:  کوله پشتی
:  ۱۴۶
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بخشی از اولین داستان
حس می کردم برخی عشق ها و دلبستگی ها ذاتی اند، فراتر از انتخاب هامان، از این روست که با طعم تأسف و شرم و درد و نیاز و پوچی سراغ مان می‌آیند، با حسی چنان نزدیک به خشم که هرگز قادر به مهارش نخواهیم بود. (ص بیست و دو)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خانواده تهی شامل پنج داستان است که دو تای اول کوتاه و مابقی بلندتر هستند. اولی و دومین داستان از زبان اول شخص و سه تای دیگر را دانای کل روایت می کند. داستان ها برشهایی از زندگی روزمره شخصیت ها را بیان می کند که خوش خوان و روان بوده با مضامینی چون عشق و مرگ و جدایی و به خصوص بازگشت به خانه(در معنای عام). به شخصه دو زن و مستعمره اسپانیا(داستان ... دیدن ادامه » سوم و چهارم) را خیلی دوست داشتم و کاش که تعداد داستان ها بیشتر از این بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«به دیگر سخن» نوشته جومپا لاهیری(-۱۹۶۷)، نویسنده هندی-آمریکایی برنده جایزه ادبی پولیتزر است. این کتاب زندگی‌نامه خودنوشت نویسنده در سفر به ایتالیا و آموختن زبان ایتالیایی است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

هر ... دیدن ادامه » زبانی متعلق به جای خاصی است. می‌تواند مهاجرت کند، می‌تواند منتشر شود، اما معمولاً با یک جغرافیای خاص، و یک کشور، گره خورده است. ایتالیایی اساساً به ایتالیا تعلق دارد و من در یک قاره‌ی دیگر زندگی می‌کنم که به‌راحتی با آن روبه‌رو نخواهد شد.

به دانته فکر می‌کنم، که برای حرف زدن با بئاتریس نُه سال انتظار کشید. به اووید فکر می‌کنم که از رم به یک مکان دور تبعید شد. به یک پاسگاه زبانی، در محاصره‌ی صداهای بیگانه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه ی ۲۸۶: مادربزرگم همیشه می گفت فقط انسان های متفاوت قادرن دنیا رو تغییر بدن.

صفحه ی ۲۹۵ :،بزرگ ترین نیروی مرگ در این نیست که جان کسی را می ستاند، بلکه در این است که می‌تواند بازماندگان را به نقطه‌ای برساند که دیگر نخواهند به زندگی ادامه دهند.

صفحه ... دیدن ادامه » ی ۴۴۲: آدم می‌خواهد دوستش داشته باشند، اگر نشد، مورد ستایش قرار بگیرد، اگر نشد، از او بترسند، اگر نشد، از او متنفر باشند و او را تحقیر کنند. روح از خالی بودن گریزان است و می‌خواهد به هر قیمت که شده، با دیگران ارتباط برقرار کند.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر: اثری است خواندنی ؛ ماجراهای مادربزرگی هفتاد و هفت ساله، پزشکی پُر شَروشور که همسایه ها را به مرز جنون رسانده، با نوه اش السای هفت ساله.
السا عاشق ویکی پدیا و ابرقهرمانان است و در زندگی اش فقط یک دوست دارد: مــــــادربــــــزرگ. او با قصه های مادربزرگ و در عالم تخیل، مهیج ترین حوادث را تجربه می کند. تا سرانجام مادربزرگ او را ... دیدن ادامه » وارد بزرگ ترین ماجراجویی زندگی اش می کند ولی اینبار در دنیای واقعی.
فرشته حسین پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تکرار دوباره ی بخش شیرین زندگی سوفی و لیو ، << قهرمانان کتاب دختری که رهایش کردی >> .....
به نوعی قسمتی از داخل کتاب دیگر نوشته ی همین نویسنده است ....
حسین دهقان این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من اونقدر شیفته ی تو بودم که نمی تونستم خیلی چیزها رو ببینم
شیدا بخشی و Majid Abouzar این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یادت باشه که من قبل از دیدن تو خوشبختی رو اصلا نمی شناختم

صفحه 32
Majid Abouzar این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان اول گیرا بود و با بقیه ی کتاب چندان ارتباط برقرار نکردم...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" خانم! به نظر شما ما واقعاً می توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟"
"شاید بتوانیم."
"اگر شخص نابینا باشد چه؟"
" ... دیدن ادامه » به نظرم اگر خداوند امر کند می توانیم ببینیم."
" عمو اتین می گوید بهشت درست مثل پتویی است که کودکان در آن پیچیده می شوند."
مهنّا حسین زاده و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چشمانت را باز کن و ببین می توانی چه چیزهای دیگری را، قبل از اینکه چشمانت را برای همیشه ببندی، ببینی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می دانی ورنر، همه می گویند من شجاع هستم. وقتی که بینایی ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم. وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم.
اما این شجاعت نیست. چون من چاره ی دیگری ندارم. من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم مگر تو همین کار را نمی کنی؟ مگر تمام مردم این کار را نمی کنند؟
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از متن کتاب:

- واقعیات گذشته همیشه تها خوشی ها را به همراه دارند.

- ... دیدن ادامه » واقعیت گذشته هر قدر هم پرمصیبت و تلخ باشد، یادآوریش سراسر قند و عسل است و تلخی و بلا و سختی هایی که در گذشته تجربه شده در کام انسان کمرنگ می شود.

- آگاهی از اشتباهات گذشته، روح ایمان به آینده را در انسان می کشد و او را بیش از پیش سرگرم مزمزه کردن شیرینی های گذشته می کند.

- سکوت تنها برای آنهایی که حرفشان را زده اند و دیگر چیزی برای گفتن ندارند سهمگین است، برای آنهایی که هیچگاه چیزی برای گفتن نداشته اند، برای آنها آسان و ساده است.

- اندوه خسته ما، اندوه آدم های زنده ایست که نور آفتاب را از آنها دزدیده اند، اندوه بردگان است.

- زنده ماندن و زندگی کردن وقتی که هیچ چیز دور و بر آدم عوض نمی شود خیلی دشوار است و حتی اگر بتوانی روحت را از مرگ برهانی، هر روز که می گذرد بی حرکتی پیرامون برایت سخت تر و دردناک تر می شود.

- هر چیزی که زیبا باشد احترامش حفظ می شود، حتی نزد مردم بی تمدن.
علیرضا بابایی این را خواند
مجید حاج حسینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برترین رمان 2014 از طرف سایت آمازون.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن وقت ها همه می گفتن ما میمیریم. همه می میریم و تا سال 2000 هیچ بلاروسی ای باقی نمی مونه. دختر شش ساله ام رو توی تختش می خوابوندم و اون در گوشم می گفت: «بابا من نمی خوام بمیرم. هنوز خیلی کوچیکم.» منو باش که فکر کرده بودم اون چیزی نفهمیده. می تونی دختر بچه هفت ساله ای رو که دارن موهاش رو می تراشند تصور کنی؟ هفت تا دختر بچه تو یه اتاق... اما تا ... دیدن ادامه » همین جا کافیه! هر وقت راجع بهش حرف می زنم، انگار یه چیزی درونم میگه که داری بهشون خیانت می کنی؛ چون باید مثل یه غریبه و از دور راجع بهش حرف بزنم. همسرم از بیمارستان اومد؛ نمی تونست تحمل کنه. «بهتره بمیره تا این قدر زجر نکشه یا کاش من بمیرم و دیگه از این بیشتر نبینم». نه. دیگه کافیه! تا همین جا! من دیگه نمی تونم. نه. اونو روی همون در خوابوندیم... دری که پدرم روش خوابیده بود، تا وقتی که تابوت کوچولوش رو آوردن. خیلی کوچیک بود. اندازه ی جعبه یه عروسک بزرگ. بله! می خوام شهادت بدم: دخترم از قربانیان چرنوبیل بود و اونا می خوان ما همه چیز رو فراموش کنیم.

ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کس سرنوشتی مخصوص به خودش داره. جوونایی که اینجا رو ترک کردن، بعضی هاشون الان مُردن، تو همون شهرای جدید؛ درحالی که من هنوز این اطراف راه می رم، البته مطمئنا کندتر از گذشته. گاهی اوقات خیلی حوصله ام سر میره و گریه می کنم. روستا کاملا خالیه. اینجا همه نوع پرنده ای هست؛ این اطراف پرواز می کنند. حتی گوزن شمالی هم هست. اینجا همه چیز هست. هر ... دیدن ادامه » چی که بخواهید. [شروع به گریستن می کند.] همه چی رو یادمه. همه ناگهان رفتن؛ اما سگ ها و گربه هاشون رو اینجا جا گذاشتن. چند روز اول اینجاها می چرخیدم و برای گربه ها شیر می ریختم و به سگ ها یه تیکه نون می دادم. اونا تو حیاط منتظر صاحبشون بودن. خیلی منتظرشون موندن. گربه های گرسنه خیارها و گوجه ها رو می خوردن. تا پاییز از باغچه همسایه ام مراقبت کردم. پرچین شون شکسته بود، منم تعمیرش کردم. منتظر بودم مردم برگردن.

ideality.ir
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شب است. در یک سمت خیابان صدها اتوبوس متوقف شده و در سمت دیگر، کامیون های آتش نشانی که از همه جا آمده اند. شهر را برای تخلیه آماده می کنند. تمام سطح خیابان با کفی سفید پوشانده شده و ما روی آن راه می رویم. فقط فحش می دهیم و گریه می کنیم. در رادیو اعلام می کنند که ممکن است شهر برای مدت سه تا پنج روز تخلیه شود. می گویند لباس های گرم خود را همراه ... دیدن ادامه » بیاورید؛ زیرا در این مدت در چادرهایی در جنگل به سر خواهید برد. مردم حتی خوشحالی می کنند؛ انگار قرار است به پیک نیک بروند. می گویند تعطیلات ماه مه را اینطوری می گذرانیم؛ متفاوت با همیشه. آنها باربیکیوها را حاضر می کنند و گیتارها و رادیوهای شان را همراه می آورند. فقط زنی که همسزش را در راکتور از دست داده بود، می گریست.

ideality.ir
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من در پی مشاهدات، جزئیات و تفاوت های ظریف و جزئی زندگی هستم. دلبستگی من در زندگی، حادثه، جنگ، چرنوبیل، خودکشی، یعنی تک تک این عناوین به خودی خود نیست. من دوست دارم بدانم چه دارد بر سر انسان زمانه ی ما می آید و او در این وانفسا چطور رفتار می کند و از خودش چه واکنشی نشان می دهد. دوست دارم ببینم او چقدر به لحاظ بیولوژیکی انسان است، چقدر محصول زمانه خود است و چقدر از انسانیت بهره برده است.

سوتلانا الکسیویچ

ideality.ir
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خدا به کودک کمک کند نوشته ى تونى موریسون ترجمه ى صالح خواجه دلویى
تونی موریسون در آخرین رمانش، سوال سختی را مطرح می کند: با گناهان یک کودک چه کنیم هنگامی که آن ها توسط نیرویی که کودک در مقابلش ناتوان بوده بوجود آمده اند؟
درد و رنج دوران کودکی چگونه می­تواند زندگی دوران بزرگسالی را شکل دهد یا بدشکل سازد.
رمانی ... دیدن ادامه » زیبا و لایق تحسین، که بُعد جدیدی به آثار بی­نظیر تونی موریسون می­بخشد.
موریسون یک نویسنده ی قدرتمند است که توجه را بدون نگاه به جهت داستان جلب می کند. در خدا به کودک کمک کند یک داستان از کودکی تا بلوغ یک زن با پیشرفت ذهنی متفاوت را داریم.
برنده ى جایزه ى نوبل ١٩٩٣ به ایجاد زیبایی از خشم و توصیف زخم های شخصیت هایش ادامه می دهد..... این رمان حامل خشم و اندوه به اندازه یک عمر است، که در ماهیت شخصیت هایش چکانده شده و با چنگ و دندان به آنان چسبیده است.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
خوشحالم آرش جان و سپاسگزارم که این کتاب رو پسندیدی...
۱۵ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوران عاشقی همینگوی به مقاطعی از زندگی عشقی اواشاره دارد و اتفاقاتی که در آن دوران پر فراز و نشیب با آن رو برو بوده است. نویسنده ی این اثر از دوستان نزدیک ارنست بوده و خودش را امانتدار رازهای او می داند و از این زاویه صمیمیت و البته به دور از تعصب، برگ هایی از زندگی همینگوی را با قلم خود به رشته تحریر در آورده و اسراری را فاش ساخته که ارنست تا زمان حیاتش پرده از آن نگشوده بود.

از متن کتاب: ...پائولین، تو یه زن فوق‌العاده ای، ولی من ازت می‌خوام که گورتو از تو زندگی من گم کنی. چون اگه این کارو نکنی، من زن و پسر کوچیک و تمام هستی مو از دست می‌دم. چرا به خودت اجازه می‌دی با زندگی من این کار رو بکنی؟

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"میرایى" نوشته ى گونتر گراس برگردان و بازسرایی خسرو و سارا کیانراد
از مجموعه ى کافه شعر جهان «میرایی»، آخرین کتاب گونتر گراس است که حدود شش‌ ماه پس از مرگ نویسنده‌ی نامدار آلمانی (در آوریل 2015) انتشار یافت. این اثر نودوشش شعر را شامل می‌شود که شماری از آن‌ها با لهجه‌ی پروسیای شرقی سروده شده‌اند. برخی نیز از قالب شعر بیرون رفته و در واقع بیش‌تر حالت قطعه‌ی ادبی، یادداشت و گاهی داستانک پیدا کرده‌اند. از این‌رو کتاب حاضر، که عنوان کاملش «در بابِ میرایی» است در فاصله‌ی میان نظم و نثر قرار دارد. مطالب کتاب، همچنین با طرح‌هایی از خود گراس همراه است.
شگفت‌آور نیست که آخرین کتاب گراس، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، یک مجموعه شعر باشد. هرچند گراس بی‌تردید بیش‌تر برای رمان‌هایش، و بیش از همه، برای نخستین رمانش، یعنی طبل حلبی، معروف است، اما گویا او خود را همیشه بیش‌تر شاعر پنداشته تا نویسنده. چند سال پیش بود که اعلام کرد به‌دلیل بالا بودن سن دیگر روی هیچ رمانی کار نخواهد کرد، زیرا نوشتن رمان دست‌کم سه تا چهار سال زمان می‌برد. او که کار نوشتن را با شعر شروع کرده بود حالا فعالیت ادبی خود را هم با شعر به اتمام می‌رساند، آن هم به گویش زادگاهش. اما این تنها به‌معنی یک بازگشت نیست، و اگر هم باشد بیش‌تر بازگشتی است به آینده، به مرگی که چشم‌به‌راه است. گراس در «میرایی» وضعیت دردناک بدن مردی پیرسال را با چاشنی طنز به تصویر می‌کشد. به‌گونه‌ای که خواننده در می‌یابد او هرچند از میرایی انسانی خود بسی آگاه‌ست، اما در عین حال با نوشتن درباره‌ی همان میرایی، تا حدودی بر آن است تا بر مهمانِ ناخوانده، یعنی مرگ، غلبه ‌یابد.
این ... دیدن ادامه » موضوع در شعرِ «جایی و چیزی که در آن خواهیم آرمید» به‌خوبی بیان می‌شود. گراس و همسرش از نجارشان می‌خواهند تا تابوتی برای هر یک بسازد. پس از گزینش چوب و شکل تابوت، آن‌ها در گورستان نیز مکان آرامگاه خود و حتا گیاهانی که مایلند بر روی قبرشان کاشته شود را انتخاب می‌کنند. وقتی نجار تابوت‌ها را تحویل می‌دهد و به زیرزمین خانه‌ برده می‌شوند، آن‌ها برای آزمایش درون تابوت‌ها دراز می‌کشند. چنان‌که از این کردار بر می‌آید، گراس نه فقط از مرگش بلکه حتا از امور مربوط به پس از آن نیز هیچ چشم‌پوشی نکرده است.

