توجهات
:  ققنوس
:  ۱۳۹۸
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ما مردمی بودیم که در نشریات نشانی از ما نبود.ما در حاشیه ی سفید روزنامه ها زندگی می کردیم. به ما آزادی بیشتری می داد. ما در شکاف های میان داستان ها زندگی می کردیم.
سرگذشت ندیمه-مارگارت اتوود
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن جوانی تصمیم می‌گیرد برای اینکه از هزینه‌های زندگی‌اش بکاهد برای یافتن همخانه در روزنامه یک آگهی چاپ کند. او آرزوهای بزرگی در سر دارد و بالاخره هم‌خانه خود را پیدا می‌کند و همراه او در خانه‌ای مرموز مستقر می‌شوند. در اولین روز زندگی در این خانه آن‌ها هشدارها و نشانه‌هایی می‌بینند که همه علایمی است برای نجات از خطری که در کمین ... دیدن ادامه » آن‌هاست. ماجراها و اتفاق‌هایی که رخ می‌دهد همه حکایت از آن دارد که نشان دهد به راستی چرا این خانه پلاک ندارد؟
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اقای رضا صنعتی حیف که احترام قلم را رعایت نکرده ای ؟ یک نویسنده باید قبل از اینکه چشمش به جیب دیگران باشد باید یک ازاده باشد .مگه چقدر از این کتاب برایت نان داشت که اینقدر منفعلانه قلم زدی .مگه بنظر تو فتنه 88 چقدرش زیر سر همین مثلا ادم بود ؟ خدا ازت نگذره و تورا _ اگه هنوز زنده ای _ با اکبر و خانواده اش محشور کنه .خدا لعنت کنه همه فتنه گران ... دیدن ادامه » منافق تاریخ را .
۶ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان دلدادگی مولانای جان و شمس تبریزی است.... بهترینه این کتاب
۶ روز پیش، دوشنبه
سلام وقتتون بخیر
نویسندش کیه؟ چند صفحه س؟
۶ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«برف همه را واگذاشته بود. سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود. لوله های آب یخ زده بود، ماشین ها کار نمی کردند، در خیابان ها کپه های برف روی هم تلنبار شده بود. کاسب ها پیاده رو را روفته بودند، اما هنوز نیم متری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بوده و کلاغ ها شهر را فتح کرده بودند، بر هر درختی چند کلاغ» (سمفونی مردگان ، 12). فقط از آن همه هیاهو ... دیدن ادامه » و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابه جا می شوند و با صدای دریده شان می گویند: برف. برف» (همان، 17).
۲۳ دى
چقد محشره این کتااااب :)
۲۴ دى
ممنون پریسا خانم ! جا داره چندین بار بخونیمش انیقدر عالیه!
هر چند سال بلوا با اختلاف با این خوبه ولی خوبم پیشنهاد میکنم
۲۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش به جای نوزده سااگی در شونزده سالگی سروکارم به این کتاب میوفتاد.البته بازهم خوشوقتم
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازکسی که برای اولین باردرعمرش به اذان صبح گوش می دهد بپرسید صدایی که می شنودبه چه می ماند.احتمالاچنین می گوید:اسرارآمیز غیرعادی مسحورکننده. امادرعین حال ماوراءالطبیعی فراترازادراک حتی تکان دهنده. درست مثل عشق!
۰۱ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
*دوستان حقیقی مارا بر اساس معیارهای دنیوی نمی سنجند، آن ها به خود اصلی ما علاقه دارند، مثل زوج های آرمانی، عشق آن ها به ما متاثر از ظاهر یا جایگاه ما در سلسله مراتب اجتماعی نیست، و بنابراین ما بر سر پوشیدن لباس های کهنه و نشان دادن اینکه امسال پول کمی به دست آورده ایم دغدغه ی خاطری نداریم.

*آیا فکر نمیکنی باید به عقیده ی توده ی مردم بی اعتنا باشیم و تنها عقیده ی کسی را محترم بداریم که در آن امور صاحب نظر است؟ بنابراین نباید در این اندیشه باشیم که توده ی مردم درباره ی ما چه خواهند گفت بلکه باید ببینیم آن یک تن که نیک و بدو عدل و ظلم را میشناسد چگونه داوری خواهدکرد.

