در آن دوران پر فراز و نشیب با آن رو برو بوده است. نویسنده ی این اثر از دوستان نزدیک ارنست بوده و خودش را امانتدار رازهای او می داند و از این زاویه صمیمیت و البته به دور از تعصب، برگ هایی از زندگی همینگوی را با قلم خود به رشته تحریر در آورده و اسراری را فاش ساخته که ارنست تا زمان حیاتش پرده از آن نگشوده بود.

از متن کتاب: ...پائولین، تو یه زن فوق‌العاده ای، ولی من ازت می‌خوام که گورتو از تو زندگی من گم کنی. چون اگه این کارو نکنی، من زن و پسر کوچیک و تمام هستی مو از دست می‌دم. چرا به خودت اجازه می‌دی با زندگی من این کار رو بکنی؟

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"میرایى" نوشته ى گونتر گراس برگردان و بازسرایی خسرو و سارا کیانراد
از مجموعه ى کافه شعر جهان «میرایی»، آخرین کتاب گونتر گراس است که حدود شش‌ ماه پس از مرگ نویسنده‌ی نامدار آلمانی (در آوریل 2015) انتشار یافت. این اثر نودوشش شعر را شامل می‌شود که شماری از آن‌ها با لهجه‌ی پروسیای شرقی سروده شده‌اند. برخی نیز از قالب شعر بیرون رفته و در واقع بیش‌تر حالت قطعه‌ی ادبی، یادداشت و گاهی داستانک پیدا کرده‌اند. از این‌رو کتاب حاضر، که عنوان کاملش «در بابِ میرایی» است در فاصله‌ی میان نظم و نثر قرار دارد. مطالب کتاب، همچنین با طرح‌هایی از خود گراس همراه است.
شگفت‌آور نیست که آخرین کتاب گراس، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، یک مجموعه شعر باشد. هرچند گراس بی‌تردید بیش‌تر برای رمان‌هایش، و بیش از همه، برای نخستین رمانش، یعنی طبل حلبی، معروف است، اما گویا او خود را همیشه بیش‌تر شاعر پنداشته تا نویسنده. چند سال پیش بود که اعلام کرد به‌دلیل بالا بودن سن دیگر روی هیچ رمانی کار نخواهد کرد، زیرا نوشتن رمان دست‌کم سه تا چهار سال زمان می‌برد. او که کار نوشتن را با شعر شروع کرده بود حالا فعالیت ادبی خود را هم با شعر به اتمام می‌رساند، آن هم به گویش زادگاهش. اما این تنها به‌معنی یک بازگشت نیست، و اگر هم باشد بیش‌تر بازگشتی است به آینده، به مرگی که چشم‌به‌راه است. گراس در «میرایی» وضعیت دردناک بدن مردی پیرسال را با چاشنی طنز به تصویر می‌کشد. به‌گونه‌ای که خواننده در می‌یابد او هرچند از میرایی انسانی خود بسی آگاه‌ست، اما در عین حال با نوشتن درباره‌ی همان میرایی، تا حدودی بر آن است تا بر مهمانِ ناخوانده، یعنی مرگ، غلبه ‌یابد.
این ... دیدن ادامه » موضوع در شعرِ «جایی و چیزی که در آن خواهیم آرمید» به‌خوبی بیان می‌شود. گراس و همسرش از نجارشان می‌خواهند تا تابوتی برای هر یک بسازد. پس از گزینش چوب و شکل تابوت، آن‌ها در گورستان نیز مکان آرامگاه خود و حتا گیاهانی که مایلند بر روی قبرشان کاشته شود را انتخاب می‌کنند. وقتی نجار تابوت‌ها را تحویل می‌دهد و به زیرزمین خانه‌ برده می‌شوند، آن‌ها برای آزمایش درون تابوت‌ها دراز می‌کشند. چنان‌که از این کردار بر می‌آید، گراس نه فقط از مرگش بلکه حتا از امور مربوط به پس از آن نیز هیچ چشم‌پوشی نکرده است.

با این همه، نویسنده‌ی «میرایی» به هیچ روی نمی‌کوشد تا دلسوزی خواننده را نسبت به خود برانگیزد.
آیا کسی هست که بعد از گراس جای خالی این نویسنده‌ی متعهد را پر کند؟ گراس خود نیز این سئوال را در شعر «سنگِ من» می‌پرسد، پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2