با این همه، نویسنده‌ی «میرایی» به هیچ روی نمی‌کوشد تا دلسوزی خواننده را نسبت به خود برانگیزد.
آیا کسی هست که بعد از گراس جای خالی این نویسنده‌ی متعهد را پر کند؟ گراس خود نیز این سئوال را در شعر «سنگِ من» می‌پرسد، پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوبوآ یکی از مطرح‌ترین نویسندگان معاصر فرانسه است که با این رمان برای اولین بار در ایران معرفی می‌شود. او که تحت تأثیر چند نویسنده امریکایی نظیر جان آپدایک، کورمک مک کارتی و چارلز بوکفسکی است، در آثارش، با نثری ساده و طنزی گزنده تصویری روشن و دقیق از زندگی انسان مدرن امروزی ارائه می‌دهد و به زوایای تاریک و زشت این زندگی می‌پردازد. ... دیدن ادامه » تنهایی انسان معاصر تم اصلی آثار اوست. شخصیت اصلی رمان «ماهی‌ها نگاهم می‌کنند» یک گزارشگر مسابقات بوکس است که زندگی یکنواختش با چند حادثه پی در پی به هم می‌ریزد: مرد ناشناسی به مرگ تهدیدش می‌کند، سروکله پدر دائم‌الخمرش پیدا می‌شود که ده سال پیش، همزمان با مرگ مادر او، ناپدید شده بود و سرآخر، معشوقه‌اش او را ترک می‌کند. در فضایی گروتسک، شبیه به فضای فیلم‌های برادران کوئن، دوبوآ همه دردسرها و ترس‌های زندگی قهرمانش را با زبانی سرخوشانه طنز روایت می‌کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«اعزام مجدد» به عنوان نخستین کتاب منتشر شده‌ این نویسنده، موفق به کسب جایزه ۲۰۱۴ کتاب ملی امریکا در بخش داستانی و جایزه انجمن منتقدان ملی ۲۰۱۴ جان لئونارد شد. مؤسسه چاتاکوا در ماه می ۲۰۱۵، جایزه چاتاکوا را به این کتاب اهدا کرد.

در ماه ژوئن ۲۰۱۵ نیز انجمن کتابداران امریکا «اعزام مجدد» را برنده جایزه ادبی دابلیو. وای بوید به خاطر بهترین اثر در بخش داستان‌های نظامی اعلام کرد. همچنین این کتاب برنده جایزه وارویک در سال ۲۰۱۵ شده است.

کلی ... دیدن ادامه » در این کتاب تجربیات سربازان و کهنه سربازانی را به تصویر می‌کشد که در زمان جنگ عراق خدمت کرده‌اند.

کلی که خود در سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در نیروی تفنگداران دریایی ایالات‌متحده خدمت کرده، در سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۸ به استان الانبار عراق اعزام ‌شده بود.

کِلِی قبل از اعزام به عراق و در زمان جنگ هیچ برنامه‌ای برای نوشتن کتاب نداشت اما در مدت چهار سال با پژوهش‌های دقیق و بسیار ریزبینانه داستان‌های این کتاب را نوشته و یکی از بهترین آثار را در زمینه داستان‌های نظامی و شرح وقایع جنگ خلق کرده‌است.

در بخشی از داستان «دعا در کوره» می‌خوانیم:

«بیست سال پیش، قبل از اینکه کشیش بشم، تو مسابقات مشت‌زنی وزن ششم شرکت می‌کردم. خشم چیز خوبیه برای اینکه قبل از مبارزه قدرتت زیاد بشه، اما وقتی مبارزه شروع می‌شه اتفاق متفاوتی می‌افته. یه‌جورایی حال می‌کنی باهاش. پرخاشگری و تهاجم فیزیکی، منطق و احساسات خودشو داره. این چیزیه که تو صورت رودریگوئز می‌بینم.