*چه ... دیدن ادامه » چیزی ناکامی ها و درماندگی های مارا کاهش میدهد؟ این که بفهمیم از دنیا چه انتظاری میتوانیم داشته باشیم و دریابیم که امیدِ چه چیزی را داشتن امری بهنجاز است. هروقت از دستیابی به امر مورد علاقه خود باز بمانیم عصبانیت مارا فرا نمیگیرد؛ فقط هنگامی عصبانی میشویم که عقیده داشته باشیم لیاقت به دست آوردن آن چیز را داریم
مژگان خراسانیان و قاریاقدی یُلمه این را خواندند
بهنام قاسمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی بود که میتوان در طول خواندن آن باهاش زندگی کرد.
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کوشیده ام از پوستم، از خاطراتم، از شکل های عادت شده، بدرآیم، رها از هر تعلقی، جز تو...!

|¤باغ گمشده | جواد مجابی


خان ... دیدن ادامه » میرزا می گوید: " گربه عین زن است هرچه چاق تر و لوس تر بهتر."
مانجان می گوید: " شازده! باز که شروع کردی."
دایی می خندد: " زن چاق! نصیب کافر نشود."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



مانجان می آید، در آستانهء در می ایستد، نمی بینمش، می دانم از پشت سرم، مرا در ایوان زیر نظر گرفته است بالاخره به حرف می آید می گوید: " شاهی! دیر وقت است، سرما می خوری." جوابی نمی دهم می پرسد: " میز را برچینم؟" می گویم: " نه." می گوید: " بیا بخواب، خودت را از فکر و خیال می کشی." ندانستم آن ضربه هایی که وقت حرف زدن او، در ایوان منعکس می شد یازده تا بود یا دوازده تا.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



دایی پرپر می گوید: " تا جوانید می توانید خیلی چیزها را انکار کنید، اما همیشه چیزی هست، یک شیئی مادی، یک اعتقاد. آن چیز لازم خودش با پیری می آید؛ چسبیده به ناتوانی تو، به غفلتت. با تو یکی می شود. از تو جدا نیست که از آن سخن بگویی، خود تست. مثل پوست تنت کشیده روی استخوان و گوشت."

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی



فاتحان رختخواب های دیگران غالبا به دست راست مردی که در آستانهء در می ایستد توجه دارند. اگر دست راست خالی باشد، جان سالم به در می برند، می توانند دعوا کنند، او را بزنند. کتک بخورند، اما زنده بمانند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در جامعه ای که همه چیز به عهدهء حدس و گمان باشد، تو حق داری برای اینکه ساده لوح جلوه نکنی، هرچه می گویند یا می شنوی و می خوانی باور نکنی.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




" طرلان ! نباید خسته بشوی، ما در جایی زندگی می کنیم که تاریخش پر از دروغ است، حقایقش هم، زندگی روزمره اش، رادیو و روزنامه اش هم. همه به هم دروغ می گویند، بی آن که خجالت بکشند، این یک روش زندگی شده است. در واقع این وضع بر ما، بر همه تحمیل شده است. یک تاریخ بنا شده از دروغ، سایه انداخته روی جامعه ای که با دروغ آسان تر و بهتر زندگی می کند."
" تو عقایدی داری که اگر راستش را به حکومت بگویی می کشدت، به زنت بگویی طلاق می گیرد، به دوستت بگویی رابطه اش را قطع می کند، به جامعه و حزب بگویی مرتد می شوی. شهامت حقیقت گویی فقط به ارادهء فرد مربوط نمی شود، از ریشه مایه می گیرد، از طرز معیشت، از ساخت فرهنگ. حالا بگذار همه به یکدیگر دروغ بگوییم، این راحت تر است، کسی در این میان نمی رنجد، زیان نمی بیند، کشته نمی شود."