حتی اسم‌شو نمی‌دونستم. چهار ماه بود که اعزام شده بودیم، بیرون از مرکز درمانی چارلی قرار داشتیم؛ جایی که جراحان بهش می‌گن زمان مرگ دوازدهمین نفر گردان‌مون دنتون زاخیا فوجیتا. اسم فوجیتارو اون‌روز یاد گرفتم..»
محسن غضنفری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این کتاب، داستان زن جوانی به نام چی‌هیرو بازگو می‌شود که به دنبال مرگ مادرش به توکیو نقل مکان می‌کند، با این امید که بر غم و اندوهش غلبه، و حرفه‌ای را به عنوان گرافیست آغاز کند. پس از مدتی او خود را در شرایطی می‌یابد که زمان زیادی را صرف ایستادن در کنار پنجره‌اش و خیره شدن به بیرون می‌کند، تا اینکه به تدریج متوجه مرد جوانی به نام ... دیدن ادامه » ناکاجیما می‌شود که او نیز زمان زیادی را در کنار پنجره‌اش که در سوی دیگر خیابان قرار دارد، می‌گذراند. رفته‌رفته این دو داستان عاشقانه‌ای عجیب را که همراه با تردید و دودلی است آغاز می‌کنند؛ تردید و دودلی به این خاطر که چی‌هیرو درمی‌یابد اتفاقی هولناک برای ناکاجیما رخ داده است. اما چه اتفاقی؟ چی‌هیرو شروع به کنار هم گذاشتن تعدادی نشانه می‌کند که او را به سوی دو تن از دوستان ناکاجیما که زندگی بی‌پیرایه‌ای را در کنار دریاچه‌ای زیبا می‌گذرانند، هدایت می‌کند... «دریاچه» که پژواکی از فرقه‌ی بدنام «اوم شینریکیو» (گروهی که گازی سمی را در متروی توکیو رها کردند) را در خود دارد، یکی از قدرتمندترین داستان‌هایی را که یوشیموتو تاکنون نوشته است روایت می‌کند، و با حضور دو عاشقی که بر گذشته‌های آشفته‌ی خود غلبه می‌کنند تا امید را در خلوت زیبای دریاچه بیابند، یکی از تاثیرگذارترین آن‌ها نیز هست.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این اثر که دو داستان کوتاه هم در خود دارد، در واقع خودنوشتی حرفه‌ای از لاهیری و عشق و علاقه‌اش به زبان ایتالیایی است. گفتنی‌ست اصل اثر به زبان ایتالیایی است و این کتاب اولین اثر نویسنده به این زبان است. با توجه به اینکه در این کتاب نویسنده مستقیم و بی‌واسطه از خودش، احساسات و زندگی و داد و ستدش با زبان‌های انگلیسی، بنگالی و ایتالیایی ... دیدن ادامه » صحبت کرده است، اثری ارزشمند محسوب می شود. از جهت دیگر این کتاب به واسطه‌ی اولین مشق قوی ایتالیایی لاهیری، ارزشی دو چندان دارد. دو داستانی که در کتاب می‌خوانیم با فکر و ذهن و زبان ایتالیایی، از نویسنده ای است که همواره انگلیسی می‌نوشته است. کتاب با روایتی عاشقانه از علاقه‌ی عجیب لاهیری به زبان ایتالیایی پرده بر می دارد و خواننده در این سیر و سلوک و سفر عاشقانه با او همراه می‌شود. گاه لحن لاهیری تلخ و گاه طنز می شود، اما لحن اصلی کتاب بسیار صمیمی و شیرین است و لاهیری چون دوستی صمیمی با خوانندگان و دوستدارانش از عمیق‌ترین و طولانی‌ترین عشقش به زبان ایتالیایی که سابقه‌ای بیست ساله دارد، حرف می‌زند و درد و دل می‌کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نامزد نهایی جایزه ى پولیتزر سال ٢٠١٥ این اثر شامل سیزده داستان از این نویسنده‌ی‌ مدرن است. اوتس با قهرمانان زن درون‌گرایش قصه‌ها را جلو می‌برد و نقش‌هایی زیبا می‌آفریند. او که مثل آب خوردن قصه می‌نویسد در این کتاب دو داستان با راوی مرده دارد که در این شیوه‌ی روایی بسیار قوی ظاهر شده است. در این کتاب نیز همچون دیگر آثار اوتس، تم ... دیدن ادامه » اصلی داستان‌ها، عشق، خیانت، روابط انسانی عمیق و روابط زناشویی و خانوادگی است، اما چیزی تکراری و کم مایه دیده نمی‌شود. نقطه عطف این کتاب همان داستان عاشقانه، تاریک، عمیق است که فریاد اوتس در نقد ادبیات معاصر امریکا و بخصوص شاعر معاصر، رابرت فراست (1963-1874) است. در این داستان او بی هیچ خودسانسوری یا ملاحظه‌ای این شاعر و تفکرات و رفتارهایش را به بدترین و عریان‌ترین شیوه، به نقد می‌کشاند و اعتراض خانواده و طرفداران او را به جان می‌خرد. به گفته‌ی‌ مترجم اثر، این کتاب مجموعه‌ای از بهترین داستان‌های اوتس و حتی بهترین داستان کوتاه های مدرنِ معاصر است و به علاقمندان حرفه ای داستان پیشنهاد می شود خود را از لذت خواندن این اثر محروم نکنند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ویژگی منحصر به فرد این اثر میچ آلبوم، راوی متفاوت و نامتعارف رمان است. راوی این رمان صدای موسیقی است که به روایت داستان و زندگی گیتاریست خوش نام و اسطوره‌ای به نام فرانکی پرستو می‌پردازد. داستان از مراسم تدفین و خاکسپاری شخصیت اصلی رمان آغاز می‌شود و تا لحظه پایانی، ضرب آهنگ متفاوتی از چالش‌ها و اتفاقات زندگی بزرگترین گیتاریست جامعه هنری ارائه می‌کند که با شش سیم جادویی گیتارش که هدیه ای است کوچک از استاد گیتار نابینایش، زندگی انسان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. داستان کودک یتیم نه ساله‌ای که در پس جنگ های داخلی اسپانیا به دنبال تقدیرش راهی آمریکا می شود و ته یک کشتی کوچک پا به این سرزمین می‌گذارد.

میچ آلبوم در پایان نسخه اصلی کتاب اشاره کرده که بسیاری از شخصیت‌های داستان با توجه به شخصیت‌های واقعی نوشته شده اند و حتی خیلی از آنها را از نزدیک ملاقات کرده تا شخصیت فرانکی پرستو این گیتاریست جادویی را بیافریند.

... دیدن ادامه » این رمان درباره پیوستن انسان‌ها به گروه هایی در زندگی ست که بر اساس استعداد و قریحه ای که در بدو تولد به آنها بخشیده می شود شکل می گیرند.

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

سرانجام فرانکی صحنه وود استاک را دید. مثل میدانی در تاریکی روشن شد و جایگاه عظیمی از تماشاچیان را نورانی کرده بود.
- هی، نگاه کن ...
- چی؟
- هیچی داداش.
- ببخشید.

قرص سبز باعث می‌شد دایم حالش تغییر کند. به مردم پرخاش کند. اطرافش محو و دوباره شفاف شود. احساس کرد گیتارش از پشتش سُر خورد. وقتی فرانکی دانش‌آموز بود، ال مایسترو به او یاد داده بود برای اینکه از دست افکار مزاحم خلاص شود، آهنگی را که می‌خواهد بنوازد زمزمه کند تا افکار و انگشتانش یکی شوند.

حالا همان‌طور که سلانه‌سلانه از میان گودال‌های لجن و چادر‌ها، توالت‌های صحرایی و آدم‌های چمباتمه زده ‌یا پشت‌به‌پشت هم نشستهی روی‌ توالتها می‌گذشت، فقط این سه کلمه را پشت‌سرهم با خودش تکرار می‌کرد: «آرورا ... بچه ... صبحانه.»

سرعتش را بیشتر کرد مصمم شد که همه‌چیز را سروسامان دهد.

- آرورا ... بچه ... صبحانه. اُ .... آرور را ...
- مواظب باش.
- بچه ...
- راحت ...
- صبحونه ...

ناگهان شروع به دویدن کرد یا شاید هم فکر می‌کرد دارد می‌دود، نور بیشتر و صدای موزیک بلندتر شد، درحالی‌که از میان جمعیت می‌گذشت، صداهایی می‌شنید.

- ببخشید.
- آرورا ...
- اون یارو رو دیدی؟
- عزیزم.
- کدوم یارو؟
- صبحونه.
- همونی که گیتار داره. اون ... اسمش چیه! پرستو!
- فرانکی پرستو؟ خودشه!
محسن غضنفری و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق، زوال و پیری وجه مسلط رمان ایزابل آلنده است. رمان “معشوق ژاپنی” روایت تأمل در مناسبات کلان و چالش‌های زندگی است، روایت راز و پنهان‌کاری‌های هستی است و دردهایی که می‌تواند آن‌ها را نابود کند. با شروع جنگ در 1939، آلما بلاسکو، دختر جوان یهودی، برای آینده‌ای بهتر و فارغ از تشویش از لهستان به سانفرانسیکو گسیل می‌شود تا در کنار عمو و عمه‌ی متمول‌اش زندگی کند. شوربختی و تنهایی، آلما را با ایشیمی فوکودا، پسر آرام و مهربان خانواده همسایه که به کار باغبانی مشغول هستند آشنا می‌کند. این پیوند به‌رغم ظاهر ناممکن بودن‌اش دانه‌های پر دوام عشق و شوریدگی را می‌افشاند.

تجربه‌ شخصی هماره بر کار ادبی رمان نویس آمریکایی شیلی تبار و برنده‌ی جایزه‌ی آزادی تأثیرگذار بوده و برانگیزاننده: رمان نخست او “خانه‌ی اشباح” با نامه‌نگاری به مرحوم پدربزرگ شروع می‌شود و کتاب دیگرش که سبک خاطره‌نگاری است و “پائولا” نام دارد در شمار پر فروش‌ترین‌های جهان قرار گرفت، مرگ دخترش در 1992 را روایت می‌کند.

کتاب ... دیدن ادامه » جدید او که گردونه‌ی نسل‌ها و قاره‌های جهان است، استثنایی بر قاعده نیست؛ در این معنا که عشق، زوال و پیری، هم‌چنان در ذهن نویسنده‌ی 73 ساله؛ آلنده است که روایت زندگی‌اش با همسر سابق در 27 سال گذشته است. با وجود این، رمان “معشوق ژاپنی” سرشار است از لحظه‌های شاد و پر نشاط و طنزگونه: هنگامی که از او در مورد غیبت مرموز و گردش‌های پنهان‌اش در خانه سالمندان می‌پرسند، آلما به نوه‌اش می‌گوید که برای تجربه‌ی مواد توهم‌زای آیاهواسکا آن‌جا را ترک می‌کرده است.

آلنده، با بیش از بیست اثر معروف و فروش 65 میلیون جلد کتاب در سراسر جهان، با ما از تعصب و پیش‌داوری جامعه در مورد سالمندان، نقش رابطه جنسی برای سالمندان و سرانجام این که چگونه زوال، شوربختی و اندوه می‌توانند سوخت بازفعال شدن سالمندان باشند، می‌گوید.



خواهش می‌کنم در مورد انگیزه‌های نوشتن “معشوق ژاپنی” صحبت کنید.

ایزابل آلنده: انگیزه اصلی نگارش رمان “معشوقه ژاپنی” جمله‌ای بود که یکی از دوستان‌ام بیان کرد، اما طرح و پیرنگ این رمان از خیلی وقت پیش در ذهن‌ام بود. عشق، رمانس، زوال، پیری، مرگ و یادها زمینه‌های اصلی این کتاب هستند. فکر نوشتن کتاب زمانی در من زنده شد که با دوستی در خیابان نیویورک قدم می‌زدیم و او گفت که مادرش، که 80 ساله است و در خانه سالمندان زندگی می‌کند دوستی دارد که عمر این دوستی بیش از چهل سال است. این دوست باغبانی است اهل ژاپن. واکنش آنی من این بود که: شاید آنها معشوق هم بوده‌اند و بدیهی است که دوستم گفت: “نه، چرا چنین چیزی می‌گویی”؟ چرا که ما هرگز فکر این که والدین‌مان معشوق یا معشوقه داشته باشند را نکرده‌ایم. اما بعد از این گفتگو، من به زنی فکر کردم که هم سن و سال او (80) است و در خانه سالمندان روزگار می‌گذراند. آیا زنی به این سن می‌تواند هنوز هم در ارتباط رمانتیک باشد؟ همین پرسش، بذر نوشتن رمان بود. بذری که به ثمر هم رسید. رمانی که از آن به بعد روایت چیزی است که در زندگی اکنون من جاری است. من هفتاد ساله‌ام. سالی که برای من سال تغییرات فراوان بوده است. سال زوال و شوربختی. والدین‌ام خیلی پیر هستند ـ مادرم 95 ساله است و پدرخوانده‌ام به زودی صد ساله می‌شود ـ من شاهد این هستم که آن‌ها هر روز پیرتر می‌شوند و ناتوان‌تر. اما با این وجود در شگفت هستم که چگونه این همه سال را با کامیابی پشت سر گذاشته‌اند. من 27 سال با همسرم که به شدت هم دوست‌اش داشتم زندگی کردم، اما برخی چیزها از سه سال پیش روند شوربختی را آغاز کرد و سرانجام در آوریل از هم جدا شدیم. برای من این رویداد زوال بود و از دست دادن عشق. اگرچه زندگی مشترک چنان که باید نبود و جدایی اجتناب ناپذیر بود، اما من ضمن احساساتی بودن، به شدت رمانتیک‌ام. به همین سبب هم هماره اندیشیدم که این زندگی و عشق را می‌توان نجات داد. به صراحت می‌گویم که دوست دارم باقی‌مانده‌ی زندگی‌‌ام را در مشارکت با مردی دیگر زیر سقفی مشترک به پایان ببرم، نه در تنهایی.

alendeh-S

چگونه شخصیت ایشیمی فوکودا را آفریدید؟ او را از کسی الهام گرفته بودید؟

ـ نه. ایشیمی مانند هیچ کس نیست. شخصیت او زاییده‌ی تخیل من است. چون هماره فکر کرده‌ام؛ کسی که با طبیعت کار می‌کند، جوهر فرهنگی دارد و زمان را می‌شناسد. چنین کسی بی‌تردید درون‌گرا، آرام و ساکت است. از این پس آن‌چه روی می‌دهد این است: در آغاز شخصیت‌ها مبهم هستند و ناآشکار، اما هر چه من بیشتر در چگونگی شخصیت‌ها درنگ می‌کنم و ژرفای وجودشان را بررسی می‌کنم، آن‌ها به تدریج جان می‌گیرند و از سایه خارج می‌شوند؛ کسانی می‌شوند که صدای خود را دارند و گذشته‌ای که آن را روایت می‌کنند. اکنون دیگر من توان کنترل کامل فراشد رمان را ندارم. باور کنید امکان کنترل از دست من خارج می‌شود.



کتاب “معشوقه ژاپنی” روایت جنگ جهانی دوم در اروپا و آمریکا است. جایی که خانواده فوکودا به اردوگاه‌های مرگ فرستاده شده بودند. به‌احتمال شما به ناگزیر می‌بایست پژوهش ژرفی در این مورد کرده باشید، درست است؟

ـ پژوهش کار همیشگی من است. به ویژه زمانی که می‌‌خواهم رمان بنویسم. تحقیق را در مورد زمان و مکان رمان شروع می‌کنم. با پایان پژوهش، تأکید دوباره بر مکان رمان دارم؛ چون زمینه‌ی رمان مانند تئاتر است که بازیگران باید امکان حرکت و زندگی داشته باشند. این موضوع به این دلیل برای من از اهمیت زیادی برخوردار است که روایت باید تا حد امکان به واقعیت نزدیک باشد. چرا که اگر چنین باشد، من نویسنده فرصت دارم تا ساختار عینی را در آمیزش با تخیل و ذهن بسازم. اگر چنین شود، خواننده باور می‌کند که آن‌چه می‌خواند حقیقت است. این باور مبتنی است بر نمونه‌های عینی که خواننده شاهد آنان است. آن‌گاه که پژوهش و مطالعه در مورد جنگ جهانی دوم را شروع کردم، هیچ تخیلی از اردوگاه‌های مرگ ژاپنی‌ها نداشتم. از گزارش‌های پرل هاربر آموختم که 120هزار ژاپنی که دوسوم آنها تابعیت آمریکایی داشتند ساکن اردوگاه‌های مرگ بودند. این اردوگاه‌ها قابل مقایسه با اردوگاه‌های نازی‌ها در اروپا نبودند. با این وجود، آنها چهار سال و نیم در زندان بودند و همه‌ی آنچه داشتند را از دست داده بودند. نخستین نسلی که به عنوان مهاجر به ژاپن بازگشت، احساس شرمندگی داشت که چرا هرگز در مورد آنان زبان به سخن نگشوده‌اند. فرزندان‌شان هم حق نداشتند که مهر سکوت را از لب بردارند، چون بیان این موضوع تابو بوده و از ممنوعه‌های خانوادگی. اما نوه‌ها و نسل سوم تاریخ را از فراموشی نجات دادند. اکنون اگر کسی به دنبال داستان زندگی آنها باشد، اطلاعات کافی در اختیار دارد.



چارچوب زمان‌بندی کتاب را چگونه قالب‌بندی کردید؟

ـ شخصیت اول داستان زنی است هشتاد ساله که در خلیج سانفرانسیسکو زندگی می‌کند، اما برای نمایاندن او در هشتاد سال گذشته، مجبور بودم رد پای او را در روزهای گذشته به تماشا بنشینم و به همین سبب هم زمان را به عقب برده‌ام تا به اکنون که او زنی است هشتاد ساله برسم، اما زمان توصیفی رمان، زمان حال است.