|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




ما دلیرانه ناامیدیم. به محال دلبسته ایم. تو هم مثل مایی، اما خودت را گول می زنی، تو فکر می کنی عاقل تری، نمی دانی که هر یک از ما نسبت به دیگری چنین خیالی داریم، شاهی حتی وقتی مست می شود خود را عاقل ترین به حساب می آورد. اما ما نه عاقلیم نه چیز دیگر، ما آدم هایی هستیم که در عصری از دلهره و تاریکی به دنیا آمده ایم، بی گذشته و بی آینده. برای همین است که هریک در جاذبه ای دیگر بلعیده شده ایم. تو همان قدر دیوانه فردایی که من دیوانه دیروز! می خواهیم حقیقت وجودی خود، عصر خود را بشناسیم آن را دگرگون کنیم یا خود را با روزگارمان هماهنگ کنیم اما دائم خود را با تصویری دیگر از خود، از دنیا فریب می دهیم. آرزوهای خود را به جای واقعیت می گیریم و می تازیم. تصویر واقعی ما کجا قرار گرفته است، چه کسی می تواند ما را داوری کند؟

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چرا نمی توانم از خود بدرآیم، دیگری را چون خود، بیش تر از خود دوست بدارم. چرا نمی شود مگر در خیال.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




از سی و دو نفری که پیش او مشق کمانچه کرده بودند، بیست نوازندهء معمولی، یازده شکنجه گر قهار تربیت شدند و یک نفر باقیمانده نه می توانست خوب کمانچه بکشد، نه کسی را بکشد. حتی در روایت حوادث آن دره هم چندان ظرافتی به خرج نمی داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




یک نقشه سراسری برای تمام مملکت: باید خون دانشجو را سرد کنی، توی چشم کاسب و رعیت خاک بپاشی، کارگر را نسبت به فقرش معتاد کنی، کارمند اسیر چندغاز بشود.

|¤باغ گمشده| جواد مجابی





جهان همچنان پابرجاست و دیگران، اما تو می روی، همه چیز جز آن می شود که بود، چرا که تو جز آن شده ای که بودی.

¤| باغ گمشده | جواد مجابی





باید خارج از حوزهء تاثیر بمب ها، حکومت ها، وقایع روزمره، احساسات فروخورده خشم و عاطفه و ترس و اسلحه، به انسان و جهان نگریست. وگرنه، این صدای یک نق نقو است که بیش تر نگران خودش است.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





دنیا و عمر به صورت کم ترین حد تقویمی خود درآمده بود، یک روز یک شب، یک دیدار.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




چندتا اصطلاح غلنبه، نشانی چندتا رستوران گران قیمت، این ها آدم را مدرن نمی کند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




این مملکت مرده ها و پیرهاست، جوان ها در آن هیچ وقت جایی نداشته اند، جوان ها یا در زندان یا بر سر دار یا از بیکار ماندن پوسیده اند.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی





ایرج پوراردشیر این را خواند
رضا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

یک تسلی دیگر در مواجهه با اتهامات مربوط به نا بهنجاری ، دوستی است . یکی از ویژگی های دوست این است که آن قدر مهربان است که در مقایسه با اکثر مردم بخش بیشتری از وجود مارا بهنجار میداند . هنگام گفتگو با مخاطبی عادی بسیاری از نظرهای خود را به دلیل بسیار زننده بودن ، جنسی بودن، مأیوسانه بودن ،احمقانه بودن ،هوشمندانه بودن یا احساساتی بودن ،بیان نمی کنیم ولی این نظرهارا با دوستان خود درمیان می گذاریم _
دوستی ، توطئه ی کوچکی است علیه آنچه دیگران معقول می پندارند .