در ژرفای کتاب و با بررسی دقیق آن؛ شاهد آرامش و رشد عقلانی هستیم. در مقایسه با پیرانه‌سری که مدام با ترسی محاط در مرگ مواجه است، فرهنگ ما از مرگ نمایان می‌شود. آیا نیت شما ارجاع به ترس دوران پیری است از مرگ یا نشاط روزهای نزدیک به مرگ؟

ـ به هیچ‌وجه نیت پیام دادن به خواننده ندارم. آنچه می‌نویسم مبتنی است بر تجربه‌های شخصی و مشاهده‌ی رویدادهای پیرامون‌ام. ما با فرهنگی بزرگ شده‌ایم که توجه به شادابی جوانی است و کامیابی‌های آن دوران. کسانی که نه جوانی خوبی داشته‌اند و نه کامیابی چشم‌گیری، کنار گذاشته می‌شوند. اگر ناتوانی جسمی داری، اگر چاقی، اگر فقیری، اگر پیری و گاه اگر زن هستی، از گردونه‌ی نگاه جامعه خارج می‌شوی و بخشی از فرهنگ جامعه به حساب نمی‌آیی. برداشت ما از پیری و ناتوانی یکدیگر نادرست است؛ پیری شتری است که در خانه‌ی همه می‌خوابد و از آن گریزی نیست. دیر و زود دارد، سوخت و سوز اما نه. گریز از این واقعیت عریان که ما هر روز به سوی پیری در حرکت هستیم، تلاشی است که سرانجامی ندارد. من اکنون دهه‌ی هفتاد زندگی‌ام را سپری می‌کنم، اما از نظر روحی و درونی، همانی هستم که پیش از این بوده‌ام. هنوز انرژی کافی دارم، مغزم به خوبی کار می‌کند و همه‌ی اعضای بدنم سالم‌اند؛ حتا پستان‌هایم شادابی روزهای جوانی را دارند. من احساس زنده بودن می‌کنم و اعتنایی به مرگ ندارم، کنجکاوی جوانی‌ام پا بر جا است و شیفتگی آن روزها هم. نمی‌دانم که فرهنگ، مرا که زنی پیر هستم و تنها، کجای زمان و مکان جای می‌دهد. به این نکات منفی فکر هم نمی‌کنم، بسیاری از مردم جهان هم مانند من فکر می‌کنند؛ همسایه ی من بیوه‌ی 87 ساله‌ای است، معشوقه‌ای دارد که 14 سال از خودش جوان‌تر است. روزهای پنج‌شنبه هر هفته او به دیدار همسایه‌ام می‌آید و سه روز با هم هستند و از اکنون لذت می‌برند؛ گمان می‌کنم که حتا با هم رابطه‌ی جنسی هم دارند. در این معنا، بر خلاف برداشت‌های نادرست برخی فرهنگ‌ها؛ سکس سن و سال نمی‌شناسد. با این وجود هیچ‌کدام‌شان تصمیم ندارند که با هم زندگی کنند یا ازدواج. آنچه اکنون تجربه می‌کنند، بهترین موقعیت است؛ موقعیتی که کامیابی، شادی و نشاط را به آنها می‌دهد. بنابراین همه چیز ممکن است، شاید همگانی نباشد، اما امکان‌پذیر است. هرگاه به جوانان؛ از جمله به پسرم می‌گویم که سکس در هر سنی مهم است، او برآشفته می‌شود. او تمایلی به آشکار شدن مسایلی از این دست ندارد؛ دست کم نزد مادرش، ولی فراموش نکنیم که موضوع مهمی است. بخشی از زندگی است که احساس نشاط و سلامتی را به انسان می‌دهد، مثل هر چیز دیگر؛ مانند احساس کنجکاوی، حس شادی و خنده و حس رسیدن به هدف و دست‌یابی به خواسته‌های‌مان در زندگی. همه‌ی آنچه گفتم از ملزومات زندگی هستند که من خوانندگان را به آنها ارجاع می‌دهم. ارجاع من بدیهی است که از نوع پیام به آنها نیست. من خوانندگان را به آنچه تجربه کرده‌ام و دیده‌ام ارجاع می‌دهم.



درست می‌گویید، من بسیاری از گفته‌های آلما را دوست دارم و احساس لذت به من می‌دهد، مانند؛ “هر چه پا به سن‌تر می‌شوم، اشتباه‌هایم را بیشتر دوست دارم” یا این دیدگاه او که: “بسیارانی از پیرها بیش از حد لزوم بیولوژی زندگی می‌کنند

و پیش‌‌بینی‌های اقتصادی را بر هم می‌زنند”. چنین برداشت‌هایی است که خود را با آن معرفی می‌کنید؟

ـ خُب، من که آلما نیستم، اما خیلی از گفته‌های او حکایت شرایط من است.

چگونه شخصیت آلما را آفریدید؟

ـ می‌دانستم که این شخصیت، باید کلیمی باشد؛ چرا که دوست‌ام که از مادرش برایم گفته بود، مادرش یهودی بود. بنابراین فکر می‌کردم که در هشتاد سال زندگی، بر او چه گذشته است؛ اهل کجا است، دین یهود چه تأثیری بر زندگی او داشته است و چه سرنوشتی برایش رقم زده؟ زندگی‌اش در آمیختگی با دین، باارزش‌تر شده یا نه، ثروت و مکنت داشته یا نه، چه رویدادی ارزش‌های انسانی را از او گرفته است یا او را انسانی دوست داشتنی کرده؟ این‌ها در آفرینش شخصیت داستان از اهمیت زیادی برخوردارند. هم‌چنین مسئله‌ای مانند؛ آیا در نوجوانی و جوانی، دخترک لوسی بوده یا نه؟ در این معنا می‌خواستم فاصله و تفاوت‌هایی برای دو شخصیتی بیافرینم که به هم عشق می‌ورزند و عشق‌شان هم سرشار است از محدودیت‌های سنی و به قول شما فرهنگی. محدودیت‌هایی که قابل عبور هم نیستند. راستش را بخواهید می‌خواستم مانع‌های نژادی، دینی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هر چیز دیگری که در رابطه‌ی عشقی‌شان با آن مواجه بودند و موجب می‌شد که آنها از هم جدا شوند را به رخ جامعه بکشم. یادمان باشد که در دورانی که او زندگی می‌کرد؛ ازدواج با نژاد دیگر ممنوع بود و غیرقانونی. بنابراین برای نوشتن کتاب مزبور همه چیز قابل تأمل بود و باید به دقت به آنها پرداخته می‌شد.



در خانه‌ی سالمندان لارک که آلما زندگی می‌کند، ماریجوانا توزیع می‌شود و حتا در مورد مرگ آزادانه هم بحث می‌شود. آیا

این ارجاعات مبتنی‌اند بر مکانی واقعی؟

ـ بله، مکان اصلی موسوم است به ماموت “Redwoods” و در منطقه‌ی میل‌ولی. خانه سالمندان لارک بسیار شبیه همانی است که من در کتاب توصیف کرده‌ام. این خانه مأمن بسیاری از چپ‌ها، لیبرال‌ها، هنرمندان، هیپی‌ها و مردمانی از این دست است. شگفتی هم در این است که همه‌شان سرزنده‌اند و شادابی درونی جوانی را از دست نداده‌اند. جامعه‌ی فرهنگی خود را دارند؛ علیه سیاست‌های نادرست دولت اعتراض می‌کنند و گاه راه‌پیمایی راه می‌اندازند، سازمان اطلاعات و امنیت آمریکا (سیا) را دوست ندارند. هر جمعه می‌توان شاهد صف صندلی‌های چرخ‌داری بود که برای اعتراض به دولت یا سازمان سیا، تظاهرات می‌کنند.

خودکشی انتخابی یا مرگ انتخابی در کتاب بحث شده است، دیدگاه شما هم آیا همین است؟

ـ بدیهی است که بله. رویدادی است که هنوز فراگیر نشده، اما دور نیست روزی که همه‌جا آن را بپذیرند؛ ایالت کالیفرنیا، مرگ انتخابی را به عنوان راه‌کاری برای کسانی که میل به پایان دادن زندگی‌شان دارند، پذیرفته است. فکر می‌کنم که همه؛ از جمله من به چنین مصوبه‌های قانونی نیاز داریم. یکی از مواردی که برای مردمان هم‌نسل من تغییر یافته؛ اندیشه سن پیری است. پیش از این، زمانی که مردم به سن سی سالگی می‌رسیدند، بالغ و میان‌سال به حساب می‌آمدند و در سن پنجاه سالگی، پیر و فرتوت. سن پیری اکنون به نود سال رسیده و انتخاب مرگ به عنوان راه چاره‌ای برای رهایی از درد و اندوه، در برخی کشورها پذیرفته شده است. چون هستند کسانی که بیش از حد معمول زنده می‌مانند و دستگاه بهداشت و سلامتی هم هنوز برای کم کردن درد و رنج آنها نتوانسته چاره اندیشی کند. بنابراین نسل بعد که اکنون شاهد این غم و اندوه بزرگ است، راه مرگ انتخابی را برگزیده تا در صورت لزوم از درد و رنج‌شان بکاهد. دکترها آموزش دیده‌اند که بیمار را تا جایی که ممکن است بدون توجه به شرایط او، زنده نگه دارند. اما به نظرم باید به دکترها آموزش داد که چگونه باید بیمار را در زندگی با کیفیت و سلامت زنده نگاه داشت. زندگی در سلامت و شادی، و نه در اندوه و بیماری، معنا دارد. غم و اندوه و رنج و درد، کدام احساس را در کسی بر می‌انگیزاند؟ چرا کسی که دوران جوانی و میان‌سالی خوبی داشته و در دوران پیری مواجه است با درد و اندوه را باید زنده نگه داشت؟ دیوانگی نیست این کار؟



در کتاب‌تان موضوع‌هایی که نگران‌کننده هستند؛ مانند قاچاق جنسی و پورنوگرافی کودکان را طرح کرده‌اید. به باورم چنین

می‌آید که برای شما طرح هیچ موضوعی سیاه و تابو نیست؛ درست است؟

ـ تقریبا. اما طرح این مسایل با دقت انجام می‌شود. در این معنا به طور مستقیم و صریح بیان نمی‌کنم. چرا که نمی‌خواهم باور خود را به دیگران بباورانم. به پیرامون خود نگاه کنید؛ بسیاری از مردم؛ پیر و جوان، دچار بیماری‌های روحی هستند. این مانند همانی است که من از شکنجه یا برده‌داری صحبت می‌کنم. بدیهی است که در مورد این موارد می‌نویسم، اما مواظب‌ام که وارد جزئیات نشوم. بیان موضوع لازم است اما پرداختن به جزئیات آن کار الزامی نویسنده نیست. نویسنده می‌تواند فضا و حال ‌و ‌هوای ترس، اضطراب، خشونت و ترور را بدون این که وارد جزئیات بشود بنویسد. به نظرم این گونه اثر بیشتری هم دارد. در مورد مسایل اروتیک و عاشقانه هم همین‌طور است. نیازی نیست که توصیف کنیم که چه کسی چه چیزی را وارد چه می‌کند. می‌شود از فضای شهوانی؛ بو، احساسات عاشقانه، لذت و آنچه به احتمال به گوش می‌رسد، صحبت کرد. این روش ضمن شهوانی بودنش بسیار اثرگذارتر است از این که جریان عملی سکس را به خواننده منتقل کنیم.

در رمان شما هر دو شخصیت اصلی؛ آلما و ایرینا کارگران جوان مهاجر از اروپای شرقی هستند، این انتخاب آیا معنای خاصی دارد؟

ـ نمی‌دانم که انتخاب مهمی بوده یا نه. ولی من خودم مهاجرم. همه‌ی زندگی‌ام خارجی بوده‌ام. نخست دختر یک دیپلمات بودم، بعد پناهنده‌ی سیاسی و اکنون هم یک مهاجر. از آن‌جا که من به جایی تعلق ندارم، می‌توانم در این مورد حرف بزنم؛ از تجربه‌های شخصی‌ام البته. بدیهی است که من نیازی به ابداع چنین شرایطی ندارم، خودبخود و به طور طبیعی اتفاق می‌افتد.



اجازه دهید به نقش فمینیسم در رمان «خانه اشباح» بپرسم. شخصیت زن رمان، آرام‌تر و متین‌تر از مردان حرف می‌زند، اما شخصیت زن است که سرانجام موفق می‌شود تغییرات لازم را با روشی نامنتظره به وجود بیاورد. منظورتان در این کتاب این

است که زنان جهان را تقویت کنید و نشان دهید که ناممکن‌ها را می‌شود ممکن کرد؟

ـ در همه‌ی کتاب‌های من شخصیت زنان قوی است. به طور معمول قهرمانان رمان‌های من زنان‌اند. آنها علیه انواع محدودیت‌ها مبارزه می‌کنند و این توانایی را دارند که زندگی خوبی برای خودشان بیافرینند. هماره یک فمینیست بوده‌ام. البته شکل فمینیسم تغییر کرده است. باور امروز فمینیست‌ها با آنچه در دهه‌ی هفتاد و هشتاد قرن پیش جاری و ساری بود، این‌همانی ندارد. من بنیادی دارم که هدف آن تقویت زنان و دختران در حوزه‌ی آموزش، بهداشت و درمان است. بنابراین برخی از رمان‌های من مبتنی‌اند بر آنچه ما در این بنیاد مردم‌نهاد شاهد هستیم.

پیش از این در مورد جدایی از همسرتان صحبت کردید. در یکی از گفتگوهای‌تان گفته‌اید: “غم و اندوه خاک حاصلخیزی است در اعماق قلب، جایی که همه‌ی چیزهای خوب رشد می‌کنند”. احساس می‌کنید که چیزهای خوب و خلاقیت‌تان برآمد

اندوهی است که در قلب دارید؟

ـ دقیقا. به باورم باید برای رسیدن به ایامی که در محاط نور و روشنایی باشد، باید از سیاهی و تاریکی گذر کرد. به همین سبب، هر نوع اندوهی که در تیرگی‌های زمان گریبانگیر من شود، برآمدش دست‌یابی به روزهای روشنی است در چله کمان زندگی. اندوه را فراموش نمی‌کنم، اما از آن برای رسیدن به روزهای بهتر می‌گذرم. شاید حتا عبارت گذار از اندوه هم نتواند نیت‌ام را روشن کند. می‌خواهم بگویم که من اندوه و درد را مجذوب خود می‌کنم، به این ترتیب زمین حاصلخیزی که بر آن ایستاده‌‌ام و خلاقیت از آن سرچشمه می‌گیرد، از هر زمانی محکم‌تر می‌شود. اگر من از یک زندگی شاد و بدون حادثه برخوردار باشم، در مورد چه باید بنویسم؟



با این حساب، کدام یک از رمان‌های‌تان برای آفرینش نیازمند تلاش بیشتری بوده؟

ـ از آنجا که رمان اول من با اقبال خواننده و منتقدان روبرو شد و از جمله رمان‌های موفق زمان خود، فکر می‌کنم دشوارترین کتاب، رمان “از عشق و سایه‌ها” دومین اثر من بود. پس از کاری موفق، همه انتظار دارند که اثر بعدی بهتر از رمان اول باشد. یادم هست که مدیر انتشارات من، خانم کارمن بالسلس که تازگی هم درگذشته، برایم گفت، وقتی که دست‌نوشته‌ی رمان اول را دریافت کرده بود، با خود اندیشیده بود که کتاب خوبی خواهد شد. هر کاری برای انتشار به موقع و موفق آن خواهم کرد. شاید هر کس بتواند اولین رمان‌اش را خوب بنویسد، چرا که اولین اثر شامل همه‌ی آن چیزهایی می‌شود که هستی، همه‌ی چیزهایی که زندگی کرده‌ای؛ فامیل، خاطره‌ها و هر چیز دیگر. دومین اثر اما، سندی است بر درستی و نه اتفاقی بودن کار اول. باور کنید، نوشتن رمان دوم برایم بی‌اندازه دشوار بود. نوشتن زمانی دشوارتر شد که دخترم برای همیشه من و دنیا را ترک کرد. نمی‌دانم دو یا سه سال تخیل و نوشتن در من یخ زده بود و جوهری بر قلم‌ام جاری نمی‌شد.