تسلی ... دیدن ادامه » بخشی های فلسفه
آلن دوباتن
عرفان ثابتی
یوسف نیک نژاد ، Emile آژار و سعید علی پور این را خواندند
بهنام قاسمی و روزبه جعفری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

مونتنی ،مثل اپیکور ،دوستی را مولفه ی ضروری خوشبختی می دانست :
به باورمن ، شیرینی مصاحبت رفیقی مناسب و دمساز هرگز به ضرر کسی تمام نمیشود . آه !یک دوست ! چقدر قضاوت دوران باستان درست است که معاشرت با کسی گواراتر از عنصر آب و ضروری تر از عنصر آتش است .
173ص

تسلی ... دیدن ادامه » بخشی های فلسفه
آلن دوباتن
عرفان ثابتی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رابرت برد از پژوهشگران و منتقدان خوب است. کتاب دیگرش 《عناصر سینمای آندری تارکوفسکی》 نیز کتاب با ارزشی است. این اثرش دارای مقولاتیست که کاملا آن را از آثار دیگری که درباره داستایفسکی نوشته شده متمایز می کند. برد در مقدمه به چهره شناسی داستایفسکی می پردازد؛ مختصات چهره داستایفسکی را بررسی می کند و نتایج جالب توجهی نیز به دست میدهد. خواندن ... دیدن ادامه » این اثر را به همه کسانی که آثار داستایفسکی را خوانده و درباره آنها سوالات فراوانی دارند توصیه می کنم.
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پلی بود در آب ریخته، اما به ظاهر استوار بود و فریبکارانه چنان می نمود که لشکری را بر خود عبور خواهد داد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




خاقان ... دیدن ادامه » شاید متوجه تشویش خاطر او شده بود یک بار پرسیده بود : " میرزا دلت می خواهد پانزده ساله بودی ؟" میرزا گفته بود: " هر چه امر مبارک است. "
پرسیده بود: " دختر یا پسر؟"
میرزا گفته بود: " هر چه مصلحت الهی باشد."
خاقان نخست رو ترش کرده بود بعد آن قدر خندیده بود که کاسه خضاب را به حرکات دیوانه وار دستش شکسته بود. آن وقت گفته بود: " چه فرقی می کرد."
هم در آن پیچ و تاب خوردن ها، میرزاطاهر با چشمان تیزبینش بدن برهنه خاقان را دمی به آسودگی دیده بود و به دقت. تنی که پیش از آن چنین به صرافت خاطر ندیده بود، تنی که بجز او کسی برهنه تر از این ندیده بود مگر این که آبستن شود یا کشته گردد.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی




در این شب سرد مهرگانی آن جا ایستاده است و با من اشارتی دارد که در تاریکی به تمامی در نمی یابمش.

|¤ باغ گمشده | جواد مجابی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوع نگارش این کتاب من رو یاد شب های انداخت که تب داری و خواب های آشفته می بینی به قدری مطالب پراکنده و آشفته است که لذت مطالعه رو از آدم می گیره ولی از حق نگذریم توصیف بعضی صحنه ها هم زیبا بود مثل توصیف شورآبی و توصیف سرما و برف
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لذت , آغاز و غایت زندگی سعادتمندانه است ( اپیکور )
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر ارزشمندی است. حتماً باید یک بار خواندش. قصهٔ جذاب و روایتی دقیق, جالب و آموزنده این اثر را منحصربه‌فرد کرده است. البته قدرتی که در آغاز داستان وجود دارد در ادامهٔ آن افت می‌کند.
نیلوفر ثانی و مریم جمالی این را دوست دارند
فضاسازی های این کتاب بسیارقوی هست خصوصا جاهایی که از سرما و برف روایت میکنه انگاری که سرما رو میشه حس کرد من دوبار خوندم داستانو و بسیار جذاب بوده برام سرگذشت آیدین و حجره بازار و اون کارخونه پنکه سازی لرد و ...همش تو ذهنم مونده بعد از گذشت مدتها خوندن ... دیدن ادامه » این کتاب رو توصیه میکنم
۰۴ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدن شکارچی از خطر وجودش کم میکنه
آ آرش این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فوق العاده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی .. مثل شطرنج است

بعضی از حرکات را برای بردن انجام می دهی
... دیدن ادامه » و بعضی دیگر را فقط به خاطر اینکه این حرکت درست است ، انجام می دهی

و خوب ، می بازی..

..