نوشتن آیا مرهمی است برای رهایی از دل‌شکستگی و اندوه از دست دادن؟

ـ نوشتن شگفت‌انگیز است، چرا که فراشدی است آرام و در این فرآیند تدریجی باید سبک نوشتن و توصیف را انتخاب کنم؛ چه چیز باید برجسته شود، چه چیز نیازی به برجسته شدن ندارد، حوزه‌ی خاکستری که هیچ کس به آن توجهی ندارد، کدام است؟ چگونه هر موردی باید توصیف شود که ضمن جذابیت، از لحن و زبان مناسبی هم برخوردار باشد؟ می‌شود زندگی را با صفت‌های تاریک، منفی و بدبینانه توصیف کرد؛ چنین توصیفی ناشی از زندگی سخت و دشواری است که هماره ماندگار است. همین زندگی را می‌شود با صفت‌های دیگری تعریف کرد که نماینده زندگی باشد، زندگی که در گذار از تاریکی و اندوه به سرانجامی دل‌خواه می‌رسد. بنابراین توصیف شما به لحن شما بستگی دارد و چگونگی انتخاب واژه‌ها. زمانی که می‌نویسم، تلاش می‌کنم شرایط سخت زندگی را مدیریت کنم و توصیفی روشن از آن داشته باشم. هر کتابی مانند نقشه است؛ نقشه‌ای که بخشی از سفر زندگی را نمایندگی می‌کند. برای من فرایند نوشتن، ضمن شگفت‌انگیز بودن، راهی است برای فائق شدن بر مشکلات و آموختن از آنها.

به طور متوسط هر روز چه مدت صرف نوشتن می‌کنید و کجا می‌نویسید؟

ـ اکنون زندگی من زیرورو شده است. در حال انتقال به خانه جدید هستم و مشغول نظم دادن به کتابخانه‌ام. همه‌ی کتاب‌هایم در جعبه‌ها منتظر جا دادن‌شان هستند. از هشتم ژانویه، تاریخی که آلنده به نوه‌اش نامه نوشت که سرانجام‌اش رمان خانه‌ی اشباح شد تا اکنون که هر رمانی را شروع می‌کند، همه چیز باید مهیا باشد تا بشود اثر جدیدی را شروع کرد. نوشتن، فرایندی است که من خود را غرق تنهایی، سکوت و انزوا می‌کنم. در خانه‌ی جدید هم همین فضا باید مهیا شود. ساعت‌های کار روزانه‌ام زیاد است. به طور معمول صبح‌ها شروع می‌کنم. کار صبح‌گاهان برایم دلپذیرتر از بعدازظهر است.

کدام نویسنده یا کتابی برای‌تان بیشتر الهام‌بخش بوده‌اند؟

ـ من نخستین نسل نویسندگان آمریکای لاتین هستم که شروع به خواندن دیگر نویسندگان آمریکای لاتین کرد. چرا که پیش از رونق ادبیات آمریکای لاتین؛ در دهه‌های 60، 70 و حتا 80 قرن پیش، نویسندگان آمریکای لاتین در کشورهای خودشان می‌نوشتند و منتشر می‌کردند، اما از توزیع مناسب خبری نبود. در این معنا، اگر کارلوس فوئنتس در مکزیک کتابی منتشر می‌کرد، در شیلی آن کتاب یافت نمی‌شد و من خواننده از آن بی خبر می‌ماندم. کامیابی و موفقیت ادبیات آمریکای لاتین زمانی رخ داد که انتشاراتی‌های اسپانیا در بارسلون، برخی از آثار نویسندگان آمریکای لاتین را انتخاب و منتشر کردند و از آن پس شهرت این نوع ادبیات جهان‌گیر شد. من به آن نسل تعلق ندارم؛ من به دوران پسارونق وابسته هستم. با خواندن اثرهای زیبای این خوانندگان دوران رشد را سپری کردم و چه تأثیر ژرفی هم بر من داشته‌‌اند. اینان هم‌سرایانی بودند که با صداهای گوناگون و هماهنگ با واقعیت زندگی ما می‌نوشتند. اینان آینه‌ای بودند که خودمان را در آنان ببینیم. به این ترتیب، آنان بیشترین تأثیر را بر نوشتن من داشته‌اند.



هم اکنون چه می‌خوانید؟

ـ در حال خواندن کتاب «خلوص» اثر جاناتان برانزن هستم و به تازگی هم کتاب «هزاردستان (بلبل) نوشته‌ی کریستین هانا را تمام کردم.



اشاره‌های بسیاری از اشباح و ارواح در رمان «معشوقه‌ی ژاپنی» وجود دارد. بسیاری می‌خواهند بدانند که آیا شما بار دیگر به

سبک نوشتار رئالیسم جادویی برگشته‌اید؟

ـ رئالیسم جادویی؟ فکر نمی‌کنم که رئالیسم جادویی سبک ادبی باشد. رئالیسم جادویی که نمک و فلفل نیست که بشود بر هر چیز پاشیدش. نه، شاید در نوشتن بعضی اوقات نیاز باشد با نگاه به رئالیسم جادویی نوشت، اما بیشتر وقت‌ها برای من چنین اتفاقی نمی‌افتد. به این ترتیب، اگر من سه‌گانه‌ای در مورد میانسال‌ها بنویسم که هنوز هم جوان‌اند، بدیهی است که در آن سه‌گانه ارکان رئالیسم جادویی دخالت دارند. من که نمی‌توانم تنها تخیل‌ها را بنویسم، اما رئالیسم جادویی را می‌توانم، ولی هنگامی که من رمان پلیسی می‌نویسم، سبک نگارش رئالیسم جادویی به کلی کاربردی ندارد.



در مورد اثر بعدی‌تان آیا هیچ فکر کرده‌اید؟

ـ برای نوشتن داستان و کتاب بعدی هیچ نمی‌دانم. به‌احتمال خاطره نویسی خواهم کرد. ولی مطمئن نیستم. هنوز سه ماه برای فکر کردن وقت دارم.



دلیلی دارد که شما در مورد تغییر و تحول زمان در طی سال‌های گذشته می‌نویسید – گذار زمانه آیا انگیزه‌ی نوشتن شما است؟

ـ برای من، ساختن زندگی پیشا اکنون و پسا اکنون مهم نیست؛ تلاشی هم ندارم که نوشتار من تأیید و شناخت سبک زندگی معینی باشد. تنها عاشق روایت زندگی‌ام. آن‌گاه که داستانی تعریف می‌کنم، چنان غرق فراشد آن هستم که هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. در این معنا، این فرایند، سفری است شگفت‌انگیز به قلمرو ناشناخته‌ها
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2