در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد ، که تو می دانی اشتباه است اما نمی توانی جلوی آن را بگیری.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه تنهایی عجیبی!!

پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد ، تنهاست..

نمی ... دیدن ادامه » دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد..
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

زندگی اجتماعی سرشار است از اختلاف و تضاد میان برداشت های دیگران از ما و واقعیت وجودی ما .
وقتی محتاط هستیم ، به حماقت متهم می شویم . کمرویی ما نشانه ی غرور و تمایل به جلب چاپلوسی شمرده می شود، می کوشیم تا سو تفاهم را از میان برداریم ولی دهانمان خشک می شود و نمی توانیم جملات مورد نظر خود را بیان کنیم . دشمنان سرسخت به مقام هایی منصوب می شوند که ما را زیر دست ـآنان می سازد . در برابر دیگران سرزنشمان می کنند . در نفرتی که نامنصفانه معطوف به فیلسوفی بی گناه (سقراط) شده طنین و پژواک همان آزار و اذیتی راتشخیص می دهیم که کسانی که نسبت به رعایت عدالت در حق ما ناتوان یا بی میل هستند برما روا می دارند .50ص

تسلی ... دیدن ادامه » بخشی های فلسفه
آلن دوباتن
بهنام قاسمی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر نمی توانیم چنان خویشتنداری و متانتی داشته باشیم ، اگر تنها پس از چند کلمه ی تند درباره ی شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می افتیم ، دلیل آن ممکن است این باشد که تایید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل می دهد . مااحساس می کنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط به خاطر دلایل عملی ، و به دلیل پیشرفت با بقا بلکه مهم تر از آن به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر قرار گرفتن نشانه ی روشنی از گمراهی ماست.../ 37ص

تسلی ... دیدن ادامه » بخشی های فلسفه
آلن دوباتن
بهنام قاسمی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار کتاب خوبیست . خواندنش را به همه پیشنخاد میکنم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب توصیه‌های ارزشمندی در زمینه‌ی روان‌درمانی دارد که به کار روان‌درمان‌گران و همه‌ی کسانی که به این حوزه علاقه دارند می‌آید. ولی متاسفانه ترجمه‌ی این اثر شیوایی لازم را دارا نیست. همچنین به اعتقاد من، مترجم، امانت‌داری را در ترجمه‌ی متن رعایت نکرده است و پاره‌ای از بندها و جملات ترجمه نشده است. جای خالی پاورقی‌های توضیحی ... دیدن ادامه » که بهتر بود از جانب مترجم اضافه می‌گردید نیز در این اثر خالی است.
علیرضا اعرابی و امیرحسین آل عوض این را خواندند
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی بی نظیر بود. با هر بار خوندن دوست داری بازم بخونی. واقعا شاهکاری هست ازین استاد. دوبار خوندم و حس می‌کنم هنوز درکش نکردم و باز جا داره بخونمش. حتی تمایل پیدا کردم کتاب‌های دیگه استاد رو هم بگیرم بخونم.نمیدونم بقیه کتاب هاش هم دراین حد باشه یا نه
کتابی متفاوت و بسیار زیبا که تصویری کاملا انسانی و تقریبا ملموس و در عین حال شگفت انگیز از شمس تبریزی ارائه میده.
parisa pasandideh این را خواند
روژیتا احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خنثی قهقه زد.یعنی چه؟ یعنی آدمها را مثل کتاب می خوانی؟ عجب چرت و پرت می بافی به هم.
گفتم: هر انسانی به کتابی مبین می ماند در جوهره اش؛منتظر خوانده شدن.هرکدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می رود و نفس می کشد.کافی است جوهره مان را بشناسیم.فاحشه باشی یا باکره؛ افتاده باشی یا عاصی،فرقی نمی کند؛ آرزوی یافتن خدا در قلب همه ی ما،در اعماق وجودمان ... دیدن ادامه » پنهان است.از لحظه ای که به دنیا می آییم، گوهر عشق را درونمان حمل می کنیم. آن جا می ماند به انتظار کشف شدن. این یکی از قاعده هاست.

صفحه172
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